فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

لکم علیّ مثل الّذی لی علیکم «شاه را بر ملت امتیازی نیست.»

در یکی از روزهای صفین (جنگ داخلی اسلام در قرن اول هجرت که تاکنون تاریخ نظیرش را نشان نداده است.) موقعی که امیر المؤمنین (ع) نیروی خود را، بمنظور یک حمله عمومی، بصف کرده و با دقت واحدهای آن را سان دیده بود، این خطابه را در مقابل دویست هزار چشم که از زیر کله خودهای آهنین مانند شراره های آتشین شعله می زد و برق غرور و امید از آنها می درخشید، ایراد فرمود: حق، کلمه ای گرانبها و سنگین است و هر قدر تلخ و زننده باشد بنتیجه شیرین و دلپذیر می ارزد.
حق، در نظر رادمردان از فضای آسمان و زمین وسیعتر است، ولی چشمان ناپاک و کوتاه بین آن را مانند سوراخ سوزن تنگ و باریک می بیند.
حق، در عالم اندیشه و خیال مانند آب زلال صاف و سهل است، ولی وای بر آن روز که بمرحله عمل قدم گذارد، چقدر دشوار و سخت ایفا می شود.
خداوند متعال، نخستین بین خود و جهانیان حقّی بر اصل مساوات و برابری برقرار کرده امضاء فرمود که: حقّ من بر بندگان اطاعت و عبادتست، و حقّ بندگان بر من نعمت و بهشت جاودان، سپس در میان بندگان حقوق فردی و اجتماعی مقرّر داشت که بنیان حیات ملل بر پایه آن حقوق استوار است.
ولی در مدار ملّیّت و اجتماع دو حقّ را مانند محور کار گذاشت که چرخهای زندگی فقط بفشار این دو حق بزرگ گردش میکند و آن حق شاه و حق رعیت است که اگر اندک رخنه ای در اساس این دو پایه بزرگ شکست افکند، کاخ معیشت و حیات از سر واژگون گشته و جهان در پرتگاه نیستی سقوط می نماید. و همان طور که حقّ آفریدگار بزرگ با بندگانش مساوی است، حق شاه و حق ملت هم مانند دو کفه ترازوی حساس و عادل اندک تفاوت از هم ندارند و درست مساوی و برابرند.
حقوقی را که پادشاه باید در باره ملت ایفا کند، دادگستری و جستجو از احوال مظلوم و انتقام از ظالم است، و نیز مدیونست که در تمام شئون زندگی با تمام طبقات رعیّت مساوی و معادل باشد.
در مقابل ملّت وظیفه دارد که از کردار پسندیده سلطان خود حسن استقبال بعمل آورد، و در انجام هر سنّت و قاعده ای که خداوند آن را پسندیده و بحال اجتماع سودمند است، با فداکاری و ایمان دامن بر کمر زند، و در پند و نصیحت بتوده عوام و جوانانی که بمقتضای غریزه و غرور خود در هتک حرمت اجتماع خودسرند، لحظه ای فرو- گذار ننماید. آری نصیحت کنند و پند و اندرز دهند، زیرا کلمات پندآمیز وقتی که از احساسات پاک و سویدای قلب تراوش کند و بنیروی نطق آتشین و سخنرانی گرم تجهیز گردد، از شمشیر برنده تر و از تیر نافذتر خواهد بود.
بندگان هر چه در ادای شکر خداوند مبالغه و جدّیّت کنند، از عهده یک از هزار آن نیز نتوانند برآمد.
امّا هدایت طبقات ملّت بتقوی و پرهیزگاری و راهنمایی شاه در مسائل کشور بانی که بمنظور رفع اختلاف و خاموش کردن شعله های آشوب و هرج و مرج بعمل می آید، می توان گفت که بزرگترین قسمت از سپاس خداوند را ادا میکند، زیرا امر بمعروف و نهی از منکر در شئون دینی و اجتماعی نقطه حسّاس و با اهمیّت را تشکیل می دهند.
تعجب مکنید که چگونه ملت حق دارد پادشاه خویش را نصیحت کند چگونه می تواند صاحب تاج و تخت را از لغزش باز دارد آری خوب می تواند، هر کرا شما در فضیلت و اخلاق بحد نهائی مشاهده می کنید، باز هم از کمک کردن اندرز گویان بی نیاز نیست، و آن را که بسیار کوچک و ناچیز می دانید، ممکن است روزی اندیشه و فکرش ملّتی را از خطر نجات دهد.
