فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

وصیت به امام حسن (ع)

امام حسن (ع) فرزند بزرگ امیر المؤمنین علی (ع) و فاطمه زهرا در سال دوم هجرت متولد گردید و رسول اکرم (ص) او را حسن نامید.
امام حسن (ع) در دیده پیامبر سخت عزیز بود و در دامان پر عطوفت او پرورش یافت.
پس از وفات رسول اکرم، امام حسن (ع) در خدمت پدر بسر می برد.
هنگام بازگشت از جنگ صفین امیر المؤمنین (ع) این وصیت را بروایت سید رضی، در منزلگاهی که حاضرین نامیده می شد، بنام امام حسن (ع) مرقوم فرموده است.
این وصیت نامه شامل عالیترین و کاملترین دستورهای زندگانی است و در هر زمان می تواند راهنمای سعادت و خوشبختی مردمان باشد: پدری پیر و فرسوده که نشاط جوانی را از دست داده بهار عمرش بخزان نزدیک می شود، و امروز و فردا در دیار خاموشان خانه میکند، بفرزند عزیزش سخنی چند بعنوان وصیّت همی گوید و او را از خاطرات تلخ و شیرین خویش پندی چند همی دهد.
پدری که پشت باین جهان کرده و روی بدانجهان نهاده است.
پسری جوان دارد که از آن جهان و همچنان بدین جهان در سفر است. پسری که هنوز با حوادث دنیا پنجه نرم نکرده و تلخی روح فرسای مصائب را تاکنون نچشیده است.
پسری که در مسیر زندگانی خود پس از پدر پستیها و بلندیها خواهد دید و کامران نشده ناکام خواهد ماند. پسری که در نبرد حیات پیروزیها و شکست ها در انتظار اوست.
او هنوز نه شهد پیروزی نوشیده و نه زهر شکست چشیده است.
این پسر بزندگانی خود سختی ها خواهد کشید و رنجها خواهد دید.
من ناگزیرم از آنچه دیده و شنیده ام آگاهش کنم و در تحمّل بلیّات آماده کارش سازم.
ای پسر، من هر آن گاه که از غم ملّت لحظه ای می آسایم و دمی بخود می آیم، غم خود می خورم و دورنمای آینده را تا آنجا که چشمم کار میکند همی نگرم. در این موقع که بخود می آیم و بر حال خویش همی- پردازم، با ایمانی که چون کوه استوار و سنگین است، ترا در خویش می بینم که گویی خود را در تو و تو را در اعماق ضمیر خود می یابم، آن چنانکه احساس میکنم، اگر غمی ترا دریابد، مرا قدری بیشتر اندوهناک میکند، و چنانچه طوفان حوادث ترا بلرزاند، ریشه قلب مرا مرتعش و لرزان می سازد.
آشکارتر بگویم: من با تو آن چنانم که اگر عفریت مرگ پنجه بجانب تو باز کند، نخست گلوی مرا خواهد فشرد و هنوز رمقی در پیکر تو باقی است که کار مرا بپایان خواهد رسانید. از این رو ناچار نخبه وصیّت های خود را بنام تو می نگارم و آنچه برای خویشتن می پسندم، بتو یادگار می بخشم.
ای حسن، چه من در این جهان با تو باز مانم و چه ترا از آغوش خویش تنها گذارم، وصیّت میکنم که در همه حال پرهیزگار باش و خداوند بزرگ را بر پیدا و پنهانت آگاه و مطلع دان.
با خدا باش و نهانخانه قلبت را از یاد او همواره فروزان و آباددار. پیش از همه چیز نخست بروی دل بنگر و آنجا را که کانون عشق و مهد آرزوست با مهر پروردگار مهربان از همه چیز بپرداز. رشته الفت خویش را با آفریدگار در آنجا محکم کن و با آن رابطه گسست ناپذیر همواره با ملکوت آسمانها آشنا باش.
قلب را با نصیحت و اندرز زنده کنند، و در آزمایشگاه زهد و عبادت بیازمایند. با توحید و یقین زره پوشانند، و از پرتو علم و حکمت در آن چراغ افروزند.
هر آن دم که اهریمن هوس و شهوت با پرده نشین قلب خلوت کند، بیاد مرگ افتند، و حدیث گذشتگان مغرور بدو باز گویند.
بخاطرش بنشانند که در زندگی همراه شب و روز تاریکی ها و روشناییهاست. او را نوا خوانند که در روز پیشین پیشینیان جهان داشتند و بگذاشتند. بیادش آورند که حملات روزگار طاقت فرسا و سنگین است و در مبارزه هولناک زندگی همچون مردان نبرد هولناک و آهنین قدم باید بود.
ای حسن، اگر می خواهی که تاریخ امّت های نخستین را آشکارتر فراخوانی. قدم در کاخهای ویران و اطلال گذشتگان گذار و با یکی با زبان دل سر گفت و شنود گیر.
از آنها پرسش کن و به آنها پاسخ گوی، بپرس که کجا بودند و زیستند و هم اکنون بکدام جانب بسیج کردند و چگونه تخت و تاج بگذاشتند و بگذشتند پاسخ گوی که تو نیز کجا بودی و در کجا بسر می بری، آیا تو نیز همانند آنان بدنبال کاروان عدم خواهی افتاد ای پسر، هرگز دین را بدنیا مفروش و آخرت را فدای هوس و شهوت مکن. از آنچه نمی دانی لب فروبند و تا ضرورت ایجاب نکند سخن مگوی.
