سخنان علی علیه السلام از نهج البلاغه

مترجم : جواد فاضل‏

بخش نخست توحید

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
آن کس را می ستایم که ستایش گویندگان، تا آخرین حدّ مبالغه، وصف کمالش را کفایت نکند و روزی خوران از شمردن نعمت بی پایانش عاجز باشند، و هر چه بکوشند یک از هزار آن را سپاس نتوانند.
وه چه پایگاه بلندی که افکار دور اندیش در پیرامون آن نگردد، چه اقیانوس ژرفی که غوّاص خرد بازیچه کوچکترین موجش گردد، همی شنا کند و در جزر و مدّ آن دریای بیکران بی اختیار بدینسوی و بدانسوی رود، ولی سرانجام همچون دسته ای خاشاک تسلیم تلاطم امواج شود، دستی تهی بساحل آورد و اندامی سخت خسته و فرسوده بکنار کشد صفات کمالش را حدّی نیست تا بتوان بمیزان آن پی برد، و نام های دلاویزش آن چنان بزرگ و پاک باشد که از سطح عالی لغات فراتر نگاشته شده است.
پریرویی که تاب مستوری ندارد، ناگزیر خود بیاراید و چهره زیبایش را بصاحبدلان و احساسات آشفته عرضه کند، تا دلها ببرد و خاطرها شیدا سازد.
جمال ابدیّت در پس پرده غیب، پنهانی مصلحت ندانست، ناگزیر پرده از رخسار دلا را برداشت و بر صحرای خاموش عدم که کشور خراب- آباد ماهیّات بود فروغ وجود بدرخشید و آن اشباح افسرده را که همچون خیال سبک و همچون سایه بیرنگ بودند صفای هستی و استقامت حیات بخشید. چرخ آفرینش بحرکت افتاد، و نسیم عشق وزیدن گرفت، گهواره لرزان زمین با کوههای گران سنگ که برسان میخ در او کوفته شدند استوار گردید و صلای دلکش زندگی و غوغای آشنایی در فضای خاموش دنیا منعکس شد. ارواح آشفته باهتزاز در آمدند و افسردگان بی حسّ و حال بتکاپو و حرکت گرم شدند. باری جهان پدید آمد و زندگانی سر و صورت گرفت.
آغاز دین، معرفت کردگار است، و کمال معرفت، ایمان بر ذات آفریدگار.
ایمان را بتوحید خداوند یعنی شهادت بر یگانگی او تکمیل کنند و توحید را با صمیمیّت و اخلاص تمام نمایند.
صاحبدلان چون صمیمانه بر وحدت خدای اعتراف کردند، آن چنانش بی آلایش و پاک بینند که از هر نام و صفت ذات مقدّسش را منزّه و پاک دانند.
حاشا که او بصفتی موصوف باشد. زیرا که بهنگام توصیف چنان نماید که نام از صفت جدا و بیگانه است.
پس آنکه ایزد متعال را وصف کند، چنان است که برای بی همتا همتایی آورده و چنین کس از سر منزل حقیقت سخت بدور و گمراه باشد. وجودیست که با عدم سابقه ندارد و هستی او را آغازی نیست.
با همه چیز است و دور از همه چیز، آن چنانکه جرم خورشید با پرتو نافذ خود کائنات را نوازش کند، ولی خویش فرسنگها از آن بدور باشد. چرخ فلک می گردد، ولی گرداننده آن از آلات و اسباب تهیدست و بی نیاز است.
کارخانه حیات گرم است، امّا جز از اراده و نیروی ابدیّت نور و حرارت نمی گیرد.
تنهاست، ولی از تنهایی وحشتناک و ترسان نیست. بی کس است، زیرا کسی نیست که تواند همسایه و همخانه او گردد.
گیتی را از طبایع متضادّ آفرید، و آن چنان بین اضداد آشنایی و صفا برقرار کرد که آب را در آغوش خاک انداخت و آتش را بر دوش باد سوار نمود.
