گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

خلاصه ای از زندگی آن حضرت؛

امام هشتم را ضامن آهو و بین خواص به قره عین المؤمنین معروف است.
ولادت آن حضرت بنابر مشهور، روز 11 ذی القعده سال 148 قمری در مدینه بوده است.
نام مبارکش علی (علیه السلام)، کنیه اش ابوالحسن و لقب مشهور او رضا می باشد. پدرش امام موسی کاظم (علیه السلام) و مادرش دارای نامهائی است که از آن جمله نجمه، خیزران و سمانه بوده است.
حضرت در سن 35 سالگی پس از شهادت پدر بزرگوارش در سال 183، به امامت رسید و به قولی 20 سال مدت امامت او به طول انجامید.
مأمون خلیفه عباسی به ظلم حکومت را غصب کرد، سادات بنی الزهراء به عللی خواستند بر علیه او قیام کنند. به همین جهت مأمون تصمیم گرفت حضرت را تحت نظر و مراقبت خود قرار دهد. لذا آن حضرت را از مدینه به خراسان احضار و به عنوان ولایتعهدی تحت نظر و مورد اذیت و آزار قرار داد.
در نهایت بواسطه خود مأمون و بوسیله زهر، آن حضرت مسموم و به شهادت رسید و در خراسان دفن گردید.
شهادت آن امام معصوم در سال 203 واقع شد و در عمر شریفش اختلاف است و به قولی 55 سال بوده است.
[94]
وقتی مأمون تمام نقشه ها را به کار برد و نتوانست قدرت نیرومند علی بن موسی الرضا (علیه السلام) را از میان ببرد؛ تصمیم گرفت حضرت را مسموم کند گفت آقا به دربارش برود. اما گفته بود که پیامبر به من خبر داده است. می دانست، فلذا رفت. وقتی می خواست برود گفت: اباصلت من می روم و بر می گردم اگر برگشتم دیدی عبا بر سر دارم با من حرف نزن هیچ چیزی نگو.
امام (علیه السلام) رفت و برگشت. عبا بر تنش بود. به امر آقا اباصلت حرف نزد. آقا آمد منزل. گفت: درب را ببند. هر که آمد، راه نده!
یکی از چیزهائی که گاهگاهی بعضی این عمل امام رضا (علیه السلام) را تفسیر به غلط کردند. موجب تأسف است که مأمون گفته آقا! تو امامی مردم به دیدنت می آیند و امام گفته است کسی دیدن غریب نمی آید. این حرفها چیه؟! امام، بزرگ شخصیت مملکت است. می دانید چرا این حرف را زد؟ برای اینکه جان شیعیان را حفظ کند. امام می داند که سم خورده است، عبا را بر سر کشید که دامن عبا را بر سرش بیندازد تا کسی نبیند که این شخص امام رضاست. چرا که جلو می آید و می گوید: آقا! سلام علیکم. این چه حالی است که دارید؟ حالتون بد است؟ برویم دکتر، طبیب، بیاوریم؟ آقا نمی خواهد این حرفها پیش بیاید برای اینکه اگر این حرفها آمد معلوم می شود آقا را مسموم کرده اند مأمون هم مسموم کرده است. مأمون که متهم شد غوغا در می گیرد. شیعیان قیام می کنند او هم قتل عام می کند.
گفت: من باید کشته شوم بگذار لااقل جان دوستان ما به خطر نیفتد. عبا را به سرش کشید. احدی نمی دانست آقا امام رضاست. عبا، جلوی صورت افتاده است آقا هم گفت: درب را ببندید. چرا؟ چون اگر الان منعکس بشود که امام رضا حال ندارد، مثل سیل، وزیران، افسران، تجار، کسبه و مردم می آیند. مرتبا می گویند: آقا! چه حالی دارید؟ غذای بد خوردید؟ مسمومیت غذاست؟ چیه؟ آقا نمی تواند بگوید باید این مصیبت را تحمل کند و لب باز نکند تا شیعیان بمانند. سم خیلی اثر گذاشت. تمام بدن زخم شد آقا در بستر افتاده و از درد به خود می پیچد و بعد از لحظاتی غریبانه به شهادت رسید و سرانجام به حول و قوه الهی امام جواد (علیه السلام) آمد و بدن امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) را با احترام برداشتند.
