فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

عشق

همایون پیغمبری که همچون فرشته رحمت آیات مهر و محبت تلاوت فرمود و جمع پریشان بشر را با رشته برادری و مساوات یکجا گرد آورد. نخستین خود پزشک آسا بکوی دردمندان همی گردید و بر جراحت دل شکستگان مرهم عطوفت همی گذاشت و بر سینه شایستگان داغ عشق همی نهاد.
یکی را درد و دیگری را درمان بخشید، آری طبیب حاذق چنین کند و نیش و نوش فراخور حال بیماران بجا مصرف فرماید.
دلها از فروغ عشق و محبّت بی بهره بودند، دیدگان کور بود، گوش داشتند اما نمی شنیدند و زبانها را یارای گفتار نبود.
طلوع این خورشید درخشان تیرگی های وحشتناک زندگی را روشن فرمود و ابرهای آتشبار ظلم و ستم را از آفاق حیات بشر بر کنار داشت.
کاروان سرگردان بشر براه بازگشت و حیرت زدگان سر و سامان یافتند.
هم خویشتن بسراغ آسیمه سران می رفت و مانند چراغی که در جستجوی گمگشتگان برفروزند اینجا و آنجا غفلت زدگان را آگاه و خوابیدگان را بطلیعه جهان افروزش بیدار می ساخت، آنان را که از همه چیز بجانوران درنده شبیه تر بودند خوی انسانی داد و فرشته سیرتان را بر فرشتگان برتری بخشید و آن چنان را آن چنان تر کرد، امّا سنگدلان ناپاک سرشت از این پرتو دلنواز نوری نگرفتند و سودی نبردند که همچنان بکردار ناشایست خویش ادامه می دهند.
چونست که ای بندگان خدا شما را سخت حیرت زده می بینم و از جنب و جوش زندگان بی بهره می یابم شما بسایه ای شباهت دارید که بهمراهی جسم با حجم و حرکت بنظر می آید اما در آزمایش جز هیکلی موهوم چیز دیگر نیست.

مصباح الظّلمة « فروغ عشق»

بیایید برویم، برویم بگردیم، پروانه شویم، پرواز کنیم، یک لحظه از این هیاهو، از این غوغا بر کنار شده عشقی در سر و شوری در دل بگیریم.
بیائید برویم، آخر ما هم روزی پروانه بودیم، انیس شبهای تارمان فرشتگان بودند و شمع مجلس ما را مهر و ماه می افروختند.
آری همان روز که از آلایش مادیات دامن ما پاک بود، همان روز که در بالای بام آسمان آشیان داشتیم، که من شیدازده اکنون بال و پر آراسته
همی خواهم که از اینجا تا بهشت برین تا خانه نازنین پیغمبر پرواز کنم، شما هم بال و پر بیارایید، شما هم پرواز کنید که بدور شعله فروزان عشق خود را پروانه صفت نابود کنیم.
خدایی را ستایش میکنم که جمال بی مثالش را در آیینه آفرینش جلوه داد و از همه جهان در دل شکسته خانه کرد و مستمندان را به- همسایگی پذیرفت.
بی اندیشه نقشه آفرینش ترسیم کرد، زیرا آن مهندس که دایره عقل سایه پرگار اوست، باندیشه نیازمند نیست.
بر جهان منّت گذاشت و درخت نبوّت را در شوره زار زندگی بارور گردانیده محمد مصطفی (ص) را شیرین ترین میوه و با سودترین حاصل آن درخت قرار داد. این مشعل هدایت را در ظلمات جهل عرب برافروخت و در انبوه گیسوان بطحا چهره زیبایش را همچون ماه تابان جلوه گر ساخت، چراغ علم از پرتو او روشن شد و چشمه حکمت و فضیلت از دهان شکرخندش ره باز کرد.
آشنا می نمایید، ولی بیگانه اید، و همچون بیداران سخن می گویید و دعوی می کنید، امّا حیف که در خوابی سنگین دمبدم فرو می روید.
چونست که چشمان نگران شما نمی بیند و این گوشهای تیز نمی شنود، دلی سرد و تاریک، و خونی بیرنگ و بی حرارت در سینه های شما جای گرفته است.
ای پارسایان ناپرهیز کاروای بازرگانان زیان دیده و سود نبرده، آخر تا کی خواب و تا چند غفلت بدین رویّه که اکنون آغاز کرده اید، روزگاری سیاه در پیش خواهید داشت که صورت خیالی آن کافیست موی بر اندامتان راست کند و یکباره ارتعاش وحشت رشته عمرتان را از هم بگسلاند.
در آن روز خونین شما را مانند چرم بهم بمالند و همچون خرمنی افشانده در زیر ظلم و ستم چندان بکوبند که ناچیز و تباه شوید.
امّا ناگفته نماند که پرهیزگاران از این بلوا محفوظ خواهند ماند و آن چنانکه مرغان دانه چین را از سنگ های گلوگیر و شکم شکاف بهنگام چیدن امتیاز می دهند، مردان نبرد و عناصر پیکار جوی فعال طعمه بیدادگران نخواهند بود و همچنان سرافراز و افراشته گردن عاقبت دهشت زای شما را تماشا خواهند کرد.
پس بیدار شوید، و از پیشوایی چون من گوش کنید، برخیزید و بهوش باشید که دروغ زنان شما را نفریبند و غولان آدم ربا از آبادی شرف و دانش بخرابه های مذلتتان نیندازند.
بدرود باد آن دوره که فحشاء و فجور افتخار گردد و پاکدامنی و عفاف شگفت انگیز و انگشت نما.
پس اندیشه کنید و از انجام کار، سخت برحذر و هراسناک باشید.

