گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

از مثل ها...

روزگاری در چراگاهی سرسبز، سه گاو نر بزرگ بودند که یکی سیاه و دیگری سفید و سومی سرخ رنگ بود. اینان در علفزاری با کمال اتحاد با هم زندگی می کردند و روزگار خوشی را می گذراندند و کسی قادر نبود به آن ها آسیب برساند. از قضا شیری در آن علفزار بود که دائم در پی حمله به آن ها بود تا بتواند آن ها را بدرد. پس ابتدا پیش گاو سیاه و سرخ آمد و گفت که این گاو سفید با رنگ روشنی که دارد باعث می شود شما بیشتر دیده شوید و این برای شما خطرناک خواهد بود. گاو سیاه و سرخ حرف او را تأیید کردند که آری رنگ های ما تیره است و فقط رنگ بدن او تیره نیست. شیر هم از فرصت استفاده کرد و گفت: اگر شما اجازه بدهید من به او حمله کنم و او را بخورم که از این پس این علفزار برای هر سه ما باقی بماند. آن دو قبول کردند. پس از مدتی شیر محرمانه نزد گاو سرخ آمد و گفت رنگ تو قشنگ است و این گاو سیاه بدگویی تو را می کند و... اجازه بده تا او را نیز بخورم تا من و تو در صلح و صفا کنار هم زندگی کنیم! پس از چند روز که باز شیر، گرسنه شده بود، به پیش گاو سرخ آمد و قصد کرد تا او را نیز بخورد. گاو سرخ که متوجه ماجرا شده بود گفت: ای دوست من! در همان روز که گاو سفید خورده شد، خورده شدم(2539).

دو نفر همراه بهتر از صد نفر تنها

کاروانی از مردمان کاشان شکایت به نزد حاکم بردند که دو راهزن، کاروان صد نفری ما را غارت کردند. حاکم با تعجب پرسید: چگونه صد نفر از پس دو تن بر نیامده اند؟ یکی از آنان در پاسخ گفت: آن ها دو نفر بودند همراه و ما صد نفر بودیم تنها!(2540)

اثر اتحاد

کشور الجزائر یک وقتی کلا ده پانزده میلیون بیشتر جمعیت نداشته است ولی در عین حال با یکی از کشورهای مترقی جهان به نام فرانسه هفت سال می جنگید. از نظر قدرت، ثروت، عنوان، جمعیت، سوخت و اسلحه و خلاصه همه چیز فرانسه با الجزائر قابل مقایسه نبود. اما الجزائر هر سال بهتر می جنگید تا بالاخره پیروز شد. سر پیشرفت و پیروزی آنها می دانید چه بوده است؟ یکی از الجزائری ها یک مقاله نوشته و این تکه را نوشته که سر پیروزی ما این بود که همین مقدار کم همه با همدیگر بودیم و در خودمان یک خائن نداشتیم.(2541)