امّا در صورتی که شاه بر رعیّت دست ستم دراز کند و رعیّت هم از نادرستی و پستی پیشوایش استفاده کرد، طبقات نیرومند و قوی بیچارگان را درهم شکنند. چیزی نمی گذرد که کشور ویران می شود و دشمنان زبردست که تا آن روز در پشت حصار عدل سرگردان بوده یارای تعدّی نداشتند هم در این موقع بر آن توده هجوم آورده یکباره بحیات استقلال و ملّیّت کشوری خاتمه دهند، و کاخهای آسمان خراش و قلعه های محکم را با خاک سیاه پست نمایند. در این موقع سیلاب بلا سرازیر شده طوفان حوادث، از چهار طرف، آن اجتماع را مانند پر مرغی سبک و ناچیز ببازی خواهد گرفت. احکام الهی از برنامه زندگی آنها محو خواهد شد، نسل و نژاد آنان برق آسا و بانحطاط خواهد رفت، مردان پاکدامن خانه نشین خواهند شد و عناصر رذل و نانجیب زمام توده را بدست خواهند گرفت، و چنان در گرداب معصیت و در عین حال نکبت و بدبختی فرو خواهند افتاد که همه چیز حتّی خدا را هم فراموش خواهند کرد و از برکت هر نعمت محروم خواهند بود.
در این موقع یکی از سرداران ارشد که در قلب سپاه فرماندهی داشت، با فریادی که از حرارت و خروش آن صمیمیت و حقیقت بخوبی آشکار بود سپاسگزاری ملت اسلام و احساسات نیروی عراق را چنانکه از سویدای دل حکایت کند، بعرض پیشوای عظیم الشأن خود رسانید، سپس امیر المؤمنین (ع) در حالی که تبسمی تعجب آمیز بر لبان حقگویش نقش بسته بود، بیانات خود را چنین تکمیل کرد: کسی که به بزرگی و عظمت خداوند معترف است، جهان را، با همه جلال و شکوه، بسیار کوچک و ناچیز می بیند.
بعقیده من پست ترین صفات در پادشاه آنست که از شیرین زبانی و عبارت آرایی پیروان خود مشعوف و خرسند گردد و گفتار مشتی متملق در خاطر او اثر افکنده بر روح غرور و کبریایش پر و بال بخشد من با این که سپاسگزاری شما را پذیرفتم، می خواستم بگویم تربیت روزگار پیشین شما را بر آن داشت که در مقابل پیشوای خود دفتر مدح و ثنا باز کنید. امّا من بحمد اللّه دوست نمی دارم که کردار مرا هر قدر هم خوب باشد بر زبان آورند و در تمجیدش مبالغه کنند، زیرا انجام وظیفه تکلیف طبیعی انسانست و بر این عمل عادی پیرایه ستایش پسندیده نیست، چه ممکن است اندک اندک گفتار شما مرا از حدود حقّ و عدالت منحرف و رفتارم را در تمشیت و اصلاح امور عوض کند. هر چه شما مبالغه کنید، من بهتر می دانم که هنوز بسیاری از وظائفم را در خلافت و امامت ایفا ننموده ام. بنا بر این با من مثل استبداد- طلبان صحبت مکنید و آن قدر در رکابم روی پر مذلت بر زمین مکشید.
بلکه اگر اشتباهی در کارهایم باز جستید، بی درنگ آن را بمن باز گویید. من اگر از شنیدن نصیحت راجع بعدالت بیزار باشم، حتما از عمل و ایفای آن بیزارتر خواهم بود، و این بهترین آزمایشی است که روحیّه و افکار پادشاهان را بخوبی آشکار می سازد.
هرگز فراموش مکنید که من و شما و همه کائنات بندگان ضعیف خداوندیم، و تنها کسی که سزاوار ستایش و تقدیس است، پروردگار توانا و مهربان میباشد.

ما ینتفع بهذا أمرائکم« شهان را شاه پرستان سودی نمی رسانند.»

نیروی عراق بسوی شام بسیج کرده بود، دهگانان شهر زیبای انبار بر ساحل فرات به آیین ایران قدیم صف بسته بودند، تا موکب همایون امیر المؤمنین (ع) را همچون شاهنشاهان ایران استقبال کنند. چون نوبت رسید، پیش دویدند. علی (ع) را که از سربازان دیگر امتیازی نداشت، با هلهله و شادباش تلقی کردند.
آن پیشوای آزاده با بیانی نوازش آمیز از رفتار ایرانیان نسبت بشاه انتقاد فرمود.
