گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

حالات معصوم هشتم:

امام ششم معروف به صادق آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد. روز 17 ربیع الاول سال 83 قمری و در مدینه دیده به جهان گشود.
نام مبارکش جعفر، کنیه اش ابو عبدالله و لقبش صادق است نام پدرش امام محمد باقر و مادرش ام فروه دختر قاسم بن ابی بکر می باشد. در سن 31 سالگی پس از شهادت پدر بزرگوارش و در سال 114 به امامت رسید و 34 سال امامت جامعه را به عهده داشت و بنابر مشهور در سن 65 سالگی رحلت نمود.
دوران زندگی آن حضرت با حکومت ظالمانه خلفای عباسی مقارن شد که در ظاهر خود را حامی اهل بیت رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) قلمداد می کردند. حضرت از این فرصت حداکثر استفاده را جهت نشر احکام و حقایق اسلام نمودند. به اندازه ای که حوزه درس حضرت چهار هزار دانشجو و طالب علم داشت. بدین جهت اکثر اخبار و احادیث شیعه از آن حضرت می باشد.
بالأخره حب ریاست و مقام پرستی خلفا حضرت را در امان نگذاشت، و پس از شکنجه های روحی و فکری آن حضرت، منصور دوانقی بوسیله زهر حضرت را مسموم و به شهادت رسانید و در 25 شوال سال 148 قمری در قبرستان بقیع مدفون گشت.
[79]
السلام علیک یا ابا عبدالله یا جعفر بن محمد ایها الصادق یا بن رسول الله یا حجه الله علی خلقه یا سیدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنابک الی الله.
امشب، شب عزای وجود مقدس امام صادق (علیه السلام) است، مثل فردا بدن آقا را برداشتند، رو به جانب قبرستان بقیع، یک نفر از آن جمعیت صدا زد: أتدرون ماذا تحملون الی الثری؛(2833) ای مردم! می دانید چه عزیز کرده ای را قرار است که زیر خاک پنهان کنید؟ موسی بن جعفر (علیه السلام) بدن را غسل داد. دو جامه احرامی که مال خود حضرت بود، بر بدن آقا پوشاند، با عمامه زین العابدین (علیه السلام) و چند جامه، بدن آقا را کفن کردند.
اما قربان آن بدنی که میان بیابان کربلا بود! یا رحمه الله الواسعه و یا باب نجاه الامه یا مظلوم! یا حسین!
من از کودکی عاشقت بوده ام قبولم نما گر چه آلوده ام
مبادا برانی مرا از درت به پهلوی بشکسته مادرت
سلام ما به خاک کربلای تو سلام ما به صحن و بارگاه تو
سلام ما به همت و به صبر تو سلام ما به زایرین قبر تو(2834)
[80]
روزی منصور به وزیر دربارش (ربیع) گفت همین اکنون جعفر بن محمد (علیه السلام) را در این جا حاضر کن!
ربیع فرمان منصور را اجرا کرد، حضرت صادق (علیه السلام) را احضار نمود، منصور با کمال خشم و تندی به آن حضرت رو کرد و گفت: (خدا مرا بکشد، اگر تو را نکشم! آیا در مورد سلطنت من اشکال تراشی می کنی؟) امام (علیه السلام) فرمود: (آن کس که چنین خبری به تو داده، دروغگو است). ربیع می گوید: (امام صادق (علیه السلام) را دیدم که هنگام ورود، لبهایش حرکت می کند، وقتی که کنار منصور نشست، لبهایش حرکت می کرد و لحظه به لحظه از خشم منصور کمتر می شد، وقتی که امام صادق (علیه السلام) از نزد منصور رفت، پشت سر امام آمدم و پرسیدم که شما وقتی به نزد منصور آمدی، او بسیار خشمگین بود، شما لبهایتان را به چه چیز حرکت می دادید که از خشم او هر لحظه کم می شد؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: (لبهایم را به دعای جدم امام حسین (علیه السلام) حرکت می دادم و آن دعا این است: یا عدتی عند شدتی و یا غوثی عند کربتی و یا مونسی عند وحدتی احرسنی بعینک التی لا تنام و اکنفنی برکنک الذی لا یرام؛ ای نیرو بخش من در هنگام دشواریهایم، و ای پناه من هنگام اندوهم، به چشمت که نخوابد مرا حفظ کن و مرا در سایه رکن استوار و خلل ناپذیرت قرار بده!)(2835)
[81]
مفضل بن عمر می گوید: منصور دوانیقی برای فرماندار مکه و مدینه حسن بن زید پیام داد خانه جعفر بن محمد (علیه السلام) را بسوزان! او این دستور را اجرا کرد و خانه امام صادق (علیه السلام) را سوزانید که آتش آن تا به راهرو خانه سرایت کرد. امام صادق (علیه السلام) بیرون آمد و میان آتش گام بر می داشت و می فرمود: (منم فرزند اسماعیل که فرزندانش مانند رگ و ریشه در اطراف زمین پراکنده اند، منم فرزند ابراهیم خلیل خدا که آتش نمرود بر او سر و سلامت شد(2836)).