هر آن دم که در پیچ و خم زندگی دچار تردید شدی، بیدرنگ قدم واپس گذار و هرگز بتهوّر و خیره سری بکاری دست مزن، که ممکن است سرانجام بپشیمانی و افسوس منتهی شود.
همنشینان خود را بهر چه ستوده است تشویق کن و از هر چه ناپسند و مکروه است بازدار.
ای حسن، رادمردان در مقابل ظلم و ستم خاموش ننشینند و بدسیرت نابکاران را هم با دست و هم با زبان مخالفت کنند.
تو هم ناگزیری که از شیوه بزرگان دین متابعت کنی و از منکرات با کمال شهامت و دلیری آشکارا انتقاد و تشنیع نمائی.
ای حسن، پیکار کن و حق شمشیر را در میدان نبرد بدقت بگزار.
ای پسر، در دریای پهناور مرگ شنا کن و بکام گردابهای ژرف فرو شو.
خود را در آغوش امواج خروشان حوادث بینداز که ساحل حقیقت را هر چه زودتر خواهی دریافت.
پیکار جویان در وظیفه دشواری که بعهده گرفته اند، هرگز خسته نمی شوند و وسوسه زشت گویان در اراده آهنین ایشان اثر نمی کند. سرزنش ها و ملامت ها را از دهان هر کس که خارج شود ناچیز می پندارند و همچنان بفعّالیّت خود ادامه می دهند و مردانه بجانب مقصود پیش می روند.
حق و حقیقت گوهری است درخشان که در اعماق اقیانوس سهمناک مرگ پنهانست.
هیچ دست محرم نیست که آن گوهر گرانبها را لمس کند، مگر آنانکه تسلیم تلاطم آن اقیانوس شوند و از جزر و مد زهره ربای روزگار هراسان نباشند.
ای حسن، صبر کن و در بلیّات بردبار و آهنین پیکر باش.
شکیبایی خصلت ویژگان درگاه خداست، امّا باید این خصلت تنها در راه حفظ عقیده و پاس حقیقت بکار رود.
ای حسن، در علم دین بکوش و همواره دانش پژوه و دانشخواه باش، در تمام شئون زندگی بر خدای توکّل کن و حصار ابدیّت را بهترین پناه خود بشمار.
خدای بهترین حافظ و مهربانترین نگاهبانانست.
هر کس که بدو پناه برد، دژی استوار و قلعه ای محکم یافته است که از باد و باران حوادث گزند نخواهد دید و پیوسته کامیاب خواهد بود.
هر آن گاه که خواهی بدرگاه بیچون دست تقاضا برافرازی، یکدل و خالص باش و جز او را در تمشیت امور آفرینش مؤثّر و نافذ مشمار.
اوست که می بخشد و اوست که محروم میکند. امّا باید بگویم که: موضوع درخواستهای تو از ایزد متعال نباید از حدود سعادت و مصالح محیط تجاوز کند.
یعنی: هر چه می خواهی، نخستین و واپسین توده را مقدّم دار و نیاز ایشان را از احتیاجات خود عزیزتر بدان.
ای حسن، بدان که در دانشهای گوناگون، آن دانش از همه گرانبهاتر است که نفعش بجهت توده و محیط گرانبهاتر باشد، علمی که سود نرساند و قوم را بسرمنزل خوشبختی سوق ندهد، علم نیست.
من در این موقع که ترا وصیّت میکنم، عمری دراز پیموده ام و در خود سستی و ضعف بی مانندی که از گذشت روزگارم حکایت میکند احساس می نمایم.
من دوست می دارم پیش از آنکه با عفریت مرگ پنجه در افکنم آنچه سزاوار گفتن و نوشتن است در گوش تو بگویم و بنام تو بنگارم.
من می ترسم آن چنانکه پیکرم ناتوان و ضعیف شده، اندیشه ام نیز ناتوان گردد، یا آنکه پس از شصت و سه سال، دیو هوس و خودخواهی در نهادم زنجیر پاره کند و بر زبان من بند خموشی افکند و ترا آن طوری که می خواهم آماده نساخته باشم.
تو جوانی و قلب جوان هم چون زمینی است که هنوز دست کشاورزان پرده از خاکش نکشیده باشد و استعداد همه چیز در اندرونش نهفته ماند.
در این موقع من که بکشت و کار ملّتها از همه برزگران فضیلت و اخلاق آگاه ترم، وظیفه دارم تا وقت نگذشته از آن استفاده کنم و نگذارم تخم های هرزه در آن مزرعه دلکش خانه کند و گیاهان فاسد از آن برویاند.
آری تجربه های خود را در طول روزگار بتو باز می گویم و از هر کشش و کوشش که بمقتضای زندگی دنیاست آگاهت می نمایم. از کجا معلوم که آزمایش گذشتگان، آیندگان را بیدارتر نکند و زوایای تیره رنگی را که سالهای سال پنهان و مبهم مانده در نظر نوسالان روشن تر جلوه گر نسازد.
ای پسر، پیشینیان در این جهان از من بیشتر روزگار دیده بودند و دیرتر از این سرای رخت بیرون کشیدند.