ای علی بن موسی الرضا! یک نگاهی به مدینه کن ببین با جنازه امام مجتبی (علیه السلام) چه کردند؟ جنازه امام مجتبی (علیه السلام) را طبق وصیتش آوردند تا با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تجدید عهد کند. امام حسین (علیه السلام) آمد. آنهایی که باید می آمدند هم آمدند. یک وقت ابی عبدالله (علیه السلام) دید جنازه را تیر باران کردند. بدن برادر را برداشت و از مسجد بیرون آمد. بدن امام مجتبی (علیه السلام) را به قبرستان بقیع بردند. امام بدن را دفن می کرد اما مثل باران گریه می کرد خطاب به مردم و به خودش یک واقعیتی را بیان فرمود.
فرمود: و لیس حریب من أصیب بماله و لکن من واری أخاه حریب(2859) صدا زد غارت زده کسی نیست که مال و ثروتش را به غارت ببرند غارت زده کسی است که با دست خود بدن برادر را میان قبر بخواباند. ای علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) و ای امام حسن مجتبی (علیه السلام) وقتی از دنیا رفتید روز مرگتان بدنتان دفن شد اما بدن مبارک ابی عبدالله (علیه السلام) سه شبانه روز روی زمین گرم کربلا ماند و عاقبت هم چادر نشین های بیابان آمدند تا بدن را دفن کنند.
[95]
هنگامی که فرستاده های مأمون برای حرکت دادن حضرت رضا (علیه السلام) از مدینه به خراسان به مدیه آمدند، حضرت رضا (علیه السلام) برای وداع به مسجد النبی کنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و مکرر با قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وداع می کرد و بیرون می آمد و نزد قبر باز می گشت و هر بار صدایش به گریه بلند بود.
راوی می گوید: به حضور امام رضا (علیه السلام) رفتم و سلام کردم و ایشان جواب سلام مرا داد، آن حضرت را در رفتن به سفر خراسان، مبارک باد گفتم، حضرت فرمود: به دیدار من بیا زیرا از جوار جدم خارج می شوم و در غریبی از دنیا می روم و در کنار قبر هارون مدفون می گردم، من همراه حضرتش به خراسان رفتم تا این که از دنیا رفت و در کنار قبر هارون به خاک سپرده شد(2860).
[96]
امیه بن علی می گوید: من در آن سالی که حضرت رضا (علیه السلام) در مراسم حج شرکت کرد و سپس به سوی خراسان حرکت نمود، در مکه با او بودم و فرزندش امام جواد (علیه السلام) که پنج سال داشت نیز با او بود، امام (علیه السلام) با خانه خدا وداع فرمود و چون از طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آن جا نماز خواند، امام جواد (علیه السلام) بر دوش موفق (غلام آن حضرت) بود که او را طواف می داد و نزدیک حجر اسماعیل، امام جواد (علیه السلام) از دوش موفق به زیر آمد و مدتی طولانی در آن جا نشست. موفق گفت: فدایت شوم برخیز. امام جواد (علیه السلام) فرمود: نمی خواهم از جایم برخیزم، مگر خدا بخواهد و آثار اندوه در چهره اش آشکار شد.
موفق نزد حضرت رضا (علیه السلام) رفت و گفت: فدایت گردم، حضرت جواد (علیه السلام) در کنار حجر اسماعیل نشسته و بلند نمی شود.
امام هشتم (علیه السلام) نزد فرزندش آمد و فرمود: عزیزم برخیز.
حضرت جواد (علیه السلام) عرض کرد: (چگونه برخیزم با این که خانه خدا را به گونه ای وداع نمودی که دیگر نزد آن برنمی گردی!)
امام رضا (علیه السلام) فرمود: (حبیب من برخیز!) آن گاه حضرت جواد (علیه السلام) برخاست و با امام رضا (علیه السلام) به راه افتاد(2861).
[97]
امام رضا (علیه السلام) هنگام خروج از مدینه خانواده و بستگان خود را به دور خود جمع کرد و به آنها فرمود: هم اکنون برای من گریه کنید تا من صدای گریه شما را بشنوم.(2862) سپس دوازده هزار دینار بین آن ها تقسیم کرد و به آنها فرمود: (من دیگر هرگز به سوی اهل بیتم باز نمی گردم).