[82]
شبی به دستور منصور، امام صادق (علیه السلام) را در نیمه های شب با سر برهنه و بدون روپوش به حضور او آوردند، منصور با کمال جسارت و خشونت به آن حضرت گفت: (ای جعفر! با این سن و سال، آیا شرم نمی کنی که خواهان ریاست هستی و می خواهی بین مسلمین فتنه و آشوب به پا کنی؟) سپس شمشیر خود را از غلاف بیرون کشید تا گردن امام (علیه السلام) را بزند، ناگاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در برابر خود دید، شمشیر را در غلاف گذاشت، برای بار دوم همین کار را کرد و باز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در برابر خود دید. برای بار سوم نیز تکرار کرد، باز رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در برابر خود دید، سرانجام از قتل امام صادق (علیه السلام) منصرف گردید.(2837)
[83]
سرانجام منصور بوسیله انگوری که آن را زهر آلود کرده بود، به امام صادق (علیه السلام) زهر خورانید و آن حضرت را مسموم کرد.
از آن پس روز به روز حال آن حضرت رو به وخامت می رفت، یکی از اصحاب به حضورش رسید، پرسید: شما چرا این گونه لاغر شده اید و دیگر چیزی از بدن مبارکتان باقی نمانده است، سپس دلش سوخت و گریه کرد. امام (علیه السلام) به او فرمود: چرا گریه می کنی؟ او گفت: چگونه گریه نکنم با این که شما را در چنین حالی می نگرم. امام (علیه السلام) فرمود: گریه نکن! زیرا همه نیکی ها به مؤمن عرضه می شود، اگر اعضای بدنش را از هم جدا کنند، برای او خیر است و اگر مالک مشرق و مغرب دنیا شود، باز برای او خیر است(2838).
[84]
منصور چند بار امام صادق (علیه السلام) را در قصر خود احضار نمود، امام هر مرتبه کرامات و معجزاتی می دید، حضرت را با احترام بر می گردانید.
امام از همه دلخراش تر زمانی بود که منصور دوانیقی از حاجب خواست حضرت را احضار کند، او جرأت نکرد، لذا او پسرش محمد، که خیلی سخت دل بود، فرستاد تا امام (علیه السلام) را احضار کند، این ملعون بدون اجازه وارد منزل امام (علیه السلام) شد و حتی اجازه نداد که تجدید وضو کند. خود سواره بود، اما امام (علیه السلام) پیاده می آمد(2839).

امام موسی الکاظم (علیه السلام) معصوم نهم

مقام: امام هفتم.
نام مبارک: موسی (علیه السلام).
لقب: کاظم (علیه السلام).
نام پدر: جعفر (علیه السلام).
نام مادر: حمیده خاتون.
سال ولادت: 7 صفر سال 128 هجری.
محل ولادت: مدینه منوره.
مدت امامت: 35 سال.
مدت عمر شریف: 55 سال.
تاریخ شهادت: 25 رجب سال 183 هجری.
سبب شهادت: مسمومیت با خرمای زهر آلود.
محل دفن: کاظمین.
نام قاتل: هارون بوسیله سندی بن شاهک.
تعداد فرزندان: 18 پسر و 19 دختر.

گذری بر زندگی امام هفتم (علیه السلام)؛

امام هفتم معروف به باب الحوائج است.
ولادت شریفش در هفتم ماه صفر سال 128 قمری در ابواء - محلی است بین مکه و مدینه - واقع شد. نام مبارکش موسی و کنیه اش ابوالحسن و لقب معروفش کاظم می باشد.
پدر بزرگوارش امام جعفر صادق (علیه السلام) و مادرش حمیده خاتون از اهالی اندلس یا بربر می باشد.
