گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

گذری بر زندگی امام هفتم (علیه السلام)؛

امام هفتم معروف به باب الحوائج است.
ولادت شریفش در هفتم ماه صفر سال 128 قمری در ابواء - محلی است بین مکه و مدینه - واقع شد. نام مبارکش موسی و کنیه اش ابوالحسن و لقب معروفش کاظم می باشد.
پدر بزرگوارش امام جعفر صادق (علیه السلام) و مادرش حمیده خاتون از اهالی اندلس یا بربر می باشد.
امام هفتم در سن 25 سالگی بعد از شهادت پدر بزرگوارش در سال 148، به امامت رسید و حدود 35 سال امامت را به عهده داشت. هارون الرشید به عللی حضرت را از مدینه دستگیر و مدتی در بصره زندانی کرد و سپس به زندان بغداد انتقالش دادند و در این مدت در معرض شکنجه های مختلف جسمی و روحی و فکری بود و بالاخره به دستور هارون الرشید با همفکری یحیی برمکی توسط سندی بن شاهک و بوسیله زهر در زندان مسموم و زیر غل و زنجیر به شهادت رسید و شهادت آن معصوم بنا بر مشهود 25 رجب سال 183 قمری واقع شد و در کاظمین مدفون گردید. عمر شریفش را 55 سال گفته اند.
تاریخ نویسان تعداد فرزندان آن حضرت را مختلف نقل کرده اند و از 37 الی 60 فرزند پسر و دختر گفته اند.
[85]
خسته و خاموش در کنج قفس افتاده ام آن قدر نالیده ام تا از نفس افتاده ام
آقا موسی بن جعفر (علیه السلام) را از مدینه بیرون آوردند. ام حمیده یکی از عیالات حضرت است. می گوید: آقا امانت هایی به من داد و فرمود این امانت ها را نگهداری کن! هر موقعی که دیدی، یکی از فرزندان من آمد و این امانتها را از تو خواست، بدان که او همان امام بعد از من است و من هم از دنیا رفتم.
به من و شما بگویند پنج روز در خانه ات بمان، همه وسیله زندگیت را هم فراهم می کنیم، اما حق نداری از در خانه بیرون بیایی، ببین این محدودیت چه بر سر انسان می آورد.
اما هفت سال ایامه مثل لیالی مظلمه! این شاعر عرب می گوید: یک جایی آقایت را جا داده بودند، که معلوم نبود شب چه موقعی است؛ روز هم معلوم نبود چه موقعی است. از آن موقعی که آقا را بردند، امام رضا (علیه السلام) در یک مکان معینی شبها استراحت می کرد، باز هم دل خاندان موسی بن جعفر (علیه السلام) به این خوش بود که اگر آقایشان را برده اند، سرپرست دارند، امام رضا (علیه السلام) و دیگران هستند.
بود و بود تا دیشب هر چه نشستند دیدند دیگر امام رضا (علیه السلام) نیامد.
خاندانی که مسافر به سفر دارد، کوچکترین خبری، کوچکترین حادثه ای، برایشان خیلی گران تمام می شود.
امروز صبح بود، یک وقت دید آقا امام رضا (علیه السلام) دارد می آید، اما اشک می ریزد، مستقیم آمد نزد ام حمیده صدا زد: ام حمیده! امانتهای پدرم را به من بده. صدای آن بی بی بلند شد که وا اماما! یا سیدا! یا شهیدا!
گفتند: قضیه چیست؟ همین که من (گوینده) عرض کردم بی بی عرض کرد و گفت: فقط من می دانستم و خدا می دانست و آقا، ولی الان معلوم شد، آقایمان را در بغداد شهید کرده اند. امام رضا (علیه السلام) شروع کرد به گریه کردن، خاندان موسی بن جعفر (علیه السلام) شروع کردند به گریه کردن.
