گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

خلاصه حالات معصوم سوم؛

او اولین خلیفه منصوب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، رهبر شیعه و پدر یازده امام است.
در روز جمعه 13 رجب، 30 سال بعد از عام الفیل در میان کعبه متولد شد. مادرش فاطمه بنت اسد و پدرش عمران معروف به ابی طالب بود. و در اکثر جنگهای زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شرکت داشت، بعد از وفات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز سه جنگ با مخالفین داشت: 1 - جمل با ناکثین. 2 - صفین با مارقین. 3 - نهروان با قاسطین.
آن حضرت در حجه الوداع رسما به عنوان امام و خلیفه پیامبر منصوب گردید، اما بعد از پیامبر، با مکر و حیله عده ای، مردم به سمت افراد دیگری رفتند و سرانجام بعد از قتل خلیفه سوم، با امام بیعت کردند و حضرت در سال 35 هجری با اصرار مردم خلافت و حکومت را قبول کرد.
آن حضرت در اجرای حق و عدالت رنجها کشیده و در حمایت از مظلومان و محرومان و مبارزه با ظالمان و چپاولگران قاطع و سخت گیر بود.
آن حضرت در سال 40 پس از هجرت در شب 19 ماه مبارک رمضان و در محراب کوفه به وسیله شخصی پلید به نام عبدالرحمن ابن ملجم مرادی با همفکری زنی بنام قطامه با ضربت شمشیر مسموم گردید و در آن لحظه فرمود: فزت و رب الکعبه. و بعد از دو روز در شب 21 رمضان به شهادت نائل آمد و در نجف اشرف دفن گردید. مدفن مبارکش تا زمان هارون الرشید مخفی بود.
[21]
السلام علیک یا ابا الحسن، السلام علیک یا امیرالمؤمنین تو و اولاد تو چقدر مظلوم بودید؟! من نمی دانم آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) مظلوم تر است یا فرزند بزگوارش ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)! همان طوری که پیکر علی (علیه السلام) از شر دشمن راحتی ندارد، بدن فرزند عزیزش حسین (علیه السلام) هم از شر دشمن آسایش ندارد و شاید به همین جهت است که فرمودند: لایوم کیومک یا ابا عبدالله هیچ روزی مانند روز فرزند من حسین نیست.
امام حسن بدن علی (علیه السلام) را مخفی کرد. چرا؟ برای این که به بدن علی جسارت نشود، اما وضع کربلا طور دیگری بود. اما زین العابدین (علیه السلام) قدرت پیدا نکرد که بدن امام حسین (علیه السلام) را بعد از شهادت فورا مخفی کند، نتیجه اش همان شد که نمی خواهم نام ببرم. آن شخص گفت:
لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور تنی نماند که پوشند جامه بر بدنش(2699)
[22]
روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان و روز قتل علی (علیه السلام) است. دوستان و اهل محبت از راههای دور در خانه خدا جمع شده اند. امروز سالگرد شهادت علی (علیه السلام) است. موقع جوش آمدن مهرهای اهل محبت است.
مرحوم نراقی - رحمه الله علیه - در کتاب دارالسلام نقل کرده است (محل شاهد را مختصر می گویم) شیعه ای در ورود به عراق، شرطه بغداد، خیلی اذیتش کرد؛ به طوری که بالاخره گفت نجف می روم و شکایتت را به علی (علیه السلام) می کنم. به نجف اشرف، بالای قبر علی (علیه السلام) رفت و متحصن شد. حاجتش فقط این بود که این ظالم هلاک بشود. نفرین کرد. شب در عالم رؤیا اسد الله الغالب، علی بن ابی طالب (علیه السلام) را دید. حضرت فرمود: (او را به من ببخش و رهایش کن!) گفت: (آقا! من رهایش نمی کنم، تا شما تلافی نکنید. من دوست شما هستم. در راه دوستی شما اینطور به سرم آورده است). امام فرمود: (او را به من ببخش، من تلافی می کنم. چون این شخص حقی بر من دارد). گفتم: (آقا! این شخص چه حقی به شما دارد؟) فرمود: (وقتی همراه قشونش از صحرای نجف عبور می کرد، نظرش به گنبد قبر من افتاد. پیاده شد، ادب و خضوع کرد. بعد هم سوار شد و رفت. آن ادب پیش ما محفوظ است. در عوض آن ادبی که کرده، من عفوش را از تو می خواهم.)
بعد از اینکه بر می گردد، آن رئیس شرطه به او می رسد و می گوید: رفتی چه کار کردی؟ گفت: چه بگویم از فتوت علی (علیه السلام)! کاری کرده بودی که علی (علیه السلام) ملاحظه آن کارت را کرد و جریان را برایش گفت. او مبهوت شد و گریه و توبه و انابه کرد و کارهایش را اصلاح کرد و بعد هم به نجف و سر قبر علی (علیه السلام) رفت و گفت: (ای آقایی که شما کوچکترین عملی را فراموش نمی کنی، خاک بر سر ما اگر به غیر از شما سر و کار داشته باشیم(2700)).
[23]
در سحر نوزدهم ماه مبارک رمضان حضرت علی (علیه السلام) بیرون می آید؛ مرغابی ها صدا می کنند، ایشان می فرماید: دعوهن فانهن صوائح تتبعها نوائح(2701) الان صدای صیحه مرغ است، ولی طولی نمی کشد که صدای نوحه گری انسان ها در همین جا بلند می شود.
برای او، آن شب، شب با صفایی بود. خدا می داند او چه هیجانی دارد! البته خودش می گوید من خیلی کوشش کردم که راز مطلب را کشف کنم، ولی اجمالا می داند که حوادث بزرگی در انتظار اوست، چنان که از نهج البلاغه چنین استفاده می شود که فرموده است: کم اطردت الایام ابحثها عن مکنون هذا الامر، فابی الله الا اخفاءه(2702) خیلی کوشش کردم که سر و باطن این کار را به دست آوردم، ولی خدا ابا کرد، جز این که آن را اخفا کند)(2703).
[24]
خودش اذان صبح را می گفت. نزدیک طلوع صبح بود که بالای مأذنه رفت و ندای (الله اکبر) را بلند کرد. اذان را که گفت، با سپیده دم خداحافظی کرد. گفت: (ای صبح! ای سپیده دم! ای فجر! از روزی که علی، چشم به این دنیا گشوده، آیا روزی بوده است که تو بدمی و چشم علی در خواب باشد؟) یعنی دیگر بعد از این چشم علی، برای همیشه خواب خواهد رفت. وقتی از مأذنه پایین می آید، می گوید:
خلوا سبیل المؤمن المجاهد فی الله ذی الکتب و ذی المشاهد
فی الله لا یعبد غیر الواحد و یوقظ الناس الی المساجد(2704)
راه این مؤمن مجاهد را باز کنید. خودش را به عنوان یک مؤمن مجاهد توصیف می کند.
اهل بیتش اجازه ندارند از جای خود حرکت کند. علی (علیه السلام) گفته بود که پشت سر این صیحه ها، نوحه هایی هست. علی القاعده زینب، ام کلثوم و بقیه اهل بیت (علیهم السلام)، همه بیدار، ولی نگران و ناراحت که امشب چه پیش خواهد آمد؟ یک وقت فریادی همه را متوجه خود کرد و صدایی در همه جا پیچید: تهدمت و الله ارکان الهدی و انطسمت اعلام التقی و انفصمت العروه الوثقی، قتل ابن المصطفی، قتل الوصی المجتبی، قتل علی المرتضی، قتله اشقی الاشقیاء؛ به خدا قسم پایه های هدایت فرو ریخت، به خدا قسم نشانه های تقوی تیره شد و ریسمان مححکم حق گسست، کشته شد وصی برگزیده پیامبر خدا، کشته شد علی مرتضی، شقی ترین اشقیاء او را کشت(2705)).
[25]
صدقه مخفیانه و سری که حضرت علی (علیه السلام) داشته است را همه شما می دانید. به عنوان نمونه یک مورد را ذکر می کنم و آن اینکه وقتی حسنین (علیهما السلام) از تشییع جنازه ایشان بر می گردند، به خرابه ای می رسند. سری می زنند، می بینند بیماری افتاده است. سرش را در دامن می گیرند و احوالش را می پرسند. می گوید: (هیچ کس به داد ما نمی رسد مگر یک نفر که هر شب اینجا می آمد و خوراک در دهان من می گذاشت).
آقایان پرسیدند: (از او پرسیدی اسم شما چیست؟)
او می گفت: (بنده خدا هستم).