سپس دست پسرش جواد (علیه السلام) را گرفت و به مسجد برد و دستش را بر قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نهاد، و او را به قبر مطهر چسبانید و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سپرد و حفظ او را به برکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از خدا خواست. حضرت جواد (علیه السلام) به امام هشتم (علیه السلام) نگریست و گفت: (به خدا سوگند به سوی خدا می روی).
سپس امام هشتم (علیه السلام) به تمام خدمتکاران و وکلا دستور داد تا از حضرت جواد (علیه السلام) اطاعت کنند و با او مخالفت ننمایند، و به آنها فهماند که حضرت جواد (علیه السلام) جانشین او است.(2863)
[98]
در روایت دیگر می خوانیم: امام رضا (علیه السلام) به اباصلت فرمود: فردا من بر این فاجر فاسق (مأمون) وارد می شوم، اگر با سر برهنه بیرون آمدم با من سخن مگو.
اباصلت می گوید: فردای آن روز شد، امام لباس بیرونی خود را پوشید و در محراب عبادتش نشست و در انتظار بود که ناگهان غلام مأمون آمد و به امام گفت: (امیرمؤمنان شما را خواسته هم اکنون خواسته او را اجابت کن!)
امام عبا و کفش خود را پوشید و برخاست و به خانه مأمون روانه گردید و من پشت سرش رفتم تا این که امام (علیه السلام) نزد مأمون رسید، دیدم مقداری انگور و میوه های دیگر در جلو مأمون است، و در دست مأمون خوشه انگوری بود که قسمتی از آن را خورده بود و قسمتی از آن باقی مانده بود، وقتی که مأمون حضرت رضا (علیه السلام) را دید، برخاست و با احترام خاصی با حضرت معانقه کرد و بین دو چشم آن حضرت را بوسید و کنارش نشانید و سپس همان خوشه را که در دستش بود به آن حضرت داد و گفت: (ای پسر رسول خدا! انگوری بهتر از این انگور ندیده ام بفرمایید بخورید!)
امام: چه بسا انگوری که در بهشت است بهتر از این است!
مأمون: از این انگور بخور.
امام: مرا از خوردن آن معاف دار!
مأمون: حتما باید بخوری، مبادا از این که نمی خوری می خواهی ما را به چیزی متهم کنی، با آن همه اخلاصی که از من می بینی!
مأمون آن خوشه را از حضرت گرفته چند دانه آن را (که می شناخت مسموم شده) خورد و بار دیگر آن خوشه را به امام داد و مبالغه کرد که بخور.
امام (علیه السلام) سه دانه از آن انگور را خورد، پس از چند لحظه حالش دگرگون گردید و بقیه آن خوشه را به زمین افکنده و همان دم برخاست که برود، مأمون گفت: کجا می روی؟ امام (علیه السلام) فرمود: به همان جا که مرا فرستادی!
امام (علیه السلام) در حالیکه سرش را پوشانده بود (عبا بر سر افکنده بود) بیرون آمد، من طبق سفارش قبل امام، با او سخن نگفتم تا وارد خانه اش شد و فرمود: در را ببند، در بسته شد، سپس به بستر خود خوابید و من در حیاط خانه، غمگین و ناراحت ایستاده بودم، ناگهان جوان خوش سیما و پیچیده مویی را دیدم که بسیار به امام رضا (علیه السلام) شباهت داشت، به طرف او شتافتم و گفتم: در بسته بود از کجا وارد شدی؟ فرمود: همان خدایی که در این وقت از مدینه مرا به این جا آورد، او مرا از در بسته وارد این خانه کرد. گفتم: تو کیستی؟ فرمود: ای اباصلت من حجت خدا بر تو هستم، من محمد بن علی هستم، سپس به طرف پدرش رهسپار شد و داخل حجره گردید و به من فرمود: تو نیز وارد خانه شو! وقتی که امام رضا (علیه السلام) او را دید، از جای جست و دست برگردن جوانش انداخت و او را در آغوش خود چسبانید و بین دو چشمش را بوسید و او را در بستر خود وارد کرد.
امام جواد (علیه السلام) خود را به روی پدر افکند و پدر را می بوسید، در این حال امام رضا (علیه السلام) راز و اسراری با او گفت که من نفهمیدم... و در این حال امام هشتم (علیه السلام) در آغوش پسر از دنیا رفت.
اباصلت می گوید: امام جواد (علیه السلام) به من فرمود: برخیز و به اندرون این خزانه برو تخت و آب بیاور! گفتم: تخت و آب در آن جا نیست، فرمود: آن چه را گفتم انجام بده! به خزانه رفتم و در آنجا تحت و آب دیدم و آوردم و آماده شدم که جنازه حضرت رضا (علیه السلام) را غسل دهیم.
