گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

خلاصه زندگی معصوم چهارم؛

حضرت امام حسن، امام دوم شیعیان و یکی از دو سید جوانان بهشت می باشد.
در شب سه شنبه نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجری از مادر همچون فاطمه زهرا (علیها السلام) در شهر مدینه متولد شد، نام مبارکش حسن و کنیه اش ابومحمد و لقبش مجتبی بود.
در سال چهلم هجری بعد از شهادت پدر گرامیش در 38 سالگی به امامت منصوب و بعد از 6 ماه با موضعگیری مخالفان مواجه شد.
تمام مدت امامت آن حضرت ده سال بود و در سال پنجاهم هجری به دستور معاویه به وسیله زهر توسط همسرش جعده مسموم و در سن 48 سالگی به شهادت رسید.
بنی هاشم خواستند او را کنار جدش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دفن کنند که با مخالفت عایشه مواجه شدند، به ناچار امام حسن (علیه السلام) را در بقیع مدفون نمودند.
[38]
اول سبط و دویم حجت و سیم سالار چهارمین عصمت حق و یکی از پنج تن است
نام نامیش حسن، خلق گرامیش حسن یک جهان جوهر حسن است که در یک بدن است
از بسیاری بزرگان، و بعضی علما نقل شده است، وقتی مصائب ابی عبدالله (علیه السلام) را می خواندند و نسبت به ذکر مصائب امام حسن مجتبی (علیه السلام) کوتاهی و غفلت می کردند، به نحوی متنبه و متوجه می شدند. در بعضی نقل هاست که حضرت زهرا (علیها السلام) فرموده اند این همه روضه حسینم را خواندید، چرا یاد از حسن مظلومم نکردید.
امشب فاطمه جان می خواهیم یادی از غربت حسین (علیه السلام) و مصیبت جگر گوشه تان کنیم.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و صدیقه کبری (علیها السلام) وعده داده اند، کسی که برای حسن (علیه السلام) اشک بریزد فردای قیامت چشمهایش گریان نخواهد شد.
ای گلستان وجود مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) ای همه بود و نبود مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم)
شانه های مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) جای تو شد بوسه گاه انبیا پای تو شد
ای که بر اسلام دادی آبرو جبرییل (علیه السلام) از اشک تو گیرد وضو
امام مجتبی (علیه السلام) در میان ائمه عصمت و طهارت به مظلومی و غریبی شهرت دارد. هم در خانه غریب بود، هم در میان مردم، هم قبرش غریب است و هم قدرش.
به قدری کیفیت شهادت مولا امام حسن (علیه السلام) جانسوز است که در بیان آن شایسته است ابتدا به مادرش فاطمه (علیها السلام) تعزیت و تسلیت گفته شود. هم از آن بانو اجازه بطلبیم و هم از بیان و ذکر واقعه عذر خواهی کنیم.
بعضی مقاتل نوشته اند که آقا روزه بوده است. به هنگام افطار شربتی نوشید و از اثر زهر همان شربت مسموم شد.
آه از مصیبت حسن (علیه السلام) و حال مضطرش احشاء پاره پاره و قلب مکدرش
الله اکبر از لب آبی که آن امام نوشید و سر زد از جگر، الله اکبرش
جناده می گوید در خدمت امام حسن (علیه السلام) بودم؛ ناگهان دیدم طشتی طلب کردم. سر درون طشت، پاره های جگر مبارکش در آن طش می ریخت.
مجلس امام حسن مجتبی (علیه السلام) قطعا مورد توجه اهل بیت قرار می گیرد؛ به یقین گریه کننده های بر حسن (علیه السلام) مورد توجه صدیقه کبری (علیها السلام) قرار خواهند گرفت.
همین گونه که اشک می ریزیم کمی هم به سرو سینه بزنیم. ان شاء الله فردای قیامت شفاعت آن حضرت شامل حال همه ما شود.
ای از شماتت، خونین دل تو خون دل تو شد قاتل تو
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
یک آسمان غم در سینه داری زخم زبانها بر سینه داری
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
در پای منبر عمری نشستی تهمت شنیدی لب را ببستی
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
حریر غربت پوشیده جسمت از هر طرف تیر بوسیده جسمت
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
آه... جنازه را برداشتند، به سمت حرم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم). دشمنان دین و منافقین جلوی تابوت را گرفتند، جنازه حضرت را تیر باران کردند. روایت است هفتاد چوبه تیر از جنازه حضرت بیرون کشیدند. ای به قربان مظلومیت مولا!
آخر جلسه است، خطاب به مولا بگوییم:
به حسن تو که می کند جلوه گر آفتاب را به اشک تو که بشکند قیمت در ناب را
به کوی تو که از دلم ربوده صبر و تاب را عرض سلام کردم و منتظرم جواب را
دریغ از جواب ما به خاطر خدا مکن دست توسل مرا ز دامنت جدا مکن
صلی الله علیک یا مظلوم یا حسن بن علی(2737)
[39]
اول سبط و دویم حجت و سیم سالار چهارمین عصمت حق و یکی از پنج تن است
نام نامیش حسن، خلق گرامیش حسن یک جهان جوهر حسن است که در یک بدن است
امشب را با نام آقا امام حسن (علیه السلام) که در طول سال نامش خیلی کم برده می شود آغاز کردم. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: الحسن و الحسین ابنای، هما امامان، قاما أوقعدا
هر دو میوه دل من و دو امام یکی پس از دیگری هستند. آن که می نشیند و صلح می کند، وظیفه الهی خودش را انجام می دهد و آن که قیام می کند وظیفه الهی خودش را انجام داده است.
السلام علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی یا بن رسول الله
و لله افلاک البقیع و کم بها کواکب من آل نبی غوارب
ابن عباس می گوید: امام حسن (علیه السلام) را دیدم که دوان دوان، آمد روی زانوی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست؛ پیامبر می بوسدش و می فرماید: من احب الحسن فقد احبنی؛(2738) هر که حسن مرا دوست داشته باشد مرا دوست دارد.
یک وقت دیدم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد گریه می کند. عرض کردم: آقا جان! چرا گریه می کنید؟ فرمود: حسنم را به زهر مسموم می کنند؛ سپس فرمود: چشمی که برای حسنم بگرید، روز قیامت کور و عاجز وارد محشر نمی شود؛ دلی که برای حسنم غمناک بشود روز قیامت غمناک نمی شود و قدمی که برای زیارت قبر حسنم برداشته بشود روز قیامت بر صراط لرزان نمی باشد.
بدن آقا را برداشتند رو به جانب حرم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ یک وقت دیدند آثار شر و فتنه بلند شد - یا الله! - آن زن آمد گفت: نمی گذارم حسنتان را کنار قبر پیغمبر دفن کنید.
یاران گفتند حالا چه کار کنیم؟ - شما مردم دیده بودید وقتی شهدا را طرف گلزار می بردند مردم علاقه مند بودند و بدنهای شهدا را گلباران می کردند. - بمیرم حسن جان! عوض گلباران! بدن عزیز زهرا، تیر باران شد! - یا الله - بدن آقا را آوردند، همین مکان مقدس؛ آقا امام حسین (علیه السلام) آمد بالین قبر مطهر، دیدند بلند بلند گریه می کند. گفتند: آقا جان! داغ برادر مشکل است.
آقا! نمی دانم اینجا برایت گرانتر تمام شد؟ یا آن موقعی که لما قتل العباس بان الانکسار فی وجه الحسین(2739)
راوی می گوید: تا به آن حال ندیده بودم، امام حسین (علیه السلام) آن جور منقلب باشد. ولی وقتی خبر حضرت اباالفضل را برایش آوردند، دیدند رنگ صورت امام حسین (علیه السلام) تغییر کرد.
