فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

کلمة حقّ یراد بها الباطل « حق می گویند و ناحق می خواهند»

هنگامی که یکی از افسران خوارج شعار لا حکم الا للَّه را بفریاد
گوشزد کرد، امیر المؤمنین (ع) چنین فرمود: آری حکم و حکومت ویژه پروردگار بزرگ است، ولی شما از این حق گویی جز ناحق اندیشه دیگری ندارید. درست است که قرآن مجید را در اختلافات مسلمانان حکومت مطلق باشد، ولی آیا به تنها کتابی که از لختی سپیدی و سیاهی افزون نباشد و سخن نگوید و برهان نیاورد می توان اکتفا کرد آیا قرآن صامت را مفسّری ناطق بایسته نیست که معضلات آن را توضیح دهد و مشکلاتش را تفسیر فرماید آیا پیروان محمد (ص) به پیشوایی دانشمند، دادگر و پاکدل و پاکدامن نیاز ندارند که در سایه قدرت و اندیشه وی اصلاحات داخله کشور تأمین شود و تجهیزات خارجی لشکر با پیروزی و موفّقیّت مقرون گردد آیا تنها این کتاب مقدس کافی است که امور مالی و اقتصادی مسلمانان را تمشیت و ترمیم نماید قوی بر ضعیف می تازد و کارفرما بر کارگر ستم می دارد و همسایه حقّ همسایه فرو می گذارد و تا بازویی توانا و قلبی حق شناس و روشن در میان نباشد، احکام قرآن اجرا نمی گردد و تساوی حقوق بر پایه
مطمئن و جاوید خویش استوار نمی ایستد.
آری حکومت ویژه قرآن و ویژه پروردگار است و من همان حکم نافذ و صریح را در باره شما انتظار می برم.
زودا که دستگاه فجور و ناشایست درهم بشکند و پایه های خون- آلود و آتشین ظلم واژگون گردد و بر اطلال خرابه های فسق و فساد بهشت امنیّت بنیان گردد و تا مدّتی که بابدیّت خدای پیوسته است فرمانروایی و حاکمیّت ویژه خدا و قرآن و حقیقت باشد.
آری من بدان روز فرخنده امیدوارم.

فلم ار لی الّا القتال أو الکفر « یا نبرد باید کرد و یا از فرمان خدای سر برتافت»

