فهرست کتاب


سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

, جواد فاضل‏

قرآن مجید

بجهان آمدید و در این تالار مجلل که از گنبد فیروزه آسمان سقف بسته و با پرنیان سبز چمن فرش شده است منزل گرفتید، شمعهای دل افروز اختران بر طاق خانه شما می درخشد و از پرتو خورشید و ماه کانون حیاتتان گرم و روشن است.
از روشندلان سپهر گرفته تا کرمهای مستمند و عاجزی که در دل تیره خاک جای دارند، یعنی کلیه عوامل طبیعت، همه فرمانبردار شما شده اند، و این طبایع تندخو و سرکش در مقابل بنی آدم سر تسلیم پیش آورده و بزانو در افتادند. آیا هیچ در این فکر افتاده اید که ب آدمیزاده این همه اقتدار و تسلط برای چه اعطا شده است آیا می دانید که بشر در مقابل این همه لطف و موهبت بچه چیز وامدار است آری، وظیفه در راه وظیفه شناسی نخستین قدم خودشناسی است.
هر کس بارزش خود پی نبرد، حتما نمی تواند وظایف خود را در زندگی ایفا نماید، و آنهایی که بتکلیف خود آشنا بوده و در انجام وظیفه اندک مسامحه و سستی روا نمی دارند، می توان گفت که شخصیت خود را شناخته و از اسرار آفرینش سری در آورده اند. در میان موجودات فقط انسان بین زمین و آسمان معلّق مانده، گاهی به نیروی شاهباز روح بعالم بالا بال می گشاید، و زمانی مجذوب آغوش زمین می گردد که گهواره پرورش اوست، و همین طبیعت آشفته که از غرائز متضادّ تشکیل شده است، او را موجودی خارق العاده و مرموز جلوه داده بر تمام کائنات سروری و ریاست بخشیده است.
مرام پیغمبران و نوامیس آسمانی اصولا بر هدایت توده بوظائف فردی و اجتماعی قرار دارد، و قرآن مجید بدین مطلب شاهدی صادق است، آنجا که خدا می فرماید:
هدف ما از آفرینش جن و انس جز عبادت آنها چیز دیگر نیست. یعنی: انجام وظیفه و در نتیجه طی تکامل.
برنامه کاملی که توده را درست و حسابی بتکالیفش راهنمایی میکند، قرآن است، قرآن داروی دردهای بیدرمان و پناه آوارگان است. قرآن رشته محکم و متینی است که اجتماعات پریشان فکر را یکجا گرد آورده و در میان آنها روح صمیمیّت و علاقه ملّیّت ایجاد میکند.
قرآن کتابی راستگو، راهنمایی آگاه و با احتیاط است، آن کس که این مشعل آسمانی را در زندگی پیش راه خود قرار دهد، هرگز بلغزش و سقوط دچار نخواهد شد.
این پیشوای عزیز و مهربان در روز قیامت از پیروان خود شفاعت خواهد کرد.
ولی باید دانست قرآن منحصر باوراقی نیست که در میان جلدی گرد آمده و هر کس آن را بر گردن خویش آویزان میکند، یا در خانه خود نگاه می دارد.
بلکه منظور من از قرآن عمل کامل بمعنی آن و همّت بر انجام وظایفی است که در آن مطابق وحی آسمانی درج شده است.
آری قرآن در مفهوم حقیقی خود پندار و کردار یک مسلمان صمیمی و با ایمان را تشکیل می دهد.
بنا بر این، مسلمانان وظیفه شناس و فعّال قرآنی متحرّک و سخنگو هستند، که درست معنی این کتاب مجید از اندیشه پاک و عملیات ستوده آنان هویدا و آشکار است.
قرآن بیش از همه از ستمکاران و مردان ظالم، رنجیده خاطر و ملول است، و بهمین جهت شرک و کفر را نوعی از ظلم تعریف کرده است.
آنجا که می گوید:
شرک بخداوند ظلمی بزرگ است. ممکن است که مردم زشتکار و هرزه را هم ظالم شمرد، زیرا آنها بر نفس خود ستم میکنند، اما هیچ ظلم در نظر قرآن از تعدی و تجاوز بحقوق دیگران بزرگتر نیست.
قرآن به ثبات قدم و پایداری بسیار علاقه مند است، و همیشه مردم فعّال و جدّی را دوست می دارد، و مسلّم است که این جدّیّت و ثبات باید در افکار و عملیّات نیکو و پسندیده باشد.
قرآن از قول خداوند چنین می گوید:
فرشتگان رحمت ما کسانی را در آغوش می گیرند که بوحدانیت آفریدگار معترف و بر عقیده خود مانند کوه ثابت قدم و پایدار باشند.
قرآن بشما سفارش میکند که: از تلوّن بپرهیزید، و همیشه یکدل و یک زبان باشید، زیرا نفاق و دورویی جوی آبیست که در پایه توده نمک نفوذ کند، چه زود که آن بنای کوه آسا را واژگون ساخته نابود می نماید.
اجتماع را همیشه باید محترم شمرد، و از مقرّرات آن شانه تهی نکرد، تا حدودی که اگر بعضی از آداب هیأت مجتمع هم بذوق شما ناگوار آید باز بحرمت قوم آن را آسان بگیرید. زیرا مخالفت با توده و ایجاد تشتّت و اختلاف میان جماعت در نظر خدا ناپسندیده است.
قرآن برای شما از امّتهای پیشین داستانها می گوید، این قصّه ها را افسانه فرض مکنید، زیرا سراسر از حکمت و اندرز گرانبار است.
قرآن می گوید که:
زبان خود را پیوسته پاک و راستگو نگاه- دارید، زیرا نمونه اندیشه و روحیه شخص زبان اوست.
راستی زبان بلای عجیبی است.
این یک پاره گوشت سرخ که گاهی مانند آتش از کانون دهان زبانه می زند، ممکن است یکدم عالمی را خاکستر کند.
انسان وقتی برشد فکر و بلوغ عقل می رسد که زبانش کاملا مقهور اراده صحیح و اندیشه روشن او باشد.
مؤمن کسی است که زبانش در پشت قلب او جای داشته باشد، ولی مردم منافق از آن جایی که زبان بی پروا و یاوه گو دارند، گفتارشان هرگز با پندار تطبیق نمی کند.
پیغمبر فرمود:
رستگار کسی است که در روز رستاخیز چنگالش بخون مظلوم و زبانش بمال و آبروی مردم آلوده نباشد. قرآن از مردم ناپاکی که پشت سر دیگران بغیبت زبان دراز میکنند، بسیار خشمناک و رنجیده است، و آنها را سفلگانی میداند که گوشت برادر مرده خود را می خورند.
بنا بر این از عیوب مردم چشم بپوشانید، و در عوض دیده بعیب های خود باز کنید.
فرصتی را که در راه عیب جویی اشخاص دیگر صرف می نمایید کافیست که در آن فرصت نقائص خود را رفع کنید.
خوشا به آن کس که بر گناهان خود گریسته و از رفتار خویش بیش از دیگران نگران باشد.
پس ای بندگان خدای، از قرآن استفاده کنید، و اندرز مرا بکار بندید تا در دو جهان رستگار باشید.
من شما را بخداوند مهربان می سپارم.

