فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

الانسان « بشر»

در بیابان وحشتزای عدم، مسافری سرگردان راهی طولانی و تاریک را در پیش گرفته آهسته بجانب دنیا روی نهاده بود.
گاهی بصورت شیره در شریان نباتات روان می شد و زمانی مانند شیر از خون و گوشت حیوانات سرچشمه گرفته در نهرهای باریک رگ راه باز می نمود، تا بخلیج پستان فرو ریخت. عاقبت بشکل قطره آبی که آن را نطفه می گویند در آمد و در نتیجه هیجان غریزه از پشت مردی بشکم زنی تغییر مکان داد و مانند تخمی که بدست باغبان در دل زمین دفن شود در خلال پرده های رحم بانتظار روز موعود پنهان گردید.
این راهگذر غریب که از هر چیز بسایه ای که بین وجود و عدم سرگردان است، شبیه تر بود، در این مسافرت خسته کننده و دشوار چه ها کشید و چه شهرهای ندیده و نشنیده را تماشا کرد و در مدّت نه ماه که میهمان رحم و همسایه امعاء و احشاء بود تا موقع عزیمت چگونه پذیرایی شد و بچه صورتها در آمد، خون بود، کم کم گوشت شد، رفته- رفته قیافه ای گرفت و مهندس آفرینش بر اندامش خطوطی ترسیم کرد، تا وقت رفتن، با چشم و گوش و با دست و پا باشد.
شبی گذشت و روزی آمد و سرانجام انقلاب و فشاری در زندگی خود احساس کرده بیهوش گردید.
ناگهان چشمان ناتوان و خسته اش در محیطی پر جنجال و غوغا بر جماعتی گشوده شد که همه می خندیدند و دست می زدند، آری بدنیا آمده بود معلوم نیست که در نخستین لحظه با چه هیولای ترس آور و وحشتناکی برخورد کرده که در میان هلهله شادی و فریاد مسرّت دیگران با تمام نیرو شیون برآورده مانند ابر بهاری زار زار بگریست درست در همان موقع که این مسافر از آن جهان ابهام آمیز بسوی اقلیم وجود روی آور شده بود، پروانه ای رنگین پر و بال هم از آشیان بهشت بهمراهی او رخت سفر بربست و از آسمان بزمین میل نزول کرد. آن پرنده زیبا و سبک پرواز که با فرشتگان همبازی بوده بر گلهای ستارگان می نشست و بدور شمع ابدیّت چرخ می خورد، بنا بر فرمان ایزد متعال دل از چمن سبز آسمان و چراغ مهر و ماه بر کنده بدنبال مقدّرات مجهول خود بال و پر گشود.
این دو همسفر، مانند جسم و سایه پیش و دنبال بجهان می آمدند و ندیده عاشق یکدیگر بودند. ولی در نخستین ملاقات خوب با هم آشنا شده انس گرفتند، بطوری که بی اختیار این در آغوش آن و آن در قلب این فرو رفت.
اندک اندک چهره هولناک دنیا در نظر نوزاد قیافه ای زیبا و محبوب گرفته هر چه بزرگتر می شد احساس میکرد که این محیط و این فضا را بیشتر دوست می دارد، تا کار بجایی رسید که همه چیز را فدای دنیای محبوب و عزیز نمود.
وه که انسان چه موجود عجیبی است دستگاه آفرینش محصولی از بشر شگفت انگیزتر بدنیا نفرستاد.
هر قدر هم که سالمند و بزرگ باشد، باز بکودکان خردسال می ماند که بی سبب خوشدل و بیهوده آزرده و ملول است.
گاهی بافراط پیش می رود، و زمانی بتفریط باز پس می گردد، و اگر امیدوار باشد، بر حرص و طمع می افزاید، و اگر مأیوس گردد، از شدّت تأسّف جان می سپارد.
چنان خشمگین می شود که خود را بی اختیار بهلاک می اندازد و چندان خرسند و خوشحال می گردد که احتیاط و پیش بینی را پاک فراموش میکند.