امامین فرمودند: (آیا نشانه ای از او داری؟)
گفت: (وقتی در این خرابه، ذکر می خواند، تمام سنگ و کلوخ و دیوار، همه تسبیح خدا می کردند.) صدای گریه امام حسن مجتبی (علیه السلام) بلند شد. فرمود: (این شخص، پدر ما علی (علیه السلام) بود که حالا ما از تشیع جنازه اش بر می گردیم).
این بیچاره مریض هم گریان شد. التماس کرد و گفت: (آقا زاده ها ممکن است، بر من منت بگذارید و مرا سر قبر پدرتان ببرید؟) چنین گویند که او را به امر امام، بر سر قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) آوردند. آنقدر نالید و گریه کرد تا مرد.(2706)
[26]
هیچ کس مانند علی (علیه السلام) در کره زمین از اولین و آخرین، اینقدر بلا ندیده است. از خصائص علی (علیه السلام) بلاهای بی نظیری بوده که از اول تا آخر عمر شریفش دیده است.
در پیش آمدها و جنگ ها زخم های عجیبی برای او اتفاق افتاد.
در غزوه احد وقتی که برگشت، نود زخم بر بدن مبارکش داشت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی که تشریف آورد، دید تمام بدن علی (علیه السلام)، یک پارچه زخم است. شوخی نیست. نود زخم بر بدن!
چندین مرتبه از اسب افتاد و خدا او را حفظ کرد. در همان روز، صدای جبرئیل بلند شد که لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار(2707)
البته این زخم ها و تیرها که بر بدن این بزگوار اصابت کرد خیلی مهم نبوده است؛ بلکه آنچه بلا بود و مهم بود، خون هایی بود که به دلش نازنینش کردند و صدمه هایی که از زبان منافقین می دید، که اگر کسی بخواهد شرح دهد طولانی می شود.
جراحات السنان لها الالتیام و لا یلتام ما جرح اللسان
زخم نیزه را می شود معالجه کرد، اما زخم زبان التیام پذیر نیست.
واعجبا! امیرالمؤمنین (علیه السلام) چه کند؟ می بیند عده ای به خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان ندارند. به بهانه لا اله الا الله می خواهند حکومت را قبضه کنند. عده ای از خوارج چه جسارت ها که زبان یارای گفتنش را ندارد به او می کردند.
ابو سفیان - لعنه الله علیه -، پدر معاویه در آخر عمرش کور شده بود. در زمان خلافت عثمان در مجلسی که بنی امیه حاضر بودند، پرسید: (آیا در مجلس کسی نیست که از او باید پرهیز کرد؟) گفتند: (نه!). گفت: (ای بنی امیه! ریاست و سلطنت را غنیمت بشمارید و نگذارید به دیگران برسد. بدانید که نه آخرتی است، نه وحی).
بهترین تعبیرات در مصائب آن بزرگوار، همان است که خودش فرمود: فرأیت أن الصبر علی هاتا أحجی فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجا(2708)
می دانید علی بیست و پنج سال از عمرش چطور گذشت؟ مبالغه نمی فرماید. فرمود مثل کسی که استخوان در گلویش گیر کرده است. به چه سختی آب و خوراک می خورد و نفس می کشد؟ مانند کسی زندگی کرد که خار در چشمش خلیده. اگر خدای نکرده مختصر خاری در چشم تو باشد، چه بر سرت می آید؟ لذا فرموده اند: (از معجزات علی (علیه السلام) صبر اوست. وگرنه بشر عادی از چنین صبری عاجز است).
لذا صبح روز نوزدهم ماه رمضان فرمود: فزت و رب الکعبه؛(2709) به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم).
بالاخره تمام می شود. شب سمور گذشت و لب تنور گذشت.
اوضاع معاویه لعنه الله علیه گذشت و غصه خوردن های علی (علیه السلام) هم گذشت. ولی برد با مؤمن است. بدبخت آن کسی است که بی ایمان رفت. یزید و یزیدیان چه با خود بردند؟ جز بدبختی و عذاب جاودانی؟!(2710)
[27]
کشته شدن دو جور است. یکی کشته شدن در راه نفس و هوی که هلاکت است. خسر الدنیا و الاخره. بدبخت آن بشری است که در راه نفس و هوی کشته شود که هلاکت حقیقی همین است.
اما کشته شدن در راه حق و خدا و حقیقت، حیات است، نه هلاکت! چقدر صاحب حدائق اعلی الله مقامه - شیرین فرموده است که می فرماید: (جواب آن هایی که می گویند طبق آیه شریفه لا تلقوا باید یکم الی التهلکه؛(2711) به پای خودتان رو به هلاکت نروید). چرا علی بن ابی طالب (علیه السلام) در صبح نوزدهم ماه مبارک رمضان که می دانست کشته می شود، از خانه بیرون آمد؟ این است که: مرگ که هلاکت نیست. هلاکت یعنی معصیت. هلاکت حقیقی آن است که آدمی کاری کند که مبغوض خدا و مستحق عذاب خدا شود. و الا اگر مرگ ظاهری انسان در راه خدا باشد، این مرگ بزرگترین نجات ها، حیات ها، سعادت ها است. این همان است که علی (علیه السلام) یک عمر آرزویش را داشت. آرزو داشت که کشته راه خدا بشود. چون شرفی از این بالاتر برای بنده نمی شود که فدائی رب العالمین گردد. علی (علیه السلام) آرزویش این است که فدائی دین خدا گردد؛ در راه خدا جان بدهد.
وقتی که آقا از جنگ به سلامت برگشت، گریه کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (یا علی! فتح کردی، گریه برای چه؟ گفت یا رسول الله! هر وقت می روم، سلامت بر می گردم. در حالی که آرزو دارم که بلکه در راه خدا کشته شوم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم به او بشارت داد و فرمود: (یا علی! آخر محاسنت از خون سرت در راه خدا، خضاب خواهد گردید(2712)).
[28]
علی (علیه السلام) را آوردند و در بستر خواباندند. طبیبی به نام اثیر بن عمرو را(2713) که از تحصیل کرده های جندی شاپور و عرب بود و در کوفه می زیست، برای معاینه زخم امیرالمؤمنین آوردند. حضرت را با وسایل آن زمان معاینه کرد(2714) و با این آزمایش فهمید که زهر وارد خون حضرت شده است. لذا نسبت به درمان اظهار عجز کرد...(2715). معمولا احوال مریض لاعلاج را به خود مریض نمی گویند، به کسان او می گویند؛ ولی او می دانست که علی (علیه السلام) کسی نیست که لازم باشد احوالاتش را به کسان او بگوید. پس عرش کرد: (یا امیرالمؤمنین! اگر وصیتی دارید، بفرمایید!(2716)).
[29]
وقتی که ام کلثوم سراغ آن لعین ازل و ابد، (ابن ملجم) می رود، شروع به بدگویی کردن به او می کند که پدر من با تو چه کرده بود که چنین کاری کردی؟ بعد به او می گوید: (امیدوارم که پدرم سلامت خود را باز یابد و روسیاهی برای تو بماند). تا این جمله را ام کلثوم گفت، ابن ملجم شروع به صحبت کرد و گفت: (خاطرات جمع باشد، من آن شمشیر را به هزار درهم (یا دینار) خریدم و هزار درهم (یا دینار) دادم تا مسمومش کردند و من سمی به این شمشیر خورانیده ام که اگر بر سر همه مردم کوفه هم یکجا وارد می شد، همه را از بین می برد. مطمئن باش پدر تو زنده نمی ماند!(2717)
[30]
در لحظات آخر همه دور بستر علی (علیه السلام) جمع بودند. زهر به بدن مبارکش خیلی اثر کرده بود و گاهی وجود مقدسش از حال می رفت و به حال اغما در می آمد، ولی همین که به هوش می آمد باز از زبانش در می ریخت، حکمت و نصیحت و پند و موعظه می ریخت.
آخرین موعظه علی (علیه السلام) همان موعظه بسیار بسیار پر حرارت و پر جوشی است که در بیست ماده بیان کرده است. اول حسن و حسین (علیهما السلام) و بعد بقیه اهل بیتش را مخاطب قرار می دهد.