امام جواد (علیه السلام) به من فرمود: تو از این جا دور شو، کسانی هستند که مرا کمک کنند، آن حضرت را غسل داد و سپس به من فرمود: برو به این خزانه، کفن و حنوط بیاور، رفتم و سبدی دیدم که کفن و حنوط در آن بود، آن را به حضور امام (علیه السلام) آوردم، آن حضرت با آن حنوط و کفن، جنازه امام (علیه السلام) را حنوط کرده و کفن نمود سپس بر آن نماز خواند، سپس فرمود: تابوت بیاور، گفتم آن را نزد نجار برای اصلاح ببرم و بعد بیاورم. حضرت (علیه السلام) فرمود: در خزانه تابوت هست آن را بیاور، رفتم تابوتی را که هرگز آن را ندیده بودم، دیدم و آوردم و امام جواد (علیه السلام) جنازه را در میان آن تابوت نهاد... .
در این هنگام مأمون و غلامانش وارد شدند و گریه می کردند و اظهار تأسف می نمودند...(2864)
به روزگار چو عمر پدر به سر آید خوش است گر پسری بر سر پدر آید
ولی چسان گذرد در زمانه بر پدری که روز مرگ پسر بر سر پسر آید
کنم چو یاد حسین، وقت مرگ اکبر او هزار ناله جانسوزم از جگر آید
[99]
مأمون یک شبانه روز مرگ آن حضرت را پنهان کرد، سپس به نزد محمد بن جعفر (عموی آن حضرت) و گروهی از خاندان ابوطالب که در خراسان بودند فرستاد، چون حاضر شدند، خبر وفات آن حضرت را به آنها داد و (بر حسب ظاهر) گریه کرد و بی تابی از خود نشان می داد، و جنازه آن حضرت را سالم به آن ها نشان داد(2865)...
وقتی که صبح روز بعد شد مردم اجتماع کردند و فریادها و صدای گریه هایشان بلند بود، به همدیگر می گفتند، آن حضرت به حیله مأمون کشته شده است، مأمون احساس خطر کرد و به محمد بن جعفر (عموی حضرت رضا) گفت: برو به مردم بگو، جنازه حضرت رضا (علیه السلام) امروز خارج و تشییع نمی شود، محمد بن جعفر پیام مأمون را به مردم رسانید، مردم پراکنده شدند و آن حضرت شبانه بدون تشییع مردم، غریبانه به خاک سپرده شد.
مأمون دستور داد در یک طرف قبر پدرش قبر کندند، سپس به حاضران گفت: صاحب این جنازه به من خبر داد قبری را که برای او حفر می کنند آب و ماهی در آن ظاهر می شود، اکنون قبر را بیشتر حفر کنید، وقتی که بیشتر کندند، آب و ماهی ظاهر شد و در زمین فرو رفت، و امام در آن جابه خاک سپرده شد.(2866)
[100]
هنگامیکه امام رضا (علیه السلام) می خواست از مدینه حرکت کند دست امام جواد (علیه السلام) را گرفت و کنار قبر جدش خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد، عرضه داشت یا جداه! مرا از جوارت دور می کنند امام جوادم را به تو می سپارم.
غلامی داشت به نام موفق، سفارش جوادش را به موفق هم کرد، روزها دست امام جواد (علیه السلام) را می گرفت به باغستان های مدینه گردش می داد تا دوری پدر، او را دلتنگ نکند. موفق می گوید: یک روز از خانه بیرون آمدیم دیدم امام جواد (علیه السلام) ناراحت و غمگین است رسیدیم بالای یک بلندی، یک وقت دیدم امام جواد (علیه السلام) رویش را به طرف خراسان نمود و سه مرتبه صدا زد: (لبیک، لبیک، لبیک!) یک وقت دیدم جواد الائمه از نظر غایب شد. هراسان و ناراحت شدم. پیش خود گفتم خدایا اگر به خانه برگردم جواب مادرش را چه بدهم؟ یک مرتبه دیدم آقا از دور نمایان شد، دویدم خودم را به قدمهایش انداختم، دیدم آقا شال عزا به گردن انداخته صدا زد: (موفق! به خدا بابایم را کشتند)(2867).

