فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

حدیدة محماة «آهن تفتیده»

حکایت آهن تفتیده را روزی عقیل در مجلس معاویه شرح داده بود. با این که حضار آن انجمن از دشمنان دیرین و کینه ورز امیر المؤمنین (ع) بودند، بطوری این داستان در آنها اثر بخشید که چشمان همه بی اختیار غرق اشک گردید.
در پایان سخن معاویه چنین گفت:
دیگر مادر روزگار، فرزندی مانند علی پرورش نخواهد داد ما اکنون داستان را از متن بیان آن بزرگوار که در نهج البلاغه درج شده است ترجمه و از نظر خوانندگان گرامی می گذرانیم.
ما را بلذّت ناپایدار چکار بخدا دوست می دارم که بستر آسایشم را بر خارهای جانگزای بیابان بگذارم، و شب همه شب بر آن بالین ناهموار بیدار بمانم.
راضیم که مرا با زنجیر آهنین سخت ببندند و در همان کوه و دشت بر سنگ و خاک بکشانند، ولی هرگز رضا نیستم که دلی از کردار من آزرده و خاطری پریشان گردد چگونه خدای خود را با آلایش وجدان و دامن آلوده دیدار کنم من، از روز بازپرس و محضر عدل خداوند سخت بیمناک و هراسانم.
من و ظلم علی و ستمکاری باور شدنی نیست مگر نه اینست که همگان پیش و دنبال، دیر یا زود در تنگنای گور خواهیم خوابید و در اوّلین لحظه که چشم ازین جهان بربستیم بروی خدای دادگر دیده می گشاییم پس برای کدام کس از مال دیگران کاخ عالی بنا کنم و از سیم و زر خشت بگذارم برادرم عقیل که پیر مردی ناتوان و نابیناست، وقتی بسراغم آمده کودکان معصوم خود را که از فرط گرسنگی و بینوایی چهره ای نیلگون داشتند، با همان وضع رقّت آور در پیشگاه من بشفاعت حاضر کرده بود، بلکه بتواند یک صاع گندم بیش از حقوق مقرر خود از بیت المال استفاده کند.
نمی توانم بگویم که با چه زبان شرح فقر و تهی دستی خود را می داد و چگونه در انجام تقاضای خود تضرّع و ناله میکرد، چه روزها که با اصرار و تکرار خواهش خود را تجدید می نمود. من در پاسخ او همیشه خاموش بودم و ناله های جگر خراشش را بخونسردی و بی اعتنائی گوش می دادم.
از سکوت من چنین نتیجه گرفت که ممکن است دینم را بدنیای او بفروشم و برای رفاهیّت و آسایش برادرم در مال دیگران خیانت کنم تا روزی آهن پاره ای را در آتش سرخ کرده بانتظار عقیل آن شراره جانگداز را گرم نگاهداشتم، همین که برای آخرین دفعه از تیره بختی خود سخن راند و تهی دستی خویش را عذر خیانت من قرار داد، آن پاره آتش را بجای سکه طلا در دستش گذاشتم.
چنان فریاد کرد که پنداشتم هم اکنون بدرود زندگی خواهد گفت و سرا پای وجودش از گرمی مشتعل خواهد گردید، مانند شتری که در قربانگاه میان خون خود می غلطد، فریادهای سهمناک می کشید گفتم: ای عقیل مادر بعزای تو گریه کند. تو از این پاره آهنی که انسانی آن را ببازیچه در آتش گرم کرده چنین می نالی، ولی من، من آتشی را که از خشم و غضب پروردگار شعله می زند چگونه تحمل نمایم آیا سزاوار است که تو از تأثّر جسم فریاد و خروش برآوری، ولی من بر عذاب وجدان و آلایش روح صبر کنم از این عجیب تر: شبی یکی از دیدار کنندگان ما را با ظرفی پر از حلوات ملاقات نمود. این مرد که بروحیّات و سوابقش کاملا آشنا بودم، چنان پنداشته بود که حکومت دادگر ما را می توان بوسیله رشوه بدام کشید یا خانواده نجیب و پرهیزگار پیغمبر بدان حلوای زرفام دهان را دهان آلوده میکنند.
از او پرسیدم که بر این ظرف حلوا چه نام بگذارم تصدّق زکاة این چیزها که بر دودمان نبوّت حرام است گفت: خیر، این هدیّه است، تقدیمی است، خواهشمندم قبول فرمایید.
گفتم: بنظرم مانند دیوانگان سخن می گویی و یا خوابی آشفته و پریشان دیده ای بخدا اگر حکومت دنیا را با همه ثروت و مال که در آنست بمن واگذار کنند، تا در مقابل یک پاره پوست جو، از دهان موری بظلم و ستم بیرون کشم، هرگز نخواهم پذیرفت.
دنیای زیبا و دوست داشتنی شما در چشم من از آن پست تر است که روان ضعیف موری را بقیمت آن آزرده و متأثّر سازم.
علی را باین لذّت ناپایدار و ننگ آمیز، نیازی نیست.

کارگزاران دولت

الذلیل عندی عزیز و القویّ عندی ضعیف «بینوایان در نظر ما عزیزند و نیرومندان ستمگر ضعیف.»