- از خیمه گاه حضرت ابوالفضل تا حرمش راه زیادی است. - مرتب این بچه ها می گفتند: الان عمو برایمان آب می آورد؛ یک وقت دیدند آقایشان امام حسین (علیه السلام) دارد می آید ولی عمو نیامد!
دوید آن نازدانه جلوی آقا امام حسین (علیه السلام) و گفت: ابتا أین عمی العباس؟ آقا جان! عمویم اباالفضل کجاست؟!
فرمود: عزیزم! عمویت را کشتند. - ای مظلوم حسین جان! -
دختر امیرالمؤمنین خیلی داغ دیده بود، وقتی مادر از دستش رفت وا اماه! می گفت؛ وقتی پدر از دستش رفت وا ابتاه! می گفت؛ وقتی خیر اباالفضل آمد، دستها را روی سرش گذاشت و صدا می زد: واضیعتاه! امان از اسیری!
رفت از بر من آنکه مرا راحت جان بود دیگر به چه امید در این دهر توان بود(2740)
[40]
معاویه به حکم این که بعد از خودش تمام اندیشه اش این بود که خلافت به پسرش یزید برسد، موانع را در زمان حیات خودش، یکی پس از دیگری بر می داشت و این اختصاص به امام حسن (علیه السلام) ندارد.
عده دیگری هم که از نظر مردم یا از نظر خودشان کاندیدای خلافت بودند، همه را از بین برد، مثل سعد بن وقاص. معاویه سعد بن وقاص پدر عمر سعد را مسموم کرد و کشت، چون یکی از شش نفری بود که عمر برای شورا معین کرد. قهرا در میان مردم شایع بود که سعد مردی است که لیاقت خلافت دارد، برای این که خلیفه دوم او را هم جزو آن شش نفر نامزد کرد(2741).
مردی است به نام (عبدالرحمن بن خالد) که پسر خالد بن ولید است. چون پدرش سردار معروفی بود، خودش هم ادعاهایی داشت. معاویه او را هم مسموم کرد و از بین برد و حتی چندین نفر از بنی امیه را که داعیه خلافت داشتند از بین برد.
در مورد آنها، فقط هدف معاویه این بود که خودشان را از بین برد ولی راجع به امام حسن (علیه السلام) هدف دیگری هم داشت و آن این بود که می خواست علاقه و محبت به امام حسن (علیه السلام) را از بین ببرد. چون می دانست مردم به اهل بیت (علیهم السلام) علاقه و محبت دارند، بعد هم می خواست به خیال خود، روح امام حسن (علیه السلام) را در زمان حیاتشان خرد کند. به حاکم مدینه سپرده بود که روزهای جمعه موظف هستی، حتما در حضور حسن بن علی (علیه السلام) پدرش را لعن و سب کنی.(2742)
در آیه نماز جمعه وارد شده است که وقتی نماز جمعه اقامه می شود، بر همه واجب است شرکت کنند. اگر کسی شرکت نمی کرد، نمی توانست بگوید برای این شرکت نمی کنم که این ها لیاقت اقامه نماز جمعه را ندارند، چون فورا می گفتند این فرد مخالف نماز جمعه و کافر است و او را تکفیر می کردند، به طوری که همان مردم مقدس می ریختند و او را می کشتند.
امام در نماز جمعه شرکت می کرد. آن وقت در حضور حضرت و در کنار قبر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، خطبه نماز جمعه تبدیل به لعن و سب علی (علیه السلام) شده بود.(2743) در آخر کار هم به فکر افتاد که امام حسن (علیه السلام) را از میان بردارد. این بود که وسیله مسموم کردن امام حسن (علیه السلام) را فراهم کرد، آن هم نه یک بار، بلکه دو بار یا سه بار، ایشان را مسموم کرد.(2744)
[41]
امام مجتبی (علیه السلام) گرفتار مردم ضعیف، سست پیمان و عهد شکن شد. خیلی عجیب، کار به جائی رسید که یک خورجین نامه نوشتند آنهایی که پشت سر امام حسن (علیه السلام) نماز می خواندند.
به معاویه نامه نوشتند که اگر شما دستور بدهید ما خودمان امام حسن را می کشیم. آن وقت معاویه یک خورجین نامه برای امام مجتبی (علیه السلام) فرستاد که وضع اینطور است. پناه به خدا! شما خودتان متوجه اید، آن زمان بوده، حالا هم است. بعضی می گویند که هر جا باد می آید همانجا می رویم. باید دید کار دست چه کسی است؟ کجا نون شما در روغن است؟ چکار داری حق چیه؟ فضیلت چیه؟ امام حسن آنقدر متأثر شد به طوری که این نامردی های مردم، جان امام (علیه السلام) را به لب آورد. از یک طرف نامردی کردند و به دشمن نامه نوشتند که اجازه بده ما امام را ترور کنیم. از طرف دیگر هم نامردی کردند و فرماندهان امام مجتبی (علیه السلام) از دشمن پول گرفتند و لشگر را رها کردند و رفتند و... .
همه این کارها را کردند تا امام مجتبی (علیه السلام) در مضیقه شد و مجبور شد با معاویه پیمان صلح ببندد. همین نامردها، همین بی آبروها که آن قدر خیانت کردند، از آن طرف بعد از پیمان مصالحه می آمدند و می گفتند: السلام علیک یا مذل المؤمنین(2745) سلام بر تو ای کسی که مسلمانان را ذلیل کردی! رفتی و قرارداد بستی! آقا ناراحت شد و گفت: من چه کنم؟ من که اینقدر به شما گفتم در منبر. ولی مرا تنها گذاشتید حالا دارید اعتراض می کنید؟ چه باید بکنم؟
آخر سمی که به امام حسن دادند چیزی بود شبیه اسید، البته اسید یک ماده شیمیائی است. آن وقت ها هم چیزی به این معنا نبوده است. اما در عین حال اگر روی دست می ریختند مثل آب و آهک پوست دست را می برد. نمی دانم به چه علت بوده است؟ این سم جدار معده را پاره کرد. جدار که پاره شد رگ هم پاره شد و خونریزی در داخل معده شروع شد، این خونها در معده لخته می شد و بعد بر می گشت، آقا قی می کرد. خیلی خون از گلو آمد که از معده برگشته بود، آن وقت جناده می گوید: آمده بودم احوال پرسی آقا، من با آقا حرف می زدم، آقا هم با من حرف می زد یک وقت دهانش را گرفت و اشاره کرد که طشت را بیاورند. وقتی طشت را مقابل آقا آوردند، دیدم خون و خونابه از گلوی امام مجتبی (علیه السلام) می ریزد. گفتم: آقا! چرا این درد را درمان نمی کنید؟ آقا صدا زد: جناده! مرگ را به چه چیز می توان درمان کرد؟ یعنی من با این عارضه و بیماری و با این مسمومیت از دار دنیا می روم. چه قدر شاعر خوب گفته است که می گوید:
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد و آن طشت راز خون جگر، باغ لاله کرد
خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت دل را تهی زخون دل چند ساله کرد(2746)
یک وقت صدای شیون از خانه امام مجتبی (علیه السلام) برخاست که امام حسن مجتبی (علیه السلام) از دار دنیا رفت.(2747)
[42]
جعده دختر اشعث همسر امام حسن (علیه السلام) بود، معاویه صد هزار درهم برای او فرستاد و برای او پیام داد که اگر حسن (علیه السلام) را زهر بدهی تو را به همسری فرزندم یزید در می آورم. جعده قبول کرد و امام حسن (علیه السلام) را مسموم نمود.