امام جواد (علیه السلام) معصوم یازدهم

مقام: امام نهم.
نام مبارک: محمد (علیه السلام).
لقب: جوادالائمه و تقی (علیه السلام).
کنیه: ابو جعفر (علیه السلام).
نام پدر: علی (علیه السلام).
نام مادر: خیزران، سبیکه نوبیه.
سال ولادت: 10 رجب.
محل ولادت: مدینه منوره سنه 195 هجری.
مدت امامت: 17 سال.
مدت عمر شریف: 25 سال.
تاریخ شهادت: آخر ذیقعده سنه 220 هجری.
سبب شهادت: مسمومیت به زهر توسط ام الفضل دختر مأمون.
نام قاتل: معتصم.
تعداد فرزندان: 3 پسر و 2 دختر.

خلاصه ای از زندگی معصوم یازدهم:

امام نهم معروف و مشهور به جواد الائمه (علیه السلام) است. در روز ولادت آن حضرت بین مورخین و محدثین اختلاف است، گرچه مشهور 10 رجب را اهمیت داده اند، که در سال 195 قمری در مدنیه واقع شده و نام مبارکش محمد (علیه السلام) کنیه اش ابو جعفر می باشد و دو لقب معروف تقی و جواد از القاب آن حضرت است، و پدرش امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) و مادرش کنیزی بود به نام سبیکه نوبیه که از اطراف و حوالی مصر بوده است.
در سن 8 سالگی پس از به شهادت رسیدن پدر عظیم الشأنش در سال 203 به امامت رسید و مدت امامتش به قولی 17 سال به طول انجامید.
چون پدر بزرگوارش توسط مأمون مسموم و به شهادت رسید آن ملعون برای اینکه مؤمنین و سادت بر علیه او شورش نکنند شروع به فریب و نیرنگ مردم نمود و در تظاهر به اسلام کوشش کرد، بطوری که حضرت جواد (علیه السلام) را در بغداد کنار خود دعوت نمود و دخترش ام الفضل را برای حضرت تزویج کرد.
امام جواد از معاشرت با مأمون ناراحت بود، لذا به سوی مکه حرکت فرمود و سپس به مدینه جدش رسول الله آمد و در آنجا اقامت نمود تا اینکه مأمون به هلاکت رسید و معتصم عباسی به خلافت رسید و حضرت را به بغداد احضار کرد و تصمیم به قتل و شهادت آن حضرت گرفت، وقتی که حضرت وارد بغداد شد چند روزی بیش نگذشته بود که معتصم زهری برای ام الفضل فرستاد و دستور داد که شوهرش را مسموم نماید و ام الفضل هم چنین کرد و حضرت را به شهادت رسانید، البته در تاریخ شهادت آن حضرت اختلاف است، ولی مشهورتر آخر ذی القعده است و در سال 220 هجری، و در کاظمین کنار جدش امام هفتم مدفون گردید.
عمر شریفش 25 سال بوده است.
[101]
امام رضا (علیه السلام) فرمودند: پسرم (جواد) به جور و ستم کشته خواهد شد، اهل آسمان ها بر او خواهند گریست(2868).
اگر امام حسن مجتبی (علیه السلام) در خانه غریب بود و همسرش قاتلش بود، اما پرستاری چون زینب کبری (علیها السلام) داشت، کنار بسترش ابی عبدالله بود، قمر بنی هاشم بود.
اما قربان غربت امام جواد! کسی کنار بسترش نبود، دائم صدا می زد جگرم! آیا به او آب دادند؟ نه والله! آن ملعونه دستور داد کوزه های آب را جلوی چشمش شکستند و مثل جدش حسین (علیه السلام) تشنه جان داد.
[102]
حالا دل ها را ببریم کاظمین، برای غربت امام جواد گریه کنیم، قربان مظلومیتت بروم آقا، هر کسی زنش محرم رازش است، هر کسی درد دلی داشته باشد با زنش ابراز می کند، اما بمیرم برای غریبی تو که زنت قاتلت بوده است.
ام الفضل آقا را مسوم کرد. امام جواد (علیه السلام) مرتب صدا می زد: جگرم از تشنگی می سوزد! برای این که صدای ناله امام (علیه السلام) را همسایه ها نشنوند، ام الفضل به کنیزها گفت: بیایید پشت درب حجره کف بزنند و هلهله کنند تا کسی صدای حضرت را نشنود، اما یک وقت دیدند صدای ناله امام جواد (علیه السلام) نمی آید. در حجره را باز کردند و دیدند آقا با لب تشنه جان داده است.
