فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

تلک شقشقة هدرت ثمّ قرّت «شعله ای بود که برافروخت و فرو نشست.»

امیر المؤمنین (ع) این خطابه را که در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه ایراد کرده بود، دفعة بر احساساتش غالب شده رشته سخن را بریده
بشقشقه شتر تشبیه فرمود:
بخدا آن کس که جامه خلافت را بر تن ناموزون خود پوشیده بود، بهتر می دانست که این پیراهن تنها بر اندام من رسا و متناسب است.
او خوب دانسته بود که فلک امامت بی محور وجودم چرخ نمی خورد، و این آسیا را تا من گردش ندهم کار نخواهد کرد.
من همان کوه بلندی هستم که نهرهای فضیلت و دانش از آغوشم سیل آسا فرو ریخته و مرغزار زندگی را که در پناه من دامن گسترده است، سرسبز و سیراب میکند.
امّا هیچ مرغ بلند پرواز نمی تواند بر بالای قلّه ام آشیان گیرد، زیرا شاهباز فکر بشر را پروازی بدین اوج و بلندی میسّر نیست.
با این همه از غوغای اجتماع بر کنار مانده و دامن از آن آلودگان نادرست در پیچیدم و با تعجّب، رفیقان نیمه راهم را می نگریستم. پیش خود گاهی فکر می کردم که با همین تن تنها از جای برخیزم، و یا این که یک دست صدا ندارد، برای احیای حقّ خود دنیا را پر از همهمه و آشوب سازم.
ولی عاقبت مصلحت دیدم بر این تیرگی خیره کننده که اکنون افق اسلام را فرار گرفته است صبر کنم.
گفتم: خوبست در این ظلمت موّاج که پیران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پیر می سازد و ندای وجدان را با فجیع ترین وضعی خفه و خاموش میکند، بردبار و متحمّل باشم.
صبر در کام من بسیار تلخ و ناگوار مزه می داد، چنانکه احساس می کردم پیوسته خاری جانگزای در چشم من نشسته که آسوده ام نمی- گذارد، یا استخوانی درشت مجرای گلویم را فرو بسته دمبدم نفسم را تنگتر می سازد. چرا ناگوار نباشد که میراث من مانند گویی دست بدست ببازیچه گردش میکرد، و حرمتم که در دوره پیغمبر (ص) مانند حریم خدا محترم بود، دیگر احترام نداشت اعشی همدان شعری مناسب حال من دارد. آنجا که می گوید:
این زندگی که اکنون بر پشت ناهموار شتر در بیابانها می گذرانم، با زندگانی با شکوه و اعیانی حیان برادر جابر قابل مقایسه نیست.
من در عهد پیغمبر (ص) مانند حیّان مقامی شریف داشتم، و پس از پیغمبر (ص) اعشی همدان شدم که باید با شتربانی و عذاب سفر بسازم. ولی باز هم صبر کردم او مکرر در ایام حیات خود می گفت:
تا پسر ابو طالب زنده است، من شایسته امامت نیستم.
ولی شگفتا، هنوز چند روزی از عمرش باقی بود که عروس خلافت را بر خلاف شرع در آغوش دیگری انداخت، در آغوش مردی خیره سر و بدخوی که زندگیش سراسر اشتباه و سراسر اعتراف و پوزش بود.
قومی که در کنارش می زیستند، بزحمت با او بسر می بردند، و از اخلاق ناستوده و زننده اش رنج می کشیدند.
راستی این مرد بشتر سرکش شبیه بود که رشته مهار از سوراخ بینی اش عبور کند، و شتر سوار را بحیرت و تردید اندازد.
اگر عنان را فرو پیچید، پره های بینی شتر پاره شود، و اگر بحال خود رهایش کند بخیره سری و تهوّر از پرتگاه فرو افتد.
