گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

انتقام فیلسوفانه

روزی مارک تواین نویسنده و نقاد معروف آمریکایی از همسایه خود که کتابخانه مرتبی در خانه داشت خواهش کرد به او اجازه دهد که از کتابهای وی استفاده کند. همسایه چنین پاسخ داد: من خیلی خوشوقتم از اینکه کتابهایم مورد استفاده شما قرار گیرد؛ ولی چون متأسفانه با خود عهد کرده ام که کتابهایم را از خانه بیرون نفرستم، اگر مایل باشید ممکن است تشریف بیاورید و در کتابخانه خود من از آن ها استفاده کنید. مارک تواین جوابی نداد و سکوت اخیار کرد. مدتی از این قضیه گذشت و اتفاقا روزی همان همسایه، خدمتکارش را نزد مارک تواین فرستاده و از او خواست تا ماشین چمن زنی خود را یک روز به او عاریه دهد. مارک تواین این طور جواب داد که: به آقای خود بگویید من خیلی خوشوقتم از اینکه ماشین چمن زنی امیرالمؤمنین مورد استفاده ایشان قرار گیرد، ولی چون متأسفانه با خود عهد کرده ام که ماشین را از خانه بیرون نفرستم، اگر مایل باشند ممکن است تشریف بیاورند و در خانه خود من از آن استفاده کنند!(2598).

اول همسایه بعد خانه

امام مجتبی (علیه السلام) می گوید: در دوران کودکی، شبی بیدار ماندم و به نظاره مادرم زهرا (علیها السلام) در حالی که مشغول نماز شب بود، گذراندم. پس از آنکه نمازش به پایان رسید متوجه شدم که در دعاهایش یک یک مسلمین را نام می برد و آن ها را دعا می کند، خواستم بدانم که درباره خودش چگونه دعا می کند. اما با کمال تعجب دیدم که برای خود دعا نکرد. فردا از او سؤال کردم: چرا برای همه دعا کردی، اما برای خودت دعا نکردی؟ فرمود: یا بنی الجار ثم الدار پسرم، اول همسایه بعد خودت!(2599).

بی توجهی به همسایه

به نقل شهید مطهری (رحمه الله) سید جواد آملی - فقیه و صاحب مفتاح الکرامه - شبی در منزل مشغول صرف شام بود که در خانه اش به صدا درآمد. وقتی فهمید که پیشخدمت استدش، سید مهدی بحر العلوم پشت درب است، با عجله به طرف او دوید و منتظر صحبت با او شد. پیشخدمت گفت: حضرت استاد بر سر سفره شام نشسته اند، اما دست به غذا نخواهند برد تا شما را ببینند. جای معطلی نبود. سید جواد بدون آنکه غذا را به آخر برساند با شتاب تمام به طرف خانه بحرالعلوم حرکت کرد. تا چشم استاد به سید جواد افتاد، با خشم و تغیر بی سابقه ای گفت: سید جواد! از خدا نمی ترسی؟ از خدا شرم نداری؟ سید جواد غرق حیرت گردید که چه شده و چه واقعه ای رخ داده که استادش او را این چنین مورد عتاب قرار داده است. هر چه فکر کرد، نتوانست علت ناراحتی را بفهمد. سرانجام از استاد سؤال کرد. استاد فرمود: هفت شبانه روز است که فلان همسایه ات با آن عائله زیاد، گندم و برنج ندارند و در این مدت از مغازه محلشان خرما نسیه کرده و با آن به سر برده اند. امروز نیز که برای نسیه کردن خرما رفته، قبل از آنکه اظهار کند، مغازه دار گفته است که حساب شما زیاد شده است. او هم خجالت کشیده و دست خالی به خانه برگشته است و امشب خودش و عائله او بی شام مانده اند. سید جواد گفت: به خدا قسم که من از این جریان خبر نداشتم و اگر می دانستم، حتما به احوالش رسیدگی می کردم. استاد گفت: همه داد و فریادهای من برای آن است که تو چرا از احوال همسایه ات بی خبر و غافلی؟! چرا باید آن ها هفت شبانه روز به این وضع بگذرانند و تو متوجه نباشی؟ اگر با خبر بودی و اقدام نمی کردی که اصلا مسلمان نبودی!
سید جواد هم به دستور آقا، عذا به منزل آن شخص برده و آن شخص هم متوجه می شود که غذا از خانه سید جواد نیست، دست به غذا نمی زند و جویای ماجرا می شود و پس از اطلاع از جریان، می گوید: من راز خود را به احدی نگفتم و تعجب می کنم که سید بحرالعلوم چگونه از این امر مطلع شده است.(2600)