گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

خلاصه زندگی آن حضرت

معصوم دوم حضرت زهرا (علیها السلام) به سیده النساء العالمین و سیده النساء اهل الجنه معروف است.
نام آن بی بی فاطمه (علیها السلام) می باشد و دارای چندین کنیه است که من جمله: ام الائمه، ام ابیها، ام النجباء است، و همچنین دارای القاب متعددی می باشد که مشهور آنها عبارتند از:
1 - صدیقه 2 - زکیه 3 - مبارکه 4 - زهراء 5 - غذراء 6 - محدثه 7 طاهره 8 - راضیه 9 مرضیه. و هر کدام اشاره به حالات و صفات حسنه و مخصوص آن حضرت می باشد.
پدر بزرگوارش محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و مادر گرامیش خدیجه کبری (علیها السلام) می باشد.
حضرت در روز جمعه 20 جمادی الثانی سال دوم یا پنجم بعثت در مکه معظمه متولد شد و جهان ظلمانی و جهالت را به نور وجودش روشن نمود. در ده سالگی بنا بر مشهور مادرش خدیجه به عالم بقاء رحلت نمود. و نیز در 18 سالگی بنابر مشهور پدر بزرگوارش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به شهادت رسید.
بنابر نقل اکثر محدثین چندین بار جبرئیل امین بر حضرتش وارد شد. بعد از شهادت پدر بزرگوارش مصائبی دلخراش و ناراحتی های عظیمی برای آن بی بی پیش آمد که در کتب شیعه و عامه ضبط است.
آن مخدره شکنجه روحی و جسمی فراوان دیده و به شیوه های گوناگون و همواره از حقوق خود و شوهر مظلومش دفاع می کرد ولی کسی به فریاد او نمی رسید و در تمام این مدت مظلومه واقع شد و یکی از گریه کنندگان عالم محسوب شده است، بقدری مظلوم شد که حتی روز وفاتش در احادیث هم معلوم نیست و به نقلی وفات آن حضرت را سیزدهم جمادی الاول و بنا به نقل دیگر سوم جمادی الثانی و در سال 11 هجرت ذکر کرده اند.
عمر با برکت آن زکیه به طور دقیق مشخص نشده است و از 18 سال تا 25 سال گفته اند، و قبر مطهرش در تاریخ نامعلوم است و ظاهرا در یکی از سه مکان مشهور می باشد: یا در خانه پیامبر و یا بین محراب و منبر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و یا اینکه در قبرستان بقیع واقع است و علت مخفی بودن مدفن حضرت خود سؤالی است با جواب مظلومیت صدیقه کبری (علیها السلام)، تا زمان ظهور فرزندش مهدی عج.
دو ریحانه بهشت به نام حسن و حسین (علیهما السلام) و سه دختر از جمله زینب (علیها السلام) ثمره ازدواج آن حضرت با حضرت علی (علیه السلام) هستند.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیرامون منزلت آن حضرت فرمود: فاطمه پاره تن من است.
همچنین در کتاب بحارالانوار از صدوق از حضرت امام رضا (علیه السلام) روایت شده است؛
کانت فاطمه اذا طلع شهر رمضان یغلب نورها الهلال و یخفی فاذا غابت عنه ظهر(2666)
یعنی: وقتی که هلال رمضان طالع می شود نور فاطمه غالب می شود به نور هلال و مخفی می شود هلال و چون فاطمه (علیها السلام) غایب می شد هلال ظاهر می شد.
[5]
شیخ مفید (رحمه الله) نقل می کند: سپس بیماری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سخت وخیم شد، امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در کنار بسترش بود، همین که نزدیک بود روح از بدنش مفارقت کند، به علی (علیه السلام) فرمود: (سرم را بر دامن خود بگیر، زیرا که امر الهی فرا رسید و چون جان من بیرون رود آن را با دست خود بگیر و به روی خود بکش، آنگاه مرا رو به قبله بگذار و کار غسل و کفن مرا خودت انجام بده و پیش از همه مردم بر جنازه ام نماز بخوان و از من جدا نشو تا مرا به خاک بسپاری و از خداوند طلب کمک کن!)
حضرت علی (علیه السلام) سر آن حضرت را به دامن گرفت. آن حضرت از حال رفت، فاطمه (علیها السلام) خود را بر آن حضرت افکند و به روی او نگاه می نمود و نوحه و گریه می کرد و این شعر (ابوطالب) را می خواند:
وابیض یستسقی الغمام بوجهه ثمال الیتامی عصمه للارامل
و سفید رویی که مردم به برکت روی او طلب باران می کنند، او که فریاد رس یتیمان و پناه بیوه زنان است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چشمش را باز کرد و با آواز ضعیف فرمود: (دختر جانم! این گفتار عمویت ابوطالب است، آن را مگو ولی این آیه را بخوان: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفاین مات أو قتل انقلبتم علی أعقابکم؛(2667) محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط فرستاده خدا بود، اگر او بمیرد و یا کشته شود به عقب بر می گردید؟)
در این هنگام فاطمه (علیها السلام) گریه طولانی کرد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او اشاره کرد که نزدیک بیا، فاطمه (علیها السلام) نزدیک رفت، پیامبر آهسته به او سخنی گفت که روی فاطمه (علیها السلام) از آن سخن شکوفا شد، سپس جان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قبض گردید...
در حدیث آمده: فاطمه (علیها السلام) گفته شد آن سخنی که پیامبر آهسته به تو گفت چه بود که موجب خرسندی تو گردید؟
فرمود: پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به من خبر داد که من نخستین نفر از اهلبیت او هستم که به او ملحق می گردم، و بعد از او چندان نمی گذرد که به آن حضرت می پیوندم، این مژده موجب از بین رفتن اندوه من گردید.(2668)
[6]
حضرت فاطمه (علیها السلام) چند تا عیادت کننده، داشته است چند رقم بودند چند نوع بودند. اما عظمت را ببین! استنباط کن که چگونه است. عیادت کننده خصوصی هم داشته است. ام سلمه (رحمه الله) زن خوب و محترمی بود. از جمله زنهایی که اهل بیت (علیهم السلام) از این ها راضی بودند و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در این خانم، ظرفیتی دیده بود که اجمالا بگویم که یک چیزهایی را به او می گفت. زن های دیگر هم داشتند که آنها دشمن خانگی اش بودند، سوره مبارکه تحریم نازل شد که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را اذیت کردند ان تتوبا الی الله فقد صغت قلوبکما و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولاه و جبریل و صالح المؤمنین و الملائکه بعد ذلک ظهیر(2669)
ام سلمه خودش هم دیگر نامحرم نبود. به جای مادر حضرت زهرا (علیها السلام) بود. آمد خصوصی و دو به دو گفت: دختر پیغمبر! حالت چطور است؟
ببینید دیگر اینجا مجلس نبود که خانم بخواهد تبلیغات کند و آن درد دل را ظاهر کند - باز هم خجالت می کشم از دختر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) - از پهلویش و از بازویش چیزی نگفت. فرمود: ام سلمه بین دو تا غصه، دارم از بین می روم. خانم! آن دو تا قصه چه چیز است؟ فرمود: سید انبیاء، پدرم را از دست دادم، وصیش مانده، آن هم حال و روز وصیش است...(2670).
[7]
اسماء می گوید: من رفتم خدمت حضرت زهرا (علیها السلام) اسماء بنت عمیس زن خوبی بوده، اهل بیت (علیهم السلام) از او راضی بودند. خانم فرمودند که اسماء! این دفعه که تو می روی و به اینجا بر می گردی مستقیما وارد اتاق من نشو! من را صدا بزن! اگر جواب نشنیدی، باز هم صدا بزن. نشنیدی، بار سوم.
اسماء می گوید: رفتم و برگشتم. دیگر حضرت فاطمه (علیها السلام) چیزی بگوید، واجب می شود. زیرا معصوم است، مطهر است، متصل به غیب است. اگر بگوید این کار را بکنید، واجب می شود. بگوید: این کار را نکن، باز هم واجب می شود. خدایا من که قابل نیستم، ما از آنها نیستیم که با آبروی تو و اولیاءت بازی کنیم. اما امروز در جوار حضرت فاطمه معصومه (علیها السلام) توقع داریم، مورد اشراف فاطمه زهرا (علیها السلام) واقع بشویم. بگذار ساده تر بگویم، طلبه ها جوانند، عزیزند، ان شاء الله در آینده برای اسلام زحمت می کشند. هر کس مورد اشراف واقع بشود، زیرا ذره بین خانم قرار بگیرد؛ که این نمی شود مگر با به دست آوردن صفات عالیه و نمازهای واجب و روزه و رسیدن به حلال و حرام که اگر این صفات عالیه را بدست آورد، زیر ذره بین خانم قرار می گیرد گفت:
تقدیر به یک ناقه نشانی دو محمل لیلای حدوث تو و سلمای قدم را
نمی دانم چه شده که ناقه ما را در خیمه امیرالمؤمنین خواباندند اجمالا این طور است. دیگر بقیه اش را شما حساب کنید. وقتی زیر ذره بین قرار گرفتی، آن وقت دیگر عالم عوض می شود. آن ولی خدا که سید و مجتهد و آقاست، (دامت برکاته) که نامش را نمی برم گاهی خدمتش می رسم، می بینم سر ریزی می کند. زیر اشراف خانم که قرار بگیرد چیزی نمی بیند. نشسته، مردم حرف می زنند، بی اختیار می گوید: مادرم فوق العاده بود. مادرم خیلی بزرگ است. سرریزی می کند. خدایا! امروز ما را تحت اشراف خانم قرار بده.
اسماء می گوید صدا کردم دیدم جواب نیامد. خدایا چه خاکی به سرم بریزم. نکند یک مرحله دیگر هم جواب نیاید. دفعه دوم، دفعه سوم، جواب نیامد. این جا نکته ای است که اگر بگوییم امیرالمؤمنین صبر داشته، اینجا منقبت نیست. مثل اینکه تو بگویی فلان مرجع تقلید نماز صبح می خواند این منقبت نیست باید یک جوری بگوییم که منقبت بشود. این ابی الحدید با اینکه سنی است، معتزلی است صبر و حلم امیرالمؤمنین را یک جوری گفته که آبرومندانه است. خیلی خوشم می آید. می گوید: و اما حلمه (علیه السلام) یکاد یکون معجزه؛ حلم و صبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزدیک است که معجزه بشود. صاحب این خبر (اسماء) می گوید: وارد شدم دیدم ریحانه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفته، ناله می زدم، خاک بر سرم می ریختم. اما یک وقت دیدم که مصیبتم دو تا شد و آن این بود که گفتم به امیرالمؤمنین چی بگویم؟ این جا یاد آن جمله ابن ابی الحدید بیفتید که می گوید: نزدیک است حلم و صبر او معجزه بشود. می گوید دیدم تکلیف از من برداشته شد آقا خودش آمد ولی چه آمدنی! دیدم زانوهایش دارد می لرزد. مطلب خیلی بزرگ است. روز شهادت است و الا این نکته را نمی گفتم. یک بار، دوبار، در تمام عمرم شاید گفته باشم. اما روز شهادت است.