ابشروا بالجنّة « شربت عشق بر شما نوش باد»

جهان عشق است دیگر زرق سازی همه بازیست، الا عشقبازی.
بی عشق جهان مباد که کانون زندگی از فروغ او گرم و روشن است و فشار طاقت فرسای حوادث با نوازش او مطبوع و آسان.
راستی اگر ما عاشق نبودیم، چگونه این عمر دور و دراز و خسته کننده را طی می کردیم و با چه حرارت کارخانه حیات ما بکار میافتاد برای که برمیخاستیم و برای که می نشستیم آری قوت عشق با تحریک معنوی خود ما را بفعالیت و کوشش وا می دارد و دورادور دست بر سر و روی ما می کشد. همین عشق که درد بی درمان است، در عین حال درمان همه درد عشق، فقط عشق شمع محفل و انیس شبهای تار ماست. عشق مدار زندگانی و شیرازه کتاب امید و آرزوست، جاوید باد عشق بهر که و هر چه علاقه گیرد.
اینک عشق در نهج البلاغه
بهشت مینو، یعنی وصال دوست، در پس دیوارهای مصائب و پرده های ناملایمات پنهانست که عاشق ناگزیر باید موانع را از پیش بردارد و بسر منزل مقصود برسد.
هر آن کس که گلچین است و خاطرش بغنچگان بوستان علاقمند، چاره ندارد مگر آن که نیش های جانگزای خار را بقلب لطیف خود بپذیرد، تا از لطافت و جمال کل کام بردارد. گرانسران هوس پرست، با آن که در اقیانوس عیش و نوش غرقند، از ساحل خوشبختی و سعادت هزاران منزل بدورند، چون دیدگان بی فروغ آن ها در مقابل پرتو عشق نابینا و گواراست.
اینان، این مال ربایان دروغ زن، از لذّت حقیقی حیات بی- بهره اند. اینان در عین خوشی، ناخوش، و در هنگام شادمانی و فرح دلتنگند.
بظاهر تنومند و سالم می نمایند، ولی پیوسته در سخت ترین بیماری که جز سنگدلی و دنیاپرستی نام دیگری ندارد بسر می برند. همیشه یک بار سنگین که همچون کوه، وزین و جان فرساست، بر سینه آنها فشار می آورد و جمال فرحبخش زندگانی در نظرشان بصورت هیولائی زهره ربا و هولناک جلوه میکند که با همه دنیاداری باز هم از دنیا خسته و فرسوده اند.
می دوند، می کوشند، حرص می زنند، امّا از این همه تکاپو و کوشش هدفی ندارند و هر چه می بلعند باز هم حس میکنند که ناشتا و ناکامند.
این طایفه بدان جهت در چنین دوزخ تاریک و دهشتزا بسر- می برند که از نور عشق بی فروغ و از صفای محبّت بی نصیبند.
الا، ای کشاورزان کشتزار زندگی که در نور لطیف و جهان- افروز عشق کار می کنید و پیوسته جام زندگی شما از زلال مهر و محبت سرشار و لبالب است، برنامه حیات را از من فرا گیرید.
