فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

ما ینتفع بهذا أمرائکم« شهان را شاه پرستان سودی نمی رسانند.»

نیروی عراق بسوی شام بسیج کرده بود، دهگانان شهر زیبای انبار بر ساحل فرات به آیین ایران قدیم صف بسته بودند، تا موکب همایون امیر المؤمنین (ع) را همچون شاهنشاهان ایران استقبال کنند. چون نوبت رسید، پیش دویدند. علی (ع) را که از سربازان دیگر امتیازی نداشت، با هلهله و شادباش تلقی کردند.
آن پیشوای آزاده با بیانی نوازش آمیز از رفتار ایرانیان نسبت بشاه انتقاد فرمود.
پاکدل و پاکیزه جانید، قلبی حساس و عشقی شعله ور دارید، امّا اظهار آن را در حضور کسی که همچون خودتان است، بلکه وظیفه پاسداری و پرستاری شما را بر گردن دارد، هرگز قبول ندارم.
این احساسات را که بکرنش و تملّق شبیه تر است و برای وظیفه پیشوایی موقعیّتی فوق العاده قائل می شود و خودشناسی را بر پادشاه مشتبه ساخته بخود پرستی و غرور سوقش می دهد، من نمی پذیرم.
شما مطابق قانون کشور خویش، و آن چنان که خسروان ایران میان رعیّت سنّت گذاشته اند، در ملّت آزاد و با اراده اسلام می خواهید از چون منی که سربازی بیش نیستم، پیشواز کنید، و چنین زحمت استقبال و احترام را بر خود تحمیل کرده نیمروزی بانتظار امام امّت بر روی پای در حرارت خورشید معطّل و معذّب بمانید علاوه بر آنکه پروردگار متعال از این عمل راضی نیست، و در نظر امیر المؤمنین هم سخت ناپسند و مکروه است، بدانید که هرگز احرار و اشراف بدین ننگ تن در نمی دهند و جز خداوند بزرگ احدی را شایسته پرستش و نیایش نمی دانند. خسروان شما، در آن روز که آیین نامبارک طبقاتی را در ایران گذاشته بودند و گروهی پیاده را در رکاب خویش می دوانیدند و بر مقام موهوم خود مغرور و خیره سر تکیه می داشتند، هرگز باور نمی کردند که روزی دوره این باد و بروت بنسر خواهد رسید و آن تخت عاج و کرسی طلا که بر پایه ای هموزن خیال قرار دارد واژگون خواهد شد و هم نخستین خود پرستان را در مذلتگاه نکبت بار نیستی فرو خواهد انداخت و سپس کشوری را نابود خواهد کرد. جامعه ای که شاه را بپرستد، خدای را نخواهد پرستید، و بر اراده و عزم خود ارزش نخواهد گذاشت. و همچون گوسپندانی ذلیل و زبون، کور کورانه بدنبال چوپان خواهد رفت و شبان بیخرد را هم بغرور و اشتباه خواهد انداخت و سرانجام طعمه گرگ خونخوار خواهد شد، و از ذروه شرافت و حیات با سر سقوط خواهد کرد.
در این کردار ناشایست دو گوهر گرانبها برایگان از دست می دهید که هدف موهوم شما لایق این سودای بهادار و عزیز نیست.
نخستین روح یگانه پرستی و اتکاء بنفس را در شما خفه و خاموش خواهد کرد و بر مناعت ذات و عزت طبعتان شکستی غیر قابل مرمّت وارد خواهد نمود و دیگر نعمت آسایش و راحت را از شما سلب و وقت گرانسنگتان را ناچیز و بیهوده تلف خواهد کرد.
شما در این کار دشوار نتیجه ای می گیرید که ابلهان و تهی مغزان هم از آن می گریزند. فکر کنید آیا خردمند خشم خداوند را بقیمت مشقّت و زحمت خویش خریدار است آیا سزاوار است که رنج شاه پرستی را در دنیا بر خود هموار کنید و در رستاخیز بجرم این رذالت و پستی در آتش دوزخ فرو افتید و بابت پرستان جاهل هم نشین و همسایه باشید ای مباد، آن محنت و مشقّت که در این جهان تن را آزرده و روح را ننگین و خوار دارد و در آن جهان هم بکیفر طاقت فرسای خداوند و عذاب جاویدان منتهی شود.

انّ شرّ النّاس عند اللّه امام جائر بدترین مردم در نزد خدا پیشوای ستمکار است.