پس از استقرار خلافت امیر المؤمنین (ع) عده ای از عمال دولت که در دربار پیشین سابقه خدمت داشته و همچنان بشغل خود ادامه داده بودند، از فرط دقت و احتیاط پیشوای خود بتنگ آمده خواستند رفته رفته اوضاع گذشته را تجدید کنند.
در این موقع حضرت علی (ع) با چهره ای خشمگین در حالتی که پیراهنی پشمینه پوشیده بود و بند شمشیر و کمر از لیف خرما داشت، بر منبر آمده این خطابه را ایراد فرمود: روزگاری گذشت که من در کنج عزلت نشسته بودم و سخت تنها و خاموش بسر می بردم، آوازم از همه ضعیف تر و سخنان من بسیار کوتاه و بی اثر بود.
دیگران از من پیش افتاده بودند و حقّی را که ویژه من بود مانند گویی ببازی گرفته دست بدست می گردانیدند.
خداوند حاکمی دادگر و تواناست.
ناگهان دنیا بر ستمکاران برآشفت و دست ظلم و تعدّی را از گریبان خلافت کوتاه کرد.
در این هنگام من بتنهایی برخاسته زمام جمعی پریشان و گروهی پراکنده را بمشدت گرفتم، کشوری آشفته و درهم بود و ملّتی ستمدیده و بینوا داشت. لازم نیست یادآور شوم که در حکومت من تا چه اندازه توده بعدالت و انصاف نیازمند است و من چگونه وامدار و گروگان حقوق بینوایان و ستمدیدگان می باشم.
آری، ملت اسلام همیشه از امامت و پیشوایی من منتظر است که اختلافات آنها را بحقّ فیصل داده لحظه ای از احتیاط و دقّت در امور جامعه غفلت نکنم.
افسوس که این برنامه اندیشه جمعی را پریشان ساخته است و برای آنها ترازوی حسّاس عدل و داد زندگی را گران می نماید. امّا در نظر من این برخورد و آزردگی بیجا، بسیار ناچیز و بی اهمیّت است.
بگذارید ستمکاران برنجند و هر چه زبان ناپاک و دندان درنده است از کام و دهان بیرون افتد، ولی در مقابل، یک دل مستمند و شکسته ترمیم شود.
آنانی که از من گله میکنند و گاه و بیگاه سر در گوش همدیگر گذاشته با رویّه عادلانه ام مخالفت می نمایند، بهم چشمک می زنند و خود را از وضعیّت حاضر ناراضی و غضبناک جلوه می دهند، بدانند که بینوایان همواره در خدمت ما بزرگ و عزیزند و دولت ما با تمام وسائلی که در دست دارد طرفدار و پشتیبان ایشانست، و نیز صاحبان کاخ و قصر یعنی ثروتمندانی که از اشک چشم یتیمان و خون دل پیره زنان در و گوهر تهیه کرده با کبر و ناز بر کارگران و مردم تهی دست می نگرند، مادامی که وام دیگران بر گردن ایشان است و پشیزی از حق مسلمانان در امور و دارایی آنان باقیست، از درگاه ما رانده و برای همیشه در محضر ما خوار و خفیف اند.
در این وقت آن سخنران آتشین گفتار بر پای خاسته با فریادی خشم آمیز و لرزان که بغریو رعد بهاری شبیه تر بود، چنین گفت: چه تصوّر می کنید من که بیش از همه کس به رسول خدای ایمان آورده و بیشتر از همه باو صمیمیّت و درستی نشان داده ام، مرام مقدّسش را بزیر پای خواهم گذاشت گمان می کنید که من از احکام مقدّس قرآن سرپیچی خواهم کرد حاشا تا آن روز که با پیراهن کفن در محکمه عدل الهی قدم می گذارم مدیون بیعت پیغمبر پاک و قرآن مجید خواهم بود.
شمشیر من همیشه بروی آنانی که دست بخون و مال دیگران آلوده اند بر آهیخته است. بخداوند بزرگ و توانا سوگند که اگر حسن و حسین دلی بناحق بیازارند یا دیناری بستم از دیگران بربایند با همان شمشیر که بت پرستان را از مرکب حیات سرنگون کرده ام نوادگان پیغمبر (ص) را هم ادب خواهم کرد.
دخترم رقیه از خزانه دار بیت المال گردن بندی مروارید بعاریت و امانت گرفته بود، بدین قرار که با ضمانت خود و گواهی خداوند پس از سه روز آن رشته گوهر را سالم و بدون نقص به بیت المال برگرداند.
من در عید قربان بر این عمل ناشایست اطّلاع یافتم، با دست خود گلوبند را از گردن دخترم گشوده بی درنگ بجای خود عودت دادم و پسر رافع (خزانه دار) را بسختی تهدید کردم که زنهار هرگز این شیرین کاریها را تکرار مکن.
بخدا اگر پای عاریت و امانت در میان نبود، دستهای این دختر هاشمی را بجرم خیانت مانند دزدان و راهزنان قطع می کردم و پسر- رافع را بنام شرکت در این جرم برای همیشه گرفتار زنجیر و زندان می ساختم.
اکنون شما، شما، ای اشراف و بزرگان عرب، شما، ای سرداران سپاه، اگر می توانید با این اسلوب پا بپای من راه بیایید، و گر نه علی را بخیانت کاران و حکام ستمگر نیازی نیست