معاویه سم آبکی را برای جعده فرستاد، امام حسن (علیه السلام) روزه بود و هوا گرم بود. هنگام افطار، جعده آن سم را در میان ظرف شیر ریخت و آن ظرف را نزد امام حسن (علیه السلام) گذارد، امام آن را آشامید و هماندم احساس مسمومیت کرده به جعده فرمود: (مرا کشتی خدا تو را بکشد، سوگند به خدا به آرزویت نمی رسی و خداوند تو را رسوا خواهد کرد). دو روز بعد از این مسمومیت، آن حضرت به شهادت رسید و معاویه در مورد جعده به قول خود وفا نکرد و او را همسر یزید ننمود، او بعد از امام حسن (علیه السلام) با مردی از خاندان طلحه ازدواج کرد و دارای فرزندانی شد، هرگاه بین آن فرزندان و سایر افراد قریش نزاعی می شد، به آنان می گفتند: یابن مسمه الازواج ای پسران آن زنی که شوهران را زهر می خوراند(2748).
عمر بن اسحاق می گوید: من با حسن و حسین (علیهما السلام) در خانه بودیم، پس امام حسن (علیه السلام) برای تطهیر بیرون رفت و هنگام بازگشت فرمود: (بارها مرا زهر دادند ولی هیچ گاه مانند این بار نبود. همانا پاره ای از جگرم افتاد و با چوبی که همراهم بود، آن را حرکت دادم).
امام حسین (علیه السلام) فرمود: (چه کسی تو را زهر داد؟) امام حسن (علیه السلام) فرمود: (از آن کس چه می خواهی؟ آیا می خواهی او را بکشی؟ اگر آن کسی باشد که من می دانم، خشم و عذاب خداوند بر او بیش از تو است و اگر او نباشد که من دوست ندارم بی گناهی به خاطر من گرفتار گردد.(2749))
پس از آن که امام حسن (علیه السلام) مسموم شد، چهل روز بیمار شده و بستری گردید و سرانجام در ماه صفر به شهادت رسید.(2750)
[43]
در نقل دیگر آمده امام صادق (علیه السلام) فرمود: وقتی امام حسین (علیه السلام) به بالین برادر آمد و وضع حال برادر را مشاهده کرد، گریست، امام حسن (علیه السلام) فرمود: برادرم چرا گریه می کنی؟
امام حسین (علیه السلام) فرمود: چگونه گریه نکنم که تو را مسموم می بینم، مرا بی بردار نمودند.
امام حسن (علیه السلام) فرمود: برادرم! گر چه مرا با زهر، مسموم کردند، در عین حال آنچه بخواهم (از آب، شیر، دوا و...) در این جا آماده است و برادران و خواهران و بستگانم نزد من جمع هستند ولی: لا یوم کیومک یا ابا عبدالله، یزدلف الیک ثلاثون الف رجل، یدعون انهم من امه جدنا فیجتمعون علی قتلک و سفک دمک...؛ ای ابا عبدالله! هیچ روزی به سختی روز شهادت تو نیست، سی هزار نفر که خود را از امت جد ما می نامند و مسلمان می دانند، تو را محاصره کرده و به کشتن تو و ریختن خون تو اقدام می نمایند، آنها حرمت تو را هتک می کنند و زن و بچه تو را اسیر می نمایند و اموال تو را غارت می کنند. در این هنگام لعنت خدا بر بنی امیه روا گردد.
برادرم! چگونگی شهادت تو به قدری جانسوز است که: و یبکی علیک کل شی ء حتی الوحش فی الفلوات و الحیتان فی البحار؛ همه چیز از آسمان و زمین بر تو گریه کنند، حتی حیوانات صحرایی و دریایی برای مصیبت جانسوز تو سرشک اشک بریزند)(2751).
[44]
جناده بن امیه روایت می کند: در آن بیماری که امام حسن (علیه السلام) بر اثر آن به شهادت رسید، به عیادت آن حضرت رفتم، دیدم تشتی در نزد آن حضرت است و خون گلویش در آن می ریخت، لخته های جگرش در آن بود، گفتم: (ای مولای من چرا معالجه نمی کنی؟) حضرت فرمود: (ای بنده خدا، مرگ را به چه چیز معالجه کنم...). سپس به حضرت عرض کردم مرا موعظه کن، فرمود: استعد لسفرک، و حصل زادک قبل حلول اجلک و اعلم انک تطلب الدنیا و الموت یطلبک...؛ ای جناده! آماده سفر آخرت باش و قبل از پایان عمر، توشه سفر آخرت را به دست آور و بدان که تو در جستجوی دنیا هستی و مرگ در جستجوی تو است و هیچگاه غم و اندوه فردا را که نیامده، امروز مخور!)
جناده گوید: (ناگاه دیدم امام حسین (علیه السلام) وارد حجره شد، در حالیکه رنگ امام حسن (علیه السلام) زرد شده بود و نفسش قطع می شد. حسین (علیه السلام) خود را به روی بدن برادر افکند و سر و چشم او را بوسید و نزد او نشست و ساعتی به یکدیگر راز گفتند(2752)).
[45]
پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد خانه حضرت زهرا (علیها السلام) شد. دیدند زهرا و علی (علیهما السلام) ایستادند، امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) زورآزمایی می کنند. زهرا (علیها السلام) می گوید: (جانم حسین!) علی (علیه السلام) می گوید: (جانم حسین!) تا چشم پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به این صحنه افتاد، اشک از چشمان حضرت سرازیر شد، فرمود: (جانم حسن!)
زهرای مرضیه آمد جلو و فرمود: (بابا! اگر قرار به تشویق است حسینم کوچکتر است، چرا حسین (علیه السلام) را تشویق نمی کنی؟) حضرت فرمود: (دخترم! به زمین نگاه کردم، دیدم تو و علی می گویید جانم حسین، به آسمان نگاه کردم، دیدم حسنم غریب است. کسی نیست که نام او را بگوید. قربان غربتت بروم که در میان دوستانش مظلوم بود، حتی همسرش قاتلش است.
اما حسین (علیه السلام) همسری چون رباب دارد که بعد از عاشورا در سایه نمی نشست. گریه می کرد، آب می آورند نمی خورد. عمه سادات زینب (علیها السلام) فرمود: (رباب! چرا آب نمی خوری؟) عرضه داشت: (بی بی جان! چطور آب بخورم در حالیکه عزیز فاطمه (علیها السلام) را با لب تشنه شهید کردند(2753)).
[46]
در غزوه صفین، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) با لشکرش که در بین آنها مالک اشتر هم نیز هست، حرکت می فرمودند. در یم محوطه ای لشکر فرود آمدند که تدارک آذوقه کنند. مالک، نزد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آمد و گفت: یا علی! این وادی، خشک است و آبی نیست. حضرت فرمود تفحض کنید. آن ها هم رفتند و چهار سمت را گشتند. وقتی آمدند گفتند: یاعلی! یک قطره آب هم پیدا نمی شود. لشکر نمی تواند بایستد. می گویند خود علی (علیه السلام) حرکت کرد. چند قدم پیش آمد. به یک نقطه ای رسید، فرمود: اینجا را بکنید. آن ها هم با کلنگ و بیل، شن ها را عقب زدند. به یک سنگ عظیم سیاه رنگی رسیدند. در یک روایت نوشته شده است یکصدنفر آماده بیرون آوردن سنگ بودند. همه کمک کردند که بتوانند این سنگ را ذره ای جابجا کنند، اما دیدند نمی شود. آمدند دنبال امیرالمؤمنین (علیه السلام) که یا علی! آنجا که گفتید بکنیم، سنگی است که کنده شدنی نیست. خود علی (علیه السلام) تشریف آوردند و با دست ولایت، به زیر سنگ زدند و آن را بلند کرده و پرتاب نمودند. حضرت فرمودند حالا هر چه می خواهید، آب بردارید، لشکریان، مشکها را پر کردند و هر که هر چه داشت، پر کرد. بعد هم خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) سنگ، را برداشت و دوباره سر جایش گذاشت. بعد هم فرمود حرکت کنید. حرکت کردند. مقداری که رفتند، فرمودند آنجائی که آب برداشتیم را کدام یک از شما بلدید؟ همه گفتند: ما می دانیم کجا بود. آقا فرمودند بیائید و نشانم بدهید که کجاست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) با لشکر برگشتند. هر چه گشتند، آن را پیدا نکردند.