در موقع ترس بقدری ضعیف و عاجز است که از سود خود نیز می پرهیزد و هنگام ایمنی کورکورانه در چاه نیستی فرو می افتد.
در مصیبت سخت نابردبار و کم طاقت است و همین که بعیش و خوشگذرانی رسید جهان را دمی می شمارد.
روزی اگر گرسنه ماند، از شدّت ضعف بر خاک می نشیند و بر سر سفره چندان می خورد که باز هم فرط سنگینی و کسالت باو مجال جنبش و حرکت نمی دهد.
باری، همیشه افراطکار و همواره تفریط پیشه است و کمتر در این طبیعت، موجودی معتدل و با اراده می توان یافت.
آن طفل ناتوان و بیچاره ای که در گهواره یکدم بی پرستار نمی توانست بسر برد و از پشه ای بدین ناتوانی درمانده و عاجز می شد، جز جرعه ای شیر که از خون انسانی دیگر تهیّه می گردید. هیچ غذا را نمی توانست هضم کند، بمرور روزگار کار را بجایی می رساند که با بلعیدن جهانی بدین عظمت باز هم همیشه ناشتاست همان کودک شیرخواره حیوانی درنده و خونخوار می گردد. امّا چندان طول نمی کشد که دوباره روزگار عجز و ناتوانی بدو باز گشته از صورت نخستین هزار بار هولناکتر جلوه میکند، یعنی گهواره روز ولادتش بگور تنگ و تاریک مبدّل می شود در آنجا، در زیر سنگ لحد، تنها و بیگانه سر بر خاک و خشت می گذارد و از آن دنیای زیبا، از آن کاخ عالی، از آن سیم و زر، خلاصه از همه چیز دل کنده فقط بمشتی خاک قناعت میکند در این موقع، کردار زشت با پندار فاسد، تباهکاریها، خونریزیها، قتل ها و غارتها همه با منظره ای وحشتناک از پیش چشمش رژه می روند و بصورت او زهرخند می زنند. امّا امّا از همه جگر گدازتر، نمای همسفر عزیز اوست که فریاد پشیمانی و افسوسش را بفلک می رساند.
آری همان یار دیرین و شیرینکار، همان روح عزیز که از افق مجرّدات پایین آمده و در آغوش او جای گرفته بود، اکنون سراپا آلوده و ننگین، بال شکسته و پرسوخته، مستمند و اندوهناک ببالینش حاضر شده او را بسختی سرزنش و ملامت میکند.
ای کاش هرگز با تو دوست و آشنا نمی شدم.
این ترانه را خردمندان و افراد پرهیزگار هم در دوران حیات بخوبی می شنوند و این همان ترانه ای است که وی را ندای جان می نامند.
در اینجا آهنگ امیر المؤمنین (ع) قدری رقت انگیز و آهسته شده اشک بدور چشمان خدا بینش حلقه زد.
خداوندا، آنها کجا رفتند آن پادشاهان جهانگیر، آن ستمگران خونریز، آنهایی که برای افتخار موهوم، برای تصرف یک وجب خاک هزاران خاندان بر باد می دادند، اکنون بچه چیز سرگرمند آیا از تخت و تاج زیباتر، از نفوذ و سلطنت بهتر، از عیش و عشرت شیرین تر چه چیز را بدست آورده اند که با آن خوش کرده یکباره از این جهان رخت بربستند هیچ فقط در قبر جای گرفتند و پیراهن کفن پوشیدند، خاک بودند و سرانجام نیز با خاک سیاه همدم و هم آغوش گردیدند.

اتّقوا اللّه « پرهیزگار باشید»

این خطابه را شجاعترین پیشوایان جهان علی (ع) موقعی ایراد فرمود که امپراطوری وسیع اسلام دستخوش امواج سهمگین آشوب و فتنه بوده است: افسوس، ما در دوره ای بسر می بریم که نیکوکاران آلوده دامن جلوه میکنند، و خادم خائن محسوب می شود.