تلک شقشقة هدرت ثمّ قرّت «شعله ای بود که برافروخت و فرو نشست.»

امیر المؤمنین (ع) این خطابه را که در اثر هیجان ضمیر و فرط اندوه ایراد کرده بود، دفعة بر احساساتش غالب شده رشته سخن را بریده
بشقشقه شتر تشبیه فرمود:
بخدا آن کس که جامه خلافت را بر تن ناموزون خود پوشیده بود، بهتر می دانست که این پیراهن تنها بر اندام من رسا و متناسب است.
او خوب دانسته بود که فلک امامت بی محور وجودم چرخ نمی خورد، و این آسیا را تا من گردش ندهم کار نخواهد کرد.
من همان کوه بلندی هستم که نهرهای فضیلت و دانش از آغوشم سیل آسا فرو ریخته و مرغزار زندگی را که در پناه من دامن گسترده است، سرسبز و سیراب میکند.
امّا هیچ مرغ بلند پرواز نمی تواند بر بالای قلّه ام آشیان گیرد، زیرا شاهباز فکر بشر را پروازی بدین اوج و بلندی میسّر نیست.
با این همه از غوغای اجتماع بر کنار مانده و دامن از آن آلودگان نادرست در پیچیدم و با تعجّب، رفیقان نیمه راهم را می نگریستم. پیش خود گاهی فکر می کردم که با همین تن تنها از جای برخیزم، و یا این که یک دست صدا ندارد، برای احیای حقّ خود دنیا را پر از همهمه و آشوب سازم.
ولی عاقبت مصلحت دیدم بر این تیرگی خیره کننده که اکنون افق اسلام را فرار گرفته است صبر کنم.
گفتم: خوبست در این ظلمت موّاج که پیران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پیر می سازد و ندای وجدان را با فجیع ترین وضعی خفه و خاموش میکند، بردبار و متحمّل باشم.
صبر در کام من بسیار تلخ و ناگوار مزه می داد، چنانکه احساس می کردم پیوسته خاری جانگزای در چشم من نشسته که آسوده ام نمی- گذارد، یا استخوانی درشت مجرای گلویم را فرو بسته دمبدم نفسم را تنگتر می سازد. چرا ناگوار نباشد که میراث من مانند گویی دست بدست ببازیچه گردش میکرد، و حرمتم که در دوره پیغمبر (ص) مانند حریم خدا محترم بود، دیگر احترام نداشت اعشی همدان شعری مناسب حال من دارد. آنجا که می گوید:
این زندگی که اکنون بر پشت ناهموار شتر در بیابانها می گذرانم، با زندگانی با شکوه و اعیانی حیان برادر جابر قابل مقایسه نیست.
من در عهد پیغمبر (ص) مانند حیّان مقامی شریف داشتم، و پس از پیغمبر (ص) اعشی همدان شدم که باید با شتربانی و عذاب سفر بسازم. ولی باز هم صبر کردم او مکرر در ایام حیات خود می گفت:
تا پسر ابو طالب زنده است، من شایسته امامت نیستم.
ولی شگفتا، هنوز چند روزی از عمرش باقی بود که عروس خلافت را بر خلاف شرع در آغوش دیگری انداخت، در آغوش مردی خیره سر و بدخوی که زندگیش سراسر اشتباه و سراسر اعتراف و پوزش بود.
قومی که در کنارش می زیستند، بزحمت با او بسر می بردند، و از اخلاق ناستوده و زننده اش رنج می کشیدند.
راستی این مرد بشتر سرکش شبیه بود که رشته مهار از سوراخ بینی اش عبور کند، و شتر سوار را بحیرت و تردید اندازد.
اگر عنان را فرو پیچید، پره های بینی شتر پاره شود، و اگر بحال خود رهایش کند بخیره سری و تهوّر از پرتگاه فرو افتد.