من در طول این مدّت بر این همه محنت و عذاب جز شکیبایی چاره ای نداشتم و مسلمانان را در این بلای طاقت فرسا با دیده رقّت و عبرت می نگریستم، تا آنکه روزگار این عنصر گستاخ هم سپری شد و مقرّرات خلافت بشوری افتاد.
چه شورای عجیب
من در شورائی عضویت یافتم که هرگز در زندگی خود چنین روزی را پیش بینی نمی کردم.
من یکتن از شش نفر کسانی بودم که همای خلافت بر بالای سرشان پرواز میکرد، تا بر کدام کس سایه پیروزی اندازد من با پنج نفر هم سنگ و هم ترازو شدم که در حیات پیغمبر (ص) تحت فرمان من، مانند سربازان، جنگ می کردند، و خیال همانندی من بر خواب شیرینشان هم حرام بود.
باز هم تسلیم حوادث شده در شوری حضور یافتم، و در فراز و نشیب از آنها متابعت کردم.
در آن انجمن که بجز دین و تقوی همه چیز مراعات می شد و پای خویشاوندی و دوستی و هزاران ننگ و رسوایی دیگر هم در میان بود، پس از سه روز قرعه خلافت بنام سومین کس اصابت کرد.
همان طور که دو پهلوی شتر از فرط علف خوارگی برآمده است، سینه این مرد هم از عداوت و کینه من مالامال و گرانبار بود.
پسر عموهایش فرصت را غنیمت شمرده باتکاء مقام خلیفه دست ستم از آستین برآوردند، و خوب از خجالت طرفداران متعصب خود بیرون آمدند، تا سرانجام با مویی سپید و رویی سیاه در جامه خون آلوده بخاک رفت دیگر حوصله خلافت از من سلب شده بود، و قوایم را در این مدّت طولانی و طاقت فرسا از دست داده بودم، ولی انبوه مردم که مثل یال کفتار یک جا جمع شده و از چهار طرف دست بدامانم زده بودند، بطوری که دو پهلوی من از فشار جمعیت درد گرفته بود، و از این گذشته می ترسیدم دو یادگار پیغمبر (ص) حسن و حسین در زیر دست و پا ناچیز شوند، ناگزیرم- کرد جامه شبانی بر تن پوشم و بر این گله گرگ زده و پراکنده پرستاری مهربان و غمخوار باشم.
طولی نکشید همانهایی که با اصرار و تمنّا دست بیعت و متابعت بمن داده بودند، تبعیّتم را زیر پای گذاشته همسر پیغمبر (ص) را در هودجی زره پوش با گروهی مردم نادان بسیج کردند و در بصره
جنگ جمل برپا ساختند.
بلافاصله گروهی خدانشناس و تباهکار که عثمان هم در راه تعدّی و ستم آنها فدا شده بود، جنگ خونین صفین را تهیه دیدند و سنگ خونخواهی عثمان بسینه زدند.
عاقبت کار بجایی رسید که حافظان قرآن و پیروان صمیم من از دین بیرون رفتند و در ساحل نهر نهروان بدست برادران خود ناچیز و نابود شدند.
اینان مگر نشنیده بودند که خداوند در قرآن مجید چه فرمود
ستمکاران جاه طلب و فاسد در روز رستاخیز مشمول رحمت ما نخواهند بود چرا شنیده اند، ولی پرده غفلت هیجان هوس و آز دیده بینایشان را کور کرده از ادراک حقایق محرومشان داشته است.
بخداوند توانا سوگند که تنها غم مسلمانان و ستمدیدگان بینوا مسئولیت سنگین خلافت را بگردنم انداخت و گر نه هر چه زودتر عنان این مرکب خیره سر را بر پشتش می انداختم، و مانند دنیا طلاقش می دادم، در آن هنگام باور می کردید که دنیای محبوب شما، در نظر من، از مردار نیز پست تر است