اگر چه آنان را سال افزون بود و پدر ترا عمر اندک، امّا چشم عبرت- بین من در تاریخ و یادگار آنها دقیق تر نگریسته و آثارشان را عمیق تر مطالعه کرده است. من آن چنان در تاریخ امم گذشته بسیاحت و تماشا پرداخته ام که گویی یکتن از آنان شدم و امروز که خود را در شصت و اندی می نگرم، همی پندارم که هم چون آنان سده ها در این گیتی روز گذرانده ام و هزاران تحوّل عجیب از گردش روزگار بچشم دیده ام.
آری تحوّلات عجیب روزگار را با دیده عبرت تماشا کرده ام و سودها را از زیانها و کامرانیها را از ناکامیها درست شناخته و تشخیص داده ام. اکنون مشاهدات خود را در صفحه ای که وصیّت نامه نام دارد گذاشته بتو ای فرزند عزیز همی سپارم. من همان طور که در آغاز این نامه یادآور شدم ترا همی بینم که بسوی دنیا همی آیی و خویش را همی یابم که بجانب آخرت همی تازم. تو قلبی همچون آیینه پاک و شفّاف داری که نیکو تواند زشت و زیبا را در خود منعکس سازد، همنشین پذیرد و همرنگ محیط گردد.
من تو را بدرسهای دلنواز قرآن تدریس میکنم و در مکتب فضائل اسلام می گذارم، یعنی که شرایع مقدّس محمد (ص) را برنامه زندگانی تو قرار می دهم و همین تعلیمات عالیه را در تربیت تو کافی می دانم زیرا، قرآن مجید ناگفته ای فرو نگذاشته تا دیگران بگویند و فصلی ناقص بجای ننهاده تا کس تکمیل و تمامش کند.
مکتب اسلام عالیترین آموزشگاههایی است که بنای آن بر شالوده طهارت نفس و تهذیب اخلاق گذارده شده است.
در این مدرسه کامل، می توانی از رذائل طبیعت بشری و فساد محیط محفوظ مانی و آن چنانکه اکنون پاک و بی آلایشی دامن بزیر خاک کشی و بدان جهان بخرامی.
تعلیمات عالی محمد (ص) تحت برنامه ای طاقت فرسا و مشکل تنظیم شده و بپایان بردن آن استخوانی آهنین و دلی از پولاد می خواهد. امّا من دوست می دارم که آن بار گران را با سنگینی و عظمتش بر شانه تو بگذارم و تمام مقدّرات عمر ترا بتحوّل عقاید و افکار توده که همچون شب و روز رنگ سیاه و سفید می پذیرد، رها ننمایم، و از کردگار بی همتا مسألت دارم که ترا در انجام وظیفه موفّق و پیروز دارد.
باری تکرار میکنم که در همه حال پرهیزگار و پاکدامن باش و همواره احکام الهی را سرمشق زندگی خود قرار داده قدم از محیط عفّت و تقوی بیرون مگذار.
از رفتار گذشتگان صالح و دانشمند خود پیروی و متابعت کن، زیرا آن چنانکه تو خود را می بینی، آنان نمی دیدند، و از آن میزان که تو می-
اندیشی، آن مردان خردمند دورتر و دقیق تر فکر می کردند. ممکنست که غرور جوانی و بلندی نظر ترا از تقلید کردار دیگران باز دارد و وقار نفس نگذارد که مشایخ قوم چراغ هدایت تو بدست گیرند. از این رو وصیّت میکنم که در برنامه اعمال آنان مطالعه کن و دانش آنان را بحدّ کمال بهره گیر، و در حالی که از مکابره و لجاج بدور باشی، اجازه داری که دیده انتقاد بر آن کار و کردار بگشایی و از پسندیده های آن برگیری و ناپسندها را بر جای گذاری. باید در ایفای این وظیفه از خداوند مهربان کمک و یاری بخواهی و در پیچیدگی های امور از اشعّه انوار هدایت الهی راه زندگی برافروزی. هنگامی که بصفای باطن و طهارت قلب خود اطمینان یافتی، می توانی در معضلات مسائل زندگی تفکّر کنی.
ای پسر، تا آیینه قلب را پاک نزدایی و با صیقل علم و فکر درخشانش نسازی همچون شتری کور باشی که راه را از پرتگاه نشناسد و ناگهان بدره های ژرف و خطرناک فرو افتد.
ای پسر، خدای خود را چون شناختی او آفریدگار و او نگه دار است، او جان بخش و او جانستان است، او هم پرتو امید و هم پرده نومیدی است، او دنیا را نیافریده که بر یک حال دوام یابد و بجاودان بپاید، او گیتی را برای هزاران فلسفه و معنی که بسیاری از آنها بر ما پوشیده و پاره ای پیش چشم ما آشکار است خلق کرده. بنا بر این اگر روز حیات را پنهان یافتی و از اسرار آفرینش تا حدّی که تشنگی روح تو فرو نشیند سر در نیاوردی، بر سازمان جهان و نظام محکم کائنات خرده مگیر و کوچکی فکر خود را فراموش مکن. فراموش مکن که تو نادان از مادر بزادی و در مکتب این جهان دانش فرا گرفتی و اعتراف کن آنچه را که نمی دانی از معلومات تو بیش است و آنچه را که ننوشته اند بیش از نوشته هایی است که بدست ما سپردند.