در آن موقع که از ستم عثمان مسلمانان بجان آمده بودند و کارد به استخوانشان رسیده بود، گروهی مردم از امیر المؤمنین (ع) درخواست کرده بودند که راجع باوضاع پریشان کشور با خلیفه وقت ملاقاتی بعمل آورد.
باشد که تخفیفی در باره ملت داده شود و از عاقبت وخیمی که دمبدم نزدیکتر می رسید جلوگیری گردد.
این خطابه را حضرت علی (ع) در حضور عثمان و چند تن از درباریانش ایراد فرمود: من نمی دانم سخنانم را با تو از کجا شروع کنم و چگونه وضع پریشانی ملّت را در نظرت تجسّم دهم توضیح واضح کاری دشوار است، زیرا تو خود از حال فلاکت بار توده بقدر من و شاید هم بیشتر اطّلاع داری مردم پایتخت از دست ستمت آرام ندارند.
اصحاب پیغمبر بفشار تو از مدینه بنقاط دور دست تبعید شده اند. و هر روز بیک بهانه بزرگان قوم را بزندان می اندازی و اشخاص بیگناه را بضرب تازیانه سرا پا بخون می کشی. نه بر زنان مستمند ترحم میکنی و نه کودکان معصوم از قساوت کارگزارانت آسوده خاطرند.
فرماندارانت در مصر و شام، در بصره و خراسان دمار از روزگار مسلمانان برآورده اند و چیزی نمانده که شیرازه کشور از هر جانب گسیخته شود و جمعیّتی که با آن همه خون دل و فداکاری گرد آمده اند یکباره بدست تو پریشان و پراکنده گردند.
آخر تو هم مانند دیگران صحبت پیغمبر را ادراک کرده و از فیض حضورش بهره برده ای.
آن دو پیر مرد که در گذشته بر این امپراطوری حکومت می کردند، بیش از تو با اسلام سابقه نداشتند و رابطه آنها با پیغمبر از تو محکمتر نبود.
تو همانی که با رسول خدای افتخار خویشاوندی داری و روزگاری با دختر او همسر بوده ای.
چه شد که اکنون چشم از همه چیز پوشیده ای و پای بر قوانین قرآن و آداب خلفای راشدین گذاشته ای مطلبی پنهان نیست تا آنرا برای تو آشکار کنم و مسأله ای مشکل پیش نیامده تا در گشایش آن بفکرت کمک دهم.
معالم دین آشکار است و قرآن مجید مانند آفتاب بر آسمان اسلام می درخشد.
هم بیدرنگ این مشعل عدالت را بدست گیر و پا بپای پیشینیان- صالح اسلام قدم بردار و امر خلافت را ب آسانی بپایان رسان.
امامت امّت، مسؤولیّتی بسیار خطرناک و دقیق است که باید باتمام احتیاط ایفا شود. کوچکترین آزاری که از دست عمال تو در زوایای کشور بر دیگران وارد آید، نخستین گناه آن را بر تو نویسند، زیرا آن عضو- های فاسد در حقیقت دست تواند که بنیروی خلافت در همه جا دراز شده بجای انجام وظیفه آسایش مردم را سلب میکنند.
پیغمبر فرمود:
پادشاه ستمکار را با قیافه وحشتناک و منفور بروز رستاخیز در محکمه عدل خدا حاضر میکنند و آن مگسانی که بدور شیرینی قدرتش چرخ می خوردند دیگر در اطرافش دیده نمی شوند. و بشدیدترین عذاب که پایانش بابدیّت متّصل است گرفتارش می سازند.
هم اکنون روزگار تو ای پیر مرد بسر آمده و از نشاط جوانی و بهار عمر نشانی در تو نمی بینم.
پیکری لاغر و مستمند داری که امروز و فردا تسلیم خاک می شود، با این حال سزاوار نیست که مقدّرات عالمی را فدای هوس مروان و شهوات بنی أمیه سازی و گروهی ناسزاوار را بر ناموس و مال مردم سلطنت دهی من از آن روز می ترسم که موی سفیدت بدست انتقام ملت آغشته بخون گردد و در بامداد قیامت با کفنی که از خون تو و خونابه دلهای مستمند گلگون است، قدم در محیط حساب و محاکمه گذاری آیا اندیشه میکنی که در آن روز خدای خود را چه جواب خواهی گفت ترا می کشند و باید بگویم کشتن خلیفه برای مسلمانان بسیار گران تمام خواهد شد.
زیرا خون تو برای آتیه سرچشمه سیلی جهان آشوب خواهد شد که تا دامنه محشر جنگ برادر کشی را بین مسلمانان بر پا کرده خاک عربستان را از خون جوانان بیگناه بموج و انقلاب خواهد انداخت.
باید دانست که از گناه این آشوب هم، دامن کفن تو پاک نخواهد ماند. زیرا خدا میداند که این آتشفشانی و شورش در خانه ظلم آباد تو کانون گرفته است.
عثمان تقاضای مهلت کرده بود و امیر المؤمنین علیه السلام چنین پاسخ داد:
برای آرامش پایتخت که نیازی بمهلت نیست، ولی از کشورهای دیگر ممکن است تا رسیدن فرمان های تو استمهال نمود.

