فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

الذلیل عندی عزیز و القویّ عندی ضعیف «بینوایان در نظر ما عزیزند و نیرومندان ستمگر ضعیف.»

پس از استقرار خلافت امیر المؤمنین (ع) عده ای از عمال دولت که در دربار پیشین سابقه خدمت داشته و همچنان بشغل خود ادامه داده بودند، از فرط دقت و احتیاط پیشوای خود بتنگ آمده خواستند رفته رفته اوضاع گذشته را تجدید کنند.
در این موقع حضرت علی (ع) با چهره ای خشمگین در حالتی که پیراهنی پشمینه پوشیده بود و بند شمشیر و کمر از لیف خرما داشت، بر منبر آمده این خطابه را ایراد فرمود: روزگاری گذشت که من در کنج عزلت نشسته بودم و سخت تنها و خاموش بسر می بردم، آوازم از همه ضعیف تر و سخنان من بسیار کوتاه و بی اثر بود.
دیگران از من پیش افتاده بودند و حقّی را که ویژه من بود مانند گویی ببازی گرفته دست بدست می گردانیدند.
خداوند حاکمی دادگر و تواناست.
ناگهان دنیا بر ستمکاران برآشفت و دست ظلم و تعدّی را از گریبان خلافت کوتاه کرد.
در این هنگام من بتنهایی برخاسته زمام جمعی پریشان و گروهی پراکنده را بمشدت گرفتم، کشوری آشفته و درهم بود و ملّتی ستمدیده و بینوا داشت. لازم نیست یادآور شوم که در حکومت من تا چه اندازه توده بعدالت و انصاف نیازمند است و من چگونه وامدار و گروگان حقوق بینوایان و ستمدیدگان می باشم.
آری، ملت اسلام همیشه از امامت و پیشوایی من منتظر است که اختلافات آنها را بحقّ فیصل داده لحظه ای از احتیاط و دقّت در امور جامعه غفلت نکنم.
افسوس که این برنامه اندیشه جمعی را پریشان ساخته است و برای آنها ترازوی حسّاس عدل و داد زندگی را گران می نماید. امّا در نظر من این برخورد و آزردگی بیجا، بسیار ناچیز و بی اهمیّت است.
بگذارید ستمکاران برنجند و هر چه زبان ناپاک و دندان درنده است از کام و دهان بیرون افتد، ولی در مقابل، یک دل مستمند و شکسته ترمیم شود.
آنانی که از من گله میکنند و گاه و بیگاه سر در گوش همدیگر گذاشته با رویّه عادلانه ام مخالفت می نمایند، بهم چشمک می زنند و خود را از وضعیّت حاضر ناراضی و غضبناک جلوه می دهند، بدانند که بینوایان همواره در خدمت ما بزرگ و عزیزند و دولت ما با تمام وسائلی که در دست دارد طرفدار و پشتیبان ایشانست، و نیز صاحبان کاخ و قصر یعنی ثروتمندانی که از اشک چشم یتیمان و خون دل پیره زنان در و گوهر تهیه کرده با کبر و ناز بر کارگران و مردم تهی دست می نگرند، مادامی که وام دیگران بر گردن ایشان است و پشیزی از حق مسلمانان در امور و دارایی آنان باقیست، از درگاه ما رانده و برای همیشه در محضر ما خوار و خفیف اند.
در این وقت آن سخنران آتشین گفتار بر پای خاسته با فریادی خشم آمیز و لرزان که بغریو رعد بهاری شبیه تر بود، چنین گفت: چه تصوّر می کنید من که بیش از همه کس به رسول خدای ایمان آورده و بیشتر از همه باو صمیمیّت و درستی نشان داده ام، مرام مقدّسش را بزیر پای خواهم گذاشت گمان می کنید که من از احکام مقدّس قرآن سرپیچی خواهم کرد حاشا تا آن روز که با پیراهن کفن در محکمه عدل الهی قدم می گذارم مدیون بیعت پیغمبر پاک و قرآن مجید خواهم بود.
شمشیر من همیشه بروی آنانی که دست بخون و مال دیگران آلوده اند بر آهیخته است. بخداوند بزرگ و توانا سوگند که اگر حسن و حسین دلی بناحق بیازارند یا دیناری بستم از دیگران بربایند با همان شمشیر که بت پرستان را از مرکب حیات سرنگون کرده ام نوادگان پیغمبر (ص) را هم ادب خواهم کرد.
دخترم رقیه از خزانه دار بیت المال گردن بندی مروارید بعاریت و امانت گرفته بود، بدین قرار که با ضمانت خود و گواهی خداوند پس از سه روز آن رشته گوهر را سالم و بدون نقص به بیت المال برگرداند.
