گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

یتیم گرسنه

زنی شوهرش درگذشت. برای آنکه خدمتی به شوهرش کرده باشد، شبهای جمعه غذایی تدارک می دید و به فرزند یتیم خود می گفت: فرزندم! این را به خانه فقیر ببر! طفل بیچاره با اینکه گرسنه بود، غذا را از مادرش می گرفت و به فقرا می رسانید و خودش گرسنه باز می گشت و می خوابید تا اینکه شبی کاسه صبرش لبریز شد و در راه غذا را خورد و با شکم سیر به خانه بازگشت. آن شب زن، شوهر خود را در خواب دید که به وی می گفت: تنها امشب غذای تو به من رسید. زن از خواب بیدار شد و با کمال شگفتی پرسید: پسرم! امشب غذا را کجا بردی؟ پسر گفت: قبلاً غذا را به فقرا می دادم، ولی دیشب خودم خوردم(2625).

برخورد با فرزندان شهدا

علی (علیه السلام) در رهگذر، زنی را دید که مشک آبی بر دوش گرفته بود و به خانه می برد. برای کمک پیش رفت و مشک آب را از او گرفت و به خانه اش رساند. در ضمن از وضع او سؤال کرد. زن گفت: علی بن ابی طالب، شوهرم را به مأموریتی فرستاد که در طی آن، او کشته شد. اینک چند کودک یتیم برای من مانده است و قدرت اداره زندگی آنها را ندارم. فقر باعث شده است که خدمتکاری کنم... . علی (علیه السلام) بازگشت و آن شب را با ناراحتی گذراند. صبح روز بعد، ظرف غذایی را برداشت و به سوی خانه آن زن رفت. در بین راه عده ای خواستند که ظرف غذا را حمل کنند، اما هر بار حضرت می فرمود: روز قیامت چه کسی اعمال مرا به دوش می کشد؟ به خانه آن زن که رسید، در زد. زن پشت در آمد و پرسید: چه کسی هستید؟ حضرت جواب داد: کسی که تو را کمک کرد و مشک آب را برایت آورد. اینک برای کودکانت خوراکی آورده ام. زن در را گشود و گفت: خداوند از تو راضی باشد و روز قیامت بین من و علی بن ابی طالب (علیه السلام) حکم کند. حضرت وارد شد و به زن فرمود: نان می پزی یا کودکانت را نگه می داری؟ زن گفت: من در پختن نان تواناترم. شما کودکان مرا نگاه دارید. زن آرد را خمیر کرد و علی (علیه السلام) گوشتی را که همراه آورده بود کباب کرد و با خرما به اطفال خوراند. به هر کودکی در کمال مهربانی و با عطوفت پدری لقمه ای می داد و می فرمود: فرزندم، علی را حلال کن! خمیر حاضر شد. علی (علیه السلام) تنور را روشن کرد. اتفاقاً زنی که علی (علیه السلام) را می شناخت به آن منزل وارد شد. به محض آنکه حضرت را دید با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت: وای بر تو! این پیشوای مسلمانان علی بن ابی طالب است. زن که از کلمات گله آمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود، با شرمندگی به آن حضرت گفت: یا امیرالمؤمنین! از شما خجالت می کشم، مرا عفو کنید. حضرت فرمود: از این که در کار تو و کودکانت کوتاهی شده است، من خجالت می کشم(2626).