ببینید ما بی مدرک حرف نمی زنیم دیدید که حرف را می گویم و منبع را ذکر می کنم و لو به درد ده نفر بخورد، یا یک نفر. اما یک وقت اگر مدرک را پیدا نکنیم شخصیت هایی داریم که گفتار آن ها مدرک است. مثلا علامه امینی (رحمه الله) اگر حرف بزند این مثل این است که در کتاب است. فرقی نمی کند. این را که می گویم نیافتم ولی از او نقل می کنند. سری هم در آن است که از عقل ما خارج است. می گویم که گریه کنید. سرش را هم از خدا بخواهید. او فرموده بود: در که به پهلوی خانم خورد، همان جا گفت (یا مهدی!) وقتی که بچه ها آمدند در کنار بدن مادر (دیگر امام معصوم می گوید، معصوم، شهادت می دهد) می گوید: به خدا دیدم وقتی بچه ها آمدند دستهایش را باز کرد.(2671)
[8]
شیعیان رسم نورانی دارند، ختم مجالس را با نام مادر امام زمان (علیه السلام) حضرت صدیقه کبری (علیها السلام) می گیرند. من امروز مجلس داشتم. ظهر به من الهام شد، به حضرت زینب کبری توسل کردم و بحمدالله یقین کردم که خدا به من و به آن ها یک چیزی داد، بهر حال می رویم در خانه مادر، نمی شود ما از حضرت صدیقه کبری (علیها السلام) بخواهیم و شفاعت نکند. نمی شود. خدایا! ختم این مجلس را، ختم سوزها و نمازهایمان را همه به نام صدیقه کبری (علیها السلام) قرار بده. حاشا به کرمت! که ما را محروم کنی. خدایا! به این خانم قسمت می دهم که هر کم و کسری داریم، گنهکاریم، روسیاهیم، هر چه که هستیم، خدایا! به حق صدیقه کبری تمام کسرهای ما را به عافیت جبران کن!
السلام علیک یا سیدتی یام ام الائمه. بارها عرض کردم که لازم نیست همه چیز را بگویم. این ها این قدر بزرگند و این قدر مصیبت دیده اند که حتی زیارت نامه شان مصیبت است. من به عنوان یک شیعه، به عنوان یک سید روسیاه، هیچ وقت مصیبت ها را نمی توانم بگویم. حالا شما زیارتنامه شان را جمع بندی کنید می شود مصیبت. می گوید: السلام علیک یا بنت رسول الله(2672). سلام بر تو ای دختر پیغمبر!. چه دختری؟! به سلمان فرمود: که سلمان! هر وقت دلم برای اهل بهشت، تنگ می شد، عطر فاطمه (علیها السلام) را استشمام می کردم. یک همچنین دختری.
این بند اول. بند دوم السلام علیک یا زوجه ولی الله؛ سلام بر تو ای همسر امیرالمؤمنین. بند سوم: السلام علیک یا ام الحسن و الحسین؛ سلام بر تو ای مادر حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام). یک شعری هست حتما شنیده اید. اما برای روضه امشب برایتان بخوانم. خیلی از این شعر خوشم می آید. این را شاعر توانمند و کبیر، شیخ عبدالحسین اعظم نجفی (رضوان الله تعالی علیه) می گوید، ببینید چقدر علمی است.
و اذا اتت بنت النبی تشکوا لربها و لا تخفی علیه خافیه
و به یاد بیاور وقتی که دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیاید در محشر شکایت کند. مگر برای خدا چیزی مخفی است؟ نه! و لا تخفی علیه خافیه چیزی بر خدا مخفی نیست. منتهی یک کسانی بودند که عده آن ها یک چیزی می دانستند که خانم شکایت می کند و آنها رسوا می شوند. قل ان الاولین و الاخرین لمجموعون الی میقات یوم معلوم(2673) در بیت سوم چیز عجیبی می گوید. تمام سنی ها آن را نقل کرده اند که خدا به خاطر خشنودی حضرت زهرا (علیها السلام) خشنود می شود و بخاطر غضبش، غضبناک می شود. اصلا خانم ولو نفرین و شکایت هم نکند، همین که غضبناک بشود، اثر وضعی دارد. این را دقت کنید. این ها را در قالب شعر آورده است آن هم چقدر ماهرانه!
و الله یعضب للبتول بدون آن تشکوا فکیف اذا اتته شاکیه .
خدا برای غضب بی شکایت این خانم، غضبناک می شود چه می شود که شکایت هم بکند؟! خب! در شکایتش چه می گوید؟ یک بیت شعری است که هر مصرعش یک باب است. ندیدم که شعری باشد که هر مصرعش یک باب باشد. چه می گوید در شکایتش؟ مصرع اول این است؛ خدایا! انتقام بگیر از آنهایی که بچه های مرا کشتند. این مطلب عمومی است، معنایش عام است. مصرع بعدی، خاص است. دقت کنید لطیف است. ان شاء الله به سلامت و عافیت همه اتان محرم را درک کنید. ان شاء الله عزاداری می کنید و در آستان ابی عبدالله (علیه السلام) مستقر می شوید. از چه کسی انتقام بگیرد؟ از آنهایی که دختران حسینم را سوار شترها کردند.(2674)
]9[
فاطمه ای حافظ گنجینه اسرار هو ای نبی را افتخار و ای علی را آبرو
ام سبطینی و ام زینبین و ام اب چون علی ام الکتاب و همسر و همتای او
روایت است که هر وقت فاطمه زهرا (علیها السلام) بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد می شد، رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) تمام قد می ایستاد، فقام الیها؛ به سوی فاطمه (علیها السلام) می رفت، دست فاطمه اش را می بوسید. زهرا را بر جای مخصوص به خود می نشاند، سینه زهرایش را می بویید و می بوسید.
سینه ات گنجینه علم و نبی را بوسه گاه
یا بقیه الله! معذرت می خواهم. روضه، روضه مادرتان است. عنایتی، توجهی، گوشه چشمی! یک عده داغدار و مصیبت زده، و در عین حال حاجتمند و گرفتار این جا نشسته اند. آماده اید بگویم یا نه؟
سینه ات گنجینه علم و نبی را بوسه گاه وه که شد مسمار در، بر بوسه گاه او فرو
همه بگویید زهرا جان...
محسنت، گر زنده می ماند و نمی گشتی شهید با کدامین سینه آخر شیر می دادی به او؟
می دانم با این بیت، دل مادران و خواهران آتش گرفته است.
حالا یک جمله هم برای برادرانم بخوانم. کسی که همسر مهربانی دارد، کسی که یار و همدلی با محبت در خانه دارد، شمع و چراغ خانه اوست، سرپرست و غمخوار بچه های اوست، اگر روزی بیاید و آفتاب خانه اش را بر لب بام ببیند، یعنی ببیند روشنایی خانه اش خاموش شده، چه حالی به او دست می دهد؟!
در شگفتم فضه در غسلت چرا می ریخت آب چون علی با اشک خود می کرد جسمت شستشو
اسماء گوید، من مشغول آب ریختن بودم، مولا بدن زهرایش را شستشو می داد. ناگهان نیمه شب دیدم، مولا دست از کار کشیده، سر به دیوار گذاشت، شروع کرد بلند بلند گریه کردن! صدا زدم، آقا خلوت شب است، خودتان به بچه ها فرمودید، سر و صدا نکنند، بلند گریه نکنند، حال چه شده خود بی تابی می کنید؟!
صدا زد اسماء تو نمی دانی! دستم رسید به بازوی ورم کرده زهرا... .
می دانم همه امشب می خواهند روضه خوانده شود و اشک بریزید. من می خوانم. شما هم مثل شمع بسوزید و گریه کنید. از تمام سادات، ذریه زهرا التماس دعا...
ای کاش علی وقت سفر همسفرت بود افشاگر احوال تو نزد پدرت بود
ای راست ز قد قامت تو قامت اسلام ای کاش دلم مهر نماز سحرت بود
ای کاش علی نیمه شب وقت نیایش چون اشک به پیمانه چشمان ترت بود
آن لحظه که پهلوی تو از در بشکستند ای کاش علی ناله سوز جگرت بود
ای کاش عدو دست من از ظلم نمی بست تا ریشه کن دشمن بیدادگرت بود
ای کاش که در کوچه گه خوردن سیلی رخساره من جای رخ چون قمرت بود (2675)
]01[
در تاریخ نوشته اند که وجود نازنین حضرت زهرا (علیها السلام) ما زالت بعد ابیها معصبه الرأس، ناحله الجسم. باکیه العین منهده الرکن(2676) زهرا (علیها السلام) را بعد از پدر ندیدند که هیچ وقت عصابه ای را که به سر بسته بود از سر باز کند. روز به روز زهرا (علیها السلام) لاغرتر و ناتوان تر می شد. بعد از پدر، همیشه زهرا (علیها السلام) را با چشمی گریان دیدند.
(منهدة الرکن) این جمله خیلی معنی عجیبی دارد. (رکن) یعنی پایه، مثل یک ساختمان که پایه هایی دارد و روی آن پایه ها ایستاده است.
از نظر جسمانی، پا و ستون فقرات، رکن انسان است، یعنی انسان که می ایستد، روی این بنای استخوانی می ایستد. گاهی از نظر جسمی، این رکن خراب می شود. مثل کسی که فرض کنید پاهایش را بریده باشند یا ستون فقراتش در هم شکسته باشد. ولی گاهی انسان از نظر روحی آن چنان درهم کوبیده می شود که گویی آن پایه های روحی که روی آن ایستاده است، خراب شده است. زهرا (علیها السلام) را بعد از پدر، این چنین توصیف کرده اند.
زهرا (علیها السلام) و پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، عاشقانه یکدیگر را دوست می دارند. نگاه که می کند به فرزندانش امام حسن و امام حسین (علیهما السلام)، بی اختیار می گرید، می گوید: (فرزندان من! کجا رفت آن پدر مهربان شما که شما را به دوش می گرفت، شما را به دامن می گذاشت و دست نوازش به سر شما می کشید.(2677)
[11]
مصیبت زهرا (علیها السلام) بر علی (علیه السلام) فوق العاده سخت و دشوار است. حضرت زهرا (علیها السلام) حالشان نامساعد بود و در بستر بودند. علی (علیه السلام) بالای سر زهرا (علیها السلام) نشسته بود. زهرا (علیها السلام) شروع به سخن گفتن کرد. متواضعانه جمله هایی فرمود که علی (علیه السلام) از این تواضع فوق العاده زهرا رقت کرد و گریست. مضمون تعبیر حضرت این است: علی جان! دوران زندگی ما دارد به پایان می رسد، من دارم از دنیا می روم، من در خانه تو همیشه کوشش کرده ام چنین و چنان باشم، امر تو را همیشه اطاعت بکنم، من هرگز امر تو را مخالفت نکردم، و تعبیراتی از این قبیل.