امام هفتم در سن 25 سالگی بعد از شهادت پدر بزرگوارش در سال 148، به امامت رسید و حدود 35 سال امامت را به عهده داشت. هارون الرشید به عللی حضرت را از مدینه دستگیر و مدتی در بصره زندانی کرد و سپس به زندان بغداد انتقالش دادند و در این مدت در معرض شکنجه های مختلف جسمی و روحی و فکری بود و بالاخره به دستور هارون الرشید با همفکری یحیی برمکی توسط سندی بن شاهک و بوسیله زهر در زندان مسموم و زیر غل و زنجیر به شهادت رسید و شهادت آن معصوم بنا بر مشهود 25 رجب سال 183 قمری واقع شد و در کاظمین مدفون گردید. عمر شریفش را 55 سال گفته اند.
تاریخ نویسان تعداد فرزندان آن حضرت را مختلف نقل کرده اند و از 37 الی 60 فرزند پسر و دختر گفته اند.
[85]
خسته و خاموش در کنج قفس افتاده ام آن قدر نالیده ام تا از نفس افتاده ام
آقا موسی بن جعفر (علیه السلام) را از مدینه بیرون آوردند. ام حمیده یکی از عیالات حضرت است. می گوید: آقا امانت هایی به من داد و فرمود این امانت ها را نگهداری کن! هر موقعی که دیدی، یکی از فرزندان من آمد و این امانتها را از تو خواست، بدان که او همان امام بعد از من است و من هم از دنیا رفتم.
به من و شما بگویند پنج روز در خانه ات بمان، همه وسیله زندگیت را هم فراهم می کنیم، اما حق نداری از در خانه بیرون بیایی، ببین این محدودیت چه بر سر انسان می آورد.
اما هفت سال ایامه مثل لیالی مظلمه! این شاعر عرب می گوید: یک جایی آقایت را جا داده بودند، که معلوم نبود شب چه موقعی است؛ روز هم معلوم نبود چه موقعی است. از آن موقعی که آقا را بردند، امام رضا (علیه السلام) در یک مکان معینی شبها استراحت می کرد، باز هم دل خاندان موسی بن جعفر (علیه السلام) به این خوش بود که اگر آقایشان را برده اند، سرپرست دارند، امام رضا (علیه السلام) و دیگران هستند.
بود و بود تا دیشب هر چه نشستند دیدند دیگر امام رضا (علیه السلام) نیامد.
خاندانی که مسافر به سفر دارد، کوچکترین خبری، کوچکترین حادثه ای، برایشان خیلی گران تمام می شود.
امروز صبح بود، یک وقت دید آقا امام رضا (علیه السلام) دارد می آید، اما اشک می ریزد، مستقیم آمد نزد ام حمیده صدا زد: ام حمیده! امانتهای پدرم را به من بده. صدای آن بی بی بلند شد که وا اماما! یا سیدا! یا شهیدا!
گفتند: قضیه چیست؟ همین که من (گوینده) عرض کردم بی بی عرض کرد و گفت: فقط من می دانستم و خدا می دانست و آقا، ولی الان معلوم شد، آقایمان را در بغداد شهید کرده اند. امام رضا (علیه السلام) شروع کرد به گریه کردن، خاندان موسی بن جعفر (علیه السلام) شروع کردند به گریه کردن.