ای حسن، یکسره بجدّ گرامی خویش حضرت محمد (ص) بنگر و بدان که در میان پیشوایان دین و اخلاق، روزگار هم چون او بیاد ندارد.
تعلیمات عالیه آن پیغمبر عزیز مدرسه انسانیت را تکمیل کرده و درس فضیلت و اخلاق را تمام فرموده است.
تو از همه کس بیشتر بپیروی از قوانین آن بزرگوار استحقاق داری ای پسر زهرا، تو جمال ابدیّت را با آرامش اسماء و صفات می بینی، و آثار الوهیّت را در جهان رنگارنگ می نگری، امّا او را با همه کثرتی که در افاضه و مواهب دارد، یکتا و مجرد بدان، زیرا این اکثریت که اشتباهی همرنگ خیال بیش نیستند، در وحدت وجود ایزد متعال تأثیری ندارند.
او همانست که خود را توصیف کرده و بر ذات خویش ثنا فرموده:
هم او باید که خود را بستاید. پروردگاری که سرآغاز بی آغاز وجود و بی پایان هستی است، کو آن قلبی که بتواند حدود بیکران قدرتش را در کانون خود نگنجاند و کجاست شاهباز روحی که تا قائمه عرش جلالش پرواز کند ای فرزند، وقتی چنین خدای را با چندان عظمت شناختی و خویش را بدو سخت نیازمند و او را از خود همچنان بی نیاز یافتی، از فرمانش بخیرگی سر مپیچ و احکامش را بدقّت اطاعت کن. او از اطاعت بندگانش مستغنی و بی نیاز است، ولی در آموزشگاه زندگی بندگان را بطاعت و عبودیّت محتاج میداند و بدین سبب بتهذیب نفس و کمال روح تکلیفشان میکند.
مطمئن باش که اوامر الهی هر چه باشد، بفضایل منتهی می شود، و نواهی او تا هر پایه ای که دشوار بنظر آید، سدّ راه رذائل و زشتیهاست.
ای حسن، بیا تا با تو لختی از دنیا باز گویم و حدیث این سرای کهن با تو در میان نهم: دنیا داران همچون کاروانی هستند که شبی دراز یا کوتاه به کاروانسرایی بگذرانند و دیر یا زود شب منزل خود را ترک گفته راه خویش در پیش گیرند و دنبال مقدّرات مجهول خود بشتابند.
اما گروهی آن کاروانسرای را خوش منظره و دلکش بینند و دوستانی یک شبه در آن سرای بگزینند. سحرگاهان که بانگ رحیل بر خیزد، بر قافله دلباخته بسیج سفر بسی گران آید. اما همین که دیده بسرای آخرت افکنند و روزنه ای از زندان دنیا بصحرای وسیع ابدیّت بگشایند جهانی زیباتر بینند که مرغ دلشان، آسیمه سر بر آستان گلستان روح افزا بال و پر بگشاید و بر فراق دوستان و زحمت سفر شکیبا گردد.
ای حسن، هرگز در زندگی خودبین مباش، هر چه را بخود می- پسندی برای دیگران نیز پسندیده باش، و پیوسته دیگر خواه و دیگر دوست باش. آیا دوست می داری که ستم بینی همچنان که خویشتن مظلوم نمی خواهی، بر دیگران ظلم و ستم روا مدار. نیکویی کن آن چنانکه از نیکویی دیگران محفوظ و شادمان می شوی.
زشت زشت است، چه در باره تو و چه در باره همسایه تو، زیبا، زیباست برای همگان، بنا بر این زیبا را برای همه برگزین و زشت را از همه بدور دار. در آنچه اطّلاع کافی نداری سخن مگوی اگر چه اندک باشد. زنهار متکبّر و خویشتن دوست مباش.
تکبّر، رونده را از راه منحرف می دارد و خردمند را بحمق و نادانی می کشاند. از ثروت دنیا بر خوردار باش، بنوش و بنوشان، بپوش و بپوشان، همچون نابخردان حریص مباش که روزگاری بخون جگر دینار و درم گرد می آورند و سرانجام بدست بازماندگان سپرده، خود با کفنی ناچیز جهان را بدرود می گویند، این تیره بختان در حقیقت خزانه غیرند و حمّال مظالم.
بدان که از سر منزل گور راه بی پایان آخرت در پیش است. راهی تاریک و دراز، مسافر در این راه از زاد و توشه گرانبار باید بود و از مظلمه دیگران سبک پشت، پس تا می توانی زاد راه برگیر و از کردار ناپسند پرهیز کن مستمندانی که امروز در راه و نیمه راه می یابی در سفر آخرت همراهانی با وفا و مهربانند.
این تهیدستان اگر امروز از دارایی تو بهره ای بردند، فردا تو از همگنانی آنها بهره خواهی برد.
دریاب بیچارگان را که در بیچارگی آن سرای ترا یاران مهربانند.
هم امروز بفکر فردا باش، تا ناگهان که عفریت مرگ پنجه در پنجه تو افکند سراسیمه و بینوا نمانی.
ای پسر فاطمه، آن کس که دارایی دو جهان بدست اوست، بندگانی را دوست دارد که حسّاس و شوریده باشند، از او بخواهند و باو باز گردند. مشکلات زندگی خویش را بدست گشاینده او گذارند تا در هر حال پیروز و خوشبخت باشند.