من در طول این مدّت بر این همه محنت و عذاب جز شکیبایی چاره ای نداشتم و مسلمانان را در این بلای طاقت فرسا با دیده رقّت و عبرت می نگریستم، تا آنکه روزگار این عنصر گستاخ هم سپری شد و مقرّرات خلافت بشوری افتاد.
چه شورای عجیب
من در شورائی عضویت یافتم که هرگز در زندگی خود چنین روزی را پیش بینی نمی کردم.
من یکتن از شش نفر کسانی بودم که همای خلافت بر بالای سرشان پرواز میکرد، تا بر کدام کس سایه پیروزی اندازد من با پنج نفر هم سنگ و هم ترازو شدم که در حیات پیغمبر (ص) تحت فرمان من، مانند سربازان، جنگ می کردند، و خیال همانندی من بر خواب شیرینشان هم حرام بود.
باز هم تسلیم حوادث شده در شوری حضور یافتم، و در فراز و نشیب از آنها متابعت کردم.
در آن انجمن که بجز دین و تقوی همه چیز مراعات می شد و پای خویشاوندی و دوستی و هزاران ننگ و رسوایی دیگر هم در میان بود، پس از سه روز قرعه خلافت بنام سومین کس اصابت کرد.
همان طور که دو پهلوی شتر از فرط علف خوارگی برآمده است، سینه این مرد هم از عداوت و کینه من مالامال و گرانبار بود.
پسر عموهایش فرصت را غنیمت شمرده باتکاء مقام خلیفه دست ستم از آستین برآوردند، و خوب از خجالت طرفداران متعصب خود بیرون آمدند، تا سرانجام با مویی سپید و رویی سیاه در جامه خون آلوده بخاک رفت دیگر حوصله خلافت از من سلب شده بود، و قوایم را در این مدّت طولانی و طاقت فرسا از دست داده بودم، ولی انبوه مردم که مثل یال کفتار یک جا جمع شده و از چهار طرف دست بدامانم زده بودند، بطوری که دو پهلوی من از فشار جمعیت درد گرفته بود، و از این گذشته می ترسیدم دو یادگار پیغمبر (ص) حسن و حسین در زیر دست و پا ناچیز شوند، ناگزیرم- کرد جامه شبانی بر تن پوشم و بر این گله گرگ زده و پراکنده پرستاری مهربان و غمخوار باشم.
طولی نکشید همانهایی که با اصرار و تمنّا دست بیعت و متابعت بمن داده بودند، تبعیّتم را زیر پای گذاشته همسر پیغمبر (ص) را در هودجی زره پوش با گروهی مردم نادان بسیج کردند و در بصره
جنگ جمل برپا ساختند.
بلافاصله گروهی خدانشناس و تباهکار که عثمان هم در راه تعدّی و ستم آنها فدا شده بود، جنگ خونین صفین را تهیه دیدند و سنگ خونخواهی عثمان بسینه زدند.
عاقبت کار بجایی رسید که حافظان قرآن و پیروان صمیم من از دین بیرون رفتند و در ساحل نهر نهروان بدست برادران خود ناچیز و نابود شدند.
اینان مگر نشنیده بودند که خداوند در قرآن مجید چه فرمود
ستمکاران جاه طلب و فاسد در روز رستاخیز مشمول رحمت ما نخواهند بود چرا شنیده اند، ولی پرده غفلت هیجان هوس و آز دیده بینایشان را کور کرده از ادراک حقایق محرومشان داشته است.
بخداوند توانا سوگند که تنها غم مسلمانان و ستمدیدگان بینوا مسئولیت سنگین خلافت را بگردنم انداخت و گر نه هر چه زودتر عنان این مرکب خیره سر را بر پشتش می انداختم، و مانند دنیا طلاقش می دادم، در آن هنگام باور می کردید که دنیای محبوب شما، در نظر من، از مردار نیز پست تر است

پیشوا و ملّت