باز هم سرپرستی مثل امام رضا (علیه السلام) هست، اما قربان آن عزیزانی که خبر آقایشان را نزدیک غروب آفتاب روز عاشورا برایشان آوردند برزن من الخدور ناشرات الشعور(2840) این زن و بچه ها همه منتظر بودند، یک وقت دیدند اسب ابا عبدالله... - ای مظلوم حسین! -
پرده گیان حرم ناله کنان موی کنان زخیمه بیرون شدند بر سر و سینه زنان
همه آمدند سیلی به صورت می زنند علی الخدود لاطمات الوجوه... و بعد العز مذللات همه آمدند بالای تل زینبیه - یاالله! - والشمر جالس علی صدره یک وقت دیدند شمر روی سنه ابا عبدالله نشسته - ای حسین! -
آمده از خیمه گه خواهر غم دیده اش دید که شمر از قفا نشسته بر سینه اش
گفت بده مهلتی تا برسم بر سرش برادرم تشنه است مبرسر از پیکرش(2841)
[86]
السلام علی المعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر، ذی الساق المرضوض بحلق القیود، و الجنازه المنادی علیها بذل الاستحفاف، و الوارد علی جده المصطفی و أبیه المرتضی و امه سیده النساء، بارث مغصوب وولاء مسلوب، و أمر مغلوب، و دم مطلوب و سم مشروب(2842)
عده ای رفته بودند، بلکه خدمت آقا امام موسی کاظم (علیه السلام) برسند، پشت در زندان جمع شدند. گفتند: چگونه می توانیم آقایمان را زیارت کنیم؟ یک وقت دیدند در زندان باز شد و چهار نفر یک بدنی را از زندان بیرون می آورند کالعرش حمل فوق اربع حامل نور الاله راه ذوالابصار ایامه مثل لیالی مظلمه و نجومه دمع کعین جاری؛ بی بی جان، حضرت معصومه! به خاطر شما امشب به یاد پدر بزرگوارت هستیم. نبودی ببینی. دختر به بابا خیلی علاقه دارد، اگر هم بودی نمی توانستی ببینی. اما قربان آن عزیز کرده ای که آمد کنار بدن پدر بزرگوارش، همانطور که حضرت زینب کبری (علیها السلام) کنار بدن امام حسین (علیه السلام) دارد: فحالت بینها بی بی خم می شود تا این ناز دانه بدن خونین پدر را نبیند. صدا زد: عمتی هذانعش من؟ عمه جان! این بدن مال کیه؟ فرمود: نعش أبیک الحسین وقعت علیه - به یاد همه علما و شهدا و محبین اهل بیت (علیهم السلام) - مگر برای بچه جدا کردن چند نفر لازم بود - یا ابا عبدالله! - از میان آن جمعیت بی رحم چند نفر آمدند، چنان با شلاق و تازیانه... - حسین جان! مظلوم آقا! - حتی جروها عن جسد ابیها(2843)
مزنیدم که در این دشت مرا کاری هست گل اگر نیست ولی صفحه گلزاری هست
ساربانا مزنید این همه آوای رحیل آخر این قافله را قافله سالاری هست
گریه من به سر نعش پدر بی جا نیست بلبل آنجا که بود گرمی بازاری هست
ای پدر هیچ ندانی که در این انجمنت بال و پر سوخته ای، مرغ گرفتاری هست(2844)
[87]
ان شاء الله کنار حرمش بخوانیم السلام علی المعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر، ذی الساق المرضوض بحلق القیود
اگر امشب شب شهادت آقا نبود معنا نمی کردم، (مطموره یا مطمیره) یک سیاه چال هایی میان زندان هابود (و ظلم المطامیر ذی الساق المرضوض) ساقهای پای نازنینش شکسته شده بود!
ای مظلوم! آقا جان! ایامه مثل لیالی مظلمه؛ بی بی جان! حضرت معصومه (علیها السلام) آقایت را در مکانی جا داده بودند که شب و روزش یکسان بود.
یک عده به بغداد رفته بودند بلکه بتوانند خدمت آقا برسند. فردا صبح جلوی در زندان جمع شدند. خدایا! چطور می توانیم آقایمان را ببینیم؟ گفتند: نزدیک است که آقایتان را ببینید. یک وقت دیدند چهار نفر یک بدن را از زندان بیرون می آورند. خدایا! این بدن مال کیست؟ با این حال که می بردند صدایشان بلند شد: هذا امام الرافضه، فاعرفوه(2845) این بدن امام شیعیان، موسی بن جعفر (علیه السلام) است.
یا حضرت معصومه سرت باد سلامت دیدار تو افتاد به فردای قیامت
یا باب الحوائج الی الله! آقا جان! باز هم عاقبت بدن مطهر شما را با کفنی که همه قرآن بر رویش نوشته شده بود(2846) کفن کردند و دفن کردند. اما بمیرم برای جد مظلومت امام حسین (علیه السلام) که امام رضا (علیه السلام) به یکی از اصحابش فرمود: یا بن شبیب! کنت باکیا لشی ء فابک علی جدی الحسین (علیه السلام)(2847) هر وقت خواستی در این دنیا گریه کنی، اول برای جدم حسین (علیه السلام) گریه کن!
اخی بلغ المختار مناسلاما و قل زینب اذت تساق بذله
برادر جان! سلام ما را به جدمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برسان و بگو: (یا رسول الله! خبر از بچه هایت داری؟ زینب (علیها السلام) اسیر شده است). ای مظلوم ابا عبدالله!(2848)
[88]
موسی ابن جعفر (علیه السلام) در گودالی زندان بود و زندانی که در گودال باشد اگر منطقه مرطوب نباشد ممکن است آن گودال بی رطوبت و خشک باشد. مثل زیر زمین در قم. اما بغداد، آن شط عجیب از آنجا عبور می کند که مانند یک دریاست. فشار آب تمام آن منطقه را مرطوب کرده است و لذا اگر بخواهند یک زیر زمین حفر کنند ولو این زیر زمین دو و نیم متر عمق داشته باشد یا اصلا آن زیر زمین پر از آب می شود یا اگر آب نیاید و یک مقدار دورتر باشد قطعا مرطوب است.