اما ام الفضل به همین هم اکتفا نکرد دستور داد بدن امام جواد (علیه السلام) را بالای بام ببرند. سه روز بدن امام (علیه السلام) بالای بام بود.
نقل می کنند: یک روز یکی از شیعیان امام جواد (علیه السلام) آمد از دم خانه ام الفضل رد بشود نگاه کرد دید کبوترها بالهایشان را باز کردند و یک محلی را سایبان کردند، یک وقت در خانه او باز شد کنیزی بیرون آمد صدا زد: کنیز بالای بام چیست؟ گفت: مگر نمی دانی بالای بام بدن میوه دل زهرا (علیها السلام) جوادالائمه است. آی کبوترها! شما آمدید روی بدن امام جواد (علیه السلام) سایه انداختید، اما شما کربلا نبودید، به جای شما اسب ها آمدند بر بدن جگر گوشه زهرا (علیها السلام) تاختند.
بعد از سه روز بدن امام (علیه السلام) را از بالای بام در کوچه انداختند. وقتی شیعیان آمدند بدن امام جواد را گلباران کردند، وقتی خواستند بدن را بر دارند گل ها را عقب زدند از زیر گل بیرون آوردند.
اما بمیرم برای آن شهیدی که عوض گل روی بدنش نیزه شکسته بود، شمشیر شکسته بود، وقتی زینب (علیها السلام) کنار بدن آمد، بارو نمی کرد این همان حسینی است که چند لحظه پیش با او خدا حافظی کرده، باورش نمی آمد این همان حسینی است که چند لحظه پیش زیر گلویش بوسیده، لذا از روی تعجب صدا زد: آیا تو برادر منی؟!...(2869)
[103]
امشب شب شهادت امام جواد (علیه السلام) است. خوشا به احوال آن عزیزانی که امشب کاظمین زائر حرم امام جوادند، امشب با امام زمان (علیه السلام) برای غربت امام جواد (علیه السلام) اشک می ریزند، ناله می کنند. هر کجا نشستی در این مکان مقدس دل ها را روانه حرم با صفای امام جواد (علیه السلام) کنید، به یاد آن امامی که گوشه حجره غریبانه صدا می زد جگرم!
قربان مظلومی تو یا جوادالائمه! در میان امامان معصوم دو امام در خانه خیلی مظلوم بودند، یکی امام حسن مجتبی (علیه السلام) و یکی هم امام جوادالائمه (علیه السلام)، حتی در خانه هم محرم نداشتند، در خانه هم غریب بودند.
امام جواد (علیه السلام) صدا زد ام الفضل! جگرم می سوزد. کنیزان صدای امام جواد را شنیدند ظرفی پر از آب کردند و به طرف حجره امام جواد (علیه السلام) حرکت کردند. یک وقت ام الفضل گفت: آب را کجا می برید؟ گفتند: برای عزیز فاطمه، جوادالائمه! اما یک وقت دیدند صدای امام جواد (علیه السلام) خاموش شد، همین که در باز کردند دیدند جگر گوشه امام رضا، جان داده، اما یا جوادالائمه، شما در میان حجره صدا می زد جگرم می سوزد، ولی جد غریبت حسین هم میان گودال قتلگاه صدا می زد: لشکر! جگرم می سوزد.
هلال می گوید: صدای العطش امام حسین (علیه السلام) را شنیدم، ظرفی پر از آب کردم، آمدم طرف قتلگاه، دیدم شمر از گودال قتلگاه بیرون می آید، گفت: هلال آب را کجا می بری؟ گفتم: آب می برم برای حسین فاطمه! گفت: هلال زحمت نکش! من حسین را سیراب کردم.(2870) گفتم: نانجیب تو که آبی نداشتی، عبا را کنار زد دیدم سر بریده حسین... هلال می گوید: دیدم شمر می لرزد، گفتم: نانجیب تو که سر حسین فاطمه را جدا کردی، دیگر چرا می لرزی؟
گفت همین که خواستم سر حسین فاطمه را جدا کنم، شنیدم از گوشه قتلگاه صدای ناله ای می آید، کسی صدا می زند غریب مادر حسین، شهید مادر حسین، مظلوم مادر حسین...