باز هم سرپرستی مثل امام رضا (علیه السلام) هست، اما قربان آن عزیزانی که خبر آقایشان را نزدیک غروب آفتاب روز عاشورا برایشان آوردند برزن من الخدور ناشرات الشعور(2840) این زن و بچه ها همه منتظر بودند، یک وقت دیدند اسب ابا عبدالله... - ای مظلوم حسین! -
پرده گیان حرم ناله کنان موی کنان زخیمه بیرون شدند بر سر و سینه زنان
همه آمدند سیلی به صورت می زنند علی الخدود لاطمات الوجوه... و بعد العز مذللات همه آمدند بالای تل زینبیه - یاالله! - والشمر جالس علی صدره یک وقت دیدند شمر روی سنه ابا عبدالله نشسته - ای حسین! -
آمده از خیمه گه خواهر غم دیده اش دید که شمر از قفا نشسته بر سینه اش
گفت بده مهلتی تا برسم بر سرش برادرم تشنه است مبرسر از پیکرش(2841)
[86]
السلام علی المعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر، ذی الساق المرضوض بحلق القیود، و الجنازه المنادی علیها بذل الاستحفاف، و الوارد علی جده المصطفی و أبیه المرتضی و امه سیده النساء، بارث مغصوب وولاء مسلوب، و أمر مغلوب، و دم مطلوب و سم مشروب(2842)
عده ای رفته بودند، بلکه خدمت آقا امام موسی کاظم (علیه السلام) برسند، پشت در زندان جمع شدند. گفتند: چگونه می توانیم آقایمان را زیارت کنیم؟ یک وقت دیدند در زندان باز شد و چهار نفر یک بدنی را از زندان بیرون می آورند کالعرش حمل فوق اربع حامل نور الاله راه ذوالابصار ایامه مثل لیالی مظلمه و نجومه دمع کعین جاری؛ بی بی جان، حضرت معصومه! به خاطر شما امشب به یاد پدر بزرگوارت هستیم. نبودی ببینی. دختر به بابا خیلی علاقه دارد، اگر هم بودی نمی توانستی ببینی. اما قربان آن عزیز کرده ای که آمد کنار بدن پدر بزرگوارش، همانطور که حضرت زینب کبری (علیها السلام) کنار بدن امام حسین (علیه السلام) دارد: فحالت بینها بی بی خم می شود تا این ناز دانه بدن خونین پدر را نبیند. صدا زد: عمتی هذانعش من؟ عمه جان! این بدن مال کیه؟ فرمود: نعش أبیک الحسین وقعت علیه - به یاد همه علما و شهدا و محبین اهل بیت (علیهم السلام) - مگر برای بچه جدا کردن چند نفر لازم بود - یا ابا عبدالله! - از میان آن جمعیت بی رحم چند نفر آمدند، چنان با شلاق و تازیانه... - حسین جان! مظلوم آقا! - حتی جروها عن جسد ابیها(2843)
مزنیدم که در این دشت مرا کاری هست گل اگر نیست ولی صفحه گلزاری هست
ساربانا مزنید این همه آوای رحیل آخر این قافله را قافله سالاری هست
گریه من به سر نعش پدر بی جا نیست بلبل آنجا که بود گرمی بازاری هست
ای پدر هیچ ندانی که در این انجمنت بال و پر سوخته ای، مرغ گرفتاری هست(2844)
[87]
ان شاء الله کنار حرمش بخوانیم السلام علی المعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر، ذی الساق المرضوض بحلق القیود
اگر امشب شب شهادت آقا نبود معنا نمی کردم، (مطموره یا مطمیره) یک سیاه چال هایی میان زندان هابود (و ظلم المطامیر ذی الساق المرضوض) ساقهای پای نازنینش شکسته شده بود!
ای مظلوم! آقا جان! ایامه مثل لیالی مظلمه؛ بی بی جان! حضرت معصومه (علیها السلام) آقایت را در مکانی جا داده بودند که شب و روزش یکسان بود.
یک عده به بغداد رفته بودند بلکه بتوانند خدمت آقا برسند. فردا صبح جلوی در زندان جمع شدند. خدایا! چطور می توانیم آقایمان را ببینیم؟ گفتند: نزدیک است که آقایتان را ببینید. یک وقت دیدند چهار نفر یک بدن را از زندان بیرون می آورند. خدایا! این بدن مال کیست؟ با این حال که می بردند صدایشان بلند شد: هذا امام الرافضه، فاعرفوه(2845) این بدن امام شیعیان، موسی بن جعفر (علیه السلام) است.
یا حضرت معصومه سرت باد سلامت دیدار تو افتاد به فردای قیامت
یا باب الحوائج الی الله! آقا جان! باز هم عاقبت بدن مطهر شما را با کفنی که همه قرآن بر رویش نوشته شده بود(2846) کفن کردند و دفن کردند. اما بمیرم برای جد مظلومت امام حسین (علیه السلام) که امام رضا (علیه السلام) به یکی از اصحابش فرمود: یا بن شبیب! کنت باکیا لشی ء فابک علی جدی الحسین (علیه السلام)(2847) هر وقت خواستی در این دنیا گریه کنی، اول برای جدم حسین (علیه السلام) گریه کن!