پیشوا و ملّت

قمت بالأمر «من برخاستم»

این خطابه را امیر المؤمنین در روزهای اوّل خلافت خود با حضور صدها هزار نفر از سرداران سپاه اسلام و رجال عرب و گروهی بی شمار از مردم مدینه در مسجد پیغمبر (ص) ایستاده و در حالتی که بر شمشیر خود تکیه داده بود ایراد فرمود: من از دیرباز روزگار امروز را بنزدیکی اکنون می دیدم و امواج سهمگین فتنه را که از کرانه های دوردست بجانب ما پیش می آمد، هم در این کشتی شکسته بخوبی مشاهده می کردم.
آری یقین داشتم که امروز و فردا بحران انقلاب آغاز می شود، و بر آنچه اکنون می گویم خداوند توانا و دادگر گواه و وجدان پاکم گروگان و عهده دار است.
کسی که گذشته های روزگار را درس عبرت خود قرار دهد، و از سرنوشت دیگران پند گیرد، هرگز در زندگی بلغزش و اشتباه برخورد نخواهد کرد.
چنانکه می بینید، روزگار بر مسلمانان سخت برآشفته و شیرازه کشور از هر جانب با وضعی فجیع گسیخته و پاشیده است.
این وضع، بسیار بدوران جاهلیّت و عهد ما قبل اسلام شبیه است، که مشاهده می شود شئون حیات ملی و مذهبی ما دمبدم بخطر نیستی و سقوط تهدید می گردد و مال و ناموس مردم از نزدیکی در دسترس غارتگران و دزدان ماجراجو قرار گرفته است.
آنکه پیش از من بر این دستگاه بزرگ حکومت میکرد، قانون مقدّس اسلام و رفتار عادلانه خلفاء راشدین را ناچیز انگاشته و تا دورترین مرزهای کشور دست تعدّی و ظلم دراز کرده بود.
امروز که دست انقلاب و آشوب او را از کاخ آسمان خراش سلطنت و استبداد در گور تیره پنهان کرد، باز هم دیده می شود که بدعت های آن پیرمرد بصورت شراره های نیمه خاموش در میان جامعه دود فتنه و شرارت برانگیخته آتش نفاق را دامن می زند.
بخدای توانا سوگند، چنان نقشه حدود و حقوق را با هندسه عدل و داد ترسیم کنم که پشیزی از دارایی بینوایان بر گردن اشراف بنی امیّه، یعنی همان کسانی که با شمشیر ستم و جور خود بجان مردم افتاده و سرانجام پیشوای خود را هم فدای تبهکاری و اشتباهات خود کرده بودند، باقی نماند.
باز هم بهر چه مقدّس است قسم، پولهایی که از ثروت دیگران، بکابین زنان رفته و قباله های املاک بدان وسیله تنظیم شده است، بدست عدالت ما باز گرفته خواهد شد، و آن اسناد و مدارک را که بامضای ظلم ننگین است، بهیچ رسمیّت نخواهیم شناخت.
با عدل چگونه اید شما ای کسانی که از دست عدالت بفریاد می آیید، حتما از ظلم بیشتر رنجه خواهید شد. اگر شربت گوارای عدل و داد با آن همه حلاوت بمذاق شما ناگوار و زننده آید، زهر نامطبوع و تلخ ستم هزار مرتبه ناگوارتر خواهد بود.
پس ای بندگان خدای، از پروردگار خود بترسید و همواره پاکدامن و پرهیزگار باشید. نه گمان کنید که تنها بانتقام طبیعت در دنیا حساب ستمکاران پاک است، بلکه در روز رستاخیز محکمه عدل الهی بدقّت حقوق بینوایان را رسیدگی خواهد کرد و از پر کاهی ناچیز، آن دادگاه با احتیاط و دقیق، صرفنظر نخواهد نمود.
آنها، آنهایی که بندگان خدای را نبخشیده اند، چگونه از پروردگار امید بخشش و گذشت خواهند داشت آنهایی که آتش ستم در خرمن هستی رنجبران افروخته اند، چگونه از آتش دوزخ برکنار خواهند ماند از دولت ما، افزون از عدالت و داد انتظار نداشته باشید