در این اثناء یک راهب دیر نشین که در این صحرا صومعه ای درست کرده بود، به سرعت در برگشتن امیرالمؤمنین (علیه السلام)، خودش را رسانید. (شاید سر برگشتن حضرت، بهانه بود و حقیقت مطلب، دستگیری از آن راهب بوده است.) راهب به محض رسیدن گفت: کدامتان بودید که این سنگ را برداشتید؟ کدامتان بودید که آب از اینجا برداشتید؟ همه گفتند: آقای ما، امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) بود. راهب گفت: این آقا کیست؟ گفتند: وصی پیغمبر آخر الزمان، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) است. اجمالا این راهب، وی دست و پای امیرالمؤمنین (علیه السلام) افتاد و گفت: (آقا! من در این قسمت از صحرا که هستم، صومعه از من نیست، بلکه از علماء و راهب های قبل از من است. می دانستیم که در این قسمت از صحرا، چشمه آبی است که این چشمه آب را هیچ کس نتواند کشف کند مگر آنکه وصی پیغمبر آخرالزمان (علیه السلام) باشد. از وقتی که این خبر رسیده است، چند سال است که دیرنشین ها اینجا مانده اند و به آرزو نرسیده اند و مرده اند. من هم سال ها اینجا ماندم. شبانه روز چشم به راه بودم که از آن آقائی که می آید، این نشانه را بگیرم و چشمه را به دست او روان ببینم. حالا به مراد رسیده ام. خلاصه او با امام بیعت کرد و گفت: آقا! آیا ممکن است که مرا هم همراه خود ببرید؟ حضرت فرمودند: ما می خواهیم برویم جنگ! گفت: آقا! من هم آرزو دارم که جانم را بدهم. (جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم؟) بالاخره همراه آقا در غزوه صفین آمد و شهادت نصیبش شد. خود حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم او را کفن و دفن کردند.
راهبی هم در یکی از منازل راه شام است. وقتی سر عزیز زهرا (علیها السلام)، حسین مظلوم (علیه السلام) را می آورند، راهب از دور تا چشمش به سر بریده افتاد، دید عجب نوری از این سر متصاعد است! این بشر عادی نیست! این نور و این بشر، الهی است. از همان جا سراسیمه از صومعه بیرون آمد. پرسید: رئیس این قوم کیست؟ از شمر یا خولی، هر کدام از اشقیاء که بودند، پرسید: آیا شما امشب اینجا هستید؟ گفتند: بله! گفت: آیا ممکن است که این سر بریده را به من بدهید تا مهمان من باشد؟ گفتند: ما چنین کاری نمی کنیم. این سر، عزیز است. ما می خواهیم به واسطه این سر، جایزه ها بگیریم. گفت من متعهد می شوم که تمام دارائی ام که دوازده هزار درهم است را بدهم تا یک شب، سر امام حسین (علیه السلام) مهمان من باشد. بالاخره دوازده هزار درهم را نقد داد و سر مقدس را آورد. الله اکبر از این شب و از این سر و از این راهب! که چه راز و نیازهائی داشتند. می گفت: می دانم تو بزرگی! تو مظلومی! خلاصه گریه ها و ناله ها داشت.(2754)

حسین بن علی (علیه السلام) معصوم پنجم

مقام: امام سوم.
نام مبارک: امام حسین (علیه السلام).
لقب: سیدالشهداء (علیه السلام).
کنیه: ابوعبدالله (علیه السلام).
نام پدر: علی (علیه السلام).
نام مادر: فاطمه (علیها السلام).
تاریخ تولد: سوم شعبان.
محل تولد: مدینه منوره.
سال تولد، چهام هجرت.
مدت امامت: 11 سال.
سال شهادت: 61 قمری.
تاریخ شهادت: 10 محرم الحرام.
عمر شریف: 57 سال.
سبب شهات: عدم بیعت با یزید پسر معاویه لعنه الله علیه.
نام قاتل: شمر بن ذی الجوشن.
محل شهادت: کربلا.
تعداد فرزندان: 4 پسر و 3 دختر است.

خلاصه زندگی امام حسین (علیه السلام)

آن حضرت به سیدالشهداء و به سفینه النجاه معروف و مشهور است.
تولد آن حضرت سوم شعبان سال چهارم هجری در شهر مدینه واقع شد.
امام حسین (علیه السلام) در سال 50 هجری پس از شهادت برادرش امام حسن (علیه السلام) و در سن 47 سالگی به امامت رسید و مدت 11 سال امامت کرد.
معاویه در 15 رجب سال 60 قمری از دنیا رفت و فرزندش یزید جانشین او شد. وی برای بیعت گرفتن از مردم به هر دری زد و نامه ای برای ولید بن عتبه بن ابی سفیان که والی مدینه بود نوشت که از چند نفر از جمله امام حسین (علیه السلام) بیعت بگیرد.
حضرت به جهت بیعت ننمودن با یزید ناچار شد که به سوی مکه هجرت فرماید که آخر ماه رجب همان سال با برادران و اهل بیت خود شبانه به طرف مکه حرکت کرد و روز سوم شعبان وارد مکه شدند.
از کوفه نامه های بسیاری ارسال شد برای آن حضرت که اظهار پشتیبانی و بیعت با آن حضرت را نموده بودند.
حضرت پسر عموی خویش مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده به طرف کوفه اعزام نمود. ولی امام تا ماه ذی الحجه در مکه بود.
امام لباس احرام پوشید و مشغول انجام مناسک حج شد، و چون 8 ذی الحجه روز تروید شد عده ای به سرکردگی عمرو بن سعید بن العاص به قصد آشوب در مکه و ریختن خون آن حضرت از طرف یزید وارد مکه شدند.
حضرت به ناچار حج خود را مبدل به عمره کرد و عازم عراق گردید.
امام در روز دوم محرم سال 61 قمری وارد کربلا شد و دهم محرم با تمام یاران و فرزندان، حتی فرزند شیرخوارش به شهادت رسیدند و تنها از مردان امام سجاد (علیه السلام) و نیز نوه اش امام باقر (علیه السلام) که طفلی خردسال بود زنده ماندند و به همراه اهل بیت حضرت به اسیری برده شدند.
[47(2755)]
ماه محرم حزن آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و شیعیان این خاندان است هنگامی که هلال محرم نمایان می شد کسی امامان ما را خندان نمی دید.
محرم آمد و ماه عزا شد مه جانبازی خون خدا شد
بلند از تربت پاک شهیدان شعار کل ارض کربلا شد
امام روز هفتم ذی الحجه در مکه معظمه خطبه معروف را ایراد کردند:
خط الموت علی ولد آدم... فمن کان فینا باذلا مهجته موطنا علی لقاء الله نفسه فلیرحل معنا فانی راحل مصبحا ان شاء الله و روز ترویه هشتم ذی الحجه سمت عراق حرکت نمودند.