حسنم! حسینم! همه فرزندانم و همه مردمی که تا دامنه قیامت، سخن من به آنها می رسد، با شما هستم! یعنی ما و شما هم مخاطب علی (علیه السلام) هستیم. در این کلمات، جامعیت اسلام را بیان می کند: الله الله فی الایتام، الله الله فی جیرانکم، الله الله فی بیت ربکم، الله الله فی الصلوه، الله الله فی الزکوه(2718) یک یک بیان می کند: خدا را، خدا را درباره همسایه تان؛ خدا را، خدا را... وقتی آن مطالبی را که در نظر داشت بگوید گفت، آنها که چشمشان به لبهای علی (علیه السلام) بود، دیدند که حال مولا بیشتر منقلب شد و عرقی به پیشانی مقدس علی (علیه السلام) آمد و دیگر علی (علیه السلام) توجهش را از مخاطبین سلب کرد. چشم ها و گوش ها متوجه لبهای علی (علیه السلام) بود تا ببینند علی (علیه السلام) دیگر چه می خواهد بگوید. یک وقت دیدند صدای (علیه السلام) بلند شد: اشهد ان لا اله الا الله، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله(2719)
[31]
علی (علیه السلام) از دنیا رفت. او در شهر بزرگی مانند کوفه است. غیر از آن عده خوارج نهروانی، باقی مردم همه آرزوی می کنند که در تشییع جنازه علی (علیه السلام) شرکت کنند، بر علی (علیه السلام) بگریند و زاری کنند. شب بیست و یکم، مردم هنوز نمی دانند که بر علی (علیه السلام) چه دارد می گذرد و علی (علیه السلام) بعد از نیمه شب از دنیا رفته است.
تا علی (علیه السلام) از دنیا می رود، فورا همان شبانه، فرزندان علی (علیه السلام)، امام حسن، امام حسین (علیهما السلام)، محمد بن حنفیه، جناب ابوالفضل العباس (علیه السلام) و عده ای از شیعیان خاص که شاید از شش هفت نفر تجاوز نمی کردند، محرمانه علی (علیه السلام) را غسل دادند و کفن کردند و در نقطه ای که ظاهرا خود علی (علیه السلام) قبلا معین فرموده بود - که همین مدفن شریف آن حضرت است و طبق روایات، بعضی از انبیای عظام نیز در همین سرزمین مدفون هستند - در همان تاریکی شب دفن کردند و احدی نفهمید. بعد محل قبر را مخفی کردند و به کسی نگفتند.(2720)
فردا مردم فهمیدند که دیشب علی دفن شده است. محل دفن علی (علیه السلام) کجاست؟ گفتند: لازم نیست کسی بداند و حتی بعضی نوشته اند که امام حسن (علیه السلام) صورت جنازه ای را تشکیل دادند و به مدینه فرستادند که مردم خیال کنند علی (علیه السلام) را بردند تا در مدینه دفن کنند!(2721)
چرا؟ به خاطر همین خوارج! برای این که اگر این ها می دانستند علی (علیه السلام) را کجا دفن کرده اند، به مدفن علی (علیه السلام) جسارت می کردند، می رفتند نبش قبر می کردند و جنازه علی (علیه السلام) را از قبر خودش بیرون می کشیدند.
تا خوارج در دنیا بودند و حکومت می کردند، غیر از فرزندان علی (علیه السلام) و فرزندان فرزندان علی، یعنی ائمه اطهار (علیهم السلام) کسی نمی دانست علی (علیه السلام) کجا دفن شده است. امام صادق (علیه السلام) برای اولین بار محل قبر علی (علیه السلام) را آشکار فرمود.
همین صفوان معروفی که شما در زیارت عاشورا یک دعایی می خوانید که در سند آن نام او آمده است، می گوید: من خدمت امام صادق (علیه السلام) در کوفه بودم، ایشان ما را سر قبر علی (علیه السلام) آورد و فرمود: (قبر علی (علیه السلام) اینجاست و دستور داد - ظاهرا برای اولین بار - یک سایبانی برای قبر علی (علیه السلام) تهیه کنیم و از آن وقت قبر علی (علیه السلام) آشکار شد(2722).
پس این مشکل بزرگ برای علی (علیه السلام) منحصر به زمان حیاتش نبود تا صد سال بعد از وفات علی (علیه السلام)، هم قبر علی (علیه السلام) از ترس این ها مخفی بود.(2723)
[32]
همراه جنازه علی (علیه السلام) عده کمی بودند؛ فقط اولاد حضرت بودند و چند نفر از اصحاب خاص. یکی از آنها مردی به نام صعصعه بن صوحان است. او از آن دوستان مصفی و پاکدل امیرالمؤمنین است و سخنور و خطیب هم هست و در حضور امیرالمؤمنین سخنوری ها کرده است.
همین که علی (علیه السلام) را دفن کردند، در حالیکه حزن و غیظ و خشم فوق العاده ای در همه به وجود آمده و بغض، گلوی همه را فشار می دهد و یا گریه می کنند، یک مرتبه این (صعصعه) در حالیکه قلبش در یک فشار سختی بود، یک مشت خاک از قبر علی (علیه السلام) برداشت و بر سر خود پاشید و بعد دستش را روی قلبش گذاشت و آن وقت شروع به سخن گفتن با علی (علیه السلام) کرد که السلام علیک یا امیرالمؤمنین، لقد عشت و مت سعیدا(2724) تو چقدر سعادتمند زندگی کردی و چه سعادتمند از دنیا رفتی؛ تولد تو در خانه خدا بود و در خانه خدا هم شهید شدی. (از خانه خدا تا خانه خدا!)
علی جان! تو چقدر بزرگ بودی و چقدر این مردم، کوچک بودند. به خدا سوگند اگر مردم برنامه تو را اجرا کرده بودند لاکلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم؛(2725) نعمت ها از بالا و پایین برای آنها می جوشید و نعمتهای مادی و معنوی به آنها می رسید، ولی افسوس که مردم قدر تو را ندانستند و به جای آن که از دستورهای عالی تو پیروی کنند، چه خون ها به دل تو کردند و آخر، تو را با این حال و با فرق شکافته روانه قبر و خاک کردند(2726).
[33]
شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، امیرالمؤمنین (علیه السلام) مهمان دخترش ام کلثوم بود. سفره غذا را پهن کرد. یک ظرف شیر گذاشت، یک ظرف نمک. تا چشم مولا علی (علیه السلام)، به سفره افتاد، صدا زد: (دخترم! تا حال کی دیدی پدرت سر سفره ای بنشیند که دو خورشت داشته باشد؟!) بی بی آمد که ظرف نمک را بردارد، حضرت فرمود: (دخترم! ظرف شیر را بردار!) علی (علیه السلام) با نان و نمک افطار نمود. امشب علی (علیه السلام) گاهی قرآن می خواند، گاهی مناجات می کرد، گاهی در حیاط خانه می آمد و به ستاره ها نگاه می کرد و می گفت: انا لله و انا الیه راجعون یک وقت ام کلثوم صدا زد: (بابا! چرا امشب که خانه من آمدی، این قدر ناراحتی می کنی؟)
نزدیک اذان صبح شد. علی (علیه السلام) آمد که وضو بگیرد دختر عبا و عصا برایش آورد. عبایش را پوشید و عصایش را دست گرفت، خواست از در خانه بیرون برود، دید یک دسته مرغابی ها مقابل آقا آمدند و دامنش را گرفتند. ام کلثوم بیشتر ناراحت شد و گفت: (بابا! هر وقت خانه من می آمدی، این مرغها از این کارها نمی کردند. مگر امشب چه خبر است؟!)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به طرف مسجد روان شدند، بالای مأذنه رفتند و اذان گفتند که تمام مردم کوفه صدای دلنشینش را شنیدند.
چه بگویم که چه شد؟! یک وقت دیدند زینب آمد و صدا زد: برادران! بلند شوید و ببینید این منادی چه می گوید؟! ای خدا مگر منادی چه می گوید؟! صدا زد آی برادران! می گوید: ای مردم! علی را کشتند!(2727)
[34]
امشب وقتی مولا علی (علیه السلام) به شهادت رسید، جنازه او را امام حسن (علیه السلام) با کمک برادران غسل داد و حنوط و کفن نمود و نماز خواندند. طبق وصیت علی (علیه السلام) میان تابوت گذاشتند و از خانه بیرون آوردند. عقب تابوت را گرفتند، جلوی تابوت خودش بلند شد. بچه های علی (علیه السلام)، بدن ایشان را شبانه، غریبانه، مظلومانه حرکت دادند تا به سرزمین نجف رسیدند، ناگهان در آنجا سنگ سفید درخشانی یافتند، آن را از جا کندند، ناگهان لوحی پیدا شد که در آن نوشته بود: (این قبری است که نوح (علیه السلام) آن را برای علی بن ابیطالب (علیه السلام) ذخیره کرده است). جنازه را همان جا به خاک سپردند.
در روایت است که وقتی امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) از دفن پدرشان باز می گشتند، نزدیک دروازه شهر کوفه کنار ویرانه ای، مرد نابینایی را دیدند که گریه و ناله می کرد.
امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) جلو رفتند.
پیرمرد چرا گریه می کنی؟
همیشه یک آقای مهربان و دلسوزی می آمد و احوال من را می پرسید، غذا برایم می آورد، سر من را به دامن می گرفت. اما الان سه روز است که به دیدن من نیامده است.
امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) گفتند: (آیا او را می شناسی، نام او را می دانی؟)
نه من که نابینا هستم، او هم خودش را به من معرفی نمی کرد، اما وقتی وارد خرابه می شد، پیوسته زبان او به ذکر خدا مشغول بود. وقتی او تسبیح و تهلیل می گفت، در و دیوار با او هم صدا بودند. وقتی کنار من می نشست، می فرمود: مسکین جالس مسکینا، غریب جالس غریبا درمانده ای با درمانده ای نشسته و غریبی همنشین غریبی شده است.
یک وقت صدای ناله حسنین بلند شد، فرمودند: پیرمرد! آن آقای مهربان، بابای مظلوم ما علی (علیه السلام) بود. یک وقت صدا زد: آقا زاده ها! چه شده که سه روز به دیدن من نیامده است؟) گفتند: (الان از دفن بابا بر می گردیم). صدای ناله مرد نابینا بلند شد. خود را به زمین می زد و خاک زمین را به روی خود می پاشید. حسنین (علیهما السلام) او را دلداری می دادند، اما آرام نمی گرفت، یک دفعه پیر نابینا، دامن امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) را گرفت. گفت: (شما را به جدتان سوگند، شما را به روح پدرتان، مرا کنار قبر مولایم ببرید). امام حسن (علیه السلام) دست راست او را گرفت، امام حسین (علیه السلام) دست چپ پیر نابینا را گرفت. او را کنار مرقد مطهر علی (علیه السلام) آوردند، خودش را روی قبر مولا افکند، گریه می کند، ناله می زند.
این مرد نابینا گفت: (خدایا من طاقت فراق این پدر مهربان را ندارم. تو را به حق صاحب این قبر، جان مرا بستان!) دعایش مستجاب شد و همان جا جان سپرد. بچه های علی (علیه السلام) او را غسل دادند، کفن کردند، نماز خواندند، او را در حوالی همان روضه پاک به خدا سپردند.(2728)
[35]
هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) بستری شد، فرزندانش یک یک آمدند و به دست و پای او افتادند و قدم مبارک او را می بوسیدند و می گفتند: پدر جان! این چه حالی است که از شما مشاهده می کنیم؟ کاش مادرمان فاطمه (علیها السلام) زنده بود و ما را تسلی می داد. کاش در مدینه کنار قبر جدمان رسول خدا بودیم و درد دل خود را به آن حضرت می گفتیم، آه از غریبی و یتیمی... .
آه جانسوز و شیون جانکاه آنها به گونه ای بود که هر کس می شنید بی اختیار گریه می کرد.
امیرمؤمنان (علیه السلام) یکایک آنها را به آغوش می گرفت و می بوسید و می فرمود: صبر کنید! من نزد جد شما محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) و مادر شما فاطمه (علیها السلام) می روم، من در این شب ها در خواب دیدم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با آستین خود، غبار از چره ام پاک کرد و می گفت: ای علی آن چه بر تو بود، به جای آوردی. این خواب دلالت دارد که نقاب جسم را از پیش روی جانم بر خواهند داشت(2729).
در نقل دیگر آمده که علی (علیه السلام) در بستر بود نگاهش به حسین (علیه السلام) افتاد و فرمود: یا ابا عبدالله انت شهید هذه الامه فعلیک بتقوی الله و الصبر علی بلائه؛ ای حسین! تو شهید این امت هستی، بر تو باد به تقوا و صبر بر بلای الهی)(2730)
[36]
آخرین وصیت را هم فرمودند و نمی دانم بعد از چند ساعت از دنیا رفتند. این منبع حکمت، انسان بزرگوار، که در و دیوار کوفه و مسجد کوفه از این کلمات حکمت آمیز پر بود. یادگارهای امیرالمؤمنین را در و دیوار کوفه بر دوش داشت و بر دل داشت. در مثل این شبی این از دست مردم گرفته شد. یک جمله دیگر هم در نهج البلاغه است آن را هم بنده بخوانم که روز عزای امیرالمؤمنین و الصلوه اگر خواستید چشم شما به یاد آن بزرگوار اشکی بریزد.
در نهج البلاغه این جمله هست، گویا خطاب به امام حسن (علیه السلام) که فرمودند: ملکتنی عینی و انا جالس(2731) به امام حسن (علیه السلام) فرمودند: که در شب نوزدهم قبل از سحر که بروم به مسجد، چشمم گرم شد. در خواب فسنح لی رسول الله پیغمبر را در خواب دیدم. فقلت یا رسول الله ماذا لقیت من امتک من الاود و اللدد به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شکایت کردم از دست امت و گفتم: یا رسول الله! در مقابل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دست امت شکایت کردم و گفتم: یا رسول الله!
(امیرالمؤمنین در مقابل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مثل فرزندی در مقابل پدر است، در آغوش پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بزرگ شده است پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر او بوده است در همه ادوار، حالا هم که پیرمرد 63 ساله ای است وقتی پیامبر را در خواب می بیند با زبان احساس کودکانه در مقابل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد مثل بچه ای که به پدر شکایت کند، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شکایت می کند).
فقلت یا رسول الله! ماذا لقیت من امتک من الاود و اللدد. عرض کردم یا رسول الله! از دست امت تو، من چه کشیدم! چه دشمنی ها با من کردند! چه لجاجت ها با من ورزیدند! از دست امتت سختی ها کشیدم. در یک عبارت دیگر دارد که به پغیمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردم: یا رسول الله! اننی مللتهم و ملونی یعنی یا رسول الله! آنها از من خسته شدند، من هم از دست آنها دیگر خسته شدم. فقال ادع علیهم پیغمبر فرمود: علی جان! نفرینشان کن! حالا امیرالمؤمنین (علیه السلام) می خواهد نفرین کند. این امتی را که او را اینقدر اذیت کردند، ببینید نفرین علی (علیه السلام) چیست. فقلت ابدلهن الله بهم خیرا منهم خدا به جای آنها بهتر از آنها را به من بدهد و ابدلهم بی لهم منی خدا به جای من کسی بدتر از من را به آنها بدهد. معنای این جمله ها این است که خدایا! مرگ علی را برسان! (گریه حضار) و این دعا در مثل دیشبی مستجاب شد. اصحاب، اطراف خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را گرفتند. حالا حرف زیاد است، من ندیدم که می گویند: یتیم ها آمدند ولی بعید نیست بلکه ممکن است، اگر چه جایی نوشته نشده باشد یتیم ها آمدند وقتی شنیدند که امیرالمؤمنین شیر لازم دارد هر کدام یک کاسه شیری تهیه کردند و برای امیرالمؤمنین آوردند. آن مقداری که مسلم است این است که اطراف خانه، از عاشقان امیرالمؤمنین محاصره شده بود و گریه می کردند. بعد امام حسن (علیه السلام) آمد و فرمود که پدرم حال ندارد متفرق بشوید. آنها را متفرق کردند و رفتند. امیرالمؤمنین وصیت کرده است که بدن طیب و طاهر او را شب، غسل بدهند و دفن کنند. لا اله الا الله! در خاندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عجب سنتی قرار داده شد. (گریه مقام معظم رهبری) همان طوری که بدن فاطمه زهرا (علیها السلام) را شب غسل دادند و غریبانه بردند و دفن کردند. آن کسانی که سالها علی را بالای منبرها لعن کردند، اگر می دانستند قبر شریف ایشان، کجاست، چه بعدی داشت که بیایند و قبر را بشکافند و یک اهانتی به جسد مطهر امیرالمؤمنین علیه الصلوه و السلام بکنند. این چشم تیزبین امیرالمؤمنین (علیه السلام) می داند که بدن را نیمه شب بردند. در آن نیمه شب، چه کسانی بودند؟ فرزندان امیرالمؤمنین و بعضی خواص اصحاب بودند که بدن را بردند و دفن کردند و برگشتند. بنده با خودم فکر می کردم در این قضایا، در این شهادت مظلومانه، در این تشییع مظلومانه، در این دفن مظلومانه، در این خانه تاریک امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این روزها به چه کسی از همه سخت تر گذشت. به نظرم رسید به زینب (علیها السلام) از همه سخت تر گذشت. زینب کبری (علیها السلام) آن دفن مادر را در آن نیمه شب دید. دفن پدر را در این نیمه شب دید؛ تشییع جنازه امام حسن (علیه السلام) را با آن وضع دید و تیرهایی که به طرف جنازه امام حسن (علیه السلام) پرتاب شد. در روز عاشورا آن همه منظره سهمگین و هولناک را دید که از همه سخت تر بود. زینب کبری (علیها السلام) فریاد زد: یا رسول الله! صلوا علیک ملیک السماء هذا حسین مرمل بالدماء مقطع الاعضاء یا رسول الله! بر تو ملائکه آسمان درود می فرستد این حسین است که در خون غلطیده در حالی که اعضای بدن او قطعه قطعه است(2732)).
[37]
یاد کنم از روز بیست و یکم سال چهلم هجرت، که روز شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
کوفه مثل امروزی چه حالی و چه وضعی داشته است. شما به یاد بیاورید آن لحظه ای را که در تهران همه فهمیدند که امام بزرگوار از دنیا رفته است. دیدید چه ولوله ای شد، چه زلزله ای بوجود آمد چه دلهایی از جا کنده شد.
خب! البته امام مدتی بیماری داشتند. سابقه بود. بعضی انتظار داشتند، این بیم و دغدغه در ذهن ها بود. اما امیرالمؤمنین (علیه السلام) تا ساعتی قبل از آن در میان مسجد، خفتگان را بیدار می کرد. صدای اذان آن بزرگوار و لحن ملکوتی آن بزرگوار، در فضای کوفه پیچیده بود؛ مردم تا همین روزهای آخر تا دیروزش تا دیشبش شنیده بودند.
کلماتی چو در آویزه گوش مسجد کوفه هنوزش مدهوش
این کلمات را مردم شنیده بودند. ناگهان در خانه های خود نشستند. می بینند که صدایی بلند شد. هاتفی با لحن غم انگیزی فریاد کرد: الا تهدمت ارکان الهدی قتل علی المرتضی(2733) خبر شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) تقریبا همه می دانستند.
از زمان پیامبر در جنگ خندق وقتی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) یک جواب نوخاسته بود، بیست و چند سالش بود امیرالمؤمنین در هنگام جنگ خندق کمتر از سی سال شاید آن حضرت آنوقت داشتند. وقتی رفتند با عمرو بن عبدود مبارزه کردند با آن پهلوان معروف عرب که قریش و غیر قریش و همه او را بزرگ می شمردند و یقین داشتند که او کار پیامبر (علیه السلام) و مسلمانان را یکسره خواهد کرد. امیرالمؤمنین جوان رفت و او را به درک واصل کرد و برگشت. در این مبارزه پیشانی حضرت زخم برداشت و خون از پیشانی مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) نازل شد.
خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهی کردند؛ خون چهره امیرالمؤمنین (علیه السلام) دل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را سوزاند. این جوان مبارز، این جوان فداکار، این جوان محبوب و عزیز، رفته و این کار بزرگ را کرده و برگشته است؛ حالا صورت خون آلود، پیشانی خون آلود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: علی جان! بنشین. امیرالمؤمنین نشست، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دست مالیدند، خون ها را تمیز کردند و بعد هم دستمال خواستند خودشان شاید خون ها را تمیز کردند و به دو تا از آن خانم هایی که مأمور بستن زخم ها بودند فرمودند که زخم علی را خوب ببندید و مرتب کنید.
وقتی این سفارشات را کردند ناگهان مثل اینکه یک چیزی به یاد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. شاید چشم های پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پر از اشک شد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهی کردند به امیرالمؤمنین و گفتند: علی جان! امروز زخم تو را بستیم اما آن روزی که محاسن تو از خون سرت خضاب خواهد شد، من کجا هستم؟! (گریه رهبری و حضار). أین اکون اذا خضبت هذه من هذه؛(2734) یک چنین روزی را همه انتظار داشتند. خود آن حضرت بارها می فرمودند.
ابن زهری معروف، محمد بن شهاب زهری در یک روایتی می گوید: کان امیرالمؤمنین یستبطء قاتله یعنی همین طور بی تابانه کانه منتظر این بود که این قاتل، این شقی بیاید و کار خودش را انجام بدهد. حرکت زمان را کند می شمرد، که این حادثه انجام بگیرد. متی یکون خضبت هذا من هذا و... یک تعبیراتی اینجوری.
حضرت منتظر بودند. نزدیکان همه می دانستند. اما حادثه این قدر بزرگ بود که با این که از پیش، خبر آنها هم داده شده بود، همه را منقلب کرد و حضرت را منزل آوردند. در یک روایتی من این را نگاه کردم، در بحار من دیدم که حضرت گاهی از هوش می رفتند و گاهی به هوش می آمدند. دخترشان ام کلثوم در مقابل حضرت، نشسته بود و اشک می ریخت و گریه می کرد. یک بار آن حضرت چشمش را باز می کرد این تعبیر را دارد لا تؤذینی یا ام کلثوم(2735) به زبان ما یعنی با گریه خودت با اشکهای خودت، دل من را جریحه دار مکن و نسوزان فانک لوترین ما اری لن تبک؛ اگر تو می دیدی آنچیزی را که من دارم می بینم در مقابلم گریه نمی کردی). ان الملائکه من السموات السبع بعضهم خلف بعض و النبیون یقولون...؛ طبق این روایت فرمود: که فرشتگان آسمان ها از هفت آسمان، پشت سر یکدیگر، بعضهم خلف بعض همه جمع شدند در مقابل من، پیغمبران بزرگ الهی (علیهم السلام) همه اجتماع کرده اند. همه خطاب به من یقولون انطلق یا علی علی جان! بیا به طرف ما فما امامک خیر لک مما انت فیه.(2736)

حسن بن علی (علیه السلام) معصوم چهارم

مقام: امام دوم.
نام مبارک: حسن (علیه السلام).
لقب: مجتبی (علیه السلام).
کنیه: ابو محمد (علیه السلام).
نام پدر: علی (علیه السلام).
نام مادر: فاطمه (علیها السلام).
تاریخ ولادت: 15 رمضان.
سال ولادت: سوم هجری.
مدت عمر شریف: 47 سال.
مدت امامت: 10 سال.
تاریخ شهادت: 28 صفر یا 7 صفر سنه 50 هجری.
سبب شهادت: به تحریک معاویه توسط همسرش جعده.
محل شهادت: مدینه منوره.
محل دفن: مدینه، قبرستان بقیع.
همسران: 1 - ام بشیر بنت ابن مسعود 2 - حوله بنت منظور 3 - ام اسحاق بنت طلحه 4 - جعده بنت اشعث بن قیس.
تعداد فرزندان: 8 پسر و 7 دختر.

خلاصه زندگی معصوم چهارم؛

حضرت امام حسن، امام دوم شیعیان و یکی از دو سید جوانان بهشت می باشد.
در شب سه شنبه نیمه ماه مبارک رمضان سال سوم هجری از مادر همچون فاطمه زهرا (علیها السلام) در شهر مدینه متولد شد، نام مبارکش حسن و کنیه اش ابومحمد و لقبش مجتبی بود.
در سال چهلم هجری بعد از شهادت پدر گرامیش در 38 سالگی به امامت منصوب و بعد از 6 ماه با موضعگیری مخالفان مواجه شد.
تمام مدت امامت آن حضرت ده سال بود و در سال پنجاهم هجری به دستور معاویه به وسیله زهر توسط همسرش جعده مسموم و در سن 48 سالگی به شهادت رسید.
بنی هاشم خواستند او را کنار جدش رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دفن کنند که با مخالفت عایشه مواجه شدند، به ناچار امام حسن (علیه السلام) را در بقیع مدفون نمودند.
[38]
اول سبط و دویم حجت و سیم سالار چهارمین عصمت حق و یکی از پنج تن است
نام نامیش حسن، خلق گرامیش حسن یک جهان جوهر حسن است که در یک بدن است
از بسیاری بزرگان، و بعضی علما نقل شده است، وقتی مصائب ابی عبدالله (علیه السلام) را می خواندند و نسبت به ذکر مصائب امام حسن مجتبی (علیه السلام) کوتاهی و غفلت می کردند، به نحوی متنبه و متوجه می شدند. در بعضی نقل هاست که حضرت زهرا (علیها السلام) فرموده اند این همه روضه حسینم را خواندید، چرا یاد از حسن مظلومم نکردید.
