فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

انا بین اظهر الجیش « من همه جا در کار سپاه نظارت دارم»

هیت شهر زیبایی بود که بر ساحل فرات قرار داشت و در خلافت امیر المؤمنین (ع) از شهرهای آباد و زیبای عراق بشمار می رفت و حکومت آن را هم کمیل بن زیاد پارسای کوفی اداره می کرد.
نیروی عراق که بجانب شام بسیج کرده بودند، ناگزیر از شهرهایی می گذشتند که هیئت هم از آنها بود. این نامه را امیر المؤمنین (ع) بنام والی هیت ولی بصورت بخشنامه بعموم حکام گذرگاه سپاه خود ارسال فرمود: نامه ایست که بنده خدا علی امیر المؤمنین به کمیل بن زیاد نخعی حاکم هیت و دیگر عمّال خود که بر شهرهای گذرگاه ارتش حکومت می کنند می نگارد.
نیروی ما بر شهر شما می گذرد، و مطابق فرمان اکیدی که دارد موظف است برنامه بسیج خود را در هر آبادی که قدم می گذارد با کمال دقّت اجرا کند، اکنون برای اطّلاع شما برخی از سفارشهای خود را که بسرداران و سربازان القا کرده ایم، در این نامه تکرار می کنیم: سرباز موظف است موقعی که بعنوان راهگذر بشهری وارد می شود، خود را مانند یک مرد عادی در آن شهر دانسته و کاملا مطیع مقرّرات فردی و اجتماعی آنجا باشد.
سرباز حق ندارد بنام این که وظیفه دینی خود را انجام می دهد و با دشمنان ناموس و کیش خود می جنگد بر آحاد رعیّت منّت گذاشته به آنها کبریا و جلال بفروشد.
سرباز در مقابل کم بهاترین چیزی که از شهرهای معبر خود خریداری میکند، باید همان مبلغ که قیمت آن کالا معین شده است بپردازد.
در صورتی که از گرسنگی و بینوایی سرباز بجان آید و بمنظور سدّ رمق چیزی در خرجین نداشته باشد، می توانید بنام احیای نفس و وظیفه ای که در این موقع گریبان گیرتان می شود سپاهی گرسنه را از مرگ نجات دهید.
از من نیست و با من بستگی ندارد و روحم از آن کس بیزار است که بخواهد بقدر ارزنی بر افراد رعیّت تحمیل شود و از آنها حتّی متاع کم
ارزشی هم بدون پرداخت بها دریافت دارد.
شما می توانید در این هنگام سرباز متخلّف را از طرف من بسختی مجازات کرده کیفر کردارش را در کنارش نهید. ولی حتّی المقدور بمقام خلافت که حاجب و دربانی ندارد، به امیر المؤمنین که مانند تهی دستان شما پشمینه پوش و بی تکلّف است، مراجعه کرده کیفر سرباز ستمگر را بسربازی چون من باز گردانید، من او را عبرت جهانیان قرار خواهم داد امّا فراموش نشود که هم باید صمیمانه فداکاران اسلام را بشهر خود بپذیرید و این سرهای نترس و آهنین بند را که در راه امنیّت و دین شما بخاک و خون آغشته می گردد، در آغوش لطف و نوازش خویش در آورید مگذارید دیوانگان کوی شما و ولگردان شهر نسبت بسپاهی شرافتمند توهین کنند، یا دزدان کالا فروش از غربت آن ها استفاده کرده در داد و ستد اجحافشان نمایند و تو ای کمیل در وظایف اداری خود چندان شایستگی و کفایت نداری.
از مرز تو نیروی متجاوز شام عبور کردند و شهر قرقیسا را بباد غارت و چپاول گرفتند. تو همچون پلی غارتگران را بر دوش خود گرفتی و از این سوی بردی.
تو پیرمردی پرهیزگار و نازنینی، ولی حکومت و فعالیت در مقابل دشمن وظیفه ای است که تنها پیرمردی و پرهیزگاری برای انجام آن کافی نیست.
اگر بجای تو یک تن از جوانان پیکار جوی ما حکومت میکرد، هم پارسا بود و هم سرباز.
هم شبهای دراز را بتلاوت قرآن مجید و سجود در محراب عبادت می گذرانید و هم روزها در زره فولادین پنهان می شد و میدان نبرد را از خون بیگانگان گلنار میکرد.
کمتر پیری بدست آید که بتواند وظائف خود را در خدمتی که بدو ارجاع شده است، همچون جوانان ایفا کند.
باری شما ای کمیل بن زیاد در این غفلت جبران ناپذیر خود شهری را از دست داده اید و امنیّت را از چندین هزار مسلمان قرقیسا سلب کرده اید و بالاخره نتوانستید آن طور که یک سردار رشید، یک افسر نامی حکومت میکند، جمعی را در ظلّ حمایت خود نگاه دارید و در پیشگاه امیر المؤمنین در صف دلیران معرکه قرار گیرید.
پیر شدی و استخوانهایت سست شده است و بازوان لرزان و باریک تو در نگهداری شهر چندان توانا و فعّال نیست.
خداوند آمرزگار در این اشتباه بزرگ ترا عفو کند و حقوق مسلمانان را بر تو ببخشاید.