درای(2756) کاروانی سخت با سوز و گداز آید چو آه آتشینی کز دل پر غصه باز آید
گمانم کاروانی از وطن آواره گردید که آواز جرس با ناله های جانگداز آید
اگر این کاروانست از حسین فرزند پیغمبر چرا او را اجل منزل بمنزل پیشواز آید
الا ای خیمه گاه خرگاه عزت بر سر پاکن که ناموس خدا زینب زراهی بس دراز آید
بوقت بازگشت شام یارب چون بود حالش مهین دخت علی کامروز اندر ناز آید
در بین راه خبرهائی به امام می رسد و از همان دروازه مکه مواجه با افرادی می شوند که تقاضای انصراف می نمایند ولی امام قبول نمی فرماید. ابن عباس گفت: صلاح نیست. فرمود: باید بروم. عرض کرد چرا؟ گفت: خواب دیده ام. چه خوابی؟ فرمود: نمی گویم. عرض کرد: پس این زن و بچه را همراه نبرید که زینب سر از محمل بیرون کرد. فرمود: ای پسر عباس چه می گوئی! مگر من از حسین دست بر می دارم و مگر روزگار جز او برای من کسی باقی گذاشته است؟
سرزمین ثعلبیه خبر شهادت مسلم و هانی را می شنود می گوید: رحم الله مسلما فلقد صار الی روح الله و ریحانه و رحمته و غفرانه اما انه قد قضی ما علیه و بقی ما علینا که با این جملات، اصحاب وظیفه خود را می فهمند و برای اطلاع بانوان به خیمه می روند و دختر مسلم را نوازش می کنند. اما بمیرم برای غربت آن آقایی که وقتی خبر شهادتش به دخترش رسید کسی دختر را نوازش نکرد و او را دلداری نداد بلکه با تازیانه...
[48]
زمین کربلا را نزد خداوند مقام و ارزشی است و از دیر زمان رسول خدا و امیرمؤمنان (علیه السلام) نظری به این زمین داشته اند از جمله امام باقر (علیه السلام) فرمود: حضرت علی (علیه السلام) در صفین با مردم بیرون آمدند و یکی دو میل به کربلا پیشاپیش مردم میرفت تا بجائی رسیدند که آنجا را مقدمان می گفتند در آنجا گردش کرد و فرمود دویست پیغمبر در این سرزمین شهید شدند. جای خوابیدن شتران ایشان و بزمین افتادن عشاق اینجاست. و ثعلبی نقل می کند که حضرت علی (علیه السلام) در صفین نام کربلا را شنید گریه زیادی کرد بطوریکه زمین تر شد سه مرتبه فرمود: صبرا یا ابا عبدالله بشاطی ء الفرات
و فرمود: وارد بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شدم در حالی که گریه می کرد سبب پرسیدم فرمود: کان عندی جبرئیل آنفا واخبرنی ان ولدی الحسین یقتل بشاطی ء الفرات بموضع یقال له کربلا ثم قبض جبرئیل قبضه من تراب مثمنی ایاه فلم املک عینی عن فاضتا(2757)
و نیز علی (علیه السلام) مقداری از خاک کربلا برداشت و بوئید و به جای تعقیب نماز با آن ذکر می گفت. کتاب لئالی الاخبار می گوید: شخصی گفت، در مسجد مدینه دیدم دو نفر برای هم نقل می کنند که درد دل شدیدی داشتم خوب نمی شد، به خانه عجوزه ای رفتم قدحی آب به من داد آشامیدم فورا خوب شدم پرسیدم این چه بود؟ گفت: تربت حسین (علیه السلام) در آن بود. گفتم وای بر تو! چرا با تربت حسین مرا مداوا کردی؟ بلافاصله درد برگشت.
شخصی اروپائی به اصفهان آمده بود و مباحثی دینی می کرد در رشته علوم هئیت و نجوم فوق العاده بود و هر کس چیزی در دست می گرفت می گفت که آن شی ء چیست. مرحوم ملا محسم فیض کاشانی (رحمه الله) برای امتحان او تربت امام حسین (علیه السلام) را در دست گرفت و گفت این چیست؟ رنگ او تغییر کرد. گفتند: عاجز شدی؟ گفت: به خدا می دانم چیست، ولی چطور بدست شما افتاده! چون تمام دنیا را نگاه کردم مال هیچ کجای دنیا نبود و این خاک بهشت است. مرحوم فیض (رحمه الله) خاک را نشان داد و آن مرد مسلمان گردید.
بوی بهشت میوزد از کربلای تو ای صد هزار جان گرامی فدای تو
رفتی بپاس حرمت کعبه بکربلا شد کعبه حقیقی دل کربلای تو
اندر منی ذبیح یکی بود و زنده رفت ای صد ذبیح کشته شده در منای تو
اجر هزار عمره و حج در طواف تست ای مروه و صفا بفدای صفای تو
هر چه داشتی بخدا دادی ای حسین فردا خداست جل جلاله جزای تو
خون خداست خون تو و جز خدای نیست ای کشته خدا که خدا خونبهای تو
حضرتش در روز دوم محرم سال 61 وارد کربلا شدند که روز پنج شنبه بود. زهیر تقاضا کرد کنار فرات فرود آیند. حضرت پرسیدند نام این زمین چیست؟ یکی گفت: نینوا، دیگری گفت شاطی ء الفرات، دیگری گفت قادسیه، دیگری غاضریه. حضرت فرمودند: این سرزمین نام دیگری هم دارد؟ شخصی گفت: کربلا! حضرت آهی کشید و فرمود: همین جاست جای ریختن خون ما و محل قبرهای ما و به این ها جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر داد.
گر نام این زمین به یقین کربلا بود اینجا محل ریختن خون ما بود
انز لواهمنا مناخ رکابنا بارها را برگیرید که اینجا محل ریختن خون ماست و شهادت جوانان ما. واقبل علی اصحابه و قال الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرت معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون
آه از آن ساعت که سبط مصطفی گشت وارد بر زمین کربلا
پس بیاران کرد رو سلطان دین کای هواداران مقام ماست این
بار بگشائید اینجا از جفا ام لیلا گردد از اکبر جدا
بار بگشائید اینجا بی درنگ بر گلوی اصغرم آید خدنگ
ملاحظه کنید هنگام گرفتن بارها و پیاده کردن بچه ها چه شوری چه خونی ایجاد می شود.
امام بلافاصله کناری نشسته و شمشیر خود را اصلاح می کردند و اشعاری را زمزمه می نموند.
یا دهراف لک من خلیل کم لک بالاشراق و الاصیل
من صاحب اوطالب قتیل والدهر لا یقنع بالبدیل
حضرت زینب (علیها السلام) با زنان نشسته بود تا شنید که امام سخن از بی وفائی دنیا می گوید پای برهنه دوید و گفت: ای کاش من مرده بودم! امروز مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن را از دست دادم. ای یادگار رفتگان و پشت و پناه ماندگان! و زنها سیلی بصورت زدند و گریبان چاک زدند.
امام (علیه السلام) فرمود: یا اختاه! لا تذهبن بحلمک الشیطان؛ خواهرم! شیطان تو را از دایره حلم خارج نکند! اشک در چشم امام (علیه السلام) جمع شد. ثم قال لوترک القطام لنا؛ اگر پرنده را به حال خود بگذارند به کسی آزاری ندارد. زینب گفت: برادر تو که دل مرا مجروح کردی! و از هوش رفت. سیدالشهداء (علیه السلام) او را به هوش آورد و تسلی داد(2758).
عرض کنیم وقتی حضرت زینب (علیها السلام) به هوش آمد آیا شرمنده نشد که امام آب به صورت او زده است؟ و آیا فکر نکردند که روزی باید تلافی نمایم؟ آری! عصر روز یازدهم همین خواهر کنار بدن برادر آمد، ولی آیا آب بود که به صورت برادر بپاشد؟ آیا سر بر بدن بود که به دامن بگیرد؟ چه گذشت بر این خاندان!
[49]
چون معمول است در طول دهه عاشوراء هر روز به یکی از بزرگواران کربلا متوسل می شوند، امروز به وجود مقدسه صدیقه صغری زینب کبرا (علیها السلام) متوسل می شویم. زیرا حق بزرگی بر این نهضت بزرگ دارند. اگر زینب کبری (علیها السلام) نبودند، نهضت امام حسین (علیه السلام) ناتمام مانده بود.