پاکدل و پاکیزه جانید، قلبی حساس و عشقی شعله ور دارید، امّا اظهار آن را در حضور کسی که همچون خودتان است، بلکه وظیفه پاسداری و پرستاری شما را بر گردن دارد، هرگز قبول ندارم.
این احساسات را که بکرنش و تملّق شبیه تر است و برای وظیفه پیشوایی موقعیّتی فوق العاده قائل می شود و خودشناسی را بر پادشاه مشتبه ساخته بخود پرستی و غرور سوقش می دهد، من نمی پذیرم.
شما مطابق قانون کشور خویش، و آن چنان که خسروان ایران میان رعیّت سنّت گذاشته اند، در ملّت آزاد و با اراده اسلام می خواهید از چون منی که سربازی بیش نیستم، پیشواز کنید، و چنین زحمت استقبال و احترام را بر خود تحمیل کرده نیمروزی بانتظار امام امّت بر روی پای در حرارت خورشید معطّل و معذّب بمانید علاوه بر آنکه پروردگار متعال از این عمل راضی نیست، و در نظر امیر المؤمنین هم سخت ناپسند و مکروه است، بدانید که هرگز احرار و اشراف بدین ننگ تن در نمی دهند و جز خداوند بزرگ احدی را شایسته پرستش و نیایش نمی دانند. خسروان شما، در آن روز که آیین نامبارک طبقاتی را در ایران گذاشته بودند و گروهی پیاده را در رکاب خویش می دوانیدند و بر مقام موهوم خود مغرور و خیره سر تکیه می داشتند، هرگز باور نمی کردند که روزی دوره این باد و بروت بنسر خواهد رسید و آن تخت عاج و کرسی طلا که بر پایه ای هموزن خیال قرار دارد واژگون خواهد شد و هم نخستین خود پرستان را در مذلتگاه نکبت بار نیستی فرو خواهد انداخت و سپس کشوری را نابود خواهد کرد. جامعه ای که شاه را بپرستد، خدای را نخواهد پرستید، و بر اراده و عزم خود ارزش نخواهد گذاشت. و همچون گوسپندانی ذلیل و زبون، کور کورانه بدنبال چوپان خواهد رفت و شبان بیخرد را هم بغرور و اشتباه خواهد انداخت و سرانجام طعمه گرگ خونخوار خواهد شد، و از ذروه شرافت و حیات با سر سقوط خواهد کرد.
در این کردار ناشایست دو گوهر گرانبها برایگان از دست می دهید که هدف موهوم شما لایق این سودای بهادار و عزیز نیست.
نخستین روح یگانه پرستی و اتکاء بنفس را در شما خفه و خاموش خواهد کرد و بر مناعت ذات و عزت طبعتان شکستی غیر قابل مرمّت وارد خواهد نمود و دیگر نعمت آسایش و راحت را از شما سلب و وقت گرانسنگتان را ناچیز و بیهوده تلف خواهد کرد.
شما در این کار دشوار نتیجه ای می گیرید که ابلهان و تهی مغزان هم از آن می گریزند. فکر کنید آیا خردمند خشم خداوند را بقیمت مشقّت و زحمت خویش خریدار است آیا سزاوار است که رنج شاه پرستی را در دنیا بر خود هموار کنید و در رستاخیز بجرم این رذالت و پستی در آتش دوزخ فرو افتید و بابت پرستان جاهل هم نشین و همسایه باشید ای مباد، آن محنت و مشقّت که در این جهان تن را آزرده و روح را ننگین و خوار دارد و در آن جهان هم بکیفر طاقت فرسای خداوند و عذاب جاویدان منتهی شود.

انّ شرّ النّاس عند اللّه امام جائر بدترین مردم در نزد خدا پیشوای ستمکار است.

در آن موقع که از ستم عثمان مسلمانان بجان آمده بودند و کارد به استخوانشان رسیده بود، گروهی مردم از امیر المؤمنین (ع) درخواست کرده بودند که راجع باوضاع پریشان کشور با خلیفه وقت ملاقاتی بعمل آورد.
باشد که تخفیفی در باره ملت داده شود و از عاقبت وخیمی که دمبدم نزدیکتر می رسید جلوگیری گردد.
این خطابه را حضرت علی (ع) در حضور عثمان و چند تن از درباریانش ایراد فرمود: من نمی دانم سخنانم را با تو از کجا شروع کنم و چگونه وضع پریشانی ملّت را در نظرت تجسّم دهم توضیح واضح کاری دشوار است، زیرا تو خود از حال فلاکت بار توده بقدر من و شاید هم بیشتر اطّلاع داری مردم پایتخت از دست ستمت آرام ندارند.