من در عید قربان بر این عمل ناشایست اطّلاع یافتم، با دست خود گلوبند را از گردن دخترم گشوده بی درنگ بجای خود عودت دادم و پسر رافع (خزانه دار) را بسختی تهدید کردم که زنهار هرگز این شیرین کاریها را تکرار مکن.
بخدا اگر پای عاریت و امانت در میان نبود، دستهای این دختر هاشمی را بجرم خیانت مانند دزدان و راهزنان قطع می کردم و پسر- رافع را بنام شرکت در این جرم برای همیشه گرفتار زنجیر و زندان می ساختم.
اکنون شما، شما، ای اشراف و بزرگان عرب، شما، ای سرداران سپاه، اگر می توانید با این اسلوب پا بپای من راه بیایید، و گر نه علی را بخیانت کاران و حکام ستمگر نیازی نیست

دعونی و التمسوا غیری «دیگری را بجای من انتخاب کنید.»

در تقسیم بیت المال، اشراف قریش، بر خلاف انتظار خود را با دیگران مساوی دیدند، و برآشفتند، امیر المؤمنین (ع) بدین مورد اشارت فرماید: آیا بخاطر دارید در آن روز که دست بدامن من زدید و مانند شتران تشنه ای که بر سر آبشخور از هم سبقت می گیرند و سخت یکدیگر را می فشارند، عبا از دوش شما فرو افتاده و بند نعلینتان در اثر تصادم و مزاحمت از هم گسیخته بود بیاد دارید که در آن روز چه آشوب و غوغائی در خانه من راه انداخته بودید کودکان کوچکتان را بر سر دست گرفته بودید تا با پنجه های لطیف و نازک خود دست مرا لمس کنند بیماران نحیف را با تمام تکلیف بحضرت من سوق دادید، و پیران سالخورده ای که جز بوسیله عصا و خدمتکار نمی توانستند راه روند، هم از این احساسات تهی نبودند و تا دستهای لرزان و نحیف خود را در دست من و طوق بیعت مرا بر گردن خود نمی گذاشتند راضی نمی شدند از پیشگاهم بدور افتند.
حتی بانوان پرده نشین... حتّی دوشیزگان نو سال. من در نخستین مرتبه هیجان شگفت آور شما را بخونسردی تلقی کرده بودم و هر چه دست بطرف من پیش می آمد دستهای من بعقب برمیگشت.
بشما چنین گفته بودم: مرا معاف دارید و مانند همیشه دیگری را برای این مسؤولیّت بزرگ که بهزاران رنگ قابل تغییر است انتخاب کنید.
سلیقه ها مختلف است و معالم دین پنهان شده و دست روزگار مراسم پیغمبر (ص) را از خاطرات سترده است.
آری، بگذارید دیگری امیر شود و من مانند یک وزیر بکشور شما کمک کنم، زیرا در آن روز که من زمام توده را بدست گیرم بطبقات اعیانی که مولود سازمان کثیف و آلوده پیشین است احترام نمی- گزارم و به گله اشراف گوش نمیکنم و همه را با همان چشم که خداوند نگران است نظر میکنم. فراموش نشود که بیعت من نابهنگام آغاز نشده و آسیمه سرپایان نپذیرفت.
پس از سه روز که پرهیزگاران قوم و مشایخ مهاجر و انصار مشورت کردند، خلافت مرا بضرورت و لزوم اقدام نمودند.
اکنون شما می خواهید که از عدالت و انصاف صرفنظر کنم و ظالمانه بر هوسهای آلوده اشراف کشور تکیه دهم اموالی که به خداوند متعال تعلق دارد مقتضی است بین بندگانش سیاه و سفید، آقا و خدمتکار، با تمام مساوات تقسیم گردد.
آنانی که در مال خداوند، بمنظور خودشیرینی، اسراف روا می دارند و حق را در محلش نمی گزارند، در آخرت به دقت بازپرس می شوند و نیز در دنیا از سپاسگزاری مردمی که مگس آسابگرد هر حلوائی چرخ می خورند محروم می مانند.
باش تا آن روز که تهی دست و مستمند شوی، آن گاه خواهی دانست که یاران شیرینکار و متملق چگونه از دور تو پراکنده میشوند و ترا تنها می گذارند. ای یاران حق و حقیقت، ای برادران دینی من، ای محرمان اسرار و شریکهای غم و شادی من، شما باید مانند سپر در روزهای سختی از حقوق بینوایان دفاع کنید شما باید در ایفای رسوم عدالت کمک و پشتیبان من باشید.