خطبه زینب اگر در سفر شام نبود از فداکاری شاه شهدا نام نبود
از مدینه زن و فرزند بهمره بردن نکته ای داشت که اندر خور افهام نبود
لرزه بر کاخ یزید از امن العدل فکند یا بیانی که بجز نعره ضرعام نبود
کاش می بود یکی تا که بگوید به یزید زن دل سوخته را طاقت دشنام نبود
آری کربلا به وجود این یادگار فاطمه (علیها السلام) و مجاهدات خستگی ناپذیرش کامل گردید. یعنی کتاب کربلا دارای دو فصل است. فصل منطق و شهادت که تا بعد از ظهر عاشورا تمام و فصل حیات ثانوی که همانا عاطفه باشد و از عصر عاشورا شروع گردید و آن کسی نبود جز حضرت زینب (علیها السلام). شخصی که خداوند او را برای کربلا ذخیره ساخته است. تربیت خانوادگی گواه بر این مطلب است.
همسایه حضرت علی (علیه السلام) است. می گوید در این مدت زیاد که همسایه اینها بودم، صدای این دختر را نشنیدم و حجم بدن او را از روی پوشش هم ندیدم. فوالله مارأیت لها شخصا و ما سمعت منها صوتا
حضرت زینب (علیها السلام) هنگامی که می خواست به حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مشرف شود، علی (علیه السلام) از جلو و حسن (علیه السلام) از پشت سر، او را همراهی می کردند و مولا قبلا وارد حرم شده و چراغ آن را کم نور می نمود و چون امام حسن (علیه السلام) سؤال می نماید در جواب می فرماید: تا چشم نامحرم به خواهرت نیفتد.
از طرفی علاقه زیادی که ایشان به برادرشان حسین (علیه السلام) دارد. در کودکی چون حسین (علیه السلام) را می بیند، شاد می گردد. لذا وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای نامگذاری او به خانه فاطمه (علیها السلام) آمد. حضرت زهرا (علیها السلام) عرض کرد چون این دختر گریان شود، من و پدرش او را در آغوش می گیریم، ساکت نمی شود؛ ولی چون بغل حسین (علیه السلام) می رود، آرام می شود. چه سری در آنست؟! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با چشمی گریان، داستان کربلا و هماهنگی این برادر و خواهر را پیش گوئی فرمودند.
ای انیس بزم عشق و محرم کاشانه ام جام لبریز بلا را با تو هم پیمانه ام
هر دو می سوزیم از یک شعله در بزم وصال فرق ما اینست که تو شمعی و من پروانه ام
اینکه فرق تو بود مجروح و کتف من کبود سر نوشت تست گردیده است بار شانه ام
یک زن را ملاحظه کنید، چنان بار سنگینی این مسئولیت را به پایان می رساند که صبر از صبر او عاجز می ماند.
زینب بعد از کربلا، غیر از زینب قبل از کربلاست. زیرا مصائب او را کامل تر و محکم تر می نماید. اما تصور این همه صبر برای ما مشکل است؛ چه رسد به انجام آن!
از هنگامی که دست قدرت امامت برادر، بر قلب شریف این خواهر گذاشته شد، زینب (علیها السلام) آماده هرگونه سختی و مصیبت گردید. هر کشته ای را امام به خیمه می آورد. زینب (علیها السلام) جلو رفته، برادر را دلداری می داد و برای تسلی برادر در شهادت علی اکبر (علیه السلام) حتی به میدان و کنار نعش می رود. آری فقط هنگامی که نعش فرزندان خودش را می آوردند، در خیمه پنهان شد که حسین (علیه السلام) نگران و خجالت زده نشود(2759).
از طرفی مسئولیت زن و بچه، طول سفر، شب یازدهم و آتش گرفتن خیام، پرستاری بیمار و در عین حال در هیچ شب، نماز شب او ترک نمی شود.
امام سجاد (علیه السلام) فرمود: یک شب دیدم نشسته نماز شب خواند. صبح سؤال کردند. فرمود: چون سهم نام خود را به بچه ها داده ام، دیگر زانوهایم قوت نداشت.
پرچمت گر سرنگون گردد نگه میدارمش غم مخور بعد از تو پشتیبان پرچم زینب است
هست از درهای جنت یک درش باب الحسین فاش میگویم کلید قفل آن در زینب است
مدعی هرگز مزن بیهوده لاف عاشقی این حسین تنها یک عاشق دارد آنهم زینب است
زینب کبری (علیها السلام) بود که چهل سال تبلیغات بنی امیه ضد مولا علی (علیه السلام) را که منجر به واقعه کربلا شد را در مدت کمتر از چهل روز خنثی نمود و اوضاع شام را دگرگون ساخت. بطوری که یزید اظهار پشیمانی کرد و گناهان را متوجه ابن زیاد نمود و چون خواستند اهل بیت (علیهم السلام) را به مدینه برگردانند، امام سجاد (علیه السلام) با عمه بزرگوارشان مشورت کردند که حضرت زینب (علیها السلام) فرمودند: ما می خواهیم برای حسین (علیه السلام) مجلس عزا بر پا نمائیم. فلذا جائی در اختیار آنها به نام دارالحجار گذاشتند. هفت روز مجلس زنانه گرفتند و جنایات بنی امیه را بازگو کردند. در نظر مجسم کنید که در مجالس زن های شام به خصوص هاشمیات، چه حزن و اندوه و نوحه گری بر پا می شود.
شاعر معاصر علی انسانی خوب گفته:
کسی که عشق ازو شد پدید من بودم فروغ مهر و وفا و امید من بودم
کسی که قامت اسلام شد ز صبرش راست ولیک خود چو هلالی خمید من بودم
کسی که فاطمه او را بدامن از اول برای کرب و بلا پرورید من بودم
بخون طپیدن هجده عزیز در یک روز کسی ندید ولی آنکه دید من بودم
بچار سالگی آن دختری که گریه کنان پی جنازه مادر دوید من بودم
کسی که گشت اسیر و خرید آزادی ز بعد نهضت شاه شهید من بودم
کسی که پرده نشین بود و روی پا ایستاد ولیک پرده دونان درید من بودم
کسی که کرد بویران مکان و با آهش فکند لرزه بکاخ یزید من بودم
کسی که روز عدو را چو شام کرد سیاه ولیک موی سرش شد سپید من بودم
مدار واهمه انسانیا بگو که کجاست کسی که عشق و وفا را خرید من بودم
[50]
حضرت مسلم بن عقیل نایب خاص حضرت سیدالهشداء (علیه السلام) است که در زیارت او می خوانیم:
السلام علیک ایها العبد الصالح(2760)
آن شخصیتی که امام (علیه السلام) در تعریف او فرمود: به سوی شما مردم کوفه برادر و پسر عم و محل وثوق خود را فرستادم.
البته حضرت مسلم (علیه السلام) از نظر جسمانی هم بسیار قوی و نیرومند بودند. لذا وقتی محمد بن اشعث از طرف ابن زیاد با سی نفر به جنگ حضرت مسلم (علیه السلام) آمدند، مسلم همه را کشت و پسر اشعث نیروی کمکی و امدادی از دارالاماره خواست. ابن زیاد گفت من تو را به جنگ یک نفر فرستادم، حریف نشدی؟! گفت: امیر خیال می کند این یکی از بقال های کوفه است. در حالی که او شیر بیشه شهامت است و او دلاوری بزرگ از خاندان بهترین مردم است و لذا ابتدا به ایشان امان دادند ولی بالاخره از راه مکر او را دستگیر کردند.
آری! به راستی باید برای مظلومی حضرت مسلم (علیه السلام) گریست. زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برایش گریه کرد.