این روزگار آشفته و پریشان برای دزدان اجتماع و طبقه اشرار فرصت خوبیست که ب آسانی می توانند آبی گل آلود کرده ماهی مقصود خود را صید نمایند.
اما آینده: آینده بسیار وخیم و خطرناک بنظر می آید و آنچه را که در پیش داریم از وضع کنونی وحشتناکتر است.
ممکن است دوره انقلاب با عمر استقلال ما یکجا بپایان رسد و این اضطراب و لرزش یکباره بنیان حیات ما را واژگون سازد.
و من از این اندیشه های کابوس نما بسیار بیمناک و نگرانم، از آن جایی که در هر جامعه بحران و انقلاب آزمایش خوبیست و آن طور که در هرج و مرج و آشوب روحیات توده شناخته می شود، البتّه در آرامش و سکوت میسّر نیست، اکنون می توانم مردم را از نظر مرام و هدف در زندگی بچهار طبقه تقسیم کنم، اگر چه با نظر سطحی بیش از دو طایفه (ظالم و مظلوم) نیستند، ولی تحقیق عمیق تری لازم است، تا ستمکاران دست بسته و آرام هم کاملا به پیش چشم هویدا گردند.
اول- اشرار. یعنی: آنهایی که در مقابل عفریت آز و شهوت برای اوّلین دفعه بزانو در آمده و ب آسانی تسلیم هوس و دلخواه خود می شوند.
این طایفه بخدا و دین، بوجدان و شرافت، خلاصه بهیچ چیز پای بند نیستند و غالبا در خانواده های پست و آلوده تربیت می شوند، و اگر هم بظاهر کاخ نشین و توانگر باشند، در حقیقت بسیار پست و نانجیبند.
عمر این دسته بعمر انقلاب و آشوب بسته است، یعنی همین که جامعه حیات نوینی بخود گیرد و غبار شورش و غوغا فرو نشیند، هر چه زودتر دست انتقام گلوی آنها را فشرده رشته زندگانیشان را بطناب اعدام متّصل می سازد.
دوم- باز هم اشرار، امّا این جماعت بسیار خودپسند و متکبّرند و بقدری بر شئون خانوادگی و موقعیّت شخصی خود احترام می گذارند که تعدّی و تهاجم را برای خود ننگ دانسته بمنظور حفظ آبرو و حیثیّت موهوم شرارت و درندگی را در خود مانند شیر بزنجیر می کشند.
بسیار مایلند که مانند دیگران بر مردم تاخته تشنگی هوس خود را با خون و ناموس جامعه سیراب سازند.
ولی مقام خانوادگی به آنها اجازه نمی دهد که قدمی از حدود خود تجاوز نموده دامان شرافت و آبروی قوم را لکّه دار و ننگین کنند.
اکنون فراموش نشود، اگر روزی مقرّرات اجتماع پرده اوهام را از پیش چشم آنها دریده قیود خودخواهی را پاره کند، این گرگان میش منظر از آن جایی که فاقد فضیلت و اخلاق هستند و نیز بناموس، وجدان و دین حرمت نمی گذارند، چنگالهای بی رحم خود را از آستین نرم و تمیز بدر آورده مثل دیگران و شاید هم فجیع تر بر بینوایان محیط خود حمله ور میشوند.
سوم- برای این طبقه هم جز اشرار نام دیگری نداریم. این دسته ظاهری آراسته و پرهیزگار دارند و بسیار مقدّس م آب و ملایمند، ولی باید دانست که بازوهای این طایفه بطوری با رشته تهی دستی و بینوایی بر پشت بسته شده است که نیروی کوچکترین جنبش و نهضت را در مقابل هیچ آرزو و دلخواه ندارند. فقط عجز، عجز و ناتوانی آنها را سرافکنده و با حیا در جامعه جلوه داده برآشوب درونیشان پرده آویخته است، و گر نه از هیچکس در تاخت و تاز و غارتگری دست کم ندارند.
