فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

ویحک انّی لست کانت «پیشوایان را وظائفی ویژه است.»

علاء حارثی از اشراف عراق و مردی ثروتمند و توانگر بود، بعلاوه در ارتش امیر المؤمنین (ع) بر پادگانی فرمان می داد.
در آن موقع که این افسر رشید بمناسبت مجروح شدن در جنگ ملازم بستر بیماری بود، روزی امیر المؤمنین (ع) با عده ای از اعیان. کوفه بنام عیادت قدم در خانه او گذاشت کاخی با شکوه و مجلل مشاهده فرمود که محیط وسیعی را اشغال کرده و اطاقهای زیبا و با سلیقه داشت.
در آن روز پیشوای عظیم الشأن اسلام بسردار بیمارش چنین گفت.
چه قصر عالی بنیان و چه حیاط دلکشی است، فضائی روح افزا و منظره ای زیبا دارد، ولی کمالش در آنست که در این کاخ شاهانه گرسنه سیر شوند و تیره بختان از زندگی کامیاب و بهره مند گردند.
دنیا قشنگ و زیباست، دوست داشتنی و مطبوع است، در صورتی که، توانگران خدا را فراموش نکنند و بینوایان را خوشدل و مسرور سازند.
خوبی کاخ شما در اینست که میهمانسرای تهی دستان و تالار پذیرایی خویشاوندان فقیر و بیچاره گردد.
بویژه آنهایی که بلندی طبع و شدّت صبر وادارشان میکند، که همیشه چهره خود را بسیلی ارغوانی داشته دست سؤال و گدایی به این و آن دراز نکنند.
آری خوبست که ثروت و دارایی با دوستان مصرف شود و نیازمندان از آن بهره ور گردند.
دوست می دارم که قلب شما هم مانند همین قصر با صفا، وسیع و سراچه وجدانتان نیز، همچنان عالی و استوار باشد.
ای کاش برای رستاخیز هم خانه ای به این وسعت و عظمت بنا می نهادید تا در بهشت برین نیز کاخ نشین و آبرومند باشید.
مشکل نیست، در صورتی که قلبهای شکسته را تعمیر کنید و یتیمان بیچاره را بزیر سایه نوازش و تربیت در آورید، من بشما اطمینان می دهم که در آن جهان قصری از این بهتر و محکمتر که هرگز روی خرابی و ویرانی را نخواهد دید قباله خواهید کرد و در آنجا هزار مرتبه بهتر از دنیا می توانید خوش بگذرانید. امّا اما قصری که پایه آن بر شالوده ظلم و ستم قرار گیرد و در استخر زلالش خون دل بیچارگان موج زند، در لابلای خشت آن عمارت هزاران امید و آرزو از این و آن محو و ناچیز گردد، هم در این جهان هستی جهنمی است که آه دل مستمندان از کانون نامبارکش شعله زده در سریعترین مدت خرمن هستی ستمکاران را خاکستر خواهد کرد.
آنهایی که در آن کاخ ستم آباد مسکن دارند، اگر قدری بفریاد وجدان خود گوش فرا دهند، اگر قدری بناله مظلومان و ستمدیدگان توجّه کنند، خانه زیبا و وسیع خود را گوری تنگ و تاریک خواهند دید که هوای اختناق آور آن یکدم در خور تنفّس نیست و از آن زندگی که با دامن آلوده و مفتضح برگذار می شود جز مرگ تدریجی مزه ای دیگر نخواهند چشید.
ای ستمکاران کاخ نشین، ای صاحبان قصر عالی و نام پست، ای مردم دون فطرت و نانجیب... شما که زندگانید در گورستان چرا منزل کرده اید آنجا که مسکن شماست قبر است و آنچه در شکم خود ریزید جز آتش چیز دیگری نیست بخدا روح شما در آتش آه مردم می سوزد، ولی عفریت کثیف شهوت، با لبانی که از خون دلها رنگین دارد، بر بیچارگی و مذلت شما زهرخند می زند.
در این موقع علاء حارث قدری از برادرش گله کرده و بعرض رسانید که عاصم مدتیست بنام پیروی از امیر المؤمنین (ع) گلیم پاره بتن پوشیده و از خانواده و زندگی خود کناره گیری نموده است و عاصم شرف حضور داشت.
امیر المؤمنین (ع) بجانب او رویش را برگرداند و با لهجه ای رقت آمیز که در عین حال قدری خشمناک بنظر می رسید، چنین فرمود: تو نیز ستمکاری، ولی فقط بر نفس خود ظلم میکنی، شاید بتوانم بگویم خانواده تو، کسان تو، آنهایی که باید از دسترنج تو بهره برند، آنهایی که چشم امید به دولت تو دارند، نیز از این ستم بر کنار نیستند.
