گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

فاضل دوانی و مادر اهل یقین

مرحوم فاضل دوانی (رحمه الله) که از اجله علمای اسلام محسوب می شود، در فکر آن شد که کتابی درباره اثبات صانع یا همان توجید و خداشناسی بنویسد. ولی وقتی که قلم به دست گرفت و بر صفحه کاغذ نهاد و مشغول به نوشتن شد، مادرش که تمام کارهای فرزند را زیر نظر داشت و مراقب بود، گفت: پسرم چه می نویسی؟ مرحوم فاضل (رحمه الله) در جواب گفت: رساله ای درباره خداشناسی می نویسم. مادر که درباره خدا شکی نداشت و در مقام یقین زندگی می کرد، گفت: أفی الله شک فاطر السموات و الأرض آیا درباره وجود خدا شکی هست که او خالق زمین و آسمان ها است؟ مرحوم فاضل دوانی از آن تألیف منصرف شده و دیگر کتابی در این زمینه ننوشت.(2653)

در این حال باش!

اسحاق عمار گفت: از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم می فرماید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز صبح را با مردم گزارد و چشمش در مسجد به جوانی افتاد که چرت می زد و سرش به پایین می افتاد. روی زرد و لاغر و چشم های گود افتاده داشت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمودند: فلانی! حالت چطور است؟ او گفت: ای رسول خدا! در حال یقین هستم. رسول خدا از سخن او در شگفت شد و فرمود: برای هر یقینی حقیقتی است، حقیقت یقین تو چیست؟ او گفت: ای رسول خدا! یقین من همان است که مرا اندوهگین، شب زنده دار و تشنه در روزهای داغ کرده است. جانم به دنیا و آنچه دارد بی رغبت شده چنان که گمان می کنم وقتی به عرش پروردگارم می نگرم برای حساب آماده شده و آفریدگان برای حسابرسی گرد آمده شده اند و من نیز در میانشان هستم و گویا اکنون بهشتیان را می بینم که در بهشت بهره می برند و همدیگر را معرفی می کنند و بر پشتی ها تکیه می زنند و گویا دوزخیان را می بینم که در آتش، عذاب می شوند و فریادرس می خواهند. گویا هم اکنون صدای زبانه های آتش را می شنوم و در گوشم چرخ می زند. آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به اصحاب فرمودند: این بنده ای است که خداوند دلش را به ایمان روشن کرده است. سپس به آن جوان فرمود: همواره بر این حال باش! جوان عرض کرد: ای رسول خدا! برایم از خدا بخواه که شهادت با تو را روزی ام کند. پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برایش دعا کرد. چیزی نگذشت که در یکی از جنگ های پیامبر گرامی به میدان رفت و پس از نه نفر به شهادت رسید که او نفر دهم بود.(2654)

حقیقت ایمان

از حضرت باقر (علیه السلام) روایت کرده که فرمودند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در یکی از سفرهایش به کاروانی برخورد. آنان گفتند: سلام بر تو ای رسول خدا! حضرت فرمودند: شما کیستید؟ گفتند: ما ایمان آورندگانیم ای رسول خدا. حضرت فرمودند: حقیقت ایمان شما چیست؟ آنان گفتند: خرسندی به قضای خدا، سپردن کارها به او و گردن نهادن بر فرمانش. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: ... پس اگر راست می گویید، ساختمانی را که در آن نمی نشینید، نسازید و مالی را که از آن نمی خورید، گرد نیاورید و از خدایی که به سویش باز می گردید، پروا کنید.(2655)