اخلاق

الانسان « بشر»

در بیابان وحشتزای عدم، مسافری سرگردان راهی طولانی و تاریک را در پیش گرفته آهسته بجانب دنیا روی نهاده بود.
گاهی بصورت شیره در شریان نباتات روان می شد و زمانی مانند شیر از خون و گوشت حیوانات سرچشمه گرفته در نهرهای باریک رگ راه باز می نمود، تا بخلیج پستان فرو ریخت. عاقبت بشکل قطره آبی که آن را نطفه می گویند در آمد و در نتیجه هیجان غریزه از پشت مردی بشکم زنی تغییر مکان داد و مانند تخمی که بدست باغبان در دل زمین دفن شود در خلال پرده های رحم بانتظار روز موعود پنهان گردید.
این راهگذر غریب که از هر چیز بسایه ای که بین وجود و عدم سرگردان است، شبیه تر بود، در این مسافرت خسته کننده و دشوار چه ها کشید و چه شهرهای ندیده و نشنیده را تماشا کرد و در مدّت نه ماه که میهمان رحم و همسایه امعاء و احشاء بود تا موقع عزیمت چگونه پذیرایی شد و بچه صورتها در آمد، خون بود، کم کم گوشت شد، رفته- رفته قیافه ای گرفت و مهندس آفرینش بر اندامش خطوطی ترسیم کرد، تا وقت رفتن، با چشم و گوش و با دست و پا باشد.
شبی گذشت و روزی آمد و سرانجام انقلاب و فشاری در زندگی خود احساس کرده بیهوش گردید.
ناگهان چشمان ناتوان و خسته اش در محیطی پر جنجال و غوغا بر جماعتی گشوده شد که همه می خندیدند و دست می زدند، آری بدنیا آمده بود معلوم نیست که در نخستین لحظه با چه هیولای ترس آور و وحشتناکی برخورد کرده که در میان هلهله شادی و فریاد مسرّت دیگران با تمام نیرو شیون برآورده مانند ابر بهاری زار زار بگریست درست در همان موقع که این مسافر از آن جهان ابهام آمیز بسوی اقلیم وجود روی آور شده بود، پروانه ای رنگین پر و بال هم از آشیان بهشت بهمراهی او رخت سفر بربست و از آسمان بزمین میل نزول کرد. آن پرنده زیبا و سبک پرواز که با فرشتگان همبازی بوده بر گلهای ستارگان می نشست و بدور شمع ابدیّت چرخ می خورد، بنا بر فرمان ایزد متعال دل از چمن سبز آسمان و چراغ مهر و ماه بر کنده بدنبال مقدّرات مجهول خود بال و پر گشود.
این دو همسفر، مانند جسم و سایه پیش و دنبال بجهان می آمدند و ندیده عاشق یکدیگر بودند. ولی در نخستین ملاقات خوب با هم آشنا شده انس گرفتند، بطوری که بی اختیار این در آغوش آن و آن در قلب این فرو رفت.
اندک اندک چهره هولناک دنیا در نظر نوزاد قیافه ای زیبا و محبوب گرفته هر چه بزرگتر می شد احساس میکرد که این محیط و این فضا را بیشتر دوست می دارد، تا کار بجایی رسید که همه چیز را فدای دنیای محبوب و عزیز نمود.
وه که انسان چه موجود عجیبی است دستگاه آفرینش محصولی از بشر شگفت انگیزتر بدنیا نفرستاد.
هر قدر هم که سالمند و بزرگ باشد، باز بکودکان خردسال می ماند که بی سبب خوشدل و بیهوده آزرده و ملول است.
گاهی بافراط پیش می رود، و زمانی بتفریط باز پس می گردد، و اگر امیدوار باشد، بر حرص و طمع می افزاید، و اگر مأیوس گردد، از شدّت تأسّف جان می سپارد.