قسم بخداوند متعال که من بصلاح و سعادت شما، هم از خودتان آگاه تر و علاقمندترم. پس این چیست که دقّت و احتیاطم، کار را بر شما سخت گرفته و از حکومت عادلانه من ناراحت و معذّبید این خانه که اجتماع نام دارد، بر کنار سیل گاه حوادث و مخاطرات بنیان شده است، مکانی بس وحشتناک و مهیب است. در اینجا بیش از همه چیز عقل دور اندیش و چشم حساس و گوش شنوا لازم است تا بخوبی احساس خطر کرده از طوفان بلیّات جان بسلامت بیرون برد.
برای من که اکنون امامم می نامند وظائفی است که از ایفاء آن بهر قیمتی که تمام شود ناگزیرم.
من باید مقررات مقدس اسلام و احکام قرآن را بدقت عمل نمایم و مردمان ستمکار و متخلف را، هر که باشند، بکیفر کردارشان برسانم.
من در تقسیم بیت المال از مساوات بهیچ وجه صرفنظر نمیکنم.
هر که از عدل و انصاف بفریاد آمده سر خود گیرد و از میان ما بر کنار شود شما در آن موقع می توانید امر بمعروف کنید که خوف بفضائل آراسته باشید و مادامی که دامنتان بمنکرات آلوده است، نهی از منکر وظیفه شما نیست.
خداوند با همه قدرت و نیرویی که دارد و بر تمام کائنات مسلّط و محیط است هرگز نسبت به بندگانش ظلم روا نمی دارد و این عمل نصیحتی سودمند و بلیغ است که اشخاص متنفّذ و توانا باید از آن بهره برند و مورچگان ضعیف را زیر پای پیل مانند خود پست و ناچیز نکنند.
نعمتهایی که از طرف پروردگار به بندگانش اعطا می شود، در حقیقت آزمایشی است که از آنها بعمل می آید، ولی چه امتحانی کمرشکن و طاقت فرسا در آغاز یکی از سوره های قرآن می فرماید:
مردم گمان می کنند که ایمان آنها بدون امتحان پذیرفته است هرگز، چنانچه پیشینیان آزمایش شده اند، آیندگان هم باید آزمایش شوند.
پس شما هم تا درخت عدالت سر سبز و خرّم است از آن بهره ور کردید و بر موقعیّت و مقام انسانیّت قدم گذارید، زیرا دانشمند در حقیقت کسی است که قدر خود را دانسته و از وظایف خویش آگاه باشد

ویحک انّی لست کانت «پیشوایان را وظائفی ویژه است.»

علاء حارثی از اشراف عراق و مردی ثروتمند و توانگر بود، بعلاوه در ارتش امیر المؤمنین (ع) بر پادگانی فرمان می داد.
در آن موقع که این افسر رشید بمناسبت مجروح شدن در جنگ ملازم بستر بیماری بود، روزی امیر المؤمنین (ع) با عده ای از اعیان. کوفه بنام عیادت قدم در خانه او گذاشت کاخی با شکوه و مجلل مشاهده فرمود که محیط وسیعی را اشغال کرده و اطاقهای زیبا و با سلیقه داشت.
در آن روز پیشوای عظیم الشأن اسلام بسردار بیمارش چنین گفت.
چه قصر عالی بنیان و چه حیاط دلکشی است، فضائی روح افزا و منظره ای زیبا دارد، ولی کمالش در آنست که در این کاخ شاهانه گرسنه سیر شوند و تیره بختان از زندگی کامیاب و بهره مند گردند.
دنیا قشنگ و زیباست، دوست داشتنی و مطبوع است، در صورتی که، توانگران خدا را فراموش نکنند و بینوایان را خوشدل و مسرور سازند.
خوبی کاخ شما در اینست که میهمانسرای تهی دستان و تالار پذیرایی خویشاوندان فقیر و بیچاره گردد.
بویژه آنهایی که بلندی طبع و شدّت صبر وادارشان میکند، که همیشه چهره خود را بسیلی ارغوانی داشته دست سؤال و گدایی به این و آن دراز نکنند.
آری خوبست که ثروت و دارایی با دوستان مصرف شود و نیازمندان از آن بهره ور گردند.
دوست می دارم که قلب شما هم مانند همین قصر با صفا، وسیع و سراچه وجدانتان نیز، همچنان عالی و استوار باشد.
ای کاش برای رستاخیز هم خانه ای به این وسعت و عظمت بنا می نهادید تا در بهشت برین نیز کاخ نشین و آبرومند باشید.
مشکل نیست، در صورتی که قلبهای شکسته را تعمیر کنید و یتیمان بیچاره را بزیر سایه نوازش و تربیت در آورید، من بشما اطمینان می دهم که در آن جهان قصری از این بهتر و محکمتر که هرگز روی خرابی و ویرانی را نخواهد دید قباله خواهید کرد و در آنجا هزار مرتبه بهتر از دنیا می توانید خوش بگذرانید. امّا اما قصری که پایه آن بر شالوده ظلم و ستم قرار گیرد و در استخر زلالش خون دل بیچارگان موج زند، در لابلای خشت آن عمارت هزاران امید و آرزو از این و آن محو و ناچیز گردد، هم در این جهان هستی جهنمی است که آه دل مستمندان از کانون نامبارکش شعله زده در سریعترین مدت خرمن هستی ستمکاران را خاکستر خواهد کرد.