اخی بلغ المختار مناسلاما و قل زینب اذت تساق بذله
برادر جان! سلام ما را به جدمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برسان و بگو: (یا رسول الله! خبر از بچه هایت داری؟ زینب (علیها السلام) اسیر شده است). ای مظلوم ابا عبدالله!(2848)
[88]
موسی ابن جعفر (علیه السلام) در گودالی زندان بود و زندانی که در گودال باشد اگر منطقه مرطوب نباشد ممکن است آن گودال بی رطوبت و خشک باشد. مثل زیر زمین در قم. اما بغداد، آن شط عجیب از آنجا عبور می کند که مانند یک دریاست. فشار آب تمام آن منطقه را مرطوب کرده است و لذا اگر بخواهند یک زیر زمین حفر کنند ولو این زیر زمین دو و نیم متر عمق داشته باشد یا اصلا آن زیر زمین پر از آب می شود یا اگر آب نیاید و یک مقدار دورتر باشد قطعا مرطوب است.
مسلم است حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در یک جایی در بغداد زندان بوده است. هوای آزاد نداشت آفتاب هم نمی تابید آن قدر تاریک بود بطوری که روز از شب تمیز داده نمی شد. علاوه بر تاریک بودن مرطوب هم بود. حضرت، یک مشت استخوان شده بود، موسی بن جعفر (علیه السلام) در گوشه زندان می گفت: پروردگارا! آرزو داشتم یک نقطه خلوتی داشته باشم که تو را عبادت کنم و اینک به آن نقطه خلوت رسیدم یحیی برمکی از طرف هارون آمد به موسی بن جعفر (علیه السلام) بگوید: آقا! اقرار کن که بد کردی هارون آزادت می کند وقتی به حضرت گفت، حضرت در جواب فرمود: عمر من هم سپری شده است؛ چیزی از زندگانی من باقی نمانده است. یعنی یک عبارتی فرمود که شاعر آن را به صورت شعر در آورد.
کلما مر من جلالک یوما مر فی السجن من عذابی یوما(2849)
می گوید: هارون! هر روزی که آفتاب به کاخ مجلل تو طلوع می کند، یک روز از عمر من و زندان من می گذرد. یعنی عمر من و عمر تو هر دو تمام است. امیدوارم در پیشگاه الهی حق من از تو گرفته شود(2850).
[89]
این کلمه در زیارتنامه حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) وارد است که: والمعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر(2851) یک ظلمتی است که مطموره است. مطموره گودال نمور و نمناک را می گویند. زمین بغداد را اگر دو متر حفر کنی به آب می رسی، بدلیل آن شط بزرگ که در آنجاست. بنابراین همین قدر که یک کسی در داخل زیر زمین دو پله ای هم که زندانی باشد آنجا مطموره است، خیس است. آن وقت آقا در یک جایی زندانی بود که هم تاریک بود و هم مرطوب. غل و زنجیر هم داشت فلذا معذب بود، خیلی هم معذب بود.
پناه به خدا! این قدر آزرده شده بود که مثل علی بن ابی طالب (علیه السلام) در اواخر عمرش می فرمود: اللهم انی مللتهم و ملونی؛(2852) خدایا! من از مردم ملول شدم و مردم از من ملول شدند، سیر شدند. مردم از من سیر شدند؛ مرا از این مردم بگیر. موسی بن جعفر (علیه السلام) آرزوی مرگ داشت؛ یک وقت دیدند چهار نفر جنازه ای را با یک وضع خلاف ادب و خلاف احترام آوردند و بعد مردم دانستند این بدن مقدس موسی بن جعفر (علیه السلام) است.(2853)
[90]
هارون برای حج به حجاز رفت و وارد مدینه شد و کنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: (ای رسول خدا! من از پیشگاه تو معذرت می خواهم از تصمیمی که دارم، می خواهم موسی بن جعفر (علیه السلام) را زندانی کنم، زیرا او با برنامه خود می خواهد در میان امت تو اختلاف اندازی کند و خون مسلمین را بریزد).
سپس هارون فرمان داد، آن حضرت را در مسجد النبی که مشغول نماز بود، دستگیر کردند و نزد هارون آوردند، هارون دستور داد دو محمل تشکیل دادند و بر هر کدام مأمورین بسیار گماشت، و امام کاظم (علیه السلام) را در یکی از آنها قرار داد و وانمود کرد که یکی از آن ها به سوی بصره می رود و دیگری از راه کوفه (به سوی بغداد) حرکت می کند تا مردم نفهمند که آن امام بزرگوار در میان کدام یک از این دو کاروان است.
امام در میان کاروان بصره بود، آن بزرگوار را به بصره آوردند و به عیسی بن جعفر بن منصور دوانیقی که در آن عصر حاکم بصره بود، سپردند، امام یک سال در حبس او بود(2854).