چنان خشمگین می شود که خود را بی اختیار بهلاک می اندازد و چندان خرسند و خوشحال می گردد که احتیاط و پیش بینی را پاک فراموش میکند.
در موقع ترس بقدری ضعیف و عاجز است که از سود خود نیز می پرهیزد و هنگام ایمنی کورکورانه در چاه نیستی فرو می افتد.
در مصیبت سخت نابردبار و کم طاقت است و همین که بعیش و خوشگذرانی رسید جهان را دمی می شمارد.
روزی اگر گرسنه ماند، از شدّت ضعف بر خاک می نشیند و بر سر سفره چندان می خورد که باز هم فرط سنگینی و کسالت باو مجال جنبش و حرکت نمی دهد.
باری، همیشه افراطکار و همواره تفریط پیشه است و کمتر در این طبیعت، موجودی معتدل و با اراده می توان یافت.
آن طفل ناتوان و بیچاره ای که در گهواره یکدم بی پرستار نمی توانست بسر برد و از پشه ای بدین ناتوانی درمانده و عاجز می شد، جز جرعه ای شیر که از خون انسانی دیگر تهیّه می گردید. هیچ غذا را نمی توانست هضم کند، بمرور روزگار کار را بجایی می رساند که با بلعیدن جهانی بدین عظمت باز هم همیشه ناشتاست همان کودک شیرخواره حیوانی درنده و خونخوار می گردد. امّا چندان طول نمی کشد که دوباره روزگار عجز و ناتوانی بدو باز گشته از صورت نخستین هزار بار هولناکتر جلوه میکند، یعنی گهواره روز ولادتش بگور تنگ و تاریک مبدّل می شود در آنجا، در زیر سنگ لحد، تنها و بیگانه سر بر خاک و خشت می گذارد و از آن دنیای زیبا، از آن کاخ عالی، از آن سیم و زر، خلاصه از همه چیز دل کنده فقط بمشتی خاک قناعت میکند در این موقع، کردار زشت با پندار فاسد، تباهکاریها، خونریزیها، قتل ها و غارتها همه با منظره ای وحشتناک از پیش چشمش رژه می روند و بصورت او زهرخند می زنند. امّا امّا از همه جگر گدازتر، نمای همسفر عزیز اوست که فریاد پشیمانی و افسوسش را بفلک می رساند.
آری همان یار دیرین و شیرینکار، همان روح عزیز که از افق مجرّدات پایین آمده و در آغوش او جای گرفته بود، اکنون سراپا آلوده و ننگین، بال شکسته و پرسوخته، مستمند و اندوهناک ببالینش حاضر شده او را بسختی سرزنش و ملامت میکند.
ای کاش هرگز با تو دوست و آشنا نمی شدم.
این ترانه را خردمندان و افراد پرهیزگار هم در دوران حیات بخوبی می شنوند و این همان ترانه ای است که وی را ندای جان می نامند.
در اینجا آهنگ امیر المؤمنین (ع) قدری رقت انگیز و آهسته شده اشک بدور چشمان خدا بینش حلقه زد.
خداوندا، آنها کجا رفتند آن پادشاهان جهانگیر، آن ستمگران خونریز، آنهایی که برای افتخار موهوم، برای تصرف یک وجب خاک هزاران خاندان بر باد می دادند، اکنون بچه چیز سرگرمند آیا از تخت و تاج زیباتر، از نفوذ و سلطنت بهتر، از عیش و عشرت شیرین تر چه چیز را بدست آورده اند که با آن خوش کرده یکباره از این جهان رخت بربستند هیچ فقط در قبر جای گرفتند و پیراهن کفن پوشیدند، خاک بودند و سرانجام نیز با خاک سیاه همدم و هم آغوش گردیدند.