آن چنان علی (علیه السلام) را متأثر کرد که فورا زهرا (علیها السلام) را در آغوش گرفت، سر زهرا (علیها السلام) را به سینه چسبانید و گریست و فرمود: دختر پیغمبر! تو والاتر از این سخنان هستی، تو والاتر از این هستی که اساساً این سخنان از سوی تو صحیح باشد که گفته بشود. یعنی چرا این قدر تواضع می کنی؟! من از این تواضع زیاد تو ناراحت می شوم. محبت فوق العاده ای میان علی و زهرا (علیهما السلام) حکمفرماست که قابل توصیف نیست و لهذا می توانیم بفهمیم که تنهایی علی (علیه السلام) بعد از زهرا (علیها السلام) با علی (علیه السلام) چه می کند!(2678)
[12]
زهرا وصیت کرده بود: (علی جان! خودت مرا غسل بده و تجهیز و دفن کن. شب مرا دفن کن، نمی خواهم کسانی که به من ظلم کرده اند در تشییع جنازه من شرکت کنند).
تاریخ کارش همیشه لوث است. افرادی جنایتی را مرتکب می شوند و بعد خودشان در قیافه یک دلسوز ظاهر می شوند، برای این که تاریخ را لوث کنند. عین کاری که مأمون کرد، امام رضا (علیه السلام) را شهید می کند، بعد خودش بیش از همه مشت به سرش می زند و فریاد می کند و مرثیه سرایی می نماید و بنابراین تاریخ را در ابهام باقی گذاشته که عده ای نمی توانند باور کنند که مأمون بوده است که امام رضا (علیه السلام) را شهید کرده است. این لوث تاریخ است.
زهرا (علیها السلام) برای این که تاریخ لوث نشود، به علی (علیه السلام) فرمود: (مرا شب دفن کن!) لااقل این علامت استفهام در تاریخ بماند که پیغمبر با آنکه یک دختر بیشتر نداشت، چرا باید این یک دختر شبانه دفن شود؟ قبرش مجهول بماند؟! این بزرگترین سیاستی است که زهرای مرضیه اعمال کرد که این در را به روی تاریخ باز بگذارد که بعد از هزار سال هم که شده بیایند و بگویند:
ولای الامور تدفن لیلا بضعه المصطفی ویعفی ثراها(2679)
تاریخ بگوید: سبحان الله! چرا دختر پیغمبر را در شب دفن بکنند؟! مگر تشییع جنازه یک امر مستحبی نیست، آن هم مستحب مؤکد و آن هم تشییع جنازه دختر پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)؟! چرا باید افرادی معدود به او نماز بخوانند؟! و چرا اصلا محل قبرش مجهول بماند و کسی نداند زهرا (علیها السلام) را در کجا دفن کرده اند؟(2680)
[13]
علی (علیه السلام) زهرا (علیها السلام) را دفن کرد. زهرا (علیها السلام) همچنین وصیت کرده بود: (علی جان! بعد که مرا به خاک سپردی و قبر مرا پوشانیدی، لحظه ای روی قبر من بایست و دور نشو که این لحظه ای است که من به تو نیاز دارم).
علی (علیه السلام) در آن شب تاریک، تمام وصایای زهرا (علیها السلام) را مو به مو اجرا می کند. حالا بر علی (علیه السلام) چه می گذرد؟! من نمی توانم توصیف کنم. زهرای خود را با دست خود دفن کند و با دست خود قبر او را بپوشاند، ولی این قدر می دانم که تاریخ می گوید: فلما نفض یده من تراب القبر هاج به الحزن؛ هنگامی که دست خود را تکان داد و از غبار خاک قبر پاک کرد، غم و اندوهش به جوش آمد(2681)).
علی (علیه السلام) قبر زهرا (علیها السلام) را پوشاند و گرد و خاک لباسهایش را تکان داد. تا آن لحظه، مشغول کار بود و اشتغال به یک کار، قهرا تا حدی برای انسان انصراف ایجاد می کند. کارش تمام شد، حالا می خواهد وصیت زهرا (علیها السلام) را اجرا کند. یعنی بماند. تا به این مرحله رسید، غم های دنیا، به دل علی (علیه السلام) رو آورد. احساس می کند نیاز به درد دل دارد.
گاهی علی (علیه السلام) درد دلهای خودش را با چاه می گفت، سرش را در چاه فرو می برد، ولی برای درد دلی که در مورد زهرا (علیها السلام) دارد، فکر می کند هیچ کس از پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بهتر نیست، پس رو به قبر مقدس پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می کند که: السلام علیک یا رسول الله عنی و عن ابنتک النازله فی جوارک و الشریعه اللحاق بک، قل یا رسول الله عن صفیتک صبری؛ درود بر تو ای رسول خدا! از من و دخترت که در جوار تو آرمیده و زودتر از همه به تو رسیده است. ای رسول خدا! صبر و شکیبایی من از مفارقت و جدایی برگزیده تو کم گردیده است(2682)).
[14]
اسماء بنت عمیس گفت: یک روز - حال یا هفتاد و پنج روز و یا نود و پنج روز بعد از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) - دیدم مثل این که حال بی بی بهتر است. از جا حرکت کرد و نشست، سپس حرکت کرد و غسل نمود و بعد فرمود: (اسماء! آن لباسهای پاکیزه مرا بیاور!(2683)).
اسماء می گوید: من خیلی خوشحال شدم که الحمدلله مثل این که حال بی بی بهتر است. ولی جمله ای بی بی گفت که تمام امیدهای اسماء به باد رفت، فرمود: اسماء! من الان رو به قبله می خوابم، تو لحظه ای، لحظاتی با من حرف نزن، همین که مدتی گذشت مرا صدا بزن، اگر دیدی جواب ندادم، بدان که لحظه مرگ من است. این جا بود که تمام امیدهای اسماء به باد رفت. طولی نکشید که اسماء فریاد کشید و به سراغ علی (علیه السلام) رفت و علی (علیه السلام) را از مسجد صدا کرد و حسنین آمدند.(2684)
[15]
علی (علیه السلام) به مسجد رفته بود. حسنین (علیهما السلام) هم منزل نبودند. فاطمه اطهر (علیها السلام) حالش بهم خورد که حتی أسماء گمان کرد که بی بی، از دنیا رفته است اما بچه ها آمدند و رفتند داخل اتاق و وضع مادر را که دیدند برگشتند با عجله آمدند مسجد به علی خبر دادند. علی آمد منزل. نگاه کرد دید: این دو سه تا بانوئی که در خانه فاطمه (علیها السلام) هستند أم ایمن است، فضه است، اسماء است اینها یک گوشه ایستادند و گریه می کنند، فرمود: ما الخبر؟ و مالی أراکن متغیرات الوجوه و الصور؟ چه خبر است؟ چرا حالتان بد است؟ گفتند: أدرک ابنه عمک و ما نظنک تدرکها گفتند: آقا! زود برو کنار بستر فاطمه ما گمان نمی کنیم زهرا را زنده بیابی. آقا به عجله آمد داخل اتاق و نگاهی به فاطمه (علیها السلام) کرد. نمی دانم علی چه حالی شد؟ أخذ العمامه عن رأسه و حل أزراره عمامه اش را انداخت، عبایش را انداخت، دگمه ها را هم باز کرد، آمد. (جلس) نشست حتی أخذ رأسها و ترکه فی حجره سر زهرا (علیها السلام) را برداشت و در دامن گذاشت. آقا یک بار زهرا را صدا زد، جواب نداد. آخر فرمود: کلمینی یا فاطمه فأنا ابن عمک علی ابن ابیطالب؛ صدا زد: زهرا جان! با من یک کلمه حرف بزن من پسر عمویت علی هستم بی بی چشمش را باز کرد و گفت: انی لا أجد الموت الذی لابد منه و لا محیص عنه گفت: علی! عمر من به سر آمده و من مرگ را می یابم.
حالا شما بچه های فاطمه (علیها السلام) را ببینید که چه سنی دارند؟ امام حسین (علیه السلام) چه قدر سن دارد؟ زینب (علیها السلام) سنش چه قدر است؟ روز مرگ مادر، ام کلثوم چند ساله است؟ اینها بچه اند، باید اول شب بروند بخوابند. مقداری هم که دیر بشود بچه بی شام خوابش می برد. حالا یا گوشه اتاق یا در دامن مادر یا داخل رختخواب یا بیرون رختخواب اما من نمی دانم آن شب، چه شبی بود؟ نه علی خوابید نه اسماء خوابید نه حسنین خوابیدند و نه زینبین خوابیدند. همه بیدار بودند. آن وقت امیرالمؤمنین فاطمه (علیها السلام) وصیت کرده بود، بدنش را هم شب غسل بدهد و هم شب کفن کند. شب شد، تاریک شد، مهیای غسل فاطمه (علیها السلام) شد؛ اسماء آب می ریزد و علی (علیه السلام) در حال غسل دادن است. دو سه جمله کوتاه به یاد صدیقه اطهر (علیها السلام) خواست بند کفن را ببندد یک نگاهی کرد دید که بچه ها ایستاده اند گفت: یا زینب! یا ام کلثوم یا حسن! یا حسین! هلموا تزودوا من أمکم بیائید مادر را ببینید زاد و توشه ای بردارید فهذالفراق و اللقاء فی الجنه(2685) این آخرین دیدار است. اینجا یک جمله را عرض کنم لازم است ممکن است یکی بگوید آقا به چه دلیل زینب و ام کلثوم را بر حسن و حسین (علیهما السلام) مقدم کرده است؟
جوابش را در پدر بودن داخل خانه ها پیدا کنید. روایت می گوید: شما وقتی میوه می خرید و می برید خانه، بچه هایتان که نشسته اند اول به دختر بچه ات میوه بده، بعد به پسرت. یعنی در مقام اعمال عاطفه دخترها را بر پسرها مقدم کنید(2686).
اینجا عاطفه مادر است؛ اینجا وداع با مادر است. دل زینب خیلی می تپد. و من شأن النساء الرقه و لذا اول قبل از حسنین (علیهما السلام) گفت: یا زینب! یا ام کلثوم! حتی فضه را هم که بچه فاطمه نبود، ولی زن بود؛ را در ردیف زینب و ام کلثوم آورد. خلاصه، گفت: بیائید مادر را ببینید. بچه ها دویدند. منتهی حسنین اول آمدند خود را انداختند روی بدن مادر و گفتند: اذا لقیت جدنا محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) فقولی له یا رسول الله! انا قد بقینا بعدک یقیمین فی دار الدنیا(2687) گفتند: (مادر! وقتی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دیدی از قول ما سلام برسان و بگو یا رسول الله! بچه های تو بعد از تو بی مادر شدند(2688).