سرانجام هارون به تنگ آمد، او می دید روز به روز بر عظمت امام کاظم (علیه السلام) افزوده می شود و شیعیان بسیاری از او پیروی می کنند و به امامت او اعتقاد دارند، احساس خطر کرد و تصمیم گرفت تا آن حضرت را مسموم کند.
مقداری خرما، طلبید، چند عدد از آن را خورد، سپس یک کاسه طلبید و بیست عدد خرما در آن نهاد، و سوزنی با نخ آماده کرد و آن نخ را به زهر می آلود و آن سوزن را با نخ اش داخل خرماها می کرد، بهاین ترتیب خرماها زهر آلود نمود، آن گاه آن کاسه را به خادم داد و گفت: این خرما را نزد موسی بن جعفر (علیه السلام) ببر و بگو امیرمؤمنان (هارون) از این خرما خورده و این مقدار را برای شما فرستاده و شما را به حق اش سوگند می دهند که همه این خرماها را بخورید، که از دستچین خود من است و به هیچ کس از آن نداده ام و فقط آن را برای تو بر گزیده ام).
خادم خرما را به زندان نزد امام کاظم (علیه السلام) آورد و پیام هارون را به آن حضرت ابلاغ کرد، و آن حضرت خلالی طلبی و از آن خرما مقداری خورد...(2855).
[91]
روایت شده، در ساعات آخر عمر امام کاظم (علیه السلام) پزشکی به بالین امام (علیه السلام) آوردند، پزشک به آن حضرت گفت: (حال شما چطور است؟) حضرت توجهی به او نکرد، چون او زیاد اصرار کرد، حضرت زردی کف دستش را به او نشان داد (که نشانه مسمومیت آن حضرت بوسیله زهر بود) فرمود: بیماری من این است.
پزشک نزد مأمورین بازگشت و گفت: سوگند به خدا او (امام) از شما نسبت به زهری که به او داده اید آگاه تر است، پس از آن، آن حضرت از دنیا رفت.
راوی گوید: پس از آن، جنازه آن مظلوم غریب را روی تابوت نهاده و از زندان بیرون آوردند، شخصی پیشاپیش جنازه فریاد می زد:
هذا امام الرفضه فاعرفوه! این پیشوای رافضیان است او را بشناسید.
جنازه را به بازار بردند و در آن جا به زمین گذاردند، و اعلام کردند که این موسی بن جعفر (علیه السلام) است که به مرگ خدایی از دنیا رفته است بیایید و بر او نظر کنید، مردم می آمدند و جنازه را می دیدند...(2856).
[92]
سندی بن شاهک دستور داد جنازه را روی جسر (پل) بغداد گذاشتند و به مردم اعلام کرد که موسی بن جعفر (علیه السلام) به مرگ خدایی از دنیا رفته است، مردم بر آن حضرت نگاه می کردند و اثر جراحت در او نمی دیدند، روایت شده یکی از مخلصین از شیعه در آن هنگام کنار جنازه آمد و شنید می گویند: موسی بن جعفر (علیه السلام) کشته نشده بلکه به مرگ خدایی از دنیا رفته است، به حاضران گفت: من این موضوع را از خود امام کاظم (علیه السلام) می پرسم، گفتند: او از دنیا رفته، چگونه تو را از حال خود آگاه سازد؟ او نزدیک جنازه آمد و گفت: (ای فرزند پیغمبر، تو راستگو و پدرت راستگو است، به ما خبر بده آیا تو را کشته اند یا خود از دنیا رفته ای؟)
امام لب به سخن گشود و سه بار فرمود: قتلا قتلا قتلا؛ مرا کشته اند(2857).
[93]
عاشقان اهل بیت، سه تا بدن سه روز روی زمین بود، قربان این سه بدن مطهر، یکی بدن مطهر جوادالائمه بود اما کبوترها آمدند بال به بال یکدیگر دادند نازنین بدن امام جواد را سایه انداختند، یکی بدن مطهر موسی بن جعفر بود، سه روز روی زمین بود اما سایبان دارد بعد سه روز کفن قیمتی بر بدن آقا کردند، با چه عزت و جلالی بدن تشییع کردند (رحمت خدا بر این ناله ها و زمزمه ها)
اما قربانی آن بدنی که سه روز برهنه روی زمین گرم کربلا، وقتی امام سجاد آمد فرمود: بنی اسد بروید بوریا بیاورید بدن پاره پاره بابا را میان بوریا پیچید سرازیر قبر کرد بعد لب ها را گذاشت بر آن رگ های بریده، همه صدا بزنیم حسین.(2858)

امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) معصوم دهم

مقام: امام هشتم (علیه السلام).