یک زمانی علی (علیه السلام) به وجود نازنین پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد که آیا شما عقیل را دوست می دارید؟ فرمود: او را دوست می دارم به دو دوستی. یک برای اینکه ابوطالب او را دوست می داشت و یکی هم برای خودش. زیرا فرزند او در محبت فرزندم حسین (علیه السلام) کشته خواهد شد و دیده مؤمنین بر او خواهد گریست و ملائکه مقربین بر او صلوات خواهند فرستاد. آنگاه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) به قدری گریست که اشک از دیده مبارک ایشان بر سینه اش جاری گشت و گفت به خدا شکایت می کنم از آنچه به اهل بیت من خواهد رسید(2761).
امید است با توسل به این باب الحوائج، مورد نظر آن عبد صالح قرار بگیریم و بر آن بزرگواری گریه کنیم که هم حسین (علیه السلام) بر او گریست و هم او برای حسین (علیه السلام) گریه کرد.
حال از وقتی یاد کنیم که میان دشمن قرار گرفته بود و گریه می کرد. عبیدالله مسلمی سؤال کرد:
چرا گریه می کنید؟ مگر نمی دانستید که این راه و هدف، این مسائل را هم در پی دارد؟! فرمود: من برای خودم گریه نمی کنم، گریه من برای آن آقایی است که با اهل و عیال به سوی شما می آید.
آری! او به فکر حسین (علیه السلام) بود و گویا زمزمه داشت. شاعر معاصر علی انسانی خوب گفته:
بیا در کوچه ها حال مرا امشب تماشا کن برای میهمان کوفیان جائی مهیا کن
جو شمعی، در ره عشق سراپا سوختم خود را بیا پروانه سر بازیم امشب تو امضاء کن
نمی گویم نیا کوفه ولی سر بسته می گویم اگر همراه داری اکبرت را فکر لیلا کن
اگر می خواستی اکنون به بینی میهمانت را بیا بازار قصابان مرا آنجا تماشا کن
و در لحظات آخر عمر شریفش، هنگامی که بالای دارالاماره قرار گرفت و آماده شهادت گردید، در فکر امام زمان خود بود و رو به سمت مکه کرده و عرض کرد: السلام علیک یا ابا عبدالله، هل تعلم ماجری بابن عمک؟
سلام و درود خداوند بر تو یا ابا عبدالله! آیا خبر داری با پسر عمت، مسلم در کوفه چه کردند؟
عشقت آخر بدنم را به سوی دار کشید تن پاکم بسوی کوچه و بازار کشید
نیست جرم من غمدیده بجز عشق حسین عشق بین عشق که آخر به کجا کار کشید
من کجا کوفه کجا قصر عبید بن زیاد به کجا عشق مرا عشق رخ یار کشید
قصه عشق تو با خون دل امضاء کردم باید از پرده برون جمله اسرار کشید
همانطوری که این نایب، امام حسین (علیه السلام) را فراموش نکرد، سیدالهشداء (علیه السلام) هم در چند مورد یاد او نمود. از جمله لحظه ای که در میدان کربلا تنها ماند، صدا زد:
یا مسلم بن عقیل! یا هانی بن عروه! یا بریر! یا زهیر!... یا ابطال الصفاء! و یا فرسان الهیجاء فقوموا عن نومتکم أیها الکرام و ادفعوا عن حرم رسول. الطغاه اللئام؛(2762) ای مسلم! ای هانی! ای بریر! ای زهیر! ای شجاعان با صفا و ای مردان کارزار و ای شیران بیشه شجاعت، به پاخیزید و از حرم رسول خدا این افراد طغیانگر پست را دور کنید.
[51]
پیرامون جناب حبیب بن مظاهر نوشته اند: همان پیر مرد نورانی که از اصحاب اهل بیت (علیهم السلام) است و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را درک کرده و احادیث زیادی نیز نقل نموده است. برخی از پیشگوئی های او در موارد گوناگون در کتب رجالی مثل رجال کشی(2763) و منتهی الامال(2764) و سایر کتب ضبط است(2765).
او حافظ تمام قرآن بود و شبی یک ختم قرآن می نمود. سردار ستون چپ لشکر امام (علیه السلام) بود. همانطوری که زهیر سردار ستون راست لشکر امام (علیه السلام) بود. حبیب در کربلا شصت و یک سال داشت.
او در بازار کوفه آمد و دید مردم اسلحه خریداری می کنند و اسب ها را برای کشتن فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نعل می زنند. او غلام خود را با اسب فرستاد و مخفیانه گفت: اگر کسی پرسید کجا می روی؟ بگو: به سوی مزرعه می روم. وقتی حبیب نزد غلام آمد، دید که غلامش دست در گردن اسب انداخته و زمزمه می کند که: ای اسب! اگر مولای من حبیب نیامد، من خودم به تنهایی سوار تو می شوم و به یاری پسر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می روم. حبیب بن مظاهر شنید و گریست و گفت: ای ابا عبدالله! کنیز زادگان برای تو غیرت می کنند، وای بر آزادگان! قلب حبیب لرزید و روی به غلام کرد و گفتن تو آزادی! او به دست و پای حبیب افتاد و گفت که: ای سید من! مرا از این فیض محروم نکن! لذا او را نیز همراه خودش به کربلا برد. و هنگامی که وارد کربلا شد، حضرت زینب (علیها السلام) پرسیدند: چه کسی آمده؟ گفتند: حبیب! فرمود: سلام مرا به او برسانید. حبیب خاک بر سر خود ریخت و گفت: کار دختر امیرالمؤمنین (علیه السلام) به جایی برسد که برای مثل من، سلام برساند؟!
حبیب در لحظات آخر بر سر بالین مسلم بن عوسجه (علیه السلام) رفت و گفت: من به زودی به تو ملحق می شوم وگرنه دوست داشتم وصیت تو را عمل نمایم. حضرت مسلم (علیه السلام) با انگشت به طرف امام حسین (علیه السلام) اشاره کرد و گفت: دست از این بزرگوار بر ندار! به همین دلایل است که کشته شدن حبیب (علیه السلام) برای امام حسین (علیه السلام) خیلی گران بود و موجب شد که شکستگی و حزن در چهره امام حسین (علیه السلام) آشکار شود. امام به بالین حبیب آمدند و فرمودند: لله درک یا حبیب لقد کنت فاضلا تختم القرآن فی لیله واحده؛(2766) به به! خدا به تو خیر دهد ای حبیب! تو شخص با کمالی بودی و در یک شب تمام قرآن را می خواندی.
سر حبیب را که به کوفه بردند، فرزند او قاسم که تازه بالغ شده بود، به دنبال نیزه دار، همه جا می رفت. بالاخره نیزه دار از او پرسید که تو چه می خواهی؟ گفت: این سر پدر من است، به من بده! گفت: برای جایزه لازم دارم. گفت: او را کشتی، در حالی که به خدا بهتر از تو بود. این را گفت و اشک ریخت. او به دنبال قاتل پدر بود تا زمان مصعب بن عمیر دست به او پیدا کرد و او را به قتل رسانید. اما چه گذشت بر امام سجاد (علیه السلام) که چهل منزل سر پدر بزرگوار را بالای نیزه دشمنان دید و صبر کرد.
[52]
یکی از مسائل مهمی که از نظر روانشناسی مهم است و شخصیت افراد را با آن می سنجند، احتضاریات است. یعنی سخنانی که افراد در آستانه مرگ به زبان می آورند. مثلا خلیفه دوم موقعی که شکمش پاره شد، زبان به فحش دادن به قاتل گشود. در حالی که علی (علیه السلام) در لحظات آخر می گفت: بسم الله و بالله و فی سبیل الله(2767)
اکنون به رجز خوانی این نوجوان کربلا حضرت قاسم بن الحسن (علیه السلام) توجه کنید! یک بچه چهارده ساله که به میدان آمده باید اشعار و رجز او حاکی از تشنگی، تنهائی، مادرش، عمه و خواهران او باشد. ولی نه! او تا آخرین لحظات هم، دم از حمایت حسین (علیه السلام) و مصائب او می زند.