[16]
زهرا (علیها السلام) نزدیک مرگش شد. آنچه از روایات استفاده می شود، آن است که آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام)، حسنین را از خانه بیرون آورد و مثل اینکه به زینب و ام کلثوم اول صبح گفت: بیرون بروند. اینها وقت مرگ مادر نبودند. زهرا داخل منزل است، ام ایمن است، فضه است، اسماء هم هست، خانم فرمودند: یا اسماء! مقداری کافور پدرم داده است برو و بیاور بگذار بالای سرم. اسماء رفت و کافور را آورد، گذاشت بالای سرش. گفت: اسماء! من به پشت می خوابم مقداری صبر کن، آنوقت مرا صدا بزن. اگر جواب دادم که هیچ، اگر جواب ندادم بدان زهرا از دنیا رفته است. کافور را گذاشت بالای سر بی بی. بی بی هم پارچه را کشید به صورت.
نمی دانم چقدر صبر کرد؟ اینقدر صبر کرد که از حرف زهرا استفاده کرده بود که صبر کند. بعد گفت: یا دختر پیغمبر! اما جواب نیامد. گفت: زهرا جان! اما جواب نیامد. گفت: یا فاطمه الزهرا! جواب نیامد. در این هنگام اسماء پارچه را عقب زد و دید زهرا از دنیا رفته است و جان به جان آفرین تسلیم کرده است. اسماء صورتش را گذاشت روی سینه زهرا (علیها السلام) و گفت: زهرا جان! وقتی حضور پیغمبر رسیدی، سلام مرا به پیغمبر برسان.
اسماء یک وقت متوجه شد که اگر بچه ها الان بیایند خیلی وضعیت سخت است فلذا بلند شد و اشکهایش را پاک کرد و پارچه را روی فاطمه (علیها السلام) کشید. از اتاق در آمد و داخل راهرو، حیاط، رفت و آمد می کرد و مراقب بچه ها بود؛ بچه ها آمدند. به محض اینکه آمدند، اسماء گفت: آقا زاده ها کجا بودید؟ وقت ظهر است، بیائید و غذا میل کنید. گفتند: اسماء! ما کی بی مادرمان غذا خورده بودیم؟ ما که می دانیم مادر ما از دار دنیا رفته است. این را گفتند و دویدند به طرف اتاق مادر(2689).
[17]
شب، موقعی که علی ابن ابیطالب بدن فاطمه را غسل می داد أسماء آب می ریخت. اولا بگویم: روز قبل از مرگ، حضرت زهرا (علیها السلام) به اسماء گفت: برای من داخل اتاق طشت و آب تهیه کن تا خودم را بشویم. آب و طشت را آورد. اسماء در را بست، زهرا (علیها السلام) در اتاق تنها بود. و بدن را کاملا شست. یک پیراهن داشت، آن را هم پوشید(2690).
موقعی که وصیت کرد به علی (علیه السلام) فرمود: علی! پیراهن مرا در نیاور! من بدنم پاکیزه است. (زیرا در غسل باید آب به تمام بدن برسد)، بدن من هم که آلودگی ندارد که شما بخواهید به زحمت بدن مرا پاک کنید. لذا گفت: مرا از زیر پیراهن غسل بده. اما بگویم این کار را برای این کرد که علی (علیه السلام) از وضع بدن فاطمه (علیها السلام) با خبر نشود. چون اگر علی می دید و می فهمید که در زندگی با فاطمه (علیها السلام) چه کردند، خیلی ناراحت می شد فلذا پیراهن را بیرون نیاورد. اسماء آب می ریزد. آن لیف و خرما و آن چوب خرما هم به جای چراغ روشن است. اسماء آب می ریزد و امیرالمؤمنین با دست، آب را به تمام نقاط بدن که پاک است می رساند. فقط دست می کشد که آب برسد زیرا بدن، پاک کردن نمی خواهد، بلکه دست کشیدن برای رساندن آب است. خب حتما بدن آزردگی هایی داشت که با لمس دست و عبور دست از روی بدن روشن نمی شد. اما یک آزردگی با کشیدن دست، روشن شد. آن وقتی که دست علی (علیه السلام) به بازوی (علیها السلام) ایشان رسید و آن احساس زخم بودن در زیر دست علی آمد، صدای علی بردبار بلند شد خیلی بلند گریه کرد. اسماء گفت: أمن فقد الزهراء تبکی؟ گفت: آقا جان! آیا برای مرگ فاطمه (علیها السلام) گریه می کنی؟ آیا برای مرگ دختر گرامی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اشک می ریزی؟ حضرت فرمودند: ما یبکینی الا أثر السیاط(2691) من گریه نکردم و مرا به گریه در نیاورد، مگر وقتی که احساس کردم که جای ضربه های تازیانه به بازوی فاطمه مانند بازوبند باقی مانده است(2692).
[18]
امیرالمؤمنین وقتی بدن فاطمه (علیها السلام) را دفن کرد، سلام می کند به پیامبر از طرف خودش و دختر پیغمبر تا می رسد به اینجا که می فرماید: و الی الله أشکوا و ستنبأک ابنتک بتظافر أمتک علی هضمها فاحفها السؤال و استخبرها الحال(2693)
می فرماید: یا رسول الله! امشب که فاطمه آمده، به شما می گوید: که بعد از تو با ما چه کردند.
کلمه فستنبأک یعنی خود فاطمه (علیها السلام) می گوید. اما مثل اینکه علی (علیه السلام) یک مرتبه حرفش را پس می گیرد. اول می گوید: فستنبأک اما یک وقت می گوید: فاحفها السؤال و استخبرها الحال؛ یا رسول الله! زهرا (علیها السلام) را به حال خودش نگذار، بپرس و سؤال پیچش کن، اگر زهرا را به حال خودش بگذاری این قدر عفیف است، اینقدر غصه ها را به دل می ریزد که یک کلمه نمی گوید. اما از او بخواه و بپرس تا بگوید.
خب! آیا علی (علیه السلام) دلیل دارد؟ آن وقت خودش دلیل اقامه می کند و به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می گوید: این قدر زهرا (علیها السلام) در دلش غصه داشت که تا زنده بود، به احدی نگفت. یعنی یا رسول الله! هفتاد و پنج روز گذشته بود به من نگفت علی بیا بازوی متورم مرا ببین و بدن صدمه خورده مرا ببین(2694).
[19]
پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، جریاناتی پیش آمد که منجر به بیعت با ابوبکر گردید، اما علی (علیه السلام) که جانشین بر حق پیامبر بود، از خانه بیرون نیامد و طبق وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه به تنظیم و جمع آوری قرآن پرداخت.
عمر به ابوبکر گفت: (همه مردم با تو بیعت کرده اند، جز این مرد (علی (علیه السلام)) و اهلبیت او، شخصی را نزد او بفرست که بیاید و بیعت کند. ابوبکر پسر عموی عمر را که (قنفذ) نام داشت برای این کار انتخاب کرد و به او گفت: نزد علی (علیه السلام) برو و بگو: دعوت خلیفه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اجابت کن.
قنفذ چند بار از طرف ابوبکر نزد علی (علیه السلام) رفت و پیام ابوبکر را ابلاغ کرد، ولی علی از آمدن نزد ابوبکر امتناع ورزید.
عمر خشمگین برخاست و خالد بن ولید و قنفذ را طلبید و به آنها امر کرد تا هیزم و آتش بردارند. آنها طاعت کردند و هیزم و آتش بر داشته و همراه عمر، کنار در خانه فاطمه (علیها السلام) رهسپار شدند، فاطمه (علیها السلام) پشت در بود، هنوز شال عزا از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر سرش بود و از فراق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سخت نحیف و ناتوان شده بود. عمر به سر رسیده و در را زد و فریاد بر آورد: (ای پسر ابوطالب! در را باز کن!) فاطمه (علیها السلام) فرمود: (ای عمر! ما را به تو چه کار؟ چرا دست از ما بر نمی داری، با این که ما عزادار هستیم؟) عمر گفت: (در را باز کن وگرنه آن را به روی شما می سوزانم).
هر چه فاطمه (علیها السلام) نصیحت کرد، عمر از تصمیم خود منصرف نشد، سپس آتش طلبید و در خانه را به آتش کشید، آنگاه در نیم سوخته را فشار داد و بدن نازنین فاطمه (علیها السلام) بین فشار در و دیوار قرار گرفت(2695).
عمر در ضمن نامه ای برای معاویه، چگونگی بر خورد خود با فاطمه (علیها السلام) را چنین بیان می کند (... به فاطمه (علیها السلام) که پشت در بود گفتم اگر علی (علیه السلام) از خانه برای بیعت بیرون نیاید، هیزم فراوانی به این جا بیاورم و آتشی برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم و یا این که علی (علیه السلام) را برای بیعت به سوی مسجد می کشانم، آنگاه تازیانه قنفذ را گرفتم و فاطمه (علیها السلام) را با آن زدم و به خالد بن ولید گفتم تو و مردان دیگر هیزم بیاورید و به فاطمه (علیها السلام) گفتم خانه را به آتش می کشم... همان دم دستش را از در بیرون آورد تا مرا از ورود به خانه باز دارد، من او را دور نموده و با شدت، در را فشار دادم و با تازیانه بر دستهای او زدم تا در را رها کند. از شدت درد تازیانه، ناله کرد و گریست. ناله او به قدری جانکاه و جگر سوز بود که نزدیک بود دلم نرم شود و از آن جا منصرف گردم، ولی به یاد کینه های علی (علیه السلام) و حرص او بر کشتن قریشیان (مشرک) افتادم... با پای خودم لگد بر در زدم، ولی او همچنان در را محکم نگه داشته بود که باز نشود. وقتی که لگد بر در زدم، ولی او همچنان در را محکم نگه داشته بود که باز نشود، وقتی که لگد بر در زدم صدای ناله فاطمه (علیها السلام) را شنیدم که گمان کردم، این ناله، مدینه را زیر و رو کرد، در آن حال فاطمه (علیها السلام) می گفت: یا ابتاه! یا رسول الله هکذا یفعل بحبیبتک و ابنتک، اه! یا فضه الیک فخذینی فقد و الله قتل ما فی احشائی من حمل ای پدر جان! ای رسول خدا! بنگر که این گونه با حبیبه و دختر تو رفتار می شود، آه! ای فضه بیا و مرا دریاب که سوگند به خدا فرزندم که در رحم من بود کشته شد.