نماز می گزارند، برای آنکه عوام و مردم نادان را فریب دهند، و بسوی خدای می روند، تا با خلق نزدیک گردند.
بسیار قناعت پیشه و زاهد جلوه میکنند، امّا وای بر آن روزی که این افعیان سرمازده در پرتو حرارت نیرو و توانایی گرم شوند و خون منجمد سردشان بجریان افتد، در آن موقع خدا میداند که بروز مردم چه خواهند آورد. در آن روز خوب آشکار می گردد که این مؤمن- نمایان چقدر پست فطرت و منافق بوده اند.
چهارم- پرهیزگاران و بندگان ناب و ویژه خداوند، آنهایی هستند که در همه حال پروردگار خود را بخاطر داشته یک لحظه از آیین انسانیّت و مقرّرات دین غفلت نمی کنند.
این سربازان فداکار را همهمه مردان سپاهی و قعقعه سلاح دشمن بهراس نینداخته حملات سنگین مرگ در برابر روح فعّالشان بس ناچیز و کوچک است.
بکوههای بلند و متین شبیهند که طوفان حوادث را مانند نسیم ملایمی بسینه پذیرفته بر وی هیولای جنگ و جدال لبخند می زنند همین مردم که در صف معرکه مانند قهرمانی پیروز، انبوه سپاه دشمن را درهم می شکنند و پرچم مجد و افتخارشان همواره با احترام و عظمت در اهتزاز است، فقط در مقابل یک چیز سر تسلیم فرود آورده بزانو در می آیند و آن خداست، خدا آری، این جماعت جز از خدا، از هیچکس باک و اندیشه ندارند و آن دلهای سنگین و زره پوش در برابر ملکوت الهی و ندای وجدان بسختی لرزیده چشمان خدابین و عفیف ایشان تنها بحال بیچارگان و ستمدیدگان غرق اشک می شود هم اکنون که دود فتنه و انقلاب مانند پاره های ابر آتشبار، شما را بهدف گرفته چه خوب است از این طایفه پیروی کنید و سرمشق دین و دنیای خود را از کردار این دسته فرا گیرید.
اینها پیشوایان پاکدامن جامعه و برگزیدگان خداوند مهربانند که مانند فرشتگان رحمت از آسمان نازل شده جز نجات توده و حفظ شئون مادّی و معنوی قوم منظوری ندارند.
چه خوب لایقند که قافله سالار جامعه باشند و ب آسانی و سرعت همه را بشاهراه زندگی برسانند در اینجا از همه چیز بیشتر ایمان و ثبات قدم وجود دارد که نمی گذارد اندک سستی و فتور در بنیان اراده شان رخنه نماید.
دنیای زیبای شما در نظر آنها بقدر برگ خشکیده درخت و پشم فرو ریخته بز ارزش و نام ندارد.
پس ای بندگان خدا از این جماعت عبرت و اندرز گیرید و همیشه پرهیزگار و پاک باشید.

مسجد احبّاء اللّه و متجر اولیاء اللّه « نمازگاه و تجارتخانه بندگان ویژه خدا دنیاست»

آنان که خود را پرهیزگار جلوه می دهند و می خواهند که همچون پارسایان در جامعه بوارستگی و تجرد تظاهر کنند، دمبدم از دنیا بد می گویند و چنین می نمایند که بمال و حال گیتی علاقه ندارند و همی شیفته آخرت و سرای جاویدند، اما در عین حال قلب آنها از عشق حطام و زخارف دنیا مالامال است.
از اینان کسی در محضر امیر المؤمنین (ع) حدیث دنیا گفت و سخت مذمت کرد و این خطابه را که اکنون ملاحظه می کنید، راجع بدنیا ایراد شده است و طرف سخن آن دروغزن فریبکار است: ای تو، که دنیا را ببدی یاد میکنی، ولی مرغ دلت در هوای آرزویش پر می زند.