غرائز سرکش و ماجراجویی که در نهاد بشر بهم مأنوس و رفیقند، اسرار ناگفتنی خلقت را با صریحترین بیان می گویند، و عظمت پروردگار را بفریاد گوشزد میکنند.
خداوندا، آنانکه بتو دل داده اند، انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند.
الهی، آنها که بتو تولا و بر تو توکّل دارند، بنای امیدشان بر پایه ای متین و محکم استوار است.
تویی که از پیدا و پنهانشان خبر داری، و آشوب ضمیر آشفتگان را هم از آنها آشکارتر می بینی.
اسرار نگفتنی را بتو می گویند، و هر چه می خواهند از تو می خواهند.
در جهان می گردند و از فراز و فرود زندگی را می پیمایند، سیر آفاق میکنند و در فضای انفس پرواز می نمایند.
از این همه گشت و گذار و از این همه سیر و سیاحت ترا می جویند و در اعماق دریاها و اوج آسمانها ترا می طلبند.
الهی، اینان در دیار غربت پراکنده اند و سخت بیکس و بی آشنا بسر می برند، جهانیان از عاشقان تو بیگانه اند و خود پرستان از سوز و گداز عشق بی خبر الهی، هر آن دم که از وحشت تنهایی به تنگ آمدند، با یاد تو سرگرم می گردند و با دورنمای وصال تو خوشحال و شادمان میشوند.
خوشند که شب هجران بپایان خواهد آمد و طلیعه دلنواز وصل آشکار خواهد شد.
همچون پرتوی که بخورشید باز گردد و همانند قطره ای که در دریا فانی شود، هستی اندک خود را در اقیانوس بیکران وجود محو خواهند کرد و در آغوش ابدیّت فرو خواهند رفت.
خدایا، آشفتگان تو چون از حوادث گیتی رنجور شوند، بتو پناه می آورند و سختی بار مصائب را با نوازش عشق تو آسان بمنزل می رسانند.
اینان مطمئن اند که زمام امور بدست تست و بر کاخ هستی جز اریکه سلطنت جاودانت کرسی دیگر نیست. الهی، دامنه لغت کوتاه است و هیجان ضمیر بی پایان، دل می- خروشد و جان می نالد، معانی در صندوق سینه بر سر هم توده و انباشته است، کو آن واژه یی که بتواند ترجمان احساسات باشد و اسرار دل را بی پروا فاش کند پروردگارا، هر آن دم که زبانم راز نگفته خموش گردد. و گفتارم در آغاز بپایان رسد، تو اسرارم را ناگفته بدان و شکوایم را بی نگارش بخوان، مرا بمصالح فردی و اجتماعی دلالت کن و مقدّراتم را بسعادت محیط سوق ده.
اگر چه آرزوهای من سخت دشوار و مشکل است، امّا در پیشگاه عظمت تو و قدرت تو، ای خداوند مهربان، بسیار ناچیز و آسان انجام می شود.
لأنّک علی ما تشاء قدیر...
قاهر من عازّه و مدمّر من شاقّه هر که با او پنجه افکند، بر خاک مذلت فرو افتد
همه او را ندیده می شناسند، و با هر لغت که تکلم کند، نامش را می دانند، او بی کمک دیگران جهان آفرید و بی مشورت کس احکام مقدّرات را امضاء فرمود.
بر ذات مقدّس خویش قائم است، و سازمان کائنات بر اراده نیرومندش تکیه دارد. بامداد ازل که طلیعه آن را آغاز نیست از پرتو جمال بی- همتایش رخشان و روشن شده و سرچشمه زندگی را از تاریخی بی ابتدا بر وی جهان گشوده است.
در آن روز که حروف آفرینش رقم نداشت و لوح و قلم در دیوان تقدیر معطّل بودند، فروغ ابدیّت با تلألؤ بی همتایی می درخشید و عرش برین پادشاهی خدا نام داشت.