آنهایی که در آن کاخ ستم آباد مسکن دارند، اگر قدری بفریاد وجدان خود گوش فرا دهند، اگر قدری بناله مظلومان و ستمدیدگان توجّه کنند، خانه زیبا و وسیع خود را گوری تنگ و تاریک خواهند دید که هوای اختناق آور آن یکدم در خور تنفّس نیست و از آن زندگی که با دامن آلوده و مفتضح برگذار می شود جز مرگ تدریجی مزه ای دیگر نخواهند چشید.
ای ستمکاران کاخ نشین، ای صاحبان قصر عالی و نام پست، ای مردم دون فطرت و نانجیب... شما که زندگانید در گورستان چرا منزل کرده اید آنجا که مسکن شماست قبر است و آنچه در شکم خود ریزید جز آتش چیز دیگری نیست بخدا روح شما در آتش آه مردم می سوزد، ولی عفریت کثیف شهوت، با لبانی که از خون دلها رنگین دارد، بر بیچارگی و مذلت شما زهرخند می زند.
در این موقع علاء حارث قدری از برادرش گله کرده و بعرض رسانید که عاصم مدتیست بنام پیروی از امیر المؤمنین (ع) گلیم پاره بتن پوشیده و از خانواده و زندگی خود کناره گیری نموده است و عاصم شرف حضور داشت.
امیر المؤمنین (ع) بجانب او رویش را برگرداند و با لهجه ای رقت آمیز که در عین حال قدری خشمناک بنظر می رسید، چنین فرمود: تو نیز ستمکاری، ولی فقط بر نفس خود ظلم میکنی، شاید بتوانم بگویم خانواده تو، کسان تو، آنهایی که باید از دسترنج تو بهره برند، آنهایی که چشم امید به دولت تو دارند، نیز از این ستم بر کنار نیستند.
شما در تشخیص زهد و پرهیزگاری سخت به اشتباه و غلط رفته اید، آن کس که بسعی بازوان نانی به چنگ می آورد و با خویشاوندان تنگدست و مردم بی چیز صرف می نماید، اگر از زندگی دنیا حدّ اعلای لذّت و کام را ادراک کند، باز هم بنده صالح و پرهیزگار است که در پیشگاه خداوند محبوب و عزیز میباشد.
مگر نمی دانی که در قرآن چه فرمود
روزی حلال برای بندگان من تا هر پایه که باشد زیبنده و شایسته است. این که می بینی من پیراهنی هر چه پست تر، خوراکی هر چه کمتر و ناگوارتر از دنیا انتخاب کرده ام، بدیگران مربوط نیست.
آخر نه من پیشوای مسلمانان و امام امتم من وظیفه دارم که با ضعیفترین افراد رعیت خود در زندگی شریک و همسر باشم، مرا بروز قیامت از تمام کسانی که تحت حکومت من زندگی کردند خواهند پرسید.
من باید همیشه گرسنگان را بیاد داشته باشم.
من لباس خشن بر تن می پوشم تا بینوایان مرا طرفدار و غمخوار خود بدانند.
کشورم وسیع است و تهی دستان در آن فراوانند، اگر شبی با شکم سیر بر بالش راحت سر بگذارم و در گوشه ای دور دست گرسنه ای مستمند ناله کند، بسختی در معرض بازپرس خدا واقع خواهم شد.
وقتی فقرا بدانند که امیر المؤمنین مثل ایشان گرسنه و پشمینه پوش است، بار شدائد را آسانتر بر می دارند و بر گرسنگی و فقر صبر می کنند.
خوشحالند که نظیر من همدردی و پرستاری دارند.
کامیاب مباد آن پادشاه که کشوری را نیازمند و پریشان سازد تا عفریت و شهوتش کامیاب و راضی گردد.
امامت امری خطرناک و پر احتیاط است.
آن که رمه ای را شبانی می کند، باید در همه حال غمخوار زیر- دستان خود باشد، ولی شما هرگز وظیفه ندارید از لذائذ دنیا بر کنار مانید، حتّی پسران من هم مادامی که مسؤولیّت مرا بعهده نگرفته اند مجبور نیستند زندگی را بر خود چنین سخت و دشوار بگیرند، بنا بر این خوب است که بخانه خود برگردید و از مال حلال خویش هر چه شیرین تر استفاده کنید، امّا مستمندان را هم همیشه بخاطر داشته باشید.