بدرگاه خداوند بیچون کس را بشفیع و واسطه نیاز نیست، زیرا درهای رحمت او بی دربان و پرده دار بروی همگان باز است.
او سخت مهربان و نازنین است، گنهکار را رسوا نکند و ناستودگان را بی پرده نگذارد، کس را از رحمت خود محروم ندارد و توبه بندگان را در همه حال بپذیرد.
مهربانی و رحمت بین که اگر بنده از گناه خویش پیشانی ندامت را بر خاک گذارد و از کردار زشت خود آزرمگین و شرمسار گردد، پروردگار بزرگ عصیان او را بحساب ثواب در آورد و بر مزدو
مرتبه اش افزاید.
وه، چه خداوند مشفقی، که گفتار همه را بشنود و اسرار همه را بداند و بدرد دردمندان برسد و از ستم دیدگان با تمام قدرت دفاع و حمایت فرماید. رنجوران را بهبود بخشد و تهیدستان را توانگر سازد. کارها کند که غیر از او کسی یک از هزارش را نتواند کرد.
هر آنگه که مسألت خویش بدرگاه ایزد متعال عرضه کردی و از او در امور پیچیده روزگار تقاضای فیصل و تمشیت نمودی و بیدرنگ بمطلوب دست نیافتی، نومید مباش، زیرا آفریدگار جهان مصلحت همه را از همه بهتر میداند. صلاح زندگی تو آن بود که حاجت تو دیرتر برآورده شود.
بر آن باش که هر چه خواهی برای تو جاودان و همیشه ماند، یعنی: در هنگام دعا از خداوند بزرگ عطایای بزرگ بخواه و افتخاراتی که هرگز روی زوال و زیان نبیند طلب کن. تو می دانی که سازمان کائنات و نژاد بشر بمنظور بقا و جاودانی آفریده شده است، پس هر چه از پدید آورنده این سازمان مسألت میکنی، خوبست که بیشتر جنبه جاودانی و ابدیّت در آن منظور شده باشد.
ای پسر، مرگ سر انجام روزگار بشر است و بشر را در زندگی کارهای نیکو و ناپسند بسیار.
زنهار، نکند که مرگ ترا دریابد، در حالی که دامن تو بناشایسته آلوده باشد و دست تو از دامن تو بدور ماند، زیرا در این موقع فرصت بازگشت و وقت تضرّع باقی نباشد، همیشه بیاد مرگ باش و دنیا را با چشم دنیاداران تماشا مکن.
این دون فطرتان که می بینی، همچون سگان مردار خوار بهم اوفتند. توانا ناتوان را نابود سازد و توانگر از تهیدست لقمه برباید، نعمت های خدا را در یکجا انبوه کنند و صد جای دیگر را تهی گذارند. خردمند و دور اندیش نیستند، چشمان گشاده دارند، ولی بینا نیست. گوشهای تیزشان حق نمی شنود و ندای وجدان ادراک نمی کند. یکباره این ابرهای متراکم از افق مغز و فکرشان بر کنار شود که آن هنگام مرگ و موقع بدرود است.
ای فرزند، این اشتر سفید و سیاه را که شب و روز نامیده میشوند و دمبدم زندگی را بجانب ابدیّت سیر می دهند، یک لحظه از رفتار آهستگی و سکون ندارند.
آرزوها زیاد است و بشر افزون طلب، افزون طلب و کم دوام، دراز آرزو و کوتاه عمر، سزاوار نیست این همه در راه آرزو تاختن و حرص زدن و آز کردن.
بسیار آرمان سراغ دارم که حتی با سیلاب خون رنگ حقیقت بخود نگرفت.
جنگها و پیکارها بالاخره نتوانستند آرزومند را بهدف برسانند، در حالی که بسیار مردم آرام دیدم که در یک لحظه بمطلوب خویش دست یافتند. ای فرزند، در زندگی بلند نظر و بزرگ منش باش. هرگز راضی مشو که دامن قناعت و عزّت تو بهوسهای ناچیز آلوده گردد، زیرا هر چه در دنیا دوست داشتنی و محبوب جلوه کند، از شرافت محبوب تر و دوست داشتنی تر نخواهد بود.
زنهار ای پسر، قامت مردانگی را در برابر اغیار بطمع درهم و دینار خم مکن و طوق بندگی دیگران بگردن مینداز.
ارزش آزادی و آزادگی بدان و این گوهر شریف را در میان قلب گرم و خون مواج خویش معزز و محترم بدار.
خدا ترا آزاد آفریده و آزادی را بنام عزیزترین مواهب خویش بتو اعطا فرموده است، زنهار قدر نعمت خداوند بدان و آن را بهیچ- قیمت از دست مگذار. از آن آسایش چه حاصل که بقیمت آزادی دست دهد و از آن لذّت و تمتّع چه شیرینی که داغ بندگی بر پیشانی آزادگان گذارد ای فرزند، کاروان بشر خطرناکترین مرحله ای را که در مسیر خود بپیش روی دارد، پرتگاه طمع و آز است. آزمندان هر چه بکوشند، بیش از آنچه روزی محتوم و مقسوم است، بچنگ نخواهند آورد، ولی در این کوشش پیداست چه حقها پایمال می شود، چه پیمانها بناسزا بسته و چه عهدها شکسته و ناچیز می گردد.