این فضا و هوا، این پرده های نازک و ضخیم ابر، این سقف پیروزه گون، این مهر و این ماه، این اختران ثابت و سیّار، باری این همه بدایع و عجائب، محصول کارگاه آن شاهکار بزرگ است که با قلم صنعت چنین نقش و نگار در عالم هستی بوجود آورده است. کوهها، با گردن افراشته، بر آستان الوهیّت دلیلند، و زمین با همه استواری از اندیشه عظمت خدای لرزان، خورشید و ماه، چون عاشقان شیفته، او را می جویند و از جهانگردی خویش جز رسیدن بکمال مطلوب که اتّصال بمبدأ و فنای فی اللّه است منظوری ندارند.
در ظلمات صحرای عدم، وجود پرتو انداخت و اشباح بیرنگی را که بین هستی و نیستی سرگردان بودند زنده و روشن ساخت. و از میان آنها بشر را سرسلسله موجودات و اشرف مخلوقات قرار داد، تا سپاس نعمت را چگونه گزارد و حقّ بندگی را بر چه منوال ایفا کند آن روزی دهنده بی نیاز، روزی بندگان را در دفتر غیب با نظام نیکوتری معیّن کرد و همچنین بمنظور آمار کردار بشر کتابی نوین گشود و رفتار و کردار و گفتار او را، حتّی نفسی که از ریه بالا می آورد، حتّی اشاره ای که با گوشه چشم میکند، حتّی اراده ای که در اعماق مغزش سایه می اندازد، همه را در آن کتاب ثبت فرموده تا بنده را در روز بازپرس با خدای خود حجّتی نباشد. خدا مهربان است، تا حدودی که لغت رحمت و عطوفت بر دلالت آن کافی نباشد، تا حدودی که این فضای بیکران از گنجایش رحمت سرشارش بتنگ آید.
خدا منتقم و بازپرس است، تا درجه ای که کوچکترین شراره خشمش عالم را بیک چشم زدن خاکستر کند، هیچ دست نتواند که با دست خداوند پنجه افکند.
آن بیچاره ناچیز را بنگرید که از قطره ای آب سر بر آورده و روزگاری زبون و ذلیل گذران کرد، تا اندام و اعضایش اندک قوّتی بخود گرفت و جلوه ای همچون آدمیان در خود دید، کلاهی که از اشک چشم یتیمان و خون دل مستمندان آویزه ای چند همرنگ گوهر داشت بر سر گذاشت و خود را پادشاهی مقتدر و معظم نامید دست رذالت و خیانت از آستین برآورد و مانند دیوی خودسر و بدسرشت بر آدمیزادگان تاختن برد، جامه از پیکر یکی برون کرد و کلاه از سر دیگری برداشت، هر چه آبادان بود ویران ساخت و هر که سری داشت بیسامانش نمود.
گروهی که هم از او پست فطرت تر و فرومایه تر بودند، بر کردار نابکارش پرده تمجید آویخته و بعفریت خونخوار فرشته رحمت نام دادند. آن نانجیب ناپاک نسب هم از ستایش چاپلوسان آغاز و انجامش را فراموش کرد و خدای را بدان عظمت از یاد ببرد، و مقام الوهیّت را موهومی ناچیز پنداشت.
ناگهان خشم پروردگار همچون کانون دوزخ شعله ور شد، و دامن کبر و نخوت ستمگر را سخت فرو گرفت، و آن چنان خرمن هستیش را خاکستر کرد که همچون روزگار نخستین تهیدست و خاکستر نشینش باز گردانید.
پس اوست خداوندی که در حال مهربانی خشمناک و در عین غضب همچنان عطوف و مهربانست.
دشمنان خود را پست می گرداند و تهی مغزان گستاخ را که بجدالش قد علم میکنند، در خاک تیره پنهان می کند.
هر آنکه از خدای بخواهد محروم نخواهد ماند، و هر که بر او توکّل و اتّکاء کند پشتیبانی استوار و محکم در پشت سر خواهد داشت.