مسلم است حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در یک جایی در بغداد زندان بوده است. هوای آزاد نداشت آفتاب هم نمی تابید آن قدر تاریک بود بطوری که روز از شب تمیز داده نمی شد. علاوه بر تاریک بودن مرطوب هم بود. حضرت، یک مشت استخوان شده بود، موسی بن جعفر (علیه السلام) در گوشه زندان می گفت: پروردگارا! آرزو داشتم یک نقطه خلوتی داشته باشم که تو را عبادت کنم و اینک به آن نقطه خلوت رسیدم یحیی برمکی از طرف هارون آمد به موسی بن جعفر (علیه السلام) بگوید: آقا! اقرار کن که بد کردی هارون آزادت می کند وقتی به حضرت گفت، حضرت در جواب فرمود: عمر من هم سپری شده است؛ چیزی از زندگانی من باقی نمانده است. یعنی یک عبارتی فرمود که شاعر آن را به صورت شعر در آورد.
کلما مر من جلالک یوما مر فی السجن من عذابی یوما(2849)
می گوید: هارون! هر روزی که آفتاب به کاخ مجلل تو طلوع می کند، یک روز از عمر من و زندان من می گذرد. یعنی عمر من و عمر تو هر دو تمام است. امیدوارم در پیشگاه الهی حق من از تو گرفته شود(2850).
[89]
این کلمه در زیارتنامه حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) وارد است که: والمعذب فی قعر السجون و ظلم المطامیر(2851) یک ظلمتی است که مطموره است. مطموره گودال نمور و نمناک را می گویند. زمین بغداد را اگر دو متر حفر کنی به آب می رسی، بدلیل آن شط بزرگ که در آنجاست. بنابراین همین قدر که یک کسی در داخل زیر زمین دو پله ای هم که زندانی باشد آنجا مطموره است، خیس است. آن وقت آقا در یک جایی زندانی بود که هم تاریک بود و هم مرطوب. غل و زنجیر هم داشت فلذا معذب بود، خیلی هم معذب بود.
پناه به خدا! این قدر آزرده شده بود که مثل علی بن ابی طالب (علیه السلام) در اواخر عمرش می فرمود: اللهم انی مللتهم و ملونی؛(2852) خدایا! من از مردم ملول شدم و مردم از من ملول شدند، سیر شدند. مردم از من سیر شدند؛ مرا از این مردم بگیر. موسی بن جعفر (علیه السلام) آرزوی مرگ داشت؛ یک وقت دیدند چهار نفر جنازه ای را با یک وضع خلاف ادب و خلاف احترام آوردند و بعد مردم دانستند این بدن مقدس موسی بن جعفر (علیه السلام) است.(2853)
[90]
هارون برای حج به حجاز رفت و وارد مدینه شد و کنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: (ای رسول خدا! من از پیشگاه تو معذرت می خواهم از تصمیمی که دارم، می خواهم موسی بن جعفر (علیه السلام) را زندانی کنم، زیرا او با برنامه خود می خواهد در میان امت تو اختلاف اندازی کند و خون مسلمین را بریزد).
سپس هارون فرمان داد، آن حضرت را در مسجد النبی که مشغول نماز بود، دستگیر کردند و نزد هارون آوردند، هارون دستور داد دو محمل تشکیل دادند و بر هر کدام مأمورین بسیار گماشت، و امام کاظم (علیه السلام) را در یکی از آنها قرار داد و وانمود کرد که یکی از آن ها به سوی بصره می رود و دیگری از راه کوفه (به سوی بغداد) حرکت می کند تا مردم نفهمند که آن امام بزرگوار در میان کدام یک از این دو کاروان است.
امام در میان کاروان بصره بود، آن بزرگوار را به بصره آوردند و به عیسی بن جعفر بن منصور دوانیقی که در آن عصر حاکم بصره بود، سپردند، امام یک سال در حبس او بود(2854).