چشم طمع بمال دیگران دوختن خصلت اراذل و مردم دون طبع است، نکند که دو دیده بر مال دیگران بدوزی و عفّت نظر و عزّت نفس را آلوده و پست سازی، رنجبران قانع و راست کردار، در نزد خدا هزار مرتبه از توانگران آزمند و دروغ پرداز عزیزترند.
ای حسن، اسرار خود را بکس مگوی، زیرا سینه ای که در حفظ راز خود بستوه آید، نباید از حوصله بیگانگان انتظار امانت داشته باشد.
بی هدف پیش متاز، زیرا نادانان چنین کنند، همی بکوشند و چون طالب مجهول مطلقند عاقبت زیان بینند.
اندیشه کن و مغز خود را بافکار گوناگون روشن و نورانی فرمای.
با نیکوکاران بنشین، تا از ایشان باشی، و از بدان دوری گزین، که فطرت و اخلاق تو هم از آنان بدور ماند.
ای حسن، می دانی که ناگوارترین خوراکها چه باشد مال حرام از مال حرام خوراکی ناگوارتر نیست.
ظلم و ستم از رذائل و خصلت های ناستوده بشری است، ولی وای بر آن ستمکار که بر ضعفا و از پا افتادگان بتازد و مشتی بی نوا را مورد هجوم و حمله خود قرار دهد.
ای پسر، هرگز در زندگی دستخوش احساسات مباش و نیش و نوش بر قانون عقل مصرف کن. آنجا که تندی ضرور افتد، اگر مدارا کنی ستم کرده ای، همچنان که بجای مدارا تندی و تهوّر ناستوده است. بسیار افتد که درد درمان باشد، همچنان که درمان جهت درد لازم شود.
در روحیّات و افکار نصیحت کنندگان ببندش، و تا از صمیمیّت
کسی اطمینان نیافتی، هرگز گوش به پند او فرا مدار. از طول آرزو بیندیش، و بدنبال دورنمای تندمران، زیرا این عمل مردم نابخرد و ابله باشد که در تعقیب سراب بکوشند و عاقبت ب آب نرسند.
خردمند کسی است که از تجربه های خویش پند گیرد و گذشت روزگار را میزان آزمایش خود قرار دهد.
همواره فرصت را غنیمت شمار، تا بغصّه ندامت و پشیمانی دچار نشوی، چه بسیار رفته که دیگر باز نگشته و منتظر را بدرد نومیدی مبتلا کرده است.
هرگز بکمک مردم احمق خوشدل مباش، زیرا آنانکه در شاهراه عقل گام نگذارند، دوست خود را بجای بلندی پستی بخشند.
با دنیا مدارا کن و حوادث روزگار را بخونسردی و سنگینی بپذیر، تا بر مراد خویش پیروز شوی.
لجاج و ستیزه، کار نابخردان است، و چه زود این گروه از پا در آیند و کیفر انحراف خویش را در کنار بینند. اگر از برادر خود ستم بینی، به نیکویی جبران کن و بارحام خویش در همه حال بپیوند.
آن چنان با خویشان معامله کن که گویی تو بنده آنانی، این خصلت شریف ویژه رادمردان و اشراف باشد که از سفهای قوم خود درگذرند، و پر گذشت و بخشنده باشند، امّا باید سفارش کنم که در این بزرگی و کوچک نوازی هم افراط جایز نیست.
دوست دشمن، هرگز با تو دوست نشود، اگر چه دم از صمیمیّت زند. هر که ترا در مشورت خود امین شمارد، بر امانت او خیانت روا مدار و با دقّت مشاوران را، راهنما باش.
خشم را همچون شربتی گوارا بنوش که من در مدت عمر شربتی بدین شیرینی از گلو فرو نبرده ام.
ای حسن، بهوش باش که با مردم تندخو، مدارا قویترین حربه پیکار است و سیلاب خروشان در آغوش اقیانوس آرام گیرد. پیروزی در برابر دشمن منحصر ب آن نیست که در حملات نبرد شهامت بیشتر کنند و بر تهوّر برافزایند، ابراز فضیلت و اخلاق که دشمن را شرمسار کند نوعی از پیروزی است که بی قعقعه سلاح و همهمه سپاه بدست آید.
هر آن دم که در زندگی صفای دوستی مکدّر شود و دوستدار بدور کردی، آن چنان ستیزه مکن که روزنه آشتی مسدود کرد دوست را بر دوست ایمان و اعتمادی ویژه است، اما نباید از حسن اعتماد سوء استفاده کرد.
تو ای پسر، حقوق دوستان را بنام صمیمیّت و دوستی ضایع مگردان. آن کسان را که چشم بر فضائل اخلاق تست و بر تو حسن ظن دارند، کوشش کن که گمان آنها در باره تو بحقیقت مقرون گردد.
از آن خانواده بدور باش که در باره تو بشقاوت تصمیم گیرد و از آن همنشین حذر کن که از تو نفرت کند.
رها مگذار که برادر تو بر قطع رحم از کوشش تو بر صله رحم فزونی گیرد، یعنی ترا باید که آن چنان بر قوّت و فضیلت خویش بیفزایی که بر اندیشه بد اندیش بچربد.