شما در تشخیص زهد و پرهیزگاری سخت به اشتباه و غلط رفته اید، آن کس که بسعی بازوان نانی به چنگ می آورد و با خویشاوندان تنگدست و مردم بی چیز صرف می نماید، اگر از زندگی دنیا حدّ اعلای لذّت و کام را ادراک کند، باز هم بنده صالح و پرهیزگار است که در پیشگاه خداوند محبوب و عزیز میباشد.
مگر نمی دانی که در قرآن چه فرمود
روزی حلال برای بندگان من تا هر پایه که باشد زیبنده و شایسته است. این که می بینی من پیراهنی هر چه پست تر، خوراکی هر چه کمتر و ناگوارتر از دنیا انتخاب کرده ام، بدیگران مربوط نیست.
آخر نه من پیشوای مسلمانان و امام امتم من وظیفه دارم که با ضعیفترین افراد رعیت خود در زندگی شریک و همسر باشم، مرا بروز قیامت از تمام کسانی که تحت حکومت من زندگی کردند خواهند پرسید.
من باید همیشه گرسنگان را بیاد داشته باشم.
من لباس خشن بر تن می پوشم تا بینوایان مرا طرفدار و غمخوار خود بدانند.
کشورم وسیع است و تهی دستان در آن فراوانند، اگر شبی با شکم سیر بر بالش راحت سر بگذارم و در گوشه ای دور دست گرسنه ای مستمند ناله کند، بسختی در معرض بازپرس خدا واقع خواهم شد.
وقتی فقرا بدانند که امیر المؤمنین مثل ایشان گرسنه و پشمینه پوش است، بار شدائد را آسانتر بر می دارند و بر گرسنگی و فقر صبر می کنند.
خوشحالند که نظیر من همدردی و پرستاری دارند.
کامیاب مباد آن پادشاه که کشوری را نیازمند و پریشان سازد تا عفریت و شهوتش کامیاب و راضی گردد.
امامت امری خطرناک و پر احتیاط است.
آن که رمه ای را شبانی می کند، باید در همه حال غمخوار زیر- دستان خود باشد، ولی شما هرگز وظیفه ندارید از لذائذ دنیا بر کنار مانید، حتّی پسران من هم مادامی که مسؤولیّت مرا بعهده نگرفته اند مجبور نیستند زندگی را بر خود چنین سخت و دشوار بگیرند، بنا بر این خوب است که بخانه خود برگردید و از مال حلال خویش هر چه شیرین تر استفاده کنید، امّا مستمندان را هم همیشه بخاطر داشته باشید.

رجل ضالّ مضلّ و رجل جاهل خباط «دو گمراه کننده یکی بنادانی و دیگری بفریب»

در این خطبه امیر المؤمنین (ع) باحوال قضات می پردازد، یعنی آنانی که در عمل خطرناک و پیچیده قضاوت دستخوش شهوت و هوسند و بمقتضای خودپرستی حکمی ناشایست و بیهوده صادر کنند.
خداوند متعال این دو طایفه را سخت دشمن می دارد.
نخست، داوری که پیراهنی زیبا از زهد و دانش بر پیکر شیطان خویش بپوشید و بر مسند قضاوت بنشست. تا توانست در دین بدعت گذاشت و قانون خدای را بخواهش شهوت خویش تفسیر کرد. چون در داوریش بنگرید مقدّماتی آراسته می یابید که به نتیجه صحیح منتهی نشده است، کلماتی استدلالی و متین در محضر عدالت القا میکند و اصحاب دعوا را بعبارت آرایی خویش مجذوب و شیفته می سازد.
اما احکام او، بیش از آنکه در خاطره اش خطور کند، از دهان شیطان بیرون جسته بر نفس خبیثش تلقین می گردد.
او را رها کنید، آن چنانکه خدا او را رها کرد و افسارش را به پشتش انداخت.
او راه گم کرده و هر که بدو پیروی کند گمراه خواهد شد. دوم، آن نادان خیره سر که نه بقانونی آشناست و نه بناموسی پای بند، علم قضاوت را از بازرگانی آغاز کند و سرمایه مال را سرچشمه علم داند، از آنچه شرارت و رذالت نام دارد گرانبار است و از هر چه پندار نیک و فضیلت باشد تهیدست تیره بخت که جز ربودن دارایی دیگران و غیر از برداشتن کلاه مردم چیزی نیاموخته و هدفی نیندیشیده، پوستین قضات بر تن پوشیده است نیازمندان بجانب او همی روند و حل اختلاف زندگی را از افکار پریشان و مغز سبک وزنش همی خواهند، او چه کند که از قضاوت جز اسمی نشنیده و از اختلافات امّت جز دزدی، راهی در پیش نگرفته است او همی خواهد همچون قضات گنهکار حکمی صادر کند و عنکبوت- آسا خانه ای از لعاب اندیشه ناچیزش بنیان کند و دامی فرا راه دعاوی ماجرا جویان بتند.