امشب فاطمه جان می خواهیم یادی از غربت حسین (علیه السلام) و مصیبت جگر گوشه تان کنیم.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و صدیقه کبری (علیها السلام) وعده داده اند، کسی که برای حسن (علیه السلام) اشک بریزد فردای قیامت چشمهایش گریان نخواهد شد.
ای گلستان وجود مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) ای همه بود و نبود مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم)
شانه های مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) جای تو شد بوسه گاه انبیا پای تو شد
ای که بر اسلام دادی آبرو جبرییل (علیه السلام) از اشک تو گیرد وضو
امام مجتبی (علیه السلام) در میان ائمه عصمت و طهارت به مظلومی و غریبی شهرت دارد. هم در خانه غریب بود، هم در میان مردم، هم قبرش غریب است و هم قدرش.
به قدری کیفیت شهادت مولا امام حسن (علیه السلام) جانسوز است که در بیان آن شایسته است ابتدا به مادرش فاطمه (علیها السلام) تعزیت و تسلیت گفته شود. هم از آن بانو اجازه بطلبیم و هم از بیان و ذکر واقعه عذر خواهی کنیم.
بعضی مقاتل نوشته اند که آقا روزه بوده است. به هنگام افطار شربتی نوشید و از اثر زهر همان شربت مسموم شد.
آه از مصیبت حسن (علیه السلام) و حال مضطرش احشاء پاره پاره و قلب مکدرش
الله اکبر از لب آبی که آن امام نوشید و سر زد از جگر، الله اکبرش
جناده می گوید در خدمت امام حسن (علیه السلام) بودم؛ ناگهان دیدم طشتی طلب کردم. سر درون طشت، پاره های جگر مبارکش در آن طش می ریخت.
مجلس امام حسن مجتبی (علیه السلام) قطعا مورد توجه اهل بیت قرار می گیرد؛ به یقین گریه کننده های بر حسن (علیه السلام) مورد توجه صدیقه کبری (علیها السلام) قرار خواهند گرفت.
همین گونه که اشک می ریزیم کمی هم به سرو سینه بزنیم. ان شاء الله فردای قیامت شفاعت آن حضرت شامل حال همه ما شود.
ای از شماتت، خونین دل تو خون دل تو شد قاتل تو
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
یک آسمان غم در سینه داری زخم زبانها بر سینه داری
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
در پای منبر عمری نشستی تهمت شنیدی لب را ببستی
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
حریر غربت پوشیده جسمت از هر طرف تیر بوسیده جسمت
جان پر شراره، دل پاره پاره مظلوم حسن جان 2
آه... جنازه را برداشتند، به سمت حرم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم). دشمنان دین و منافقین جلوی تابوت را گرفتند، جنازه حضرت را تیر باران کردند. روایت است هفتاد چوبه تیر از جنازه حضرت بیرون کشیدند. ای به قربان مظلومیت مولا!
آخر جلسه است، خطاب به مولا بگوییم:
به حسن تو که می کند جلوه گر آفتاب را به اشک تو که بشکند قیمت در ناب را
به کوی تو که از دلم ربوده صبر و تاب را عرض سلام کردم و منتظرم جواب را
دریغ از جواب ما به خاطر خدا مکن دست توسل مرا ز دامنت جدا مکن
صلی الله علیک یا مظلوم یا حسن بن علی(2737)
[39]
اول سبط و دویم حجت و سیم سالار چهارمین عصمت حق و یکی از پنج تن است
نام نامیش حسن، خلق گرامیش حسن یک جهان جوهر حسن است که در یک بدن است
امشب را با نام آقا امام حسن (علیه السلام) که در طول سال نامش خیلی کم برده می شود آغاز کردم. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: الحسن و الحسین ابنای، هما امامان، قاما أوقعدا
هر دو میوه دل من و دو امام یکی پس از دیگری هستند. آن که می نشیند و صلح می کند، وظیفه الهی خودش را انجام می دهد و آن که قیام می کند وظیفه الهی خودش را انجام داده است.
السلام علیک یا حسن بن علی ایها المجتبی یا بن رسول الله
و لله افلاک البقیع و کم بها کواکب من آل نبی غوارب
ابن عباس می گوید: امام حسن (علیه السلام) را دیدم که دوان دوان، آمد روی زانوی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نشست؛ پیامبر می بوسدش و می فرماید: من احب الحسن فقد احبنی؛(2738) هر که حسن مرا دوست داشته باشد مرا دوست دارد.
یک وقت دیدم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد گریه می کند. عرض کردم: آقا جان! چرا گریه می کنید؟ فرمود: حسنم را به زهر مسموم می کنند؛ سپس فرمود: چشمی که برای حسنم بگرید، روز قیامت کور و عاجز وارد محشر نمی شود؛ دلی که برای حسنم غمناک بشود روز قیامت غمناک نمی شود و قدمی که برای زیارت قبر حسنم برداشته بشود روز قیامت بر صراط لرزان نمی باشد.
بدن آقا را برداشتند رو به جانب حرم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ یک وقت دیدند آثار شر و فتنه بلند شد - یا الله! - آن زن آمد گفت: نمی گذارم حسنتان را کنار قبر پیغمبر دفن کنید.
یاران گفتند حالا چه کار کنیم؟ - شما مردم دیده بودید وقتی شهدا را طرف گلزار می بردند مردم علاقه مند بودند و بدنهای شهدا را گلباران می کردند. - بمیرم حسن جان! عوض گلباران! بدن عزیز زهرا، تیر باران شد! - یا الله - بدن آقا را آوردند، همین مکان مقدس؛ آقا امام حسین (علیه السلام) آمد بالین قبر مطهر، دیدند بلند بلند گریه می کند. گفتند: آقا جان! داغ برادر مشکل است.
آقا! نمی دانم اینجا برایت گرانتر تمام شد؟ یا آن موقعی که لما قتل العباس بان الانکسار فی وجه الحسین(2739)
راوی می گوید: تا به آن حال ندیده بودم، امام حسین (علیه السلام) آن جور منقلب باشد. ولی وقتی خبر حضرت اباالفضل را برایش آوردند، دیدند رنگ صورت امام حسین (علیه السلام) تغییر کرد.
- از خیمه گاه حضرت ابوالفضل تا حرمش راه زیادی است. - مرتب این بچه ها می گفتند: الان عمو برایمان آب می آورد؛ یک وقت دیدند آقایشان امام حسین (علیه السلام) دارد می آید ولی عمو نیامد!
دوید آن نازدانه جلوی آقا امام حسین (علیه السلام) و گفت: ابتا أین عمی العباس؟ آقا جان! عمویم اباالفضل کجاست؟!
فرمود: عزیزم! عمویت را کشتند. - ای مظلوم حسین جان! -
دختر امیرالمؤمنین خیلی داغ دیده بود، وقتی مادر از دستش رفت وا اماه! می گفت؛ وقتی پدر از دستش رفت وا ابتاه! می گفت؛ وقتی خیر اباالفضل آمد، دستها را روی سرش گذاشت و صدا می زد: واضیعتاه! امان از اسیری!
رفت از بر من آنکه مرا راحت جان بود دیگر به چه امید در این دهر توان بود(2740)
[40]
معاویه به حکم این که بعد از خودش تمام اندیشه اش این بود که خلافت به پسرش یزید برسد، موانع را در زمان حیات خودش، یکی پس از دیگری بر می داشت و این اختصاص به امام حسن (علیه السلام) ندارد.
عده دیگری هم که از نظر مردم یا از نظر خودشان کاندیدای خلافت بودند، همه را از بین برد، مثل سعد بن وقاص. معاویه سعد بن وقاص پدر عمر سعد را مسموم کرد و کشت، چون یکی از شش نفری بود که عمر برای شورا معین کرد. قهرا در میان مردم شایع بود که سعد مردی است که لیاقت خلافت دارد، برای این که خلیفه دوم او را هم جزو آن شش نفر نامزد کرد(2741).
مردی است به نام (عبدالرحمن بن خالد) که پسر خالد بن ولید است. چون پدرش سردار معروفی بود، خودش هم ادعاهایی داشت. معاویه او را هم مسموم کرد و از بین برد و حتی چندین نفر از بنی امیه را که داعیه خلافت داشتند از بین برد.