نام مبارک: علی (علیه السلام).
لقب: رضا (علیه السلام).
کنیه: ابوالحسن (علیه السلام).
نام پدر: موسی (علیه السلام).
نام مادر: نجمه (تکتم).
تاریخ ولادت: 11 ذیقعده سال 148 هجری.
محل ولادت: مدینه منوره.
مدت امامت: 20 سال.
مدت عمر شریف: 55 سال.
تاریخ شهادت: آخر صفر 203 هجری.
سبب شهادت: انگور زهر آلود.
محل شهادت: سناباد خراسان.
محل دفن: خراسان.
نام قاتل: مأمون لعنه الله علیه.
تعداد فرزندان: 1 پسر و 1 دختر.

خلاصه ای از زندگی آن حضرت؛

امام هشتم را ضامن آهو و بین خواص به قره عین المؤمنین معروف است.
ولادت آن حضرت بنابر مشهور، روز 11 ذی القعده سال 148 قمری در مدینه بوده است.
نام مبارکش علی (علیه السلام)، کنیه اش ابوالحسن و لقب مشهور او رضا می باشد. پدرش امام موسی کاظم (علیه السلام) و مادرش دارای نامهائی است که از آن جمله نجمه، خیزران و سمانه بوده است.
حضرت در سن 35 سالگی پس از شهادت پدر بزرگوارش در سال 183، به امامت رسید و به قولی 20 سال مدت امامت او به طول انجامید.
مأمون خلیفه عباسی به ظلم حکومت را غصب کرد، سادات بنی الزهراء به عللی خواستند بر علیه او قیام کنند. به همین جهت مأمون تصمیم گرفت حضرت را تحت نظر و مراقبت خود قرار دهد. لذا آن حضرت را از مدینه به خراسان احضار و به عنوان ولایتعهدی تحت نظر و مورد اذیت و آزار قرار داد.
در نهایت بواسطه خود مأمون و بوسیله زهر، آن حضرت مسموم و به شهادت رسید و در خراسان دفن گردید.
شهادت آن امام معصوم در سال 203 واقع شد و در عمر شریفش اختلاف است و به قولی 55 سال بوده است.
[94]
وقتی مأمون تمام نقشه ها را به کار برد و نتوانست قدرت نیرومند علی بن موسی الرضا (علیه السلام) را از میان ببرد؛ تصمیم گرفت حضرت را مسموم کند گفت آقا به دربارش برود. اما گفته بود که پیامبر به من خبر داده است. می دانست، فلذا رفت. وقتی می خواست برود گفت: اباصلت من می روم و بر می گردم اگر برگشتم دیدی عبا بر سر دارم با من حرف نزن هیچ چیزی نگو.
امام (علیه السلام) رفت و برگشت. عبا بر تنش بود. به امر آقا اباصلت حرف نزد. آقا آمد منزل. گفت: درب را ببند. هر که آمد، راه نده!
یکی از چیزهائی که گاهگاهی بعضی این عمل امام رضا (علیه السلام) را تفسیر به غلط کردند. موجب تأسف است که مأمون گفته آقا! تو امامی مردم به دیدنت می آیند و امام گفته است کسی دیدن غریب نمی آید. این حرفها چیه؟! امام، بزرگ شخصیت مملکت است. می دانید چرا این حرف را زد؟ برای اینکه جان شیعیان را حفظ کند. امام می داند که سم خورده است، عبا را بر سر کشید که دامن عبا را بر سرش بیندازد تا کسی نبیند که این شخص امام رضاست. چرا که جلو می آید و می گوید: آقا! سلام علیکم. این چه حالی است که دارید؟ حالتون بد است؟ برویم دکتر، طبیب، بیاوریم؟ آقا نمی خواهد این حرفها پیش بیاید برای اینکه اگر این حرفها آمد معلوم می شود آقا را مسموم کرده اند مأمون هم مسموم کرده است. مأمون که متهم شد غوغا در می گیرد. شیعیان قیام می کنند او هم قتل عام می کند.