در عین حال در را فشار دادم، در باز شد، وقتی وارد خانه شدم، فاطمه (علیها السلام) با همان حال رو به روی من ایستاد، ولی شدت خشم من، مرا به گونه ای کرده بود که گویی پرده ای در برابر چشمم افتاده است. چنان سیلی روی روپوش، به صورت فاطمه (علیها السلام) زدم که به زمین افتاد...(2696)).
[20]
در کتاب روضه الواعظین آمده: (اواخر شب، حضرت علی (علیه السلام) همراه حسن، حسین، عمار، زبیر، ابوذر، سلمان و بریده و چند نفر از خواص بنی هاشم، جنازه زهرا (علیها السلام) را از خانه بیرون آوردند و بر آن نماز خواندند و در نیمه های شب آن را به خاک سپردند، حضرت علی (علیه السلام) اطراف قبر حضرت زهرا (علیها السلام)، هفت قبر دیگر ساخت تا قبر فاطمه (علیها السلام) شناخته نشود، در این هنگام هاج به الحزن فارسل دموعه علی خدیه؛ غم و اندوه علی (علیه السلام) به هیجان در آمد، اشکهایش بر گونه هایش سرازیر شد).
آنگاه به قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رو کرده و گفت: السلام علیک یا رسول الله عنی و عن ابنتک النازله فی جوارک و الشریعه اللحاق بک، قل یا رسول الله عن صفیتک صبری؛ سلام بر تو ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از جانب من و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود آمده و به سرعت به تو پیوسته است. ای رسول خدا! از فراق دختر برگزیده و پاک تو، پیمانه صبرم لبریز شده و طاقتم از دست رفته است... . انا الله و انا الیه راجعون(2697)
امام صادق (علیه السلام) از پدران خود نقل کرد که: پس از آن که امیرمؤمنان (علیه السلام) فاطمه (علیها السلام) را در میان قبر نهاد و قبر را پوشاند، مقداری آب بر روی قبر پاشید، سپس در کنار قبر گریان و نالان نشست تا این که عمویش عباس آمد و دست علی (علیه السلام) را گرفت و او را به خانه اش برد(2698).

علی بن ابی طالب (علیه السلام) معصوم سوم

مقام: امام اول.
نام مبارک: علی (علیه السلام).
لقب: امیرالمؤمنین (علیه السلام).
نام پدر: عمران معروف به ابی طالب.
نام مادر: فاطمه بنت اسد (علیها السلام).
تاریخ ولادت: روز جمعه 13 رجب 30 سال بعد از عام الفیل.
محل ولادت: مکه در خانه کعبه متولد شد.
مدت امامت: 30 سال.
تاریخ شهادت: 21 رمضان.
سال شهادت: 41 هجرت.
سبب شهادت: ابن ملجم مرادی به تحریم قطام.
مدت عمر مبارک: 63 سال.
محل شهادت: مسجد کوفه.
محل دفن: نجف اشرف.
تعداد فرزندان: 12 پسر و 16 دختر.

خلاصه حالات معصوم سوم؛

او اولین خلیفه منصوب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، رهبر شیعه و پدر یازده امام است.
در روز جمعه 13 رجب، 30 سال بعد از عام الفیل در میان کعبه متولد شد. مادرش فاطمه بنت اسد و پدرش عمران معروف به ابی طالب بود. و در اکثر جنگهای زمان حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شرکت داشت، بعد از وفات رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز سه جنگ با مخالفین داشت: 1 - جمل با ناکثین. 2 - صفین با مارقین. 3 - نهروان با قاسطین.
آن حضرت در حجه الوداع رسما به عنوان امام و خلیفه پیامبر منصوب گردید، اما بعد از پیامبر، با مکر و حیله عده ای، مردم به سمت افراد دیگری رفتند و سرانجام بعد از قتل خلیفه سوم، با امام بیعت کردند و حضرت در سال 35 هجری با اصرار مردم خلافت و حکومت را قبول کرد.
آن حضرت در اجرای حق و عدالت رنجها کشیده و در حمایت از مظلومان و محرومان و مبارزه با ظالمان و چپاولگران قاطع و سخت گیر بود.
آن حضرت در سال 40 پس از هجرت در شب 19 ماه مبارک رمضان و در محراب کوفه به وسیله شخصی پلید به نام عبدالرحمن ابن ملجم مرادی با همفکری زنی بنام قطامه با ضربت شمشیر مسموم گردید و در آن لحظه فرمود: فزت و رب الکعبه. و بعد از دو روز در شب 21 رمضان به شهادت نائل آمد و در نجف اشرف دفن گردید. مدفن مبارکش تا زمان هارون الرشید مخفی بود.
[21]
السلام علیک یا ابا الحسن، السلام علیک یا امیرالمؤمنین تو و اولاد تو چقدر مظلوم بودید؟! من نمی دانم آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) مظلوم تر است یا فرزند بزگوارش ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)! همان طوری که پیکر علی (علیه السلام) از شر دشمن راحتی ندارد، بدن فرزند عزیزش حسین (علیه السلام) هم از شر دشمن آسایش ندارد و شاید به همین جهت است که فرمودند: لایوم کیومک یا ابا عبدالله هیچ روزی مانند روز فرزند من حسین نیست.
امام حسن بدن علی (علیه السلام) را مخفی کرد. چرا؟ برای این که به بدن علی جسارت نشود، اما وضع کربلا طور دیگری بود. اما زین العابدین (علیه السلام) قدرت پیدا نکرد که بدن امام حسین (علیه السلام) را بعد از شهادت فورا مخفی کند، نتیجه اش همان شد که نمی خواهم نام ببرم. آن شخص گفت:
لباس کهنه چه حاجت که زیر سم ستور تنی نماند که پوشند جامه بر بدنش(2699)
[22]
روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان و روز قتل علی (علیه السلام) است. دوستان و اهل محبت از راههای دور در خانه خدا جمع شده اند. امروز سالگرد شهادت علی (علیه السلام) است. موقع جوش آمدن مهرهای اهل محبت است.
مرحوم نراقی - رحمه الله علیه - در کتاب دارالسلام نقل کرده است (محل شاهد را مختصر می گویم) شیعه ای در ورود به عراق، شرطه بغداد، خیلی اذیتش کرد؛ به طوری که بالاخره گفت نجف می روم و شکایتت را به علی (علیه السلام) می کنم. به نجف اشرف، بالای قبر علی (علیه السلام) رفت و متحصن شد. حاجتش فقط این بود که این ظالم هلاک بشود. نفرین کرد. شب در عالم رؤیا اسد الله الغالب، علی بن ابی طالب (علیه السلام) را دید. حضرت فرمود: (او را به من ببخش و رهایش کن!) گفت: (آقا! من رهایش نمی کنم، تا شما تلافی نکنید. من دوست شما هستم. در راه دوستی شما اینطور به سرم آورده است). امام فرمود: (او را به من ببخش، من تلافی می کنم. چون این شخص حقی بر من دارد). گفتم: (آقا! این شخص چه حقی به شما دارد؟) فرمود: (وقتی همراه قشونش از صحرای نجف عبور می کرد، نظرش به گنبد قبر من افتاد. پیاده شد، ادب و خضوع کرد. بعد هم سوار شد و رفت. آن ادب پیش ما محفوظ است. در عوض آن ادبی که کرده، من عفوش را از تو می خواهم.)
بعد از اینکه بر می گردد، آن رئیس شرطه به او می رسد و می گوید: رفتی چه کار کردی؟ گفت: چه بگویم از فتوت علی (علیه السلام)! کاری کرده بودی که علی (علیه السلام) ملاحظه آن کارت را کرد و جریان را برایش گفت. او مبهوت شد و گریه و توبه و انابه کرد و کارهایش را اصلاح کرد و بعد هم به نجف و سر قبر علی (علیه السلام) رفت و گفت: (ای آقایی که شما کوچکترین عملی را فراموش نمی کنی، خاک بر سر ما اگر به غیر از شما سر و کار داشته باشیم(2700)).
[23]
در سحر نوزدهم ماه مبارک رمضان حضرت علی (علیه السلام) بیرون می آید؛ مرغابی ها صدا می کنند، ایشان می فرماید: دعوهن فانهن صوائح تتبعها نوائح(2701) الان صدای صیحه مرغ است، ولی طولی نمی کشد که صدای نوحه گری انسان ها در همین جا بلند می شود.
برای او، آن شب، شب با صفایی بود. خدا می داند او چه هیجانی دارد! البته خودش می گوید من خیلی کوشش کردم که راز مطلب را کشف کنم، ولی اجمالا می داند که حوادث بزرگی در انتظار اوست، چنان که از نهج البلاغه چنین استفاده می شود که فرموده است: کم اطردت الایام ابحثها عن مکنون هذا الامر، فابی الله الا اخفاءه(2702) خیلی کوشش کردم که سر و باطن این کار را به دست آوردم، ولی خدا ابا کرد، جز این که آن را اخفا کند)(2703).
[24]
خودش اذان صبح را می گفت. نزدیک طلوع صبح بود که بالای مأذنه رفت و ندای (الله اکبر) را بلند کرد. اذان را که گفت، با سپیده دم خداحافظی کرد. گفت: (ای صبح! ای سپیده دم! ای فجر! از روزی که علی، چشم به این دنیا گشوده، آیا روزی بوده است که تو بدمی و چشم علی در خواب باشد؟) یعنی دیگر بعد از این چشم علی، برای همیشه خواب خواهد رفت. وقتی از مأذنه پایین می آید، می گوید:
خلوا سبیل المؤمن المجاهد فی الله ذی الکتب و ذی المشاهد
فی الله لا یعبد غیر الواحد و یوقظ الناس الی المساجد(2704)
راه این مؤمن مجاهد را باز کنید. خودش را به عنوان یک مؤمن مجاهد توصیف می کند.
اهل بیتش اجازه ندارند از جای خود حرکت کند. علی (علیه السلام) گفته بود که پشت سر این صیحه ها، نوحه هایی هست. علی القاعده زینب، ام کلثوم و بقیه اهل بیت (علیهم السلام)، همه بیدار، ولی نگران و ناراحت که امشب چه پیش خواهد آمد؟ یک وقت فریادی همه را متوجه خود کرد و صدایی در همه جا پیچید: تهدمت و الله ارکان الهدی و انطسمت اعلام التقی و انفصمت العروه الوثقی، قتل ابن المصطفی، قتل الوصی المجتبی، قتل علی المرتضی، قتله اشقی الاشقیاء؛ به خدا قسم پایه های هدایت فرو ریخت، به خدا قسم نشانه های تقوی تیره شد و ریسمان مححکم حق گسست، کشته شد وصی برگزیده پیامبر خدا، کشته شد علی مرتضی، شقی ترین اشقیاء او را کشت(2705)).