ان تنکرونی فأنا ابن الحسن سبط النبی المصطفی المؤتمن
هذا حسین کالأسیر المرتهن بین أناس لا سقوا صوب المزن(2768)
اگر مرا نمی شناسید من پسر حسن سبط پیامبر برگزیده و امین خدا هستم این حسین (علیه السلام) است که همچون اسیر گروگان شده در بین مردم قرار گرفته، خدا آن مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد.
آمد تا اذن میدان بگیرد. امام اذن نمی داد. امامی که در مورد علی اکبر (علیه السلام) بلافاصله اذن داده، به قاسم اذن نمی دهد. چرا؟ چون لم یبلغ الحلم(2769)، به حد بلوغ نرسیده و تکلیف و وظیفه ای ندارد. ولی او دست بردار نیست. دست در گردن عمو می اندازد و یک ساعت، هر دو گریه کردند، تا هر دو بی حال شدند.
مرتب دست و پای عمو را بوسه می زد، تا اذن میدان گرفت(2770).
چه خوش است رنج و محنت بره وفا کشیدن چه خوش است ناز جانان همه را بجان خریدن
چه شود اگر عمو جان بروم بسوی میدان که خوش است از تو فرمان و زمن بسر دویدن
چو غزال مجتبی شد ز درون خیمه بیرون بشتاب از پی آمد شه دین برای دین
چه عمو چه نوجوانی که گلی چه باغبانی به حسن صبا خبر ده که چه جای آرمیدن
بشکافت کوفیان را و بزد بقلب لشگر چه خوش است از غزالی همه گرگها رمیدن(2771)
حمید بن مسلم می گوید:(2772) جوانی به سوی ما آمد، که رویش پاره ای از ماه می درخشید. شمشیر در دست، پیراهن در بر، نعلین در پای داشت که بند یکی گسیخته بود. فراموش نمی کنم که پای چپ او بود. پس ابن فضیل ازدی گفت: به خدا سوگند که بر او حمله کنم. گفتم: سبحان الله! این چه کار است؟ این لشگر او را کفایت می کنند. ناگهان با شمشیر بر او زد که به رو افتاد و عموی بزرگواش را صدا زد.
درین زمان که بسر نیست سایه پدرم عمو یتیم نوازی کن و بیا بسرم
مگر شهادت اکبر جوان ناکامت یتیمی من مظلوم برده از یادت
نرفته تا ز تنم جان عمو بیا بسرم که تا بروی تو بارد گرفتند نظرم
خوشم که بدرقه اکبر جوان رفتم ولی فغان که لب تشنه از جهان رفتم
سیدالشهداء به سرعت آمد و بر قاتل، حمله کرد. قبیله اش آمدند او را نجات بدهند، در آن گیر و دار، بدن قاتل، زیر سم اسبها رفت.
ولی روشن نیست که بدن مطهر حضرت قاسم (علیه السلام) هم صدمه ای دید یا نه! ولی به سه دلیل احتمال اینکه چنین هم شده باشد، هست. اول اینکه در گیر و دار جنگ بعید نیست که چنین اتفاقی افتاده باشد. دوم آنکه امام (علیه السلام) در شب عاشورا به او فرموده بودند: وقتی به فیض شهادت می رسد که بلائی بزرگ ببینی. و سوم آنکه ممکن است ضمیر به کار رفته به قاتل بر گردد. و الله اعلم
[53]
در کربلا سه طفل شیر خواره وجود داشته است و ما به ذکر دو نفر از آنها که در کتب معروفه ضبط است می پردازیم.
اول عبدالله رضیع که در زیارت ناحیه مقدسه نیز سلام دارد.
السلام علی عبدالله بن الحسین الطفل الرضیع المرمی الصریع المشحط دما، المصعد دمه فی السماء المذبوح بالسهم فی حجر أبیه؛(2773) سلام بر عبدالله شیر خوار فرزند امام حسین (علیه السلام) که هدف تیر قرار گرفت و در خون خود غوطه ور شده و خونش به آسمان صعود کرد و سرش بوسیله تیر دشمن، در آغوش پدر ذبح گردید.
این طفل روز عاشورا متولد شد و نام او را عبدالله گذاردند. هنگامی که امام در میدان مشغول خطبه خواندن بودند، صدای شیون بانوان را شنیدند و به درب خیمه آمدند و سؤال کردند چه خبر شده؟ عرض شد این طفل به دنیا آمده و آبی نیست که لب او را، تر کنیم. حضرت او را در دامن گرفت که با رطوبت دهان مبارکشان، لب خشک طفل را، تر نمایند که ناگاه عبدالله بن عقبه تیری به کمان نهاد و او را در آغوش پدر شهید کرد. امام دست زیر گلوی او گرفت و خون او را به آسمان پاشید. امام باقر (علیه السلام) فرمود: یک قطره از این خون بر نگشت و الا اگر بر می گشت، عذاب نازل می گردید. این طفل غیر از علی اصغر است. به دلیل اینکه:
1 - مادرش ام اسحاق بنت طلحه بن عبیدالله تیمی است، در حالی که مادر علی اصغر، رباب است.
2 - قاتلش عبدالله بن عقبه است نه حرمله بن کاهل.
3 - کلمه عبدالله نه لقب است و نه کنیه که بتوانیم بگوئیم که لقب و یا کنیه حضرت علی اصغر می باشد(2774).
دوم از شیر خواره ها، شیر خواره معروف کربلا، حضرت علی اصغر (علیه السلام) است. او را به میدان آوردند و به لشگر فهماندند که تشنه است. این اتمام حجت است، نه ذلت. به قول مرحوم شهید دکتر بهشتی (رحمه الله) که می فرمود:(2775) اگر اینگونه مطالب را نمی فرمودند، فردا می نوشتند که ما نمی دانستیم که این حسین (علیه السلام) پسر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است. لذا امام مطالبی فرمودند:
ثل اینکه فرمودند: اما ترونه کیف یتلظی عطشا(2776) با توجه به معنای تلظی(2777) حال این طفل معلوم می گردد.
نکته ها را توجه کنید:
1 - بچه چگونه در بغل پدر قرار گرفته که سفیدی زیر گلو نمایان است. این بدین معنی است که گردن، تاب و تحمل سر را ندارد و سرش روی شانه افتاده است.
2 - تیر به چه شکلی اصابت کرده که در تاریخ دارد که ذبح الطفل زیر گلوی او، در عوض سوراخ شدن، دریده شده است.
3 - چرا امام حسین (علیه السلام) را از آسمان تسلیت دادند؟ و خداوند متعال تسلیت گفت و فرمود: یا حسین دعه فان له مرضعا فی الجنه؛ این حسین! در فکر اصغر نباش، هم اکنون دایه ای در بهشت برای شیر دادن به او آماده است(2778).
4 - چرا امام (علیه السلام) به تنها بدنی که نماز خواندند، این بدن کوچک بود؟
5 - چرا امام (علیه السلام) بدن را دفن کردند؟
حسین آمد به میدان و علی اصغر در آغوشش چو ابری بر رخ ماهی عبایش گشته رو پوشش
لب خاموش او دارد ز سوز دل حکایت ها ز بی تابی و بی آبی سرش خم گشته بر دوشش
لبش بی رنگ و دل پر خون نگاه مات او محزون هوای کربلا برده همه صبر و همه هوشش
زبان خویش را گاهی برون آری بآرامی مگر مربوط گرداندلبان خشک خاموشش(2779)
شاید بشود گفت علت آنکه امام (علیه السلام) نماز بر این بدن شریف خواندند، از آن جهت بوده که تسلی خاطری برای امام (علیه السلام) باشد.
ولی کسی به مادرش رباب، تسلیت نگفت. این مادر وقتی بدن آغشته به خون را دید، از خیمه بیرون دوید و گفت: ولدی علی
مرحوم آیه الله کمپانی اصفهانی از زبان این مادر می فرماید: