گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

آزردن همسر

یکی از شاگردان شیخ رجبعلی خیاط نقل کرد: یک روز با شیخ در منزل آقای رادمنش بودیم، من به ایشان گفتم: پدرم تقریبا سال 1352 قمری فوت نموده(2561) می خواهم ببینم در چه حال است؟ فرمود: یک حمد بخوانید. سپس توجهی نمود و قدری مکث کرد و گفت: نمی گذارند بیاید، گرفتار زنش است!
گفتم: اگر ممکن است با خانمش صحبت کنید، فرمود: نامادری ات آمد.
او زنی اهل روستا بود که پدرم پس از ازدواج با او چند همسر دیگر نیز اختیار کرده بود، او تا پایان عمر با پدرم در متارکه بودند، وقتی پدرم از این در می آمد او از در دیگر خارج می شد.
به شیخ گفتم: از او بپرسید چه باید بکنم تا از پدرم راضی شود؟ پاسخ داد: قدری شکم گرسنه را سیر کند. گفتم: چند نفر؟ پاسخ داد: یکصد نفر.
گفتم: این تعداد را نمی توانم، بالأخره تا چهل نفر پایین آمد، پس از پذیرفتن، شیخ گفت: صدای پدرت بلند شد. تا آن زن راضی شد، پدرت را آزاد کردند و می گوید به این پسرم بگو: چرا دو زن گرفتی؟ ببین به چه بلایی من گرفتارم، اکنون دقت کن که عدالت کنی.
یکی دیگر از دوستان شیخ می گوید: از او پرسیدم که پدرم در برزخ وضعش چگونه است؟ فرمود: او گرفتار مادرت است!
دیدم درست می فرمایند، پدرم همسر دیگری اختیار کرده بود و مادرم از این بابت ناراضی بود. رفتم و مادرم را راضی کردم. سفر دیگر که خدمت جناب شیخ رسیدم، به محض ورود فرمود: چقدر خوب است انسان بین دو نفر آشتی بدهد، پدرت راحت شده است!(2562).

بد اخلاقی در خانه و فشار قبر!

یک آقایی بود که شخص خوب و محترمی بود و اهل نماز شب و عبادات بود. یکی از مدرسین حوزه علمیه قم که با ایشان آشنایی کامل داشت، برای من نقل می کرد، می گفت: او که از دنیا رفت، شبی در خواب او را دیدم که سگ است، تعجب کردم، جلو رفتم و گفتم: فلانی تویی؟! گفت: بله سلام علیکم. گفتم: چرا سگ شدی؟ گفت: وای از بداخلاقی! من در خانه بداخلاق بودم، بداخلاقی مرا بدین صورت در آورده است. بعد گفت: آقا بیا برویم سر قبرم، قبرم را ببین! می گفت: سر قبرش رفتم، سوراخی سر قبرش دیدم، او گفت: آقا، وقتی مرا در قبر گذاشتند، چنان فشاری به من داده شد که تمام روغن های بدنم گرفته شد و وارد این سوراخ شد. اگر سوراخ گشاد بود، نشانت می دادم که چه طوری زیر منگنه الهی له شدم! بد اخلاقی در خانه - چه زن باشد یا مرد - فشار قبر دارد.(2563)

از زبان همسر شهید مطهری (رحمه الله)

همسر مدافع نستوه در عرصه دین، استاد علامه شهید مرتضی مطهری (رحمه الله) می گوید: در مدت بیست و شش سالی که با ایشان زندگی کردم، همیشه با یک حالت تواضع و آرامش با من رفتار می کردند. با صدای متین و چره خندان، به طوریکه من با یک ارادت و عشق خاصی کار می کردم. من بسیار کم سن و سال بودم که به منزل ایشان آمدم، ولی با همه آن کمی سن، هیچ وقت یادم نمی آید که از ایشان ناراحتی و رنجی دیده باشم. یادم هست یک بار برای دیدن دخترم به اصفهان رفته بودم و بعد از چند روز با یکی از دوستانم به تهران برگشتم. نزدیکی های سحر بود که به خانه رسیدم. وقتی وارد خانه شدم دیدم همه بچه ها به استقبال من آمدند. تعجب کردم که در این وقت بچه ها بیدار هستند. اما ایشان فرمودند بچه ها را مخصوصا بیدار کردم که وقتی شما می آیید خواب نباشند و به استقبالتان بیایند... بسیار مهربان بودند. بعد از چندین سال زندگی، همان مهر و محبت روزهای اول ازدواج ما برقرار بود.(2564)