سرسری سخنی گوید و چون بباطل و یاوه گفته است سخت بیمناک و آشفته است، زیرا خویشتن هم نمی داند آن کلمه از کدام اندیشه برخاسته و بر کدام هدف نشسته است.
اشتباه میکند، ولی امیدوار است که بحقیقت رسیده است، گاهی هم حق می گوید، امّا بسیار متوحّش و نگرانست که خطائی فاحش مرتکب شده است زندگانیش آمیخته با جهل و ابهام است و تنها فروغی که گاهی این ظلمات خیره کننده را اندکی باز میکند، برق صفت پرتوی زود گذر در آن روشن نکرده خاموش می نماید، همان حسّ ننگین طمع کاری و زر دوستی است که باری او را بر آن کرسی لرزان استوار و مستقرّ می دارد.
جاهل، احمق دروغگو، پراشتباه و همواره در زندگی مردّد و بی ثبات دندان درنده او که سنگ خاره را می شکافد، کوچکترین اثر در حلّ مسائل لطیف علم نشان نمی دهد و اندیشه هایی که در جمع- آوری مال تا دوردست ترین زوایای جهان و شگرفترین اعماق دریاها کار میکند، یک داوری ساده را نمی تواند فیصل نماید.
فقط می تواند که عنان قضیّه را بهر صیغه ای که در خاطر دارد بجانب سود خویش باز گردانده چهار نعل بسوی منظور ناچیز خود بتازد.
این دسته از قضات بر بالش نرم قضاوت، دزدی میکنند و بی تیر کمان آدم می کشند.
چه خونهای ناحق که بفتوای اینان بر خاک می ریزد و چه فریادها که از ستم این طایفه فریب کار و نادان ب آسمان می رود.
وای که این عناصر نانجیب عمر خود را در معرض خشم خداوند می گذرانند و لحظه ای از چشم نگران و غضبناک ایزد متعال شرم و پروا ندارند، چه بیچاره بشر که اینها بوده اند در این جهان نادان و حیرت زده بسر می برند و در آن جهان در عذاب طاقت فرسای دوزخ فرو می روند و از این ها بیچاره تر آنهایی هستند که بر افکار ناروا و روش ناستوده این گونه داوران اعتماد کرده، کورانی چنین پراکنده خاطر و گم کرده راه را بپیشوایی خویش می پذیرند. خداوند مسلمانان را از آسیب این دو دسته محفوظ و بدور بدارد.

أقنع من نفسی بأن یقال امیر المؤمنین «آیا کافی است که نامم امیر مؤمنان باشد»

عثمان بن حنیف پیر مردی پرهیزگار بود و بر اصل شخصیت و سابقه ای که در اسلام داشت از طرف امیر المؤمنین (ع) به فرمانداری بصره برگزیده و اعزام شد.
شبی یکی از اعیان بصره او را میهمان کرده در آن مجلس پذیرایی شایانی از حکمران خود بعمل آورده بود.
چون این خبر به حضرت علی (ع) رسید، سزاوار ندانست که میان فرماندار یک شهر با طبقه اشراف آنجا از این حسابها در کار باشد، لذا این نامه را به عثمان بن حنیف فرستاد: ای پسر حنیف شنیدم شبی بمیهمانی یکی از رجال بصره رفتی و در آن شب بشما خیلی خوش گذشت جوان میزبان تو در تهیّه لوازم پذیرایی و جشن، بسیار دست بالا را گرفته و تا توانسته است در رنگینی سفره و چیدن شربت و خوراک منتهای سلیقه را بخرج داده، تو هم نامردی نکرده تا حدود اشتها شکمی سخت از عزا در آورده ای و مانند یتیمانی که روزگاری به- گرسنگی و فقر گذرانیده باشند و ناگهان بنوایی برسند، حتّی از لیسیدن استخوان ها هم خودداری نکرده ای، و در همان موقع که شما گرم عیش و نوش بودید، خبر دارم که گروهی گرسنه و تهی دست بر آستان باشکوه آن خانه ایستاده بودند و دمبدم از بیچیزی و فقر می نالیدند ولی
هیچیک از میهمانان با شرافت و میزبان جوانمرد و خوش پذیرای شما بسراغ آن تیره بختان نرفته بکفی نان خشک هم از آنان دستگیری ننموده اند، عاقبت آن بیچارگان تهی دست از آنجا باز گشته اند.
حتی تو هم آنها را فراموش کرده بودی، حتی تو من پیشوای شما هستم و اکنون در رأس ملّت مسلمان قرار دارم.
مرا تماشا کنید از لذائذ دنیا چه قدر بهره می برم، روزانه بدو نان جو و سالیانه بدو جامه کهنه قانعم.
درست است که شما نمی توانید مانند من زندگی کنید، بعلاوه مسؤولیّت مرا در جامعه حائز نیستید، ولی آیا هیچگونه شباهت در بین امام و مأموم نباید وجود داشته باشد بخدا سوگند یاد می کنم که از مال دنیا زر و سیمی نیندوخته ام و برای خود جامه رنگین پس انداز نکرده ام.
سرمایه این کشور پهناور در تحت اختیار مطلق منست، و خوب می توانم بجای نان جو، از مغز گندم خوراک تهیّه کنم و از سینه کبک و گوشت گوسپندان پروار کامیاب شوم.
بجای ظرف سفالین از مشربه های بلورین آب بنوشم و زندگی را هر چه مطبوع تر و گواراتر طی کنم.
برای ما هم میسّر است لباس فاخر بپوشیم و بر چهار بالش سلطنت تکیه کرده عمری براحت بگذرانیم.
ولی اشکال در اینجاست که ما زمام هوس و شهوت را هرگز رها نکردیم و بر نفس و اراده خود بشدت تسلط و اقتدار داریم. روزگاری بود که ما هم فدکی داشتیم و مانند دیگران دارای املاک و مستغلّات بودیم، ولی چه زود که قومی چشم طمع بر آن دوخته و میراث ما را بهر وسیله که ممکن بود. از چنگ ما بدر بردند و اکنون هیچ تأسّف بر آن ندارم.
ما را بفدک چه نیازیست و باملاک و باغ چه حاجت. پیش و دنبال، هر که در کلبه یا در کاخ منزل دارد، بتنگنای گور منتقل خواهد شد همان غمکده ای که اگر دستی بمنظور گشایش از دو طرف باز کنیم جز فشار سنگ و خاک چیزی نخواهیم یافت، آری در آنجا غوغا و خروش زندگی خاموش خواهد شد و توانگران آزمند از دنیا سخت سیر و گرانبار خواهند بود.
در آنجا شاه و درویش همه در پیراهنی یکرنگ و یکنواخت تسلیم خاک می شوند و موهومات طبقاتی در آنجا ناچیز و ملغی خواهد بود. من که زمامدار گروهی بی شمارم، سزاوار نیست شبی با شکم سیر سر بر بالش گذارم، تا مبادا در حجاز یا یمن، یا یک گوشه دور دست از کشور اسلام، بی نوایی گرسنه بخوابد و با او شریک و مساوی نباشم.
قوّت تقوی و روح پرهیزگارم نمی گذارد که مشمول گفتار شاعر باشم، آنجا که می گوید،
ننگ باد ترا که سیر بخوابی و در کنار تو جمعی گرسنگان بنالند.
نه، کافی نیست که نامم پادشاه مسلمانان باشد و با مسلمانان در سختی های روزگار شریک نباشم.
شاه عادل کسی است که با تمام افراد رعیت در غم و شادی، فقر و توانگری مساوی و برابر باشد. پادشاه دادگستر همیشه از پریشانی توده پریشان خاطر و آشفته است.
اما آن کس که بخود می پردازد و سود شخصی را بر مصالح اجتماع ترجیح می دهد و دوست می دارد که ملتی فدای شهوات پست و هوسهای کثیف او شوند، شاه نیست، بلکه واقعا حیوانی ناپاک و درنده است که بصورت عفریت بشر در آمده، چنگال در خون این و آن فرو می برد آن که سفره خوراک مرا دید، تعجّب کرد تعجّب از چه از این که چگونه بنیروی این دو نان خشکیده جوین سپاهی را بتنهایی درهم می شکنم و در هر پیکار و نبرد پیروز باز می گردم.
اما نمی توانست فکر کند درختان صحرائی و شاخه هایی که از دل سنگ در کوهساران سبز می شود با نهالهای ناز پرورد گلستان از نظر قوّت و استحکام چه قدر تفاوت دارد. بخدا سوگند اگر تمامی عرب بیک حمله با من بجنگند، هرگز به آنها پشت نخواهم کرد و میدان مبارزه را خالی نخواهم گذاشت.
ای دنیا، ای شهوت، ای هوسهای پست بشری، از من دور شوید که من شما را سه بار طلاق گفته ام و هرگز بسوی شما عودت نخواهم کرد. آری، تمایلات حیوانی نمی توانند وجدان پاک و روح استوار مرا مطیع و اسیر خود سازند.
این آرایشها و این زرق و برقها نمی توانند دل علی را بربایند.
پس خوبست که شما تا می توانید از من پیروی کنید.