[25]
صدقه مخفیانه و سری که حضرت علی (علیه السلام) داشته است را همه شما می دانید. به عنوان نمونه یک مورد را ذکر می کنم و آن اینکه وقتی حسنین (علیهما السلام) از تشییع جنازه ایشان بر می گردند، به خرابه ای می رسند. سری می زنند، می بینند بیماری افتاده است. سرش را در دامن می گیرند و احوالش را می پرسند. می گوید: (هیچ کس به داد ما نمی رسد مگر یک نفر که هر شب اینجا می آمد و خوراک در دهان من می گذاشت).
آقایان پرسیدند: (از او پرسیدی اسم شما چیست؟)
او می گفت: (بنده خدا هستم).
امامین فرمودند: (آیا نشانه ای از او داری؟)
گفت: (وقتی در این خرابه، ذکر می خواند، تمام سنگ و کلوخ و دیوار، همه تسبیح خدا می کردند.) صدای گریه امام حسن مجتبی (علیه السلام) بلند شد. فرمود: (این شخص، پدر ما علی (علیه السلام) بود که حالا ما از تشیع جنازه اش بر می گردیم).
این بیچاره مریض هم گریان شد. التماس کرد و گفت: (آقا زاده ها ممکن است، بر من منت بگذارید و مرا سر قبر پدرتان ببرید؟) چنین گویند که او را به امر امام، بر سر قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) آوردند. آنقدر نالید و گریه کرد تا مرد.(2706)
[26]
هیچ کس مانند علی (علیه السلام) در کره زمین از اولین و آخرین، اینقدر بلا ندیده است. از خصائص علی (علیه السلام) بلاهای بی نظیری بوده که از اول تا آخر عمر شریفش دیده است.
در پیش آمدها و جنگ ها زخم های عجیبی برای او اتفاق افتاد.
در غزوه احد وقتی که برگشت، نود زخم بر بدن مبارکش داشت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وقتی که تشریف آورد، دید تمام بدن علی (علیه السلام)، یک پارچه زخم است. شوخی نیست. نود زخم بر بدن!
چندین مرتبه از اسب افتاد و خدا او را حفظ کرد. در همان روز، صدای جبرئیل بلند شد که لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار(2707)
البته این زخم ها و تیرها که بر بدن این بزگوار اصابت کرد خیلی مهم نبوده است؛ بلکه آنچه بلا بود و مهم بود، خون هایی بود که به دلش نازنینش کردند و صدمه هایی که از زبان منافقین می دید، که اگر کسی بخواهد شرح دهد طولانی می شود.
جراحات السنان لها الالتیام و لا یلتام ما جرح اللسان
زخم نیزه را می شود معالجه کرد، اما زخم زبان التیام پذیر نیست.
واعجبا! امیرالمؤمنین (علیه السلام) چه کند؟ می بیند عده ای به خدا و رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان ندارند. به بهانه لا اله الا الله می خواهند حکومت را قبضه کنند. عده ای از خوارج چه جسارت ها که زبان یارای گفتنش را ندارد به او می کردند.
ابو سفیان - لعنه الله علیه -، پدر معاویه در آخر عمرش کور شده بود. در زمان خلافت عثمان در مجلسی که بنی امیه حاضر بودند، پرسید: (آیا در مجلس کسی نیست که از او باید پرهیز کرد؟) گفتند: (نه!). گفت: (ای بنی امیه! ریاست و سلطنت را غنیمت بشمارید و نگذارید به دیگران برسد. بدانید که نه آخرتی است، نه وحی).
بهترین تعبیرات در مصائب آن بزرگوار، همان است که خودش فرمود: فرأیت أن الصبر علی هاتا أحجی فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجا(2708)
می دانید علی بیست و پنج سال از عمرش چطور گذشت؟ مبالغه نمی فرماید. فرمود مثل کسی که استخوان در گلویش گیر کرده است. به چه سختی آب و خوراک می خورد و نفس می کشد؟ مانند کسی زندگی کرد که خار در چشمش خلیده. اگر خدای نکرده مختصر خاری در چشم تو باشد، چه بر سرت می آید؟ لذا فرموده اند: (از معجزات علی (علیه السلام) صبر اوست. وگرنه بشر عادی از چنین صبری عاجز است).
لذا صبح روز نوزدهم ماه رمضان فرمود: فزت و رب الکعبه؛(2709) به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم).
بالاخره تمام می شود. شب سمور گذشت و لب تنور گذشت.
اوضاع معاویه لعنه الله علیه گذشت و غصه خوردن های علی (علیه السلام) هم گذشت. ولی برد با مؤمن است. بدبخت آن کسی است که بی ایمان رفت. یزید و یزیدیان چه با خود بردند؟ جز بدبختی و عذاب جاودانی؟!(2710)
[27]
کشته شدن دو جور است. یکی کشته شدن در راه نفس و هوی که هلاکت است. خسر الدنیا و الاخره. بدبخت آن بشری است که در راه نفس و هوی کشته شود که هلاکت حقیقی همین است.
اما کشته شدن در راه حق و خدا و حقیقت، حیات است، نه هلاکت! چقدر صاحب حدائق اعلی الله مقامه - شیرین فرموده است که می فرماید: (جواب آن هایی که می گویند طبق آیه شریفه لا تلقوا باید یکم الی التهلکه؛(2711) به پای خودتان رو به هلاکت نروید). چرا علی بن ابی طالب (علیه السلام) در صبح نوزدهم ماه مبارک رمضان که می دانست کشته می شود، از خانه بیرون آمد؟ این است که: مرگ که هلاکت نیست. هلاکت یعنی معصیت. هلاکت حقیقی آن است که آدمی کاری کند که مبغوض خدا و مستحق عذاب خدا شود. و الا اگر مرگ ظاهری انسان در راه خدا باشد، این مرگ بزرگترین نجات ها، حیات ها، سعادت ها است. این همان است که علی (علیه السلام) یک عمر آرزویش را داشت. آرزو داشت که کشته راه خدا بشود. چون شرفی از این بالاتر برای بنده نمی شود که فدائی رب العالمین گردد. علی (علیه السلام) آرزویش این است که فدائی دین خدا گردد؛ در راه خدا جان بدهد.
وقتی که آقا از جنگ به سلامت برگشت، گریه کرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: (یا علی! فتح کردی، گریه برای چه؟ گفت یا رسول الله! هر وقت می روم، سلامت بر می گردم. در حالی که آرزو دارم که بلکه در راه خدا کشته شوم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هم به او بشارت داد و فرمود: (یا علی! آخر محاسنت از خون سرت در راه خدا، خضاب خواهد گردید(2712)).
[28]
علی (علیه السلام) را آوردند و در بستر خواباندند. طبیبی به نام اثیر بن عمرو را(2713) که از تحصیل کرده های جندی شاپور و عرب بود و در کوفه می زیست، برای معاینه زخم امیرالمؤمنین آوردند. حضرت را با وسایل آن زمان معاینه کرد(2714) و با این آزمایش فهمید که زهر وارد خون حضرت شده است. لذا نسبت به درمان اظهار عجز کرد...(2715). معمولا احوال مریض لاعلاج را به خود مریض نمی گویند، به کسان او می گویند؛ ولی او می دانست که علی (علیه السلام) کسی نیست که لازم باشد احوالاتش را به کسان او بگوید. پس عرش کرد: (یا امیرالمؤمنین! اگر وصیتی دارید، بفرمایید!(2716)).
[29]
وقتی که ام کلثوم سراغ آن لعین ازل و ابد، (ابن ملجم) می رود، شروع به بدگویی کردن به او می کند که پدر من با تو چه کرده بود که چنین کاری کردی؟ بعد به او می گوید: (امیدوارم که پدرم سلامت خود را باز یابد و روسیاهی برای تو بماند). تا این جمله را ام کلثوم گفت، ابن ملجم شروع به صحبت کرد و گفت: (خاطرات جمع باشد، من آن شمشیر را به هزار درهم (یا دینار) خریدم و هزار درهم (یا دینار) دادم تا مسمومش کردند و من سمی به این شمشیر خورانیده ام که اگر بر سر همه مردم کوفه هم یکجا وارد می شد، همه را از بین می برد. مطمئن باش پدر تو زنده نمی ماند!(2717)
[30]
در لحظات آخر همه دور بستر علی (علیه السلام) جمع بودند. زهر به بدن مبارکش خیلی اثر کرده بود و گاهی وجود مقدسش از حال می رفت و به حال اغما در می آمد، ولی همین که به هوش می آمد باز از زبانش در می ریخت، حکمت و نصیحت و پند و موعظه می ریخت.
آخرین موعظه علی (علیه السلام) همان موعظه بسیار بسیار پر حرارت و پر جوشی است که در بیست ماده بیان کرده است. اول حسن و حسین (علیهما السلام) و بعد بقیه اهل بیتش را مخاطب قرار می دهد.
حسنم! حسینم! همه فرزندانم و همه مردمی که تا دامنه قیامت، سخن من به آنها می رسد، با شما هستم! یعنی ما و شما هم مخاطب علی (علیه السلام) هستیم. در این کلمات، جامعیت اسلام را بیان می کند: الله الله فی الایتام، الله الله فی جیرانکم، الله الله فی بیت ربکم، الله الله فی الصلوه، الله الله فی الزکوه(2718) یک یک بیان می کند: خدا را، خدا را درباره همسایه تان؛ خدا را، خدا را... وقتی آن مطالبی را که در نظر داشت بگوید گفت، آنها که چشمشان به لبهای علی (علیه السلام) بود، دیدند که حال مولا بیشتر منقلب شد و عرقی به پیشانی مقدس علی (علیه السلام) آمد و دیگر علی (علیه السلام) توجهش را از مخاطبین سلب کرد. چشم ها و گوش ها متوجه لبهای علی (علیه السلام) بود تا ببینند علی (علیه السلام) دیگر چه می خواهد بگوید. یک وقت دیدند صدای (علیه السلام) بلند شد: اشهد ان لا اله الا الله، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله(2719)
[31]
علی (علیه السلام) از دنیا رفت. او در شهر بزرگی مانند کوفه است. غیر از آن عده خوارج نهروانی، باقی مردم همه آرزوی می کنند که در تشییع جنازه علی (علیه السلام) شرکت کنند، بر علی (علیه السلام) بگریند و زاری کنند. شب بیست و یکم، مردم هنوز نمی دانند که بر علی (علیه السلام) چه دارد می گذرد و علی (علیه السلام) بعد از نیمه شب از دنیا رفته است.