در آغاز خلافت علی (ع) و زمزمه مخالفت معاویه، جریر بن
عبد اللَّه بجلی سردار معروف عراق مأموریت یافت که با اهل
شام از طرف امیر المؤمنین (ع) بگفتگو پردازد و تا آنجا که
ممکن است از پیش آمدهای ناگوار داخلی جلوگیری کند. جریر در
دمشق اقامت گزید و معاویه پاسخ وی را بامروز و فردا می انداخت
تا بتواند در طول این مدت طولانی قوای خود را بسیج و تجهیز کند.
این خطابه را علی (ع) در باره جریر ایراد کرده است: سربازان رشید و افسران با شهامتم اصرار می ورزند که دیگر بانتظار بازگشت جریر روز نشماریم و هر چه زودتر سیل سپاه و سلاح بخاک شام گسیل داریم، ولی این عجله چندان در نظر من بصلاح مقرون نیست.
چند روزی بیش نیست که فرستاده ما بجانب دمشق رفته و شاید هنوز فرصت دیدار معاویه و گفتگو با رجال شام را بدست نیاورده است.
ما نخستین پیک صلح و آشتی بجانب برادران شامی خویش فرستاده ایم و دست دوستی بدان سوی پیش بردیم، مردی را نزیبد و از جوانمرد بدور باشد که پیش از گفت و شنود و دیدار و نوید قبضه- های شمشیر بفشارد و نیش نیزه ها را باهتزاز در آرد. من اگر بدین شتاب بر مرز شام حمله کنم، مردم آن کشور سخت مضطرب گردند و سراسیمه به تجهیز خویش و دفاع حوادث پردازند و نتیجه چنین شود که در اثر تهاجم و تاختن ما جنگ خانگی برپا گردد و آتش خانمانسوز شعله کشد.
در این موقع مردم شام بشدّت برآشوبند، و برآشفتگی اوضاع بیفزایند، و اگر در گذشته سرصفا و مهربانی داشتند، دیگر از هر چه صفا و مهربانی است سر برتابند. ما با این قوم مهلتی در میان گذاشتیم و ناگزیریم اندکی بیشتر بیارامیم تا آن مهلت بپایان رسد و هنگام حمله فراز آید.
ما که نمی خواهیم کسی را بفریبیم و وجدان خویش را شرمنده سازیم، نیازی به شکستن پیمان و گسستن پیوند نداریم.
درست است که معاویه با ما همفکر نگردد و همدم نشود و عاقبت دوزخ جنگ را در برزخ شام و کوفه بتابد و نیز ممکن است در جریان رسالت جریر وی بتجهیز سپاه مشغول گردد، ولی با این همه ما را بیم و باکی نیست، چون پیروزی آسمانی و حمایت الهی با ماست. من شما را از آمادگی و تجهیز منع نکنم، بلکه همی خواهم دمبدم قویتر و روز- افزون آماده تر باشید. زیرا تا آنجا که پشت و روی کار را نگریستم و از اندیشه های قوم اطّلاع بدست آوردم، چاره ای جز این دو راه نیست: یا نبرد باید کرد، و یا از فرمان خدای سر برتافت.
بیاوه گویان بنی أمیه و ریزه خواران سفره ظلم و استبداد گوش مدهید که بیهوده اشک بیفشانند و بباطل ماتم بپا دارند. پیراهن چاک چاک عثمان بر نیزه اندازند و بمنظور خونریزی و آشوب درفشی خونین برافرازند، اینان نمی دانند و یا نمی خواهند بدانند که پیشوای سپید موی
اموی مردی ستمگر و سیاه روی بود.
در دین خدا بدعت می نهاد و با خلق خدای بد میکرد و تا آنجا کار ناشایست و ناروا را کشانیده بود که بالاخره قلبها برآشفت و خونها بجوشید انقلاب بوجود آمد، خلیفه از جانب امّت معزول و بعد مقتول گردید.

فعل فعل السّادة و فرّ فرار العبید « بلند نظر بود، ولی به پستی گرایید»

مصقله پسر هبیره شیبانی، اسیران بنی ناجیه را از سردار
عراق که گماشته امیر المؤمنین (ع) بود، خریداری کرد و آزاد
ساخت، ولی نتوانست بهای آنان را بپردازد. نیمه شب رخت سفر
بربست و بجانب معاویه گریخت. در باره وی فرماید: وه چه زشت اندیشید و چه نکوهیده بکار برد مردی بلند نظر بود که گروهی اسیر را از دست دشمن باز خرید، ولی بهای آنان باز- نداده از کوفه بسوی شام فرار کرد و ننگ گریز و ذلّت ترس را از خود بجای گذارد.
دلیر و با شهامت نبود تا لختی باز ایستد و اندیشه ما را در باره خویش بازجوید، اگر قرار را برفرار برمیگزید و همچنان که کرداری جوانمردانه نشان داد شهامت جوانمردان ابراز می داشت، محبوب تر بود.
کارگزاران ما تا آنجا که میسر بود ارزش اسیران باز می ستاندند و نامیسر را بدو ارزانی می داشتند.
وی را در پیرامون ما ستایندگان بسیار بود. امّا این گریز ننگ آمیز ستایش آنان را درهم شکست و گفتار گویندگان را ناتمام گذاشت.
آن کس که مصقله را می شناخت و در وصف خصلت های وی داد سخن می داد، اکنون برپندار خویش و کردار وی اشک ندامت ریزد و خود را در حسن عقیدت خود ملامت نماید.
فما انطق مادحه حتّی اسکته و لا صدّق واصفه حتّی بکّته.
این مصقله است که نگذاشت ستایش مردم در باره وی دوام یابد و هم اوست که ارباب عقیدت را در حقّ خود بدگمان و بدبین ساخت.