هر که برضایش رضای ستمدیدگان جوید، فراموش نخواهد شد، و هر که سپاس نعمت او را باز گزارد بی بهره نخواهد بود.
ای بندگان خدای، پروردگاری چنین توانا و مهربان را از یاد مبرید و از خشم جانفرسایش غافل مباشید پیش از آنکه شما را بسنجد، خود را بسنجید، و هنوز بمحاسبه دعوت نشده بحساب کار خود برسید، پیش از آنکه راه نفس را بر شما ببندند، بفراغت نفس زنید و تا فرصت دارید عواقب خویش را بیندیشید.
ای بشر، ای در همه حال عاجز و ضعیف، ای در پادشاهی و گدایی یکسان، اگر هم خود بداد خویشتن نرسی کس بفریاد تو نخواهد رسید، و اگر با تفکّر و اندیشه خویش بیدار نشوی، اندرز کس بیدار و آگاهت نخواهد کرد. هم خود راهنمای خویشتن باش.

محمّد رسول اللّه ناموس الهی

هنوز کودکی خردسال بود، که گرد یتیمی بر چهره زیبایش نشست، و این سایه اندوه که مانند هاله بدور ماه رخسارش چرخ می خورد، قیافه معصومش را جذّابتر جلوه می داد.
هم در آن روز، ستاره نبوغ و عظمت بر پیشانی بلندش می درخشید، و با چشمان سیاه و گیرنده خود جهان را خردمندانه می نگریست که گویی مقدرات مذهبی و اجتماعی گیتی را در انقلابی عظیم می بیند گوهری بود که دست قدرت او را در عالیترین کان هستی پرورش داده و نهال وجودش را باغبان آفرینش با آب فضیلت و تقوی سرسبز و سیراب ساخته بود.
نسبش بپیغمبران بزرگ می پیوست، و در آغوش زنان پاکدامن و پرهیزگار جهان آن در دانه عزیز نوازش می شد. در خانواده کهن سال و نجیب قریش تنها عمویش ابو طالب افتخار پرستاریش را دریافته بود، و آن پیرمرد مهربان یگانه یادگار برادرش را، همچون جان شیرین، گرامی و عزیز می داشت، تا آنکه اندک اندک قدم در میدان زندگی گذاشت و با جامعه آن روز که فاقد هر گونه فضیلت و اخلاق بود، بیشتر تماس پیدا کرد.
دیگر بعد از این مسافرتها، گردشها و تماشاها، در روحیّات افراد و سازمانهای محیط شروع شد، حتّی مدّتی را بچوپانی رمه گوسفند سپری نمود، تا مانند دیگر پیغمبران شبانی بشر را از شبانی گوسپندان آغاز کند. همین که در چهلمین مرحله عمر پا گذاشت، خداوند متعال او را بپیغمبری خویش برگزید، و آن چهل ساله مرد را، که سخت غریب و بیکس بسر می برد و بر هیچ قبیله و خانواده ای تکیه گاه نداشت، با مردمی وحشی و خونخوار بمبارزه در انداخت.
