گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

تکریم یتیم

خانم معلمی از کشور ایتالیا، که به آیین حضرت مسیح بود، نامه ای را که از ابراز محبت و علاقه به امام و راه او آکنده بود، همراه با یک گردن بند طلا برای ایشان فرستاده بود و متذکر شده بود که این گردنبند را که یادگار آغاز ازدواجم هست و آن را خیلی دوست دارم، تقدیم محضر شما می نمایم. مدتی آن را نگه داشتیم. در آخر با تردید از این که امام آن را می پذیرد یا نه، همراه ترجمه نامه، خدمت معظم له بردیم. ایشان نامه و گردنبند را گرفت و روی میزی که کنارشان قرار داشت گذاشت. دو سه روز بعد اتفاقاً دختر بچه دو یا سه ساله ای را آوردند که پدرش در جبهه مفقودالأثر شده بود. امام وقتی متوجه شد، فرمود: الان او را داخل بیاورید. سپس او را روی زانو نشاند و صورت مبارک خود را به صورت کودک چسباند و دست بر سر او گذاشت. مدتی به همین حالت، آهسته با او سخن می گفت با آن که فاصله ما با ایشان کمتر از یک متر و نیم بود، حرف های ایشان برای ما مشخص نبود. سرانجام آن کودک که در آغاز افسرده بود، در آغوش امام خندید و به دنبال آن، امام هم احساس سبکی و انبساط کرد. آن گاه دیدیم که معظم له همان گردن بند را برداشت و با دست مبارک خود به گردن دختر بچه انداخت و آن دختربچه در حالیکه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، از خدمت امام بیرون رفت.(2627)

توجه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به یتیم

در تفسیر کشف الأسرار میبدی آمده است که: روزی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه عده ای از اصحاب، از کوچه های مدینه عبور می کردند. در یکی از کوچه ها تعدادی بچه مشغول بازی بودند و کنار آن ها کودکی خود را به زمین می کشید و گریه می کرد. حضرت متوجه آن کودک شده و پهلوی او روی زمین نشستند. او را از زمین بلند کردند و علت گریه او را جویا شدند، گفت: من پسر رفاعه انصاری که در جنگ کشته شد هستم. خواهری داشتم که ازدواج کرد و مادرم نیز شوهر رفت و مرا از خود راند. اکنون من بی کس و تنها مانده ام. بچه ها مرا سرزنش می کنند و به بازی نمی گیرند. حضرت بسیار ناراحت شده و اشک از چشمانش جاری گردید. بعد او را روی زانوی خود نشانده و فرمودند: ناراحت مباش! از امروز من پدر تو و دخترم فاطمه (علیها السلام) خواهر توست. کودک شاد شد و برخاست و فریاد زد: ای بچه ها! دیگر مرا سرزنش نکنید که پدرم بهتر از پدرهای شماست. آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دست او را گرفتند و به خانه دخترشان فاطمه (علیها السلام) بردند و گفتند: دخترم! این بچه ما و برادر توست. او را نگهداری کن! فاطمه (علیها السلام) نیز جامه ای تمیز بر او پوشاند، سرش را روغن زد و ظرف خرما را پیش روی او گذاشت و فرمود: حسن و حسینم بیایید و با هم غذا بخورید! بعد از رحلت حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او خاک بر سر خود می ریخت و فریاد می زد: وا ابتاه! امروز من یتیم شدم و همه مردم از سوز او می گریستند(2628).

اهمیت سرپرستی از یتیم

اصحاب و یاران، گرد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) را گرفته بودند و به سخنانش گوش می دادند. ناگهان دیدند پسر بچه ای نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و گفت: ای پیامبر خدا! من پسری هستم که پدرم از دنیا رفته است، مادر و خواهرم نیز بی سرپرستند. از آنچه خداوند به شما عنایت فرموده است، به ما کمک کن! پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به بلال فرمود: به خانه من برو و هر غذایی که یافتی آن را بیاور! بلال به حجره هایی که مربوط به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود رفت و پس از جستجو، بیست و یک دانه خرما پیدا کرد و به خدمت ایشان آورد.
پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن پسر فرمود: بیا این خرماها را از من بپذیر! هفت دانه آن مال خودت، هفت دانه دیگر مال خواهرت و هفت دانه باقیمانده مال مادرت باشد. در این هنگام یکی از اصحاب به نام معاذ دست نوازش بر سر آن یتیم کشید و گفت: خداوند تو را از یتیمی بیرون آورد و جانشین پدرت سازد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به معاذ فرمود: محبت تو را به این یتیم دیدم. بدان که هر کس یتیمی را سرپرستی کند و دست نوازش بر سر او بکشد، خداوند به تعداد هر مویی که از زیر دست او می گذرد، پاداش شایسته ای به او می دهد، گناهی از گناهان او را محو می سازد و مقام او را بالا می برد(2629).