اصحاب پیغمبر بفشار تو از مدینه بنقاط دور دست تبعید شده اند. و هر روز بیک بهانه بزرگان قوم را بزندان می اندازی و اشخاص بیگناه را بضرب تازیانه سرا پا بخون می کشی. نه بر زنان مستمند ترحم میکنی و نه کودکان معصوم از قساوت کارگزارانت آسوده خاطرند.
فرماندارانت در مصر و شام، در بصره و خراسان دمار از روزگار مسلمانان برآورده اند و چیزی نمانده که شیرازه کشور از هر جانب گسیخته شود و جمعیّتی که با آن همه خون دل و فداکاری گرد آمده اند یکباره بدست تو پریشان و پراکنده گردند.
آخر تو هم مانند دیگران صحبت پیغمبر را ادراک کرده و از فیض حضورش بهره برده ای.
آن دو پیر مرد که در گذشته بر این امپراطوری حکومت می کردند، بیش از تو با اسلام سابقه نداشتند و رابطه آنها با پیغمبر از تو محکمتر نبود.
تو همانی که با رسول خدای افتخار خویشاوندی داری و روزگاری با دختر او همسر بوده ای.
چه شد که اکنون چشم از همه چیز پوشیده ای و پای بر قوانین قرآن و آداب خلفای راشدین گذاشته ای مطلبی پنهان نیست تا آنرا برای تو آشکار کنم و مسأله ای مشکل پیش نیامده تا در گشایش آن بفکرت کمک دهم.
معالم دین آشکار است و قرآن مجید مانند آفتاب بر آسمان اسلام می درخشد.
هم بیدرنگ این مشعل عدالت را بدست گیر و پا بپای پیشینیان- صالح اسلام قدم بردار و امر خلافت را ب آسانی بپایان رسان.
امامت امّت، مسؤولیّتی بسیار خطرناک و دقیق است که باید باتمام احتیاط ایفا شود. کوچکترین آزاری که از دست عمال تو در زوایای کشور بر دیگران وارد آید، نخستین گناه آن را بر تو نویسند، زیرا آن عضو- های فاسد در حقیقت دست تواند که بنیروی خلافت در همه جا دراز شده بجای انجام وظیفه آسایش مردم را سلب میکنند.
پیغمبر فرمود:
پادشاه ستمکار را با قیافه وحشتناک و منفور بروز رستاخیز در محکمه عدل خدا حاضر میکنند و آن مگسانی که بدور شیرینی قدرتش چرخ می خوردند دیگر در اطرافش دیده نمی شوند. و بشدیدترین عذاب که پایانش بابدیّت متّصل است گرفتارش می سازند.
هم اکنون روزگار تو ای پیر مرد بسر آمده و از نشاط جوانی و بهار عمر نشانی در تو نمی بینم.
پیکری لاغر و مستمند داری که امروز و فردا تسلیم خاک می شود، با این حال سزاوار نیست که مقدّرات عالمی را فدای هوس مروان و شهوات بنی أمیه سازی و گروهی ناسزاوار را بر ناموس و مال مردم سلطنت دهی من از آن روز می ترسم که موی سفیدت بدست انتقام ملت آغشته بخون گردد و در بامداد قیامت با کفنی که از خون تو و خونابه دلهای مستمند گلگون است، قدم در محیط حساب و محاکمه گذاری آیا اندیشه میکنی که در آن روز خدای خود را چه جواب خواهی گفت ترا می کشند و باید بگویم کشتن خلیفه برای مسلمانان بسیار گران تمام خواهد شد.
زیرا خون تو برای آتیه سرچشمه سیلی جهان آشوب خواهد شد که تا دامنه محشر جنگ برادر کشی را بین مسلمانان بر پا کرده خاک عربستان را از خون جوانان بیگناه بموج و انقلاب خواهد انداخت.
باید دانست که از گناه این آشوب هم، دامن کفن تو پاک نخواهد ماند. زیرا خدا میداند که این آتشفشانی و شورش در خانه ظلم آباد تو کانون گرفته است.
عثمان تقاضای مهلت کرده بود و امیر المؤمنین علیه السلام چنین پاسخ داد:
برای آرامش پایتخت که نیازی بمهلت نیست، ولی از کشورهای دیگر ممکن است تا رسیدن فرمان های تو استمهال نمود.