گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

اهمیت سرپرستی از یتیم

اصحاب و یاران، گرد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را گرفته بودند و به سخنانش گوش می دادند. ناگهان دیدند پسر بچه ای نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: ای پیامبر خدا! من پسری هستم که پدرم از دنیا رفته است، مادر و خواهرم نیز بی سرپرستند. از آنچه خداوند به شما عنایت فرموده است، به ما کمک کن! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به بلال فرمود: به خانه من برو و هر غذایی که یافتی آن را بیاور! بلال به حجره هایی که مربوط به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود رفت و پس از جستجو، بیست و یک دانه خرما پیدا کرد و به خدمت ایشان آورد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن پسر فرمود: بیا این خرماها را از من بپذیر! هفت دانه آن مال خودت، هفت دانه دیگر مال خواهرت و هفت دانه باقیمانده مال مادرت باشد. در این هنگام یکی از اصحاب به نام معاذ دست نوازش بر سر آن یتیم کشید و گفت: خداوند تو را از یتیمی بیرون آورد و جانشین پدرت سازد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به معاذ فرمود: محبت تو را به این یتیم دیدم. بدان که هر کس یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش بر سر او بکشد، خداوند به تعداد هر مویی که از زیر دست او می گذرد، پاداش شایسته ای به او می دهد، گناهی از گناهان او را محو می سازد و مقام او را بالا می برد(2629).

جوان یتیم نواز

آورده اند که جوانی از بزرگان به سفر حج می رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت. چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزی توقف کرد. عبدالجبار به رسم تفرج و سیاحت، گرد محله های کوفه برآمد. از قضا، به خرابه ای رسید. زنی دید که در خرابه می گشت و چیزی می جست. در گوشه ای مرغ مرده ای افتاده بود، آن را در زیر چادر کشید و روان شد. عبدالجبار با خود گفت: همانا که این زن درویش است و نیاز خود پنهان می دارد. از عقبش بیامد تا از حال او باخبر گردد. چون آن زن به خانه خویش داخل شد، کودکان گرد وی در آمدند که ای مادر! از برای ما چه آوردی که از گرسنگی هلاک شدیم؟ مادر گفت: عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغکی آورده ام و هم اکنون آن را بریان خواهم کرد. عبدالجبار که این بشنید، بگریست و از همسایگان احوال وی را باز پرسید. گفتند: سیده ای است، زن عبدالله بن زید علوی، که شوهرش را حجاج کشت. او کودکانی یتیم دارد و بزرگواری خاندان رسالت نمی گذارد که از کسی چیزی طلب نماید. عبدالجبار با خود گفت: اگر حج می خواهی، این جاست. پس آن هزار دینار از میان کمرباز کرد و به آن زن داد و آن سال در کوفه بماند و به سقایی مشغول شد. زمانی که حاجیان از مکه بازگشتند، وی به استقبال آنان بیرون رفت. مردی در پیش قافله بر شتری نشسته بود و می آمد. چون چشمش بر عبدالجبار افتاد، خود را از شتر بینداخت و گفت: از خواجه! از آن روزی که در عرفات، ده هزار دینار به من قرض داده ای، تو را می جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان! عبدالجبار دینارها را بگرفت و حیران بماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را باز پرسد که وی از نظرش غایب شد. در این هنگام آوازی شنید که: ای عبدالجبار! هزار دینارت را ده هزار دینار دادیم و فرشته ای به صورت تو آفریدم که برایت حج گزارد و تا زنده باشی، هر سال حجی مقبول در پرونده عملت می نویسیم، تا بدانی که رنج هیچ نیکوکار بر درگاه ما ضایع نمی گردد که: انا لا نضیع أجر من أحسن عملاً(2630) از این جاست که گفته اند:
دل به دست آور که حج اکبر است از هزاران کعبه، یک دل بهتر است(2631)

اشعار