ای دروغ گو اگر دنیا را زشت می دانی، چونست که این چنین شیدا و عاشق اویی آیا دنیا بدنبالت افتاده یا تو او را تعقیب کرده ای آیا تو مجذوب او شده ای یا او گرفتار تو شده است اگر دنیا شیفته تست، پس چیست که دمبدم کشتارهای خود را در مقابل چشمت عرضه می کند و استخوانهای پوسیده آنها را بر سر راهت می گذارد و با بیانی هر چه آشکارتر که ما فوق لغت است حکایت کهنسالی و خونخواری خویش را در گوش تو فرو می خواند آیا ممکن است عاشقی این چنین در منظره عشق خودنمایی کند پس تو گرفتار و دلباخته او شدی. پس تو با این همه نام زشت که بر او می گذاری باز هم در فراقش بیقرار و دیوانه ای شما زاهد نمایان در باره دنیا جابرانه قضاوت می کنید و بیجهت آن را بباد ملامت و مذمّت می گیرید بارها بیش از آنچه جهان را ناپسند می دانید، پسندیده و زیباست.
دنیا مهد پرورش عشق و محبت است. دنیا آموزشگاه کمال و مکتب فضائل و اخلاق است. دنیا معبد پیغمبران و نمازگاه فرشتگانست.
همین دنیای موهون و مکروه شما دوستی صمیم و مخلص است، امّا برای آن کس که در او بصمیمیّت و خلوص راه زندگی پیش گیرد. ناصح و راهنمای کسی است که گوش هوش باندرزهای حکیمانه اش باز کند.
آیا آنانکه در بهشت مینو خانه می گیرند، همان کسانی نیستند که بدنیا قدم گذاشته و مقامی چونین را در دنیا بدست آورده اند آیا کشتزار زندگی که حاصل آن برستاخیز دست می دهد، مزرع فراخنای جهان نیست مگر نه اینست که شهدای گلگون کفن در جهان پیکار کرده اند هم در جهان بخاک و خون غلتیدند و آن بال و پر را که هم پرواز فرشتگانست در همین محیط باز و بسته کردند و سپس باوج ملکوت اعلی طیران نمودند دنیا بگوشهای شنوا، درس عبرت و حکمت می خواند، و در مقابل دیدگان دوربین و بیدار، مناظر رعب آور انتقام و مکافات را تماشا می دهد.
انسانی که فکر دوراندیش و اراده متین او همواره بر شهوات و تمایلات نفسانی مسلّط است، همیشه از دنیا خرسند و راضی است. او هرگز بدنیا بد نمی گوید، زیرا، از او بد نمی بیند.
وه که ثروت دنیا چه مطبوع و دلکش است دینار و درم چه بهادار و نازنین است امّا برای آنها که از راه مشروع بکسب بپردازند هم در راه مشروع از آن استفاده کنند.
بپوشند و بپوشانند، بنوشند و بنوشانند، بیچارگان را بی نیاز سازند و مستمندان را بنوازند.
ای خوش ب آن توانگری که از توان خویش بناتوانان کمک دهد و تهی دستان را بی نیاز دارد.
خداوند متعال در کتاب عزیز آسمانی چنین می فرماید:
آن تجمّلات و لذائذ که از ممرّ حلال بدست بندگان من می رسد، تا هر پایه ای که باشد حلال و ستوده است.
خدا بندگان ثروتمند خود را که سپاس نعمت می گذارند، بیش از فرشتگان دوست می دارد.
آیا می توان احساس کرد تالار توانگر مهربان دل و گشاده دست که بر وی فقرا و تیره بختان باز است و پذیرایی خانه خویشاوندان درویش میباشد، چه اندازه در پیشگاه الهی مجلّل و با شکوه جلوه می کند آیا می توان اندازه گرفت که انوار برکت و رحمت پروردگار در آن آباد سرای بر چه میزان فرو می ریزد آری اینها، این طایفه از متموّلان و ارباب مکنت در دو جهان توانگر خواهند بود.