اگر روزی ستمکار بر تو ستم کند، رنجیده مباش که ظالم ناگزیر روزی نتیجه ظلم خویش دریافت کند و لکّه ستم بر دامن او تا ابد باقی ماند. اگر کسی ترا در مقابل نیکی ببدی تلافی کند، چون خواهی بود، همچون تو باشد نیکوکاری که تو ببدی پاداشش گزاری.
بدان ای فرزند عزیز که روزی برد و گونه است: رزقی که تو آن را می جویی و رزقی که او ترا می جوید.
تو در جستجوی خوشبختی خویش زنهار پشت آزادگی خم مکن و بهنگام توانگری و کامرانی جفا بر کس روا مدار.
گذشته ها به آینده ها سخت همانند است. اگر بر گذشته افسوس خوری، آن چنانست که بر آینده دیده حسرت دوزی. خردمندان چنین نکنند و حال را بر دریغهای گذشته و احکام آینده ترجیح بخشند.
میان انسان و حیوان فرقی روشن تر از این نیست که آن یک را پند اثر بخشد و این یک را درد بکار گمارد.
ترا همی باید که نصیحت و پند کفایت کند، چون تو سلاله فرزندان آدم و حوّائی.
ای پسر، در مقابل اندوههای سنگین جهان با سلاح بردباری و شکیب پیکار کن و بر تصمیم خود ثابت قدم و استوار باش.
ای پسر، همیشه معتدل و مقتصد باش، زیرا آنانکه طریق افراط و تفریط می پیمایند در عداد ستمکاران باشند. بگرد هرزه گرد هوسران هرگز مگرد، که هوسران با دو چشم بینای خود همچون کوران باشد.
دوست آن باشد که بهنگام غیبت نام و یادگارش محترم بماند.
چه بسیار بیگانه که از خویشان نزدیکتر باشند و چه بسیار خویش که همچون بیگانگان ناسودمند.
نه آن کس که از میهن خویش بدور باشد غریبش بدانی، بلکه غریب در حقیقت آن کس باشد که بی دوست بسر برد.
راه زندگی گشاده و وسیع است، امّا در نظر آن کس که طالب حقّ و حقیقت باشد.
کسانی که بحقّ خود راضی باشند و بکفاف خویش قناعت کنند، همواره آسوده و بی خیال مانند.
محکمترین دستاویز که در ارتعاش ارکان زندگی بدست گیری، رابطه ای است که میان تو با پروردگار بزرگ استوار است.
تو آن کس را که با نیزه و شمشیر در میدان نبرد رجز خواند دشمن مدان، بلکه دشمن آنست که حرمت ترا ناچیز انگارد و ترا برایگان بفروشد. گاه چنان اتّفاق افتد که نومیدی افتخار آورد، یعنی در آن هنگام که طمع شخص را ننگین و فرومایه کند، از هر فرصتی ممکن نیست نتیجه گرفت، زیرا بسیار باشد که بینایان بچاه افتند و کوران از شاهراه بگذرند.
تعجیل و شتاب کاری ستوده نباشد، بویژه در هنگام انتقام، زیرا اگر کیفر گنه کار بعجله صورت گیرد، دیگر پشیمانی سود ندارد.
اگر از نادان بریدی، مطمئن مباش که با دانا پیوستی.
روزگار دشمنی بیدار است، خردمند هرگز از دشمنی بیدار ایمن ننشیند. اگر روزگاری در رأس امور توده قرار گرفتی، از کوچکترین فساد سخت برحذر باش، زیرا فساد پادشاه فساد رعیّت باشد.
هنوز قدم در راه نگذاشته در فکر رفیق و همسفر باش و پیش از انتخاب خانه همسایه را بیندیش.
از فکاهیّات و داستانهایی که مردم را بخنداند لب فرو بند، هر چند که از گفتار دیگران حکایت کنی.
رادمردان خود را سبک و مسخره جلوه گر نسازند.
تا می توانی با زنان مشورت مکن، زیرا مغز آنها همچون پیکرشان لطیف و سست است.
زنان را از گشت و گذار ممانعت مکن، ولی کسانی را که در حرمسرا محرم می گذاری، بدقّت آزمایش فرمای.
تا می توانی چنان کن که همخوابه تو کس را چون تو دوست ندارد، که این بزرگترین قائمه عصمت و تقوای زن باشد.
بانوان را رها مگذار که از حدود وظائف خود قدم بدانسوی گذارند، زیرا زن همچون گل تازه و ظریف است و از او تندی خار نباید انتظار داشت. از آهوی کوهسار پسندیده نیست که همچون شیران شکاری حمله ور و درنده باشد. چندان دستخوش احساسات مباش که زن را بیش از لیاقت او عظمت و مقام گزاری، و هرگز روا مدار که زن در شئون اجتماعی و مصالح عمومی زندگی تصمیم ترا تصرّف نماید.
بیهوده نسبت بهمخوابه خود بدبین مباش.
زیرا این بدبینی بیجا احساساتی خفته و افسرده را در خاطر او بیدار کند و وقاحت کردار زشت را در نظرش کوچک گرداند و عادی جلوه دهد. تکرار گفتار روزی پای در مرحله کردار گذارد.