حدیدة محماة «آهن تفتیده»

حکایت آهن تفتیده را روزی عقیل در مجلس معاویه شرح داده بود. با این که حضار آن انجمن از دشمنان دیرین و کینه ورز امیر المؤمنین (ع) بودند، بطوری این داستان در آنها اثر بخشید که چشمان همه بی اختیار غرق اشک گردید.
در پایان سخن معاویه چنین گفت:
دیگر مادر روزگار، فرزندی مانند علی پرورش نخواهد داد ما اکنون داستان را از متن بیان آن بزرگوار که در نهج البلاغه درج شده است ترجمه و از نظر خوانندگان گرامی می گذرانیم.
ما را بلذّت ناپایدار چکار بخدا دوست می دارم که بستر آسایشم را بر خارهای جانگزای بیابان بگذارم، و شب همه شب بر آن بالین ناهموار بیدار بمانم.
راضیم که مرا با زنجیر آهنین سخت ببندند و در همان کوه و دشت بر سنگ و خاک بکشانند، ولی هرگز رضا نیستم که دلی از کردار من آزرده و خاطری پریشان گردد چگونه خدای خود را با آلایش وجدان و دامن آلوده دیدار کنم من، از روز بازپرس و محضر عدل خداوند سخت بیمناک و هراسانم.
من و ظلم علی و ستمکاری باور شدنی نیست مگر نه اینست که همگان پیش و دنبال، دیر یا زود در تنگنای گور خواهیم خوابید و در اوّلین لحظه که چشم ازین جهان بربستیم بروی خدای دادگر دیده می گشاییم پس برای کدام کس از مال دیگران کاخ عالی بنا کنم و از سیم و زر خشت بگذارم برادرم عقیل که پیر مردی ناتوان و نابیناست، وقتی بسراغم آمده کودکان معصوم خود را که از فرط گرسنگی و بینوایی چهره ای نیلگون داشتند، با همان وضع رقّت آور در پیشگاه من بشفاعت حاضر کرده بود، بلکه بتواند یک صاع گندم بیش از حقوق مقرر خود از بیت المال استفاده کند.
نمی توانم بگویم که با چه زبان شرح فقر و تهی دستی خود را می داد و چگونه در انجام تقاضای خود تضرّع و ناله میکرد، چه روزها که با اصرار و تکرار خواهش خود را تجدید می نمود. من در پاسخ او همیشه خاموش بودم و ناله های جگر خراشش را بخونسردی و بی اعتنائی گوش می دادم.
از سکوت من چنین نتیجه گرفت که ممکن است دینم را بدنیای او بفروشم و برای رفاهیّت و آسایش برادرم در مال دیگران خیانت کنم تا روزی آهن پاره ای را در آتش سرخ کرده بانتظار عقیل آن شراره جانگداز را گرم نگاهداشتم، همین که برای آخرین دفعه از تیره بختی خود سخن راند و تهی دستی خویش را عذر خیانت من قرار داد، آن پاره آتش را بجای سکه طلا در دستش گذاشتم.
چنان فریاد کرد که پنداشتم هم اکنون بدرود زندگی خواهد گفت و سرا پای وجودش از گرمی مشتعل خواهد گردید، مانند شتری که در قربانگاه میان خون خود می غلطد، فریادهای سهمناک می کشید گفتم: ای عقیل مادر بعزای تو گریه کند. تو از این پاره آهنی که انسانی آن را ببازیچه در آتش گرم کرده چنین می نالی، ولی من، من آتشی را که از خشم و غضب پروردگار شعله می زند چگونه تحمل نمایم آیا سزاوار است که تو از تأثّر جسم فریاد و خروش برآوری، ولی من بر عذاب وجدان و آلایش روح صبر کنم از این عجیب تر: شبی یکی از دیدار کنندگان ما را با ظرفی پر از حلوات ملاقات نمود. این مرد که بروحیّات و سوابقش کاملا آشنا بودم، چنان پنداشته بود که حکومت دادگر ما را می توان بوسیله رشوه بدام کشید یا خانواده نجیب و پرهیزگار پیغمبر بدان حلوای زرفام دهان را دهان آلوده میکنند.
از او پرسیدم که بر این ظرف حلوا چه نام بگذارم تصدّق زکاة این چیزها که بر دودمان نبوّت حرام است گفت: خیر، این هدیّه است، تقدیمی است، خواهشمندم قبول فرمایید.
گفتم: بنظرم مانند دیوانگان سخن می گویی و یا خوابی آشفته و پریشان دیده ای بخدا اگر حکومت دنیا را با همه ثروت و مال که در آنست بمن واگذار کنند، تا در مقابل یک پاره پوست جو، از دهان موری بظلم و ستم بیرون کشم، هرگز نخواهم پذیرفت.
دنیای زیبا و دوست داشتنی شما در چشم من از آن پست تر است که روان ضعیف موری را بقیمت آن آزرده و متأثّر سازم.
علی را باین لذّت ناپایدار و ننگ آمیز، نیازی نیست.