آن وقت جهان در دریای آشوب غرق بود، و توده بشر بویژه اعراب در آتش فساد و فجور می سوختند. برای نخستین مرتبه که آن فرشته رحمت این آیت آسمانی را که
خدای یگانه را بپرستید تا رستگار باشید بنیروی خدا در فضای خاموش گیتی طنین انداز ساخت، معلوم است که اعراب جاهل و خونخوار صحرانشین با چه قیافه تلقیش کردند، زیرا این کلمه از هر چیز تازه برای آنها تازه تر و از هر هولناکی هولناکتر می نمود ولی روح پشت کار و استقامت که بر بالای سر پرشورش آشیانه داشت از سنگباران قوم و زبان بدگوی دشمن بترک آشیان خویش نگفت، همچنان بر اراده خود متّکی بود، تا آنکه پایه اسلام را مانند کوه در جهان استوار و محکم کرد و قرآن مجید را در آسمان دیانت چنان پرتو افکن ساخت که کتابهای کهنه آسمانی را مانند ستارگان کوچک در اشعّه خیره کننده و عالم افروزش محو و پنهان کرد. در این موقع که ابرهای سیاه جهالت از افق زندگانی اعراب بر کنار شد، همه دریافتند که تا کنون در چه روزگار پست و فرومایه ای بسر می بردند، چه مالها بغارت می رفت و چه خونها بناحق ریخته می شد و آن چیزها که در قبله عبادتشان قرار داشت چقدر ننگین و شرم آور بوده است گفتار حکیمانه اش، مانند باران رحمت آتش نفاق و کینه را خاموش کرد، و کاروان گمراه بشر را که در ایّام فترت و جاهلیّت بیسر و سامان بود، بشاهراه سعادت باز آورد.
موهومات طبقاتی را لغو کرد و مسلمانان را در مقابل قانون مقدس قرآن بدون استثناء مساوی و برابر قرار داد.
دیگر توانگران خیره سر که از میراث دیگران سیم و زر اندوخته- بودند، و بر کارگران تهیدست و زحمتکش کبریا و آقایی می- فروختند، نمی توانستند از موقعیت منحوس خویش استفاده کنند. زیرا در قرآن مجید فرمود:
آدمیزادگان از نر و ماده آفریده شدند، و سازمان خانواده ها و قبیله ها فقط برای شناسایی یکدیگر برقرار شد: هر که پرهیزگارتر است در پیشگاه خدا محترم تر خواهد بود.
زندگانی او در میان مردم آن چنان ساده و بی پیرایه بود، که اگر در میان جمعی می نشست، ناشناس ناگزیر بود بپرسد
کدامیک از شما محمد است.
در اینجا امیر المؤمنین بیاد انبیای گذشته افتاد: پیغمبران پیشین را تماشا کنید: حضرت موسی شبان بنی اسرائیل از شدّت زهد بسبزی صحرا قانع بود. و در آن موقع که بروایت قرآن از سیراب ساختن گوسپندان شعیب فارغ شد، و در پناه درختی گرسنه و مستمند بر زمین نشست، از خدا قرص نانی طلب کرد که پس از چند روز در دهان گذارد.
داود آن سراینده آسمانی که پادشاهی عظیم الشأن و مقتدر بود، با دست خود از لیف خرما سبد می بافت و بدانوسیله امرار معاش میکرد.
پسر مریم عذرا عیسی پیغمبر از خاک بستر می گرفت و سر بر سر بالش سنگ می گذاشت، کاخ پادشاهیش دامن کوه بود و چراغ خانه او را مهتاب شب می افروخت.
آن قدر گرسنه می ماند که بنان خورش نیاز نداشت.
مرکب سواریش، پاهای او بود، و دستهای پرهیزگارش او را از خدمتکار مستغنی می داشت.
باز هم پیغمبر طاهر و نازنین ما بر جهان حکومت میکرد، ولی تا روز مرگ سنگی بر روی سنگ نگذاشته بود، تا چه رسد که کاخ ستم بنیاد کند.
دنیا را با چشمی عفیف و پرهیزگار می نگریست، و همواره گرسنه و تهی دست بسر می برد. حتی در روز رحلت هم گرسنه بود.
مانند بندگان سیاه، بر روی زمین می نشست، و کفش خود را با دست خود اصلاح میکرد.
احیانا بر الاغ برهنه سوار می شد، و از شدّت تواضع و فروتنی دیگری را هم در ردیف خود سوار میکرد.
یکی از همسرانش روزی پرده ای نسبة زیبا بر در خانه آویخته بود، گویا آن پرده اندکی نقش و نگار داشت.
گونه های زیبایش از فرط خشم گل انداخته و ب آن بانو تأکید کرد که بیدرنگ پرده نگارین را از در خانه نبوّت بردارد، زیرا پیغمبران ب آرایش و تجمل نیازمند نیستند.