نخستین، بکار و کوشش پردازید و با حرارت عشق، فعال و پیشرو باشید که زود خوشبختی مجهول فرا رسید و در آن اشعه نامرئی که دنیا-
طلبان از مشاهده اش کورند غرق و پنهان گردید.
آری، نخستین عمل، سپس نتیجه، آن گاه ثبات و استقامت، و در سایه استقامت بردباری و صبر و در انجام پرهیزگاری و پاکدامنی افتخار و شرافت را خواهید دریافت.
خداوند متعال بهشت مینو را بثابت قدمان فعّال اختصاص داده است که نوازش مهر و محبّت، خستگی کار از عضلات و اندامشان رفع می کند و شدائد دنیا را در کامشان مطبوع و شیرین مزه می گذارد.
شما بروز الست، بصبح ازل، به نخستین طلیعه آفرینش، طوق عشق بر گردن نهادید و عاشقانه قدم در نبرد زندگی گذاشتید. عاشق فداکار و باوفا باید عهد مهر و محبّت را بپایان رساند و با گذشت قرون و تحوّلات روزگار بر میثاق و وعده خود پایدار و آهنین بماند.
اینها دل بزخارف و نقش و نگار دنیا بسته اند و بجز خورد و خواب منظوری ندارند، عاشق نیستند و دوست نمی دارند، قدم بر عهد روز نخست گذاشته اند و رشته وفا را آن بی وفایان بدقول با مقراض توحّش و درنده خویی بگسستند.
دیر یا زود، سازمان طبیعت از هم می پاشد و طبایع تندخو و ماجراجو از غوغا و آشوب باز می نشیند.
زندگی قیافه دیگر بخود گیرد و جهان جلوه دیگر کند.
در آن کشور عشق حاکم مطلق باشد و عشّاق روشن چهره و روشن- دل باشند. فرشتگان، هر چه شیرین تر بخندند و قهقهه زنند و اهریمنان تباهکار را دورباش گویند.
دنیا دار مال پرست با همان چهره چرکین و روح آلوده سر از خواب غفلت برآورد و قدم در جرگه زیبایان گذارد.
وای که چه قدر وحشت خواهد کرد و تا چه اندازه آسیمه سر خواهد شد. چون آنجا را از کشاکش بازرگانی و داد و ستد دنیا آرام بیند و از دینار و درم اثری نیابد.
همه را پاکدامن و همه را سپید پوش بنگرد و خود از چهره سیاه و جامه لکّه دار خویش سخت شرمنده و خجل گردد.
آن گاه جان فرسوده اش که یکدم از خستگی طمع و بخل نیاسوده و با خوابی چنین عمیق و طولانی همچنان خسته و ناتوانست، انگشت ندامت بگزد و بشدّت پشیمان گردد که چرا گوهر عشق نیندوخته است تا از لذّت عشقبازی برخوردار و کامیاب باشد آنجا، در آن رستاخیز بزرگ که کالای دو جهان را ببازار آورند، رونق و رواج ویژه عشق است، فقط عشق.