سرانجام هارون به تنگ آمد، او می دید روز به روز بر عظمت امام کاظم (علیه السلام) افزوده می شود و شیعیان بسیاری از او پیروی می کنند و به امامت او اعتقاد دارند، احساس خطر کرد و تصمیم گرفت تا آن حضرت را مسموم کند.
مقداری خرما، طلبید، چند عدد از آن را خورد، سپس یک کاسه طلبید و بیست عدد خرما در آن نهاد، و سوزنی با نخ آماده کرد و آن نخ را به زهر می آلود و آن سوزن را با نخ اش داخل خرماها می کرد، بهاین ترتیب خرماها زهر آلود نمود، آن گاه آن کاسه را به خادم داد و گفت: این خرما را نزد موسی بن جعفر (علیه السلام) ببر و بگو امیرمؤمنان (هارون) از این خرما خورده و این مقدار را برای شما فرستاده و شما را به حق اش سوگند می دهند که همه این خرماها را بخورید، که از دستچین خود من است و به هیچ کس از آن نداده ام و فقط آن را برای تو بر گزیده ام).
خادم خرما را به زندان نزد امام کاظم (علیه السلام) آورد و پیام هارون را به آن حضرت ابلاغ کرد، و آن حضرت خلالی طلبی و از آن خرما مقداری خورد...(2855).
[91]
روایت شده، در ساعات آخر عمر امام کاظم (علیه السلام) پزشکی به بالین امام (علیه السلام) آوردند، پزشک به آن حضرت گفت: (حال شما چطور است؟) حضرت توجهی به او نکرد، چون او زیاد اصرار کرد، حضرت زردی کف دستش را به او نشان داد (که نشانه مسمومیت آن حضرت بوسیله زهر بود) فرمود: بیماری من این است.
پزشک نزد مأمورین بازگشت و گفت: سوگند به خدا او (امام) از شما نسبت به زهری که به او داده اید آگاه تر است، پس از آن، آن حضرت از دنیا رفت.
راوی گوید: پس از آن، جنازه آن مظلوم غریب را روی تابوت نهاده و از زندان بیرون آوردند، شخصی پیشاپیش جنازه فریاد می زد:
هذا امام الرفضه فاعرفوه! این پیشوای رافضیان است او را بشناسید.
جنازه را به بازار بردند و در آن جا به زمین گذاردند، و اعلام کردند که این موسی بن جعفر (علیه السلام) است که به مرگ خدایی از دنیا رفته است بیایید و بر او نظر کنید، مردم می آمدند و جنازه را می دیدند...(2856).
[92]
سندی بن شاهک دستور داد جنازه را روی جسر (پل) بغداد گذاشتند و به مردم اعلام کرد که موسی بن جعفر (علیه السلام) به مرگ خدایی از دنیا رفته است، مردم بر آن حضرت نگاه می کردند و اثر جراحت در او نمی دیدند، روایت شده یکی از مخلصین از شیعه در آن هنگام کنار جنازه آمد و شنید می گویند: موسی بن جعفر (علیه السلام) کشته نشده بلکه به مرگ خدایی از دنیا رفته است، به حاضران گفت: من این موضوع را از خود امام کاظم (علیه السلام) می پرسم، گفتند: او از دنیا رفته، چگونه تو را از حال خود آگاه سازد؟ او نزدیک جنازه آمد و گفت: (ای فرزند پیغمبر، تو راستگو و پدرت راستگو است، به ما خبر بده آیا تو را کشته اند یا خود از دنیا رفته ای؟)
امام لب به سخن گشود و سه بار فرمود: قتلا قتلا قتلا؛ مرا کشته اند(2857).
[93]
عاشقان اهل بیت، سه تا بدن سه روز روی زمین بود، قربان این سه بدن مطهر، یکی بدن مطهر جوادالائمه بود اما کبوترها آمدند بال به بال یکدیگر دادند نازنین بدن امام جواد را سایه انداختند، یکی بدن مطهر موسی بن جعفر بود، سه روز روی زمین بود اما سایبان دارد بعد سه روز کفن قیمتی بر بدن آقا کردند، با چه عزت و جلالی بدن تشییع کردند (رحمت خدا بر این ناله ها و زمزمه ها)
اما قربانی آن بدنی که سه روز برهنه روی زمین گرم کربلا، وقتی امام سجاد آمد فرمود: بنی اسد بروید بوریا بیاورید بدن پاره پاره بابا را میان بوریا پیچید سرازیر قبر کرد بعد لب ها را گذاشت بر آن رگ های بریده، همه صدا بزنیم حسین.(2858)