گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

جوان یتیم نواز

آورده اند که جوانی از بزرگان به سفر حج می رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت. چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزی توقف کرد. عبدالجبار به رسم تفرج و سیاحت، گرد محله های کوفه برآمد. از قضا، به خرابه ای رسید. زنی دید که در خرابه می گشت و چیزی می جست. در گوشه ای مرغ مرده ای افتاده بود، آن را در زیر چادر کشید و روان شد. عبدالجبار با خود گفت: همانا که این زن درویش است و نیاز خود پنهان می دارد. از عقبش بیامد تا از حال او باخبر گردد. چون آن زن به خانه خویش داخل شد، کودکان گرد وی در آمدند که ای مادر! از برای ما چه آوردی که از گرسنگی هلاک شدیم؟ مادر گفت: عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغکی آورده ام و هم اکنون آن را بریان خواهم کرد. عبدالجبار که این بشنید، بگریست و از همسایگان احوال وی را باز پرسید. گفتند: سیده ای است، زن عبدالله بن زید علوی، که شوهرش را حجاج کشت. او کودکانی یتیم دارد و بزرگواری خاندان رسالت نمی گذارد که از کسی چیزی طلب نماید. عبدالجبار با خود گفت: اگر حج می خواهی، این جاست. پس آن هزار دینار از میان کمرباز کرد و به آن زن داد و آن سال در کوفه بماند و به سقایی مشغول شد. زمانی که حاجیان از مکه بازگشتند، وی به استقبال آنان بیرون رفت. مردی در پیش قافله بر شتری نشسته بود و می آمد. چون چشمش بر عبدالجبار افتاد، خود را از شتر بینداخت و گفت: از خواجه! از آن روزی که در عرفات، ده هزار دینار به من قرض داده ای، تو را می جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان! عبدالجبار دینارها را بگرفت و حیران بماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را باز پرسد که وی از نظرش غایب شد. در این هنگام آوازی شنید که: ای عبدالجبار! هزار دینارت را ده هزار دینار دادیم و فرشته ای به صورت تو آفریدم که برایت حج گزارد و تا زنده باشی، هر سال حجی مقبول در پرونده عملت می نویسیم، تا بدانی که رنج هیچ نیکوکار بر درگاه ما ضایع نمی گردد که: انا لا نضیع أجر من أحسن عملاً(2630) از این جاست که گفته اند:
دل به دست آور که حج اکبر است از هزاران کعبه، یک دل بهتر است(2631)

اشعار

یتیم نوازی

خون یتیم در کشی و خواهی باغ بهشت و سایه طوبی را؟
پروین اعتصامی