در مورد آنها، فقط هدف معاویه این بود که خودشان را از بین برد ولی راجع به امام حسن (علیه السلام) هدف دیگری هم داشت و آن این بود که می خواست علاقه و محبت به امام حسن (علیه السلام) را از بین ببرد. چون می دانست مردم به اهل بیت (علیهم السلام) علاقه و محبت دارند، بعد هم می خواست به خیال خود، روح امام حسن (علیه السلام) را در زمان حیاتشان خرد کند. به حاکم مدینه سپرده بود که روزهای جمعه موظف هستی، حتما در حضور حسن بن علی (علیه السلام) پدرش را لعن و سب کنی.(2742)
در آیه نماز جمعه وارد شده است که وقتی نماز جمعه اقامه می شود، بر همه واجب است شرکت کنند. اگر کسی شرکت نمی کرد، نمی توانست بگوید برای این شرکت نمی کنم که این ها لیاقت اقامه نماز جمعه را ندارند، چون فورا می گفتند این فرد مخالف نماز جمعه و کافر است و او را تکفیر می کردند، به طوری که همان مردم مقدس می ریختند و او را می کشتند.
امام در نماز جمعه شرکت می کرد. آن وقت در حضور حضرت و در کنار قبر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، خطبه نماز جمعه تبدیل به لعن و سب علی (علیه السلام) شده بود.(2743) در آخر کار هم به فکر افتاد که امام حسن (علیه السلام) را از میان بردارد. این بود که وسیله مسموم کردن امام حسن (علیه السلام) را فراهم کرد، آن هم نه یک بار، بلکه دو بار یا سه بار، ایشان را مسموم کرد.(2744)
[41]
امام مجتبی (علیه السلام) گرفتار مردم ضعیف، سست پیمان و عهد شکن شد. خیلی عجیب، کار به جائی رسید که یک خورجین نامه نوشتند آنهایی که پشت سر امام حسن (علیه السلام) نماز می خواندند.
به معاویه نامه نوشتند که اگر شما دستور بدهید ما خودمان امام حسن را می کشیم. آن وقت معاویه یک خورجین نامه برای امام مجتبی (علیه السلام) فرستاد که وضع اینطور است. پناه به خدا! شما خودتان متوجه اید، آن زمان بوده، حالا هم است. بعضی می گویند که هر جا باد می آید همانجا می رویم. باید دید کار دست چه کسی است؟ کجا نون شما در روغن است؟ چکار داری حق چیه؟ فضیلت چیه؟ امام حسن آنقدر متأثر شد به طوری که این نامردی های مردم، جان امام (علیه السلام) را به لب آورد. از یک طرف نامردی کردند و به دشمن نامه نوشتند که اجازه بده ما امام را ترور کنیم. از طرف دیگر هم نامردی کردند و فرماندهان امام مجتبی (علیه السلام) از دشمن پول گرفتند و لشگر را رها کردند و رفتند و... .
همه این کارها را کردند تا امام مجتبی (علیه السلام) در مضیقه شد و مجبور شد با معاویه پیمان صلح ببندد. همین نامردها، همین بی آبروها که آن قدر خیانت کردند، از آن طرف بعد از پیمان مصالحه می آمدند و می گفتند: السلام علیک یا مذل المؤمنین(2745) سلام بر تو ای کسی که مسلمانان را ذلیل کردی! رفتی و قرارداد بستی! آقا ناراحت شد و گفت: من چه کنم؟ من که اینقدر به شما گفتم در منبر. ولی مرا تنها گذاشتید حالا دارید اعتراض می کنید؟ چه باید بکنم؟
آخر سمی که به امام حسن دادند چیزی بود شبیه اسید، البته اسید یک ماده شیمیائی است. آن وقت ها هم چیزی به این معنا نبوده است. اما در عین حال اگر روی دست می ریختند مثل آب و آهک پوست دست را می برد. نمی دانم به چه علت بوده است؟ این سم جدار معده را پاره کرد. جدار که پاره شد رگ هم پاره شد و خونریزی در داخل معده شروع شد، این خونها در معده لخته می شد و بعد بر می گشت، آقا قی می کرد. خیلی خون از گلو آمد که از معده برگشته بود، آن وقت جناده می گوید: آمده بودم احوال پرسی آقا، من با آقا حرف می زدم، آقا هم با من حرف می زد یک وقت دهانش را گرفت و اشاره کرد که طشت را بیاورند. وقتی طشت را مقابل آقا آوردند، دیدم خون و خونابه از گلوی امام مجتبی (علیه السلام) می ریزد. گفتم: آقا! چرا این درد را درمان نمی کنید؟ آقا صدا زد: جناده! مرگ را به چه چیز می توان درمان کرد؟ یعنی من با این عارضه و بیماری و با این مسمومیت از دار دنیا می روم. چه قدر شاعر خوب گفته است که می گوید:
از تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد و آن طشت راز خون جگر، باغ لاله کرد
خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت دل را تهی زخون دل چند ساله کرد(2746)
یک وقت صدای شیون از خانه امام مجتبی (علیه السلام) برخاست که امام حسن مجتبی (علیه السلام) از دار دنیا رفت.(2747)
[42]
جعده دختر اشعث همسر امام حسن (علیه السلام) بود، معاویه صد هزار درهم برای او فرستاد و برای او پیام داد که اگر حسن (علیه السلام) را زهر بدهی تو را به همسری فرزندم یزید در می آورم. جعده قبول کرد و امام حسن (علیه السلام) را مسموم نمود.
معاویه سم آبکی را برای جعده فرستاد، امام حسن (علیه السلام) روزه بود و هوا گرم بود. هنگام افطار، جعده آن سم را در میان ظرف شیر ریخت و آن ظرف را نزد امام حسن (علیه السلام) گذارد، امام آن را آشامید و هماندم احساس مسمومیت کرده به جعده فرمود: (مرا کشتی خدا تو را بکشد، سوگند به خدا به آرزویت نمی رسی و خداوند تو را رسوا خواهد کرد). دو روز بعد از این مسمومیت، آن حضرت به شهادت رسید و معاویه در مورد جعده به قول خود وفا نکرد و او را همسر یزید ننمود، او بعد از امام حسن (علیه السلام) با مردی از خاندان طلحه ازدواج کرد و دارای فرزندانی شد، هرگاه بین آن فرزندان و سایر افراد قریش نزاعی می شد، به آنان می گفتند: یابن مسمه الازواج ای پسران آن زنی که شوهران را زهر می خوراند(2748).
عمر بن اسحاق می گوید: من با حسن و حسین (علیهما السلام) در خانه بودیم، پس امام حسن (علیه السلام) برای تطهیر بیرون رفت و هنگام بازگشت فرمود: (بارها مرا زهر دادند ولی هیچ گاه مانند این بار نبود. همانا پاره ای از جگرم افتاد و با چوبی که همراهم بود، آن را حرکت دادم).
امام حسین (علیه السلام) فرمود: (چه کسی تو را زهر داد؟) امام حسن (علیه السلام) فرمود: (از آن کس چه می خواهی؟ آیا می خواهی او را بکشی؟ اگر آن کسی باشد که من می دانم، خشم و عذاب خداوند بر او بیش از تو است و اگر او نباشد که من دوست ندارم بی گناهی به خاطر من گرفتار گردد.(2749))
پس از آن که امام حسن (علیه السلام) مسموم شد، چهل روز بیمار شده و بستری گردید و سرانجام در ماه صفر به شهادت رسید.(2750)
[43]
در نقل دیگر آمده امام صادق (علیه السلام) فرمود: وقتی امام حسین (علیه السلام) به بالین برادر آمد و وضع حال برادر را مشاهده کرد، گریست، امام حسن (علیه السلام) فرمود: برادرم چرا گریه می کنی؟
امام حسین (علیه السلام) فرمود: چگونه گریه نکنم که تو را مسموم می بینم، مرا بی بردار نمودند.
امام حسن (علیه السلام) فرمود: برادرم! گر چه مرا با زهر، مسموم کردند، در عین حال آنچه بخواهم (از آب، شیر، دوا و...) در این جا آماده است و برادران و خواهران و بستگانم نزد من جمع هستند ولی: لا یوم کیومک یا ابا عبدالله، یزدلف الیک ثلاثون الف رجل، یدعون انهم من امه جدنا فیجتمعون علی قتلک و سفک دمک...؛ ای ابا عبدالله! هیچ روزی به سختی روز شهادت تو نیست، سی هزار نفر که خود را از امت جد ما می نامند و مسلمان می دانند، تو را محاصره کرده و به کشتن تو و ریختن خون تو اقدام می نمایند، آنها حرمت تو را هتک می کنند و زن و بچه تو را اسیر می نمایند و اموال تو را غارت می کنند. در این هنگام لعنت خدا بر بنی امیه روا گردد.