اکنون مرا ببینید که چگونه زندگی میکنم: بر این جامه که پوشیده ام چندان وصله زده ام که از وصله کننده آن شرم دارم. روزی بمن گفت:
این پیراهن مندرس را که دیگر وصله نمی- خورد بدور اندازید- گفتم: آهسته باش، ما سبکباران آسانتر بمنزل می رسیم.
شما ای بندگان خدای به پیشوایان خود اقتدا کنید و از حرص و آز برحذر باشید.

قرآن مجید

بجهان آمدید و در این تالار مجلل که از گنبد فیروزه آسمان سقف بسته و با پرنیان سبز چمن فرش شده است منزل گرفتید، شمعهای دل افروز اختران بر طاق خانه شما می درخشد و از پرتو خورشید و ماه کانون حیاتتان گرم و روشن است.
از روشندلان سپهر گرفته تا کرمهای مستمند و عاجزی که در دل تیره خاک جای دارند، یعنی کلیه عوامل طبیعت، همه فرمانبردار شما شده اند، و این طبایع تندخو و سرکش در مقابل بنی آدم سر تسلیم پیش آورده و بزانو در افتادند. آیا هیچ در این فکر افتاده اید که ب آدمیزاده این همه اقتدار و تسلط برای چه اعطا شده است آیا می دانید که بشر در مقابل این همه لطف و موهبت بچه چیز وامدار است آری، وظیفه در راه وظیفه شناسی نخستین قدم خودشناسی است.
هر کس بارزش خود پی نبرد، حتما نمی تواند وظایف خود را در زندگی ایفا نماید، و آنهایی که بتکلیف خود آشنا بوده و در انجام وظیفه اندک مسامحه و سستی روا نمی دارند، می توان گفت که شخصیت خود را شناخته و از اسرار آفرینش سری در آورده اند. در میان موجودات فقط انسان بین زمین و آسمان معلّق مانده، گاهی به نیروی شاهباز روح بعالم بالا بال می گشاید، و زمانی مجذوب آغوش زمین می گردد که گهواره پرورش اوست، و همین طبیعت آشفته که از غرائز متضادّ تشکیل شده است، او را موجودی خارق العاده و مرموز جلوه داده بر تمام کائنات سروری و ریاست بخشیده است.
مرام پیغمبران و نوامیس آسمانی اصولا بر هدایت توده بوظائف فردی و اجتماعی قرار دارد، و قرآن مجید بدین مطلب شاهدی صادق است، آنجا که خدا می فرماید:
هدف ما از آفرینش جن و انس جز عبادت آنها چیز دیگر نیست. یعنی: انجام وظیفه و در نتیجه طی تکامل.
برنامه کاملی که توده را درست و حسابی بتکالیفش راهنمایی میکند، قرآن است، قرآن داروی دردهای بیدرمان و پناه آوارگان است. قرآن رشته محکم و متینی است که اجتماعات پریشان فکر را یکجا گرد آورده و در میان آنها روح صمیمیّت و علاقه ملّیّت ایجاد میکند.
قرآن کتابی راستگو، راهنمایی آگاه و با احتیاط است، آن کس که این مشعل آسمانی را در زندگی پیش راه خود قرار دهد، هرگز بلغزش و سقوط دچار نخواهد شد.
این پیشوای عزیز و مهربان در روز قیامت از پیروان خود شفاعت خواهد کرد.
ولی باید دانست قرآن منحصر باوراقی نیست که در میان جلدی گرد آمده و هر کس آن را بر گردن خویش آویزان میکند، یا در خانه خود نگاه می دارد.
بلکه منظور من از قرآن عمل کامل بمعنی آن و همّت بر انجام وظایفی است که در آن مطابق وحی آسمانی درج شده است.
آری قرآن در مفهوم حقیقی خود پندار و کردار یک مسلمان صمیمی و با ایمان را تشکیل می دهد.