برای خدمتکاران خانواده برنامه ای منظّم کن و هر یک را بکاری ویژه بر گمار. نتیجه این انتظامات آن باشد که هر کس بوظیفه و مسؤولیّت خویش آشنا گردد و خدمات بخوبی بر گذار شود.
افراد خانواده خود را محترم بشمار و با قبیله خود نیکی و وفاداری کن، چون آنان همانند پر و بال تو باشند که در پرواز زندگی بهمراهی و پیروی تو را کمک کنند.
آنان یعنی اقوام و عشیره تو در حقیقت بازوان تواند و ترا از نیروی بازوان چاره و گزیری نیست.
در اینجا وصیّت خود را بپایان می رسانم.
از خداوند مهربان می خواهم که مقدّرات ترا در آینده نزدیک بسعادت و سلامت سوق دهد و دین و دنیای ترا در پناه خویش حفظ فرماید.
لانه قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلَّا کَما
پایان بخش دوم
سخنان علی (ع) از نهج البلاغه: بخش سوم
سرباز در جبهه مرگ و
افتخار چنین کند و
فرصت را در باریکترین
لحظاتش غنیمت
شمارد.
سرباز نیرنگ زند و
پیشی جوید و شبیخون
آرد و در راه پیروزی
خویش دلیری ها و
فداکاری ها بروز دهد.
(صفحه 362 این کتاب)
هرگز ندیده ایم که
عاشق آشفته را خواب
باشد و سر پر شور بر
بالین آرام یابد.
آن چنانکه از ترس دوزخ
گروهی قرار نگیرند
و شب همه شب در بیم و
اندوه سر برند.
(صفحه 423 این کتاب)

یکتا پرستی

تعالی اللّه عمّا یقولون « او بالاتر از اندیشه هاست»

ای آنکه از پشت حجابهای غیبت بر پیدا و پنهان ما آگاهی و در ماورای نور و ظلمت اسرار ناگفته را می شنوی و ارتعاش اندیشه را در پرده های لطیف مغز می بینی.
ترا بیگانگی و عظمت می شناسم و بر آستان شکوه و قدرت تو پیشانی بندگی بر خاک می گذارم.
ترا با دیدگان بینا نمی بینند، ولی نادیده ات نیز نمی انگارند. فروغ جمال تو در قلب ها و عواطف شعله عشق می افروزد، امّا جلوه دلبری تو از چشم انداز مستور است.
دستگاه خداوندی تو آن چنان بلند است که پرواز اندیشه از پیرامون آن محال باشد، ولی دست دلنواز و مهربان تو در اعماق دریاها و خمیدگی دره ها کوچکترین و پست ترین ذرّات وجود را مشمول نوازش و مهربانی خود قرار می دهد.
خداوندا نه آن بلندی پر اوج و پنجه های ضعیف دست ما را از دامن لطف تو کوتاه می سازد و نه این رحمت عمیق و پهناور پایه عرش الوهیّت تو را فرو می آورد. در فرازی که از فرود جدا نیست، خانه داری و با دورترین فاصله از نزدیکترین نزدیکان با جان ما همخانه و همسایه ای.
حکیم خردمند ترا می شناسد، ولی از حقیقت وجود و اسرار الوهیت تو آگاه نیست. بدو عصائی چوبین بخشیده اند تا استدلال کند و در ظلمات اوهام راه را از چاه باز شناسد. امّا آن شاهپر بلند پرواز ویژه پروانگان عشق باشد که تا سرادق جلال تو بال زنند و در گردا- گرد شمع حقیقت بگردند و یک لحظه آسیمه سر تسلیم شعله وصال گشته در امواج بیکران نور و هستی شخصیّت خود را محو سازند و پرتو آسا بخورشید بی زوال وحدت باز گردند.
ای پروردگار بزرگ، هنگامی که شب فرا می رسد و از گریبان خون آلوده شفق عفریت ظلمت سر بیرون می کشد، ترا سپاس می گزارم و ترا می ستایم.
در سپیده دم که پنجه های ظریف آفتاب بر پیشانی افق با قلم طلا آیات نور می نگارد، بیاد تو هستم و ترا می پرستم. هر آن ستاره فروزنده که از گوشه چادر شبرنگ سپهر یکدم آشکار و یکدم نهان می شود و دور نمای بدیع خود را بدین عشوه ها جذّاب تر جلوه می دهد از بزرگی و قدرت تو غافل نیستم.
همه جمال تو می بینم، چون دیدگانم بروی جهان باز شود، و از پای تا بسر یک پاره قلب می مانم که عاشقانه با تو راز گویم.
از هر در که سخن گویند، فرسوده و خسته شوم، ولی همین که نوبت بحدیث تو افتد، نشاطی از نو گرفته و داستان را از سر آغاز کنم.
ترا می ستایم و بدین ستایش همی خواهم که ابرهای رحمت بر ما بسیار ببارد و در این موفّقیّت نعمت تو تکمیل گردد.
با این ستایش جان خود را بپیشگاه عزّت تو تسلیم می سازم و در حصار عصمت تو از لغزش و گناه پناه می جویم.
مرا بتوانگری خویش نیازمند کن، اما از توانگران بی نیاز ساز.
تو راه بنمای تا من گمراه نشوم و تو دوست باش تا از فریب دشمنان ایمن بمانم.