تا علی (علیه السلام) از دنیا می رود، فورا همان شبانه، فرزندان علی (علیه السلام)، امام حسن، امام حسین (علیهما السلام)، محمد بن حنفیه، جناب ابوالفضل العباس (علیه السلام) و عده ای از شیعیان خاص که شاید از شش هفت نفر تجاوز نمی کردند، محرمانه علی (علیه السلام) را غسل دادند و کفن کردند و در نقطه ای که ظاهرا خود علی (علیه السلام) قبلا معین فرموده بود - که همین مدفن شریف آن حضرت است و طبق روایات، بعضی از انبیای عظام نیز در همین سرزمین مدفون هستند - در همان تاریکی شب دفن کردند و احدی نفهمید. بعد محل قبر را مخفی کردند و به کسی نگفتند.(2720)
فردا مردم فهمیدند که دیشب علی دفن شده است. محل دفن علی (علیه السلام) کجاست؟ گفتند: لازم نیست کسی بداند و حتی بعضی نوشته اند که امام حسن (علیه السلام) صورت جنازه ای را تشکیل دادند و به مدینه فرستادند که مردم خیال کنند علی (علیه السلام) را بردند تا در مدینه دفن کنند!(2721)
چرا؟ به خاطر همین خوارج! برای این که اگر این ها می دانستند علی (علیه السلام) را کجا دفن کرده اند، به مدفن علی (علیه السلام) جسارت می کردند، می رفتند نبش قبر می کردند و جنازه علی (علیه السلام) را از قبر خودش بیرون می کشیدند.
تا خوارج در دنیا بودند و حکومت می کردند، غیر از فرزندان علی (علیه السلام) و فرزندان فرزندان علی، یعنی ائمه اطهار (علیهم السلام) کسی نمی دانست علی (علیه السلام) کجا دفن شده است. امام صادق (علیه السلام) برای اولین بار محل قبر علی (علیه السلام) را آشکار فرمود.
همین صفوان معروفی که شما در زیارت عاشورا یک دعایی می خوانید که در سند آن نام او آمده است، می گوید: من خدمت امام صادق (علیه السلام) در کوفه بودم، ایشان ما را سر قبر علی (علیه السلام) آورد و فرمود: (قبر علی (علیه السلام) اینجاست و دستور داد - ظاهرا برای اولین بار - یک سایبانی برای قبر علی (علیه السلام) تهیه کنیم و از آن وقت قبر علی (علیه السلام) آشکار شد(2722).
پس این مشکل بزرگ برای علی (علیه السلام) منحصر به زمان حیاتش نبود تا صد سال بعد از وفات علی (علیه السلام)، هم قبر علی (علیه السلام) از ترس این ها مخفی بود.(2723)
[32]
همراه جنازه علی (علیه السلام) عده کمی بودند؛ فقط اولاد حضرت بودند و چند نفر از اصحاب خاص. یکی از آنها مردی به نام صعصعه بن صوحان است. او از آن دوستان مصفی و پاکدل امیرالمؤمنین است و سخنور و خطیب هم هست و در حضور امیرالمؤمنین سخنوری ها کرده است.
همین که علی (علیه السلام) را دفن کردند، در حالیکه حزن و غیظ و خشم فوق العاده ای در همه به وجود آمده و بغض، گلوی همه را فشار می دهد و یا گریه می کنند، یک مرتبه این (صعصعه) در حالیکه قلبش در یک فشار سختی بود، یک مشت خاک از قبر علی (علیه السلام) برداشت و بر سر خود پاشید و بعد دستش را روی قلبش گذاشت و آن وقت شروع به سخن گفتن با علی (علیه السلام) کرد که السلام علیک یا امیرالمؤمنین، لقد عشت و مت سعیدا(2724) تو چقدر سعادتمند زندگی کردی و چه سعادتمند از دنیا رفتی؛ تولد تو در خانه خدا بود و در خانه خدا هم شهید شدی. (از خانه خدا تا خانه خدا!)
علی جان! تو چقدر بزرگ بودی و چقدر این مردم، کوچک بودند. به خدا سوگند اگر مردم برنامه تو را اجرا کرده بودند لاکلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم؛(2725) نعمت ها از بالا و پایین برای آنها می جوشید و نعمتهای مادی و معنوی به آنها می رسید، ولی افسوس که مردم قدر تو را ندانستند و به جای آن که از دستورهای عالی تو پیروی کنند، چه خون ها به دل تو کردند و آخر، تو را با این حال و با فرق شکافته روانه قبر و خاک کردند(2726).
[33]
شب نوزدهم ماه مبارک رمضان، امیرالمؤمنین (علیه السلام) مهمان دخترش ام کلثوم بود. سفره غذا را پهن کرد. یک ظرف شیر گذاشت، یک ظرف نمک. تا چشم مولا علی (علیه السلام)، به سفره افتاد، صدا زد: (دخترم! تا حال کی دیدی پدرت سر سفره ای بنشیند که دو خورشت داشته باشد؟!) بی بی آمد که ظرف نمک را بردارد، حضرت فرمود: (دخترم! ظرف شیر را بردار!) علی (علیه السلام) با نان و نمک افطار نمود. امشب علی (علیه السلام) گاهی قرآن می خواند، گاهی مناجات می کرد، گاهی در حیاط خانه می آمد و به ستاره ها نگاه می کرد و می گفت: انا لله و انا الیه راجعون یک وقت ام کلثوم صدا زد: (بابا! چرا امشب که خانه من آمدی، این قدر ناراحتی می کنی؟)
نزدیک اذان صبح شد. علی (علیه السلام) آمد که وضو بگیرد دختر عبا و عصا برایش آورد. عبایش را پوشید و عصایش را دست گرفت، خواست از در خانه بیرون برود، دید یک دسته مرغابی ها مقابل آقا آمدند و دامنش را گرفتند. ام کلثوم بیشتر ناراحت شد و گفت: (بابا! هر وقت خانه من می آمدی، این مرغها از این کارها نمی کردند. مگر امشب چه خبر است؟!)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به طرف مسجد روان شدند، بالای مأذنه رفتند و اذان گفتند که تمام مردم کوفه صدای دلنشینش را شنیدند.
چه بگویم که چه شد؟! یک وقت دیدند زینب آمد و صدا زد: برادران! بلند شوید و ببینید این منادی چه می گوید؟! ای خدا مگر منادی چه می گوید؟! صدا زد آی برادران! می گوید: ای مردم! علی را کشتند!(2727)
[34]
امشب وقتی مولا علی (علیه السلام) به شهادت رسید، جنازه او را امام حسن (علیه السلام) با کمک برادران غسل داد و حنوط و کفن نمود و نماز خواندند. طبق وصیت علی (علیه السلام) میان تابوت گذاشتند و از خانه بیرون آوردند. عقب تابوت را گرفتند، جلوی تابوت خودش بلند شد. بچه های علی (علیه السلام)، بدن ایشان را شبانه، غریبانه، مظلومانه حرکت دادند تا به سرزمین نجف رسیدند، ناگهان در آنجا سنگ سفید درخشانی یافتند، آن را از جا کندند، ناگهان لوحی پیدا شد که در آن نوشته بود: (این قبری است که نوح (علیه السلام) آن را برای علی بن ابیطالب (علیه السلام) ذخیره کرده است). جنازه را همان جا به خاک سپردند.
در روایت است که وقتی امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) از دفن پدرشان باز می گشتند، نزدیک دروازه شهر کوفه کنار ویرانه ای، مرد نابینایی را دیدند که گریه و ناله می کرد.
امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) جلو رفتند.
پیرمرد چرا گریه می کنی؟
همیشه یک آقای مهربان و دلسوزی می آمد و احوال من را می پرسید، غذا برایم می آورد، سر من را به دامن می گرفت. اما الان سه روز است که به دیدن من نیامده است.
امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) گفتند: (آیا او را می شناسی، نام او را می دانی؟)
نه من که نابینا هستم، او هم خودش را به من معرفی نمی کرد، اما وقتی وارد خرابه می شد، پیوسته زبان او به ذکر خدا مشغول بود. وقتی او تسبیح و تهلیل می گفت، در و دیوار با او هم صدا بودند. وقتی کنار من می نشست، می فرمود: مسکین جالس مسکینا، غریب جالس غریبا درمانده ای با درمانده ای نشسته و غریبی همنشین غریبی شده است.
یک وقت صدای ناله حسنین بلند شد، فرمودند: پیرمرد! آن آقای مهربان، بابای مظلوم ما علی (علیه السلام) بود. یک وقت صدا زد: آقا زاده ها! چه شده که سه روز به دیدن من نیامده است؟) گفتند: (الان از دفن بابا بر می گردیم). صدای ناله مرد نابینا بلند شد. خود را به زمین می زد و خاک زمین را به روی خود می پاشید. حسنین (علیهما السلام) او را دلداری می دادند، اما آرام نمی گرفت، یک دفعه پیر نابینا، دامن امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) را گرفت. گفت: (شما را به جدتان سوگند، شما را به روح پدرتان، مرا کنار قبر مولایم ببرید). امام حسن (علیه السلام) دست راست او را گرفت، امام حسین (علیه السلام) دست چپ پیر نابینا را گرفت. او را کنار مرقد مطهر علی (علیه السلام) آوردند، خودش را روی قبر مولا افکند، گریه می کند، ناله می زند.
این مرد نابینا گفت: (خدایا من طاقت فراق این پدر مهربان را ندارم. تو را به حق صاحب این قبر، جان مرا بستان!) دعایش مستجاب شد و همان جا جان سپرد. بچه های علی (علیه السلام) او را غسل دادند، کفن کردند، نماز خواندند، او را در حوالی همان روضه پاک به خدا سپردند.(2728)
[35]
هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) بستری شد، فرزندانش یک یک آمدند و به دست و پای او افتادند و قدم مبارک او را می بوسیدند و می گفتند: پدر جان! این چه حالی است که از شما مشاهده می کنیم؟ کاش مادرمان فاطمه (علیها السلام) زنده بود و ما را تسلی می داد. کاش در مدینه کنار قبر جدمان رسول خدا بودیم و درد دل خود را به آن حضرت می گفتیم، آه از غریبی و یتیمی... .
آه جانسوز و شیون جانکاه آنها به گونه ای بود که هر کس می شنید بی اختیار گریه می کرد.
امیرمؤمنان (علیه السلام) یکایک آنها را به آغوش می گرفت و می بوسید و می فرمود: صبر کنید! من نزد جد شما محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) و مادر شما فاطمه (علیها السلام) می روم، من در این شب ها در خواب دیدم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با آستین خود، غبار از چره ام پاک کرد و می گفت: ای علی آن چه بر تو بود، به جای آوردی. این خواب دلالت دارد که نقاب جسم را از پیش روی جانم بر خواهند داشت(2729).