بنا بر این، مسلمانان وظیفه شناس و فعّال قرآنی متحرّک و سخنگو هستند، که درست معنی این کتاب مجید از اندیشه پاک و عملیات ستوده آنان هویدا و آشکار است.
قرآن بیش از همه از ستمکاران و مردان ظالم، رنجیده خاطر و ملول است، و بهمین جهت شرک و کفر را نوعی از ظلم تعریف کرده است.
آنجا که می گوید:
شرک بخداوند ظلمی بزرگ است. ممکن است که مردم زشتکار و هرزه را هم ظالم شمرد، زیرا آنها بر نفس خود ستم میکنند، اما هیچ ظلم در نظر قرآن از تعدی و تجاوز بحقوق دیگران بزرگتر نیست.
قرآن به ثبات قدم و پایداری بسیار علاقه مند است، و همیشه مردم فعّال و جدّی را دوست می دارد، و مسلّم است که این جدّیّت و ثبات باید در افکار و عملیّات نیکو و پسندیده باشد.
قرآن از قول خداوند چنین می گوید:
فرشتگان رحمت ما کسانی را در آغوش می گیرند که بوحدانیت آفریدگار معترف و بر عقیده خود مانند کوه ثابت قدم و پایدار باشند.
قرآن بشما سفارش میکند که: از تلوّن بپرهیزید، و همیشه یکدل و یک زبان باشید، زیرا نفاق و دورویی جوی آبیست که در پایه توده نمک نفوذ کند، چه زود که آن بنای کوه آسا را واژگون ساخته نابود می نماید.
اجتماع را همیشه باید محترم شمرد، و از مقرّرات آن شانه تهی نکرد، تا حدودی که اگر بعضی از آداب هیأت مجتمع هم بذوق شما ناگوار آید باز بحرمت قوم آن را آسان بگیرید. زیرا مخالفت با توده و ایجاد تشتّت و اختلاف میان جماعت در نظر خدا ناپسندیده است.
قرآن برای شما از امّتهای پیشین داستانها می گوید، این قصّه ها را افسانه فرض مکنید، زیرا سراسر از حکمت و اندرز گرانبار است.
قرآن می گوید که:
زبان خود را پیوسته پاک و راستگو نگاه- دارید، زیرا نمونه اندیشه و روحیه شخص زبان اوست.
راستی زبان بلای عجیبی است.
این یک پاره گوشت سرخ که گاهی مانند آتش از کانون دهان زبانه می زند، ممکن است یکدم عالمی را خاکستر کند.
انسان وقتی برشد فکر و بلوغ عقل می رسد که زبانش کاملا مقهور اراده صحیح و اندیشه روشن او باشد.
مؤمن کسی است که زبانش در پشت قلب او جای داشته باشد، ولی مردم منافق از آن جایی که زبان بی پروا و یاوه گو دارند، گفتارشان هرگز با پندار تطبیق نمی کند.
پیغمبر فرمود:
رستگار کسی است که در روز رستاخیز چنگالش بخون مظلوم و زبانش بمال و آبروی مردم آلوده نباشد. قرآن از مردم ناپاکی که پشت سر دیگران بغیبت زبان دراز میکنند، بسیار خشمناک و رنجیده است، و آنها را سفلگانی میداند که گوشت برادر مرده خود را می خورند.
بنا بر این از عیوب مردم چشم بپوشانید، و در عوض دیده بعیب های خود باز کنید.
فرصتی را که در راه عیب جویی اشخاص دیگر صرف می نمایید کافیست که در آن فرصت نقائص خود را رفع کنید.
خوشا به آن کس که بر گناهان خود گریسته و از رفتار خویش بیش از دیگران نگران باشد.
پس ای بندگان خدای، از قرآن استفاده کنید، و اندرز مرا بکار بندید تا در دو جهان رستگار باشید.
من شما را بخداوند مهربان می سپارم.