برادرم! چگونگی شهادت تو به قدری جانسوز است که: و یبکی علیک کل شی ء حتی الوحش فی الفلوات و الحیتان فی البحار؛ همه چیز از آسمان و زمین بر تو گریه کنند، حتی حیوانات صحرایی و دریایی برای مصیبت جانسوز تو سرشک اشک بریزند)(2751).
[44]
جناده بن امیه روایت می کند: در آن بیماری که امام حسن (علیه السلام) بر اثر آن به شهادت رسید، به عیادت آن حضرت رفتم، دیدم تشتی در نزد آن حضرت است و خون گلویش در آن می ریخت، لخته های جگرش در آن بود، گفتم: (ای مولای من چرا معالجه نمی کنی؟) حضرت فرمود: (ای بنده خدا، مرگ را به چه چیز معالجه کنم...). سپس به حضرت عرض کردم مرا موعظه کن، فرمود: استعد لسفرک، و حصل زادک قبل حلول اجلک و اعلم انک تطلب الدنیا و الموت یطلبک...؛ ای جناده! آماده سفر آخرت باش و قبل از پایان عمر، توشه سفر آخرت را به دست آور و بدان که تو در جستجوی دنیا هستی و مرگ در جستجوی تو است و هیچگاه غم و اندوه فردا را که نیامده، امروز مخور!)
جناده گوید: (ناگاه دیدم امام حسین (علیه السلام) وارد حجره شد، در حالیکه رنگ امام حسن (علیه السلام) زرد شده بود و نفسش قطع می شد. حسین (علیه السلام) خود را به روی بدن برادر افکند و سر و چشم او را بوسید و نزد او نشست و ساعتی به یکدیگر راز گفتند(2752)).
[45]
پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد خانه حضرت زهرا (علیها السلام) شد. دیدند زهرا و علی (علیهما السلام) ایستادند، امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) زورآزمایی می کنند. زهرا (علیها السلام) می گوید: (جانم حسین!) علی (علیه السلام) می گوید: (جانم حسین!) تا چشم پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به این صحنه افتاد، اشک از چشمان حضرت سرازیر شد، فرمود: (جانم حسن!)
زهرای مرضیه آمد جلو و فرمود: (بابا! اگر قرار به تشویق است حسینم کوچکتر است، چرا حسین (علیه السلام) را تشویق نمی کنی؟) حضرت فرمود: (دخترم! به زمین نگاه کردم، دیدم تو و علی می گویید جانم حسین، به آسمان نگاه کردم، دیدم حسنم غریب است. کسی نیست که نام او را بگوید. قربان غربتت بروم که در میان دوستانش مظلوم بود، حتی همسرش قاتلش است.
اما حسین (علیه السلام) همسری چون رباب دارد که بعد از عاشورا در سایه نمی نشست. گریه می کرد، آب می آورند نمی خورد. عمه سادات زینب (علیها السلام) فرمود: (رباب! چرا آب نمی خوری؟) عرضه داشت: (بی بی جان! چطور آب بخورم در حالیکه عزیز فاطمه (علیها السلام) را با لب تشنه شهید کردند(2753)).
[46]
در غزوه صفین، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) با لشکرش که در بین آنها مالک اشتر هم نیز هست، حرکت می فرمودند. در یم محوطه ای لشکر فرود آمدند که تدارک آذوقه کنند. مالک، نزد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آمد و گفت: یا علی! این وادی، خشک است و آبی نیست. حضرت فرمود تفحض کنید. آن ها هم رفتند و چهار سمت را گشتند. وقتی آمدند گفتند: یاعلی! یک قطره آب هم پیدا نمی شود. لشکر نمی تواند بایستد. می گویند خود علی (علیه السلام) حرکت کرد. چند قدم پیش آمد. به یک نقطه ای رسید، فرمود: اینجا را بکنید. آن ها هم با کلنگ و بیل، شن ها را عقب زدند. به یک سنگ عظیم سیاه رنگی رسیدند. در یک روایت نوشته شده است یکصدنفر آماده بیرون آوردن سنگ بودند. همه کمک کردند که بتوانند این سنگ را ذره ای جابجا کنند، اما دیدند نمی شود. آمدند دنبال امیرالمؤمنین (علیه السلام) که یا علی! آنجا که گفتید بکنیم، سنگی است که کنده شدنی نیست. خود علی (علیه السلام) تشریف آوردند و با دست ولایت، به زیر سنگ زدند و آن را بلند کرده و پرتاب نمودند. حضرت فرمودند حالا هر چه می خواهید، آب بردارید، لشکریان، مشکها را پر کردند و هر که هر چه داشت، پر کرد. بعد هم خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) سنگ، را برداشت و دوباره سر جایش گذاشت. بعد هم فرمود حرکت کنید. حرکت کردند. مقداری که رفتند، فرمودند آنجائی که آب برداشتیم را کدام یک از شما بلدید؟ همه گفتند: ما می دانیم کجا بود. آقا فرمودند بیائید و نشانم بدهید که کجاست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) با لشکر برگشتند. هر چه گشتند، آن را پیدا نکردند.
در این اثناء یک راهب دیر نشین که در این صحرا صومعه ای درست کرده بود، به سرعت در برگشتن امیرالمؤمنین (علیه السلام)، خودش را رسانید. (شاید سر برگشتن حضرت، بهانه بود و حقیقت مطلب، دستگیری از آن راهب بوده است.) راهب به محض رسیدن گفت: کدامتان بودید که این سنگ را برداشتید؟ کدامتان بودید که آب از اینجا برداشتید؟ همه گفتند: آقای ما، امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) بود. راهب گفت: این آقا کیست؟ گفتند: وصی پیغمبر آخر الزمان، محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) است. اجمالا این راهب، وی دست و پای امیرالمؤمنین (علیه السلام) افتاد و گفت: (آقا! من در این قسمت از صحرا که هستم، صومعه از من نیست، بلکه از علماء و راهب های قبل از من است. می دانستیم که در این قسمت از صحرا، چشمه آبی است که این چشمه آب را هیچ کس نتواند کشف کند مگر آنکه وصی پیغمبر آخرالزمان (علیه السلام) باشد. از وقتی که این خبر رسیده است، چند سال است که دیرنشین ها اینجا مانده اند و به آرزو نرسیده اند و مرده اند. من هم سال ها اینجا ماندم. شبانه روز چشم به راه بودم که از آن آقائی که می آید، این نشانه را بگیرم و چشمه را به دست او روان ببینم. حالا به مراد رسیده ام. خلاصه او با امام بیعت کرد و گفت: آقا! آیا ممکن است که مرا هم همراه خود ببرید؟ حضرت فرمودند: ما می خواهیم برویم جنگ! گفت: آقا! من هم آرزو دارم که جانم را بدهم. (جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم؟) بالاخره همراه آقا در غزوه صفین آمد و شهادت نصیبش شد. خود حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم او را کفن و دفن کردند.
راهبی هم در یکی از منازل راه شام است. وقتی سر عزیز زهرا (علیها السلام)، حسین مظلوم (علیه السلام) را می آورند، راهب از دور تا چشمش به سر بریده افتاد، دید عجب نوری از این سر متصاعد است! این بشر عادی نیست! این نور و این بشر، الهی است. از همان جا سراسیمه از صومعه بیرون آمد. پرسید: رئیس این قوم کیست؟ از شمر یا خولی، هر کدام از اشقیاء که بودند، پرسید: آیا شما امشب اینجا هستید؟ گفتند: بله! گفت: آیا ممکن است که این سر بریده را به من بدهید تا مهمان من باشد؟ گفتند: ما چنین کاری نمی کنیم. این سر، عزیز است. ما می خواهیم به واسطه این سر، جایزه ها بگیریم. گفت من متعهد می شوم که تمام دارائی ام که دوازده هزار درهم است را بدهم تا یک شب، سر امام حسین (علیه السلام) مهمان من باشد. بالاخره دوازده هزار درهم را نقد داد و سر مقدس را آورد. الله اکبر از این شب و از این سر و از این راهب! که چه راز و نیازهائی داشتند. می گفت: می دانم تو بزرگی! تو مظلومی! خلاصه گریه ها و ناله ها داشت.(2754)