گفت: من باید کشته شوم بگذار لااقل جان دوستان ما به خطر نیفتد. عبا را به سرش کشید. احدی نمی دانست آقا امام رضاست. عبا، جلوی صورت افتاده است آقا هم گفت: درب را ببندید. چرا؟ چون اگر الان منعکس بشود که امام رضا حال ندارد، مثل سیل، وزیران، افسران، تجار، کسبه و مردم می آیند. مرتبا می گویند: آقا! چه حالی دارید؟ غذای بد خوردید؟ مسمومیت غذاست؟ چیه؟ آقا نمی تواند بگوید باید این مصیبت را تحمل کند و لب باز نکند تا شیعیان بمانند. سم خیلی اثر گذاشت. تمام بدن زخم شد آقا در بستر افتاده و از درد به خود می پیچد و بعد از لحظاتی غریبانه به شهادت رسید و سرانجام به حول و قوه الهی امام جواد (علیه السلام) آمد و بدن امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) را با احترام برداشتند.
ای علی بن موسی الرضا! یک نگاهی به مدینه کن ببین با جنازه امام مجتبی (علیه السلام) چه کردند؟ جنازه امام مجتبی (علیه السلام) را طبق وصیتش آوردند تا با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تجدید عهد کند. امام حسین (علیه السلام) آمد. آنهایی که باید می آمدند هم آمدند. یک وقت ابی عبدالله (علیه السلام) دید جنازه را تیر باران کردند. بدن برادر را برداشت و از مسجد بیرون آمد. بدن امام مجتبی (علیه السلام) را به قبرستان بقیع بردند. امام بدن را دفن می کرد اما مثل باران گریه می کرد خطاب به مردم و به خودش یک واقعیتی را بیان فرمود.
فرمود: و لیس حریب من أصیب بماله و لکن من واری أخاه حریب(2859) صدا زد غارت زده کسی نیست که مال و ثروتش را به غارت ببرند غارت زده کسی است که با دست خود بدن برادر را میان قبر بخواباند. ای علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) و ای امام حسن مجتبی (علیه السلام) وقتی از دنیا رفتید روز مرگتان بدنتان دفن شد اما بدن مبارک ابی عبدالله (علیه السلام) سه شبانه روز روی زمین گرم کربلا ماند و عاقبت هم چادر نشین های بیابان آمدند تا بدن را دفن کنند.
[95]
هنگامی که فرستاده های مأمون برای حرکت دادن حضرت رضا (علیه السلام) از مدینه به خراسان به مدیه آمدند، حضرت رضا (علیه السلام) برای وداع به مسجد النبی کنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و مکرر با قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وداع می کرد و بیرون می آمد و نزد قبر باز می گشت و هر بار صدایش به گریه بلند بود.
راوی می گوید: به حضور امام رضا (علیه السلام) رفتم و سلام کردم و ایشان جواب سلام مرا داد، آن حضرت را در رفتن به سفر خراسان، مبارک باد گفتم، حضرت فرمود: به دیدار من بیا زیرا از جوار جدم خارج می شوم و در غریبی از دنیا می روم و در کنار قبر هارون مدفون می گردم، من همراه حضرتش به خراسان رفتم تا این که از دنیا رفت و در کنار قبر هارون به خاک سپرده شد(2860).
[96]
امیه بن علی می گوید: من در آن سالی که حضرت رضا (علیه السلام) در مراسم حج شرکت کرد و سپس به سوی خراسان حرکت نمود، در مکه با او بودم و فرزندش امام جواد (علیه السلام) که پنج سال داشت نیز با او بود، امام (علیه السلام) با خانه خدا وداع فرمود و چون از طواف خارج شد، نزد مقام رفت و در آن جا نماز خواند، امام جواد (علیه السلام) بر دوش موفق (غلام آن حضرت) بود که او را طواف می داد و نزدیک حجر اسماعیل، امام جواد (علیه السلام) از دوش موفق به زیر آمد و مدتی طولانی در آن جا نشست. موفق گفت: فدایت شوم برخیز. امام جواد (علیه السلام) فرمود: نمی خواهم از جایم برخیزم، مگر خدا بخواهد و آثار اندوه در چهره اش آشکار شد.
موفق نزد حضرت رضا (علیه السلام) رفت و گفت: فدایت گردم، حضرت جواد (علیه السلام) در کنار حجر اسماعیل نشسته و بلند نمی شود.
امام هشتم (علیه السلام) نزد فرزندش آمد و فرمود: عزیزم برخیز.
حضرت جواد (علیه السلام) عرض کرد: (چگونه برخیزم با این که خانه خدا را به گونه ای وداع نمودی که دیگر نزد آن برنمی گردی!)
امام رضا (علیه السلام) فرمود: (حبیب من برخیز!) آن گاه حضرت جواد (علیه السلام) برخاست و با امام رضا (علیه السلام) به راه افتاد(2861).
[97]
امام رضا (علیه السلام) هنگام خروج از مدینه خانواده و بستگان خود را به دور خود جمع کرد و به آنها فرمود: هم اکنون برای من گریه کنید تا من صدای گریه شما را بشنوم.(2862) سپس دوازده هزار دینار بین آن ها تقسیم کرد و به آنها فرمود: (من دیگر هرگز به سوی اهل بیتم باز نمی گردم).
سپس دست پسرش جواد (علیه السلام) را گرفت و به مسجد برد و دستش را بر قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نهاد، و او را به قبر مطهر چسبانید و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سپرد و حفظ او را به برکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از خدا خواست. حضرت جواد (علیه السلام) به امام هشتم (علیه السلام) نگریست و گفت: (به خدا سوگند به سوی خدا می روی).
سپس امام هشتم (علیه السلام) به تمام خدمتکاران و وکلا دستور داد تا از حضرت جواد (علیه السلام) اطاعت کنند و با او مخالفت ننمایند، و به آنها فهماند که حضرت جواد (علیه السلام) جانشین او است.(2863)
[98]
در روایت دیگر می خوانیم: امام رضا (علیه السلام) به اباصلت فرمود: فردا من بر این فاجر فاسق (مأمون) وارد می شوم، اگر با سر برهنه بیرون آمدم با من سخن مگو.
اباصلت می گوید: فردای آن روز شد، امام لباس بیرونی خود را پوشید و در محراب عبادتش نشست و در انتظار بود که ناگهان غلام مأمون آمد و به امام گفت: (امیرمؤمنان شما را خواسته هم اکنون خواسته او را اجابت کن!)
امام عبا و کفش خود را پوشید و برخاست و به خانه مأمون روانه گردید و من پشت سرش رفتم تا این که امام (علیه السلام) نزد مأمون رسید، دیدم مقداری انگور و میوه های دیگر در جلو مأمون است، و در دست مأمون خوشه انگوری بود که قسمتی از آن را خورده بود و قسمتی از آن باقی مانده بود، وقتی که مأمون حضرت رضا (علیه السلام) را دید، برخاست و با احترام خاصی با حضرت معانقه کرد و بین دو چشم آن حضرت را بوسید و کنارش نشانید و سپس همان خوشه را که در دستش بود به آن حضرت داد و گفت: (ای پسر رسول خدا! انگوری بهتر از این انگور ندیده ام بفرمایید بخورید!)
امام: چه بسا انگوری که در بهشت است بهتر از این است!
مأمون: از این انگور بخور.
امام: مرا از خوردن آن معاف دار!
مأمون: حتما باید بخوری، مبادا از این که نمی خوری می خواهی ما را به چیزی متهم کنی، با آن همه اخلاصی که از من می بینی!
مأمون آن خوشه را از حضرت گرفته چند دانه آن را (که می شناخت مسموم شده) خورد و بار دیگر آن خوشه را به امام داد و مبالغه کرد که بخور.
امام (علیه السلام) سه دانه از آن انگور را خورد، پس از چند لحظه حالش دگرگون گردید و بقیه آن خوشه را به زمین افکنده و همان دم برخاست که برود، مأمون گفت: کجا می روی؟ امام (علیه السلام) فرمود: به همان جا که مرا فرستادی!
امام (علیه السلام) در حالیکه سرش را پوشانده بود (عبا بر سر افکنده بود) بیرون آمد، من طبق سفارش قبل امام، با او سخن نگفتم تا وارد خانه اش شد و فرمود: در را ببند، در بسته شد، سپس به بستر خود خوابید و من در حیاط خانه، غمگین و ناراحت ایستاده بودم، ناگهان جوان خوش سیما و پیچیده مویی را دیدم که بسیار به امام رضا (علیه السلام) شباهت داشت، به طرف او شتافتم و گفتم: در بسته بود از کجا وارد شدی؟ فرمود: همان خدایی که در این وقت از مدینه مرا به این جا آورد، او مرا از در بسته وارد این خانه کرد. گفتم: تو کیستی؟ فرمود: ای اباصلت من حجت خدا بر تو هستم، من محمد بن علی هستم، سپس به طرف پدرش رهسپار شد و داخل حجره گردید و به من فرمود: تو نیز وارد خانه شو! وقتی که امام رضا (علیه السلام) او را دید، از جای جست و دست برگردن جوانش انداخت و او را در آغوش خود چسبانید و بین دو چشمش را بوسید و او را در بستر خود وارد کرد.
امام جواد (علیه السلام) خود را به روی پدر افکند و پدر را می بوسید، در این حال امام رضا (علیه السلام) راز و اسراری با او گفت که من نفهمیدم... و در این حال امام هشتم (علیه السلام) در آغوش پسر از دنیا رفت.
اباصلت می گوید: امام جواد (علیه السلام) به من فرمود: برخیز و به اندرون این خزانه برو تخت و آب بیاور! گفتم: تخت و آب در آن جا نیست، فرمود: آن چه را گفتم انجام بده! به خزانه رفتم و در آنجا تحت و آب دیدم و آوردم و آماده شدم که جنازه حضرت رضا (علیه السلام) را غسل دهیم.
امام جواد (علیه السلام) به من فرمود: تو از این جا دور شو، کسانی هستند که مرا کمک کنند، آن حضرت را غسل داد و سپس به من فرمود: برو به این خزانه، کفن و حنوط بیاور، رفتم و سبدی دیدم که کفن و حنوط در آن بود، آن را به حضور امام (علیه السلام) آوردم، آن حضرت با آن حنوط و کفن، جنازه امام (علیه السلام) را حنوط کرده و کفن نمود سپس بر آن نماز خواند، سپس فرمود: تابوت بیاور، گفتم آن را نزد نجار برای اصلاح ببرم و بعد بیاورم. حضرت (علیه السلام) فرمود: در خزانه تابوت هست آن را بیاور، رفتم تابوتی را که هرگز آن را ندیده بودم، دیدم و آوردم و امام جواد (علیه السلام) جنازه را در میان آن تابوت نهاد... .
در این هنگام مأمون و غلامانش وارد شدند و گریه می کردند و اظهار تأسف می نمودند...(2864)
به روزگار چو عمر پدر به سر آید خوش است گر پسری بر سر پدر آید
ولی چسان گذرد در زمانه بر پدری که روز مرگ پسر بر سر پسر آید
کنم چو یاد حسین، وقت مرگ اکبر او هزار ناله جانسوزم از جگر آید
[99]
مأمون یک شبانه روز مرگ آن حضرت را پنهان کرد، سپس به نزد محمد بن جعفر (عموی آن حضرت) و گروهی از خاندان ابوطالب که در خراسان بودند فرستاد، چون حاضر شدند، خبر وفات آن حضرت را به آنها داد و (بر حسب ظاهر) گریه کرد و بی تابی از خود نشان می داد، و جنازه آن حضرت را سالم به آن ها نشان داد(2865)...
وقتی که صبح روز بعد شد مردم اجتماع کردند و فریادها و صدای گریه هایشان بلند بود، به همدیگر می گفتند، آن حضرت به حیله مأمون کشته شده است، مأمون احساس خطر کرد و به محمد بن جعفر (عموی حضرت رضا) گفت: برو به مردم بگو، جنازه حضرت رضا (علیه السلام) امروز خارج و تشییع نمی شود، محمد بن جعفر پیام مأمون را به مردم رسانید، مردم پراکنده شدند و آن حضرت شبانه بدون تشییع مردم، غریبانه به خاک سپرده شد.
مأمون دستور داد در یک طرف قبر پدرش قبر کندند، سپس به حاضران گفت: صاحب این جنازه به من خبر داد قبری را که برای او حفر می کنند آب و ماهی در آن ظاهر می شود، اکنون قبر را بیشتر حفر کنید، وقتی که بیشتر کندند، آب و ماهی ظاهر شد و در زمین فرو رفت، و امام در آن جابه خاک سپرده شد.(2866)
[100]
هنگامیکه امام رضا (علیه السلام) می خواست از مدینه حرکت کند دست امام جواد (علیه السلام) را گرفت و کنار قبر جدش خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله و سلم) آورد، عرضه داشت یا جداه! مرا از جوارت دور می کنند امام جوادم را به تو می سپارم.
غلامی داشت به نام موفق، سفارش جوادش را به موفق هم کرد، روزها دست امام جواد (علیه السلام) را می گرفت به باغستان های مدینه گردش می داد تا دوری پدر، او را دلتنگ نکند. موفق می گوید: یک روز از خانه بیرون آمدیم دیدم امام جواد (علیه السلام) ناراحت و غمگین است رسیدیم بالای یک بلندی، یک وقت دیدم امام جواد (علیه السلام) رویش را به طرف خراسان نمود و سه مرتبه صدا زد: (لبیک، لبیک، لبیک!) یک وقت دیدم جواد الائمه از نظر غایب شد. هراسان و ناراحت شدم. پیش خود گفتم خدایا اگر به خانه برگردم جواب مادرش را چه بدهم؟ یک مرتبه دیدم آقا از دور نمایان شد، دویدم خودم را به قدمهایش انداختم، دیدم آقا شال عزا به گردن انداخته صدا زد: (موفق! به خدا بابایم را کشتند)(2867).