در نقل دیگر آمده که علی (علیه السلام) در بستر بود نگاهش به حسین (علیه السلام) افتاد و فرمود: یا ابا عبدالله انت شهید هذه الامه فعلیک بتقوی الله و الصبر علی بلائه؛ ای حسین! تو شهید این امت هستی، بر تو باد به تقوا و صبر بر بلای الهی)(2730)
[36]
آخرین وصیت را هم فرمودند و نمی دانم بعد از چند ساعت از دنیا رفتند. این منبع حکمت، انسان بزرگوار، که در و دیوار کوفه و مسجد کوفه از این کلمات حکمت آمیز پر بود. یادگارهای امیرالمؤمنین را در و دیوار کوفه بر دوش داشت و بر دل داشت. در مثل این شبی این از دست مردم گرفته شد. یک جمله دیگر هم در نهج البلاغه است آن را هم بنده بخوانم که روز عزای امیرالمؤمنین و الصلوه اگر خواستید چشم شما به یاد آن بزرگوار اشکی بریزد.
در نهج البلاغه این جمله هست، گویا خطاب به امام حسن (علیه السلام) که فرمودند: ملکتنی عینی و انا جالس(2731) به امام حسن (علیه السلام) فرمودند: که در شب نوزدهم قبل از سحر که بروم به مسجد، چشمم گرم شد. در خواب فسنح لی رسول الله پیغمبر را در خواب دیدم. فقلت یا رسول الله ماذا لقیت من امتک من الاود و اللدد به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شکایت کردم از دست امت و گفتم: یا رسول الله! در مقابل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از دست امت شکایت کردم و گفتم: یا رسول الله!
(امیرالمؤمنین در مقابل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مثل فرزندی در مقابل پدر است، در آغوش پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بزرگ شده است پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پدر او بوده است در همه ادوار، حالا هم که پیرمرد 63 ساله ای است وقتی پیامبر را در خواب می بیند با زبان احساس کودکانه در مقابل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد مثل بچه ای که به پدر شکایت کند، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) شکایت می کند).
فقلت یا رسول الله! ماذا لقیت من امتک من الاود و اللدد. عرض کردم یا رسول الله! از دست امت تو، من چه کشیدم! چه دشمنی ها با من کردند! چه لجاجت ها با من ورزیدند! از دست امتت سختی ها کشیدم. در یک عبارت دیگر دارد که به پغیمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردم: یا رسول الله! اننی مللتهم و ملونی یعنی یا رسول الله! آنها از من خسته شدند، من هم از دست آنها دیگر خسته شدم. فقال ادع علیهم پیغمبر فرمود: علی جان! نفرینشان کن! حالا امیرالمؤمنین (علیه السلام) می خواهد نفرین کند. این امتی را که او را اینقدر اذیت کردند، ببینید نفرین علی (علیه السلام) چیست. فقلت ابدلهن الله بهم خیرا منهم خدا به جای آنها بهتر از آنها را به من بدهد و ابدلهم بی لهم منی خدا به جای من کسی بدتر از من را به آنها بدهد. معنای این جمله ها این است که خدایا! مرگ علی را برسان! (گریه حضار) و این دعا در مثل دیشبی مستجاب شد. اصحاب، اطراف خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را گرفتند. حالا حرف زیاد است، من ندیدم که می گویند: یتیم ها آمدند ولی بعید نیست بلکه ممکن است، اگر چه جایی نوشته نشده باشد یتیم ها آمدند وقتی شنیدند که امیرالمؤمنین شیر لازم دارد هر کدام یک کاسه شیری تهیه کردند و برای امیرالمؤمنین آوردند. آن مقداری که مسلم است این است که اطراف خانه، از عاشقان امیرالمؤمنین محاصره شده بود و گریه می کردند. بعد امام حسن (علیه السلام) آمد و فرمود که پدرم حال ندارد متفرق بشوید. آنها را متفرق کردند و رفتند. امیرالمؤمنین وصیت کرده است که بدن طیب و طاهر او را شب، غسل بدهند و دفن کنند. لا اله الا الله! در خاندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عجب سنتی قرار داده شد. (گریه مقام معظم رهبری) همان طوری که بدن فاطمه زهرا (علیها السلام) را شب غسل دادند و غریبانه بردند و دفن کردند. آن کسانی که سالها علی را بالای منبرها لعن کردند، اگر می دانستند قبر شریف ایشان، کجاست، چه بعدی داشت که بیایند و قبر را بشکافند و یک اهانتی به جسد مطهر امیرالمؤمنین علیه الصلوه و السلام بکنند. این چشم تیزبین امیرالمؤمنین (علیه السلام) می داند که بدن را نیمه شب بردند. در آن نیمه شب، چه کسانی بودند؟ فرزندان امیرالمؤمنین و بعضی خواص اصحاب بودند که بدن را بردند و دفن کردند و برگشتند. بنده با خودم فکر می کردم در این قضایا، در این شهادت مظلومانه، در این تشییع مظلومانه، در این دفن مظلومانه، در این خانه تاریک امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این روزها به چه کسی از همه سخت تر گذشت. به نظرم رسید به زینب (علیها السلام) از همه سخت تر گذشت. زینب کبری (علیها السلام) آن دفن مادر را در آن نیمه شب دید. دفن پدر را در این نیمه شب دید؛ تشییع جنازه امام حسن (علیه السلام) را با آن وضع دید و تیرهایی که به طرف جنازه امام حسن (علیه السلام) پرتاب شد. در روز عاشورا آن همه منظره سهمگین و هولناک را دید که از همه سخت تر بود. زینب کبری (علیها السلام) فریاد زد: یا رسول الله! صلوا علیک ملیک السماء هذا حسین مرمل بالدماء مقطع الاعضاء یا رسول الله! بر تو ملائکه آسمان درود می فرستد این حسین است که در خون غلطیده در حالی که اعضای بدن او قطعه قطعه است(2732)).
[37]
یاد کنم از روز بیست و یکم سال چهلم هجرت، که روز شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.
کوفه مثل امروزی چه حالی و چه وضعی داشته است. شما به یاد بیاورید آن لحظه ای را که در تهران همه فهمیدند که امام بزرگوار از دنیا رفته است. دیدید چه ولوله ای شد، چه زلزله ای بوجود آمد چه دلهایی از جا کنده شد.
خب! البته امام مدتی بیماری داشتند. سابقه بود. بعضی انتظار داشتند، این بیم و دغدغه در ذهن ها بود. اما امیرالمؤمنین (علیه السلام) تا ساعتی قبل از آن در میان مسجد، خفتگان را بیدار می کرد. صدای اذان آن بزرگوار و لحن ملکوتی آن بزرگوار، در فضای کوفه پیچیده بود؛ مردم تا همین روزهای آخر تا دیروزش تا دیشبش شنیده بودند.
کلماتی چو در آویزه گوش مسجد کوفه هنوزش مدهوش
این کلمات را مردم شنیده بودند. ناگهان در خانه های خود نشستند. می بینند که صدایی بلند شد. هاتفی با لحن غم انگیزی فریاد کرد: الا تهدمت ارکان الهدی قتل علی المرتضی(2733) خبر شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) تقریبا همه می دانستند.
از زمان پیامبر در جنگ خندق وقتی که امیرالمؤمنین (علیه السلام) یک جواب نوخاسته بود، بیست و چند سالش بود امیرالمؤمنین در هنگام جنگ خندق کمتر از سی سال شاید آن حضرت آنوقت داشتند. وقتی رفتند با عمرو بن عبدود مبارزه کردند با آن پهلوان معروف عرب که قریش و غیر قریش و همه او را بزرگ می شمردند و یقین داشتند که او کار پیامبر (علیه السلام) و مسلمانان را یکسره خواهد کرد. امیرالمؤمنین جوان رفت و او را به درک واصل کرد و برگشت. در این مبارزه پیشانی حضرت زخم برداشت و خون از پیشانی مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) نازل شد.
خدمت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهی کردند؛ خون چهره امیرالمؤمنین (علیه السلام) دل پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را سوزاند. این جوان مبارز، این جوان فداکار، این جوان محبوب و عزیز، رفته و این کار بزرگ را کرده و برگشته است؛ حالا صورت خون آلود، پیشانی خون آلود، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: علی جان! بنشین. امیرالمؤمنین نشست، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دست مالیدند، خون ها را تمیز کردند و بعد هم دستمال خواستند خودشان شاید خون ها را تمیز کردند و به دو تا از آن خانم هایی که مأمور بستن زخم ها بودند فرمودند که زخم علی را خوب ببندید و مرتب کنید.
وقتی این سفارشات را کردند ناگهان مثل اینکه یک چیزی به یاد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. شاید چشم های پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پر از اشک شد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نگاهی کردند به امیرالمؤمنین و گفتند: علی جان! امروز زخم تو را بستیم اما آن روزی که محاسن تو از خون سرت خضاب خواهد شد، من کجا هستم؟! (گریه رهبری و حضار). أین اکون اذا خضبت هذه من هذه؛(2734) یک چنین روزی را همه انتظار داشتند. خود آن حضرت بارها می فرمودند.
ابن زهری معروف، محمد بن شهاب زهری در یک روایتی می گوید: کان امیرالمؤمنین یستبطء قاتله یعنی همین طور بی تابانه کانه منتظر این بود که این قاتل، این شقی بیاید و کار خودش را انجام بدهد. حرکت زمان را کند می شمرد، که این حادثه انجام بگیرد. متی یکون خضبت هذا من هذا و... یک تعبیراتی اینجوری.
حضرت منتظر بودند. نزدیکان همه می دانستند. اما حادثه این قدر بزرگ بود که با این که از پیش، خبر آنها هم داده شده بود، همه را منقلب کرد و حضرت را منزل آوردند. در یک روایتی من این را نگاه کردم، در بحار من دیدم که حضرت گاهی از هوش می رفتند و گاهی به هوش می آمدند. دخترشان ام کلثوم در مقابل حضرت، نشسته بود و اشک می ریخت و گریه می کرد. یک بار آن حضرت چشمش را باز می کرد این تعبیر را دارد لا تؤذینی یا ام کلثوم(2735) به زبان ما یعنی با گریه خودت با اشکهای خودت، دل من را جریحه دار مکن و نسوزان فانک لوترین ما اری لن تبک؛ اگر تو می دیدی آنچیزی را که من دارم می بینم در مقابلم گریه نمی کردی). ان الملائکه من السموات السبع بعضهم خلف بعض و النبیون یقولون...؛ طبق این روایت فرمود: که فرشتگان آسمان ها از هفت آسمان، پشت سر یکدیگر، بعضهم خلف بعض همه جمع شدند در مقابل من، پیغمبران بزرگ الهی (علیهم السلام) همه اجتماع کرده اند. همه خطاب به من یقولون انطلق یا علی علی جان! بیا به طرف ما فما امامک خیر لک مما انت فیه.(2736)