گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

حفظ وحدت

یکی از شاگردهای بنی صدر برای تخریب شخصیت نخست وزیر - مرحوم شهید رجائی (رحمه الله) - در صدد تهمت زدن به وی بود. او می کوشید به کنایه و تصریح، سخنان تأثیر بخش و افشاگرانه وی را لکه دار سازد. شهید رجایی (رحمه الله) هم در برابر این موج ناجوانمردانه که توسط روزنامه انقلاب اسلامی بنی صدر تقویت می شد، به حفظ وحدت توجه می کرد و وحدت را مبنای سکوت خود اعلام می نمود. از جمله می گفت: من به قانون اساسی صد در صد - به یاری خدا - عمل می کنم و چون چنین است و ایشان هم به قانون اساسی عمل می کنند، دلیلی ندارم که حالا چون من با ایشان در یک موردی اختلاف داریم، بیاییم در حضور مردم که هر لحظه منتظرند ببینند که این مجلس و این رئیس جمهوری و این دوست، برای آن ها چه می کنند، بگویم چنین و چنان... که همه شنیده ایم و من تکرار نمی کنم... تبلیغ ساده است، عمل مهم است. من یک ساعت کم یا بیشتر گزارش دادم، ایشان گفتند دوازده تا دروغ گفتی! در حضور برادران که بودند از ایشان خواهش کردم که این دروغ ها را به من تذکر دهند تا من در اولین مصاحبه ام منعکس کنم. من برای دعوا با رئیس جمهور نیامده ام. من هم مانند یکی از افراد این مملکت از وضع موجود رنج می برم...!(2537)

اهمیت وحدت

از مرحوم سید محمد حسن حسینی شیرازی مشهور به میرزای شیرازی از علمای بزرگ عالم تشیع، نقل شده است: روزی که مصادف به آخر ماه مبارک رمضان بود، مرحوم میرزا از کنار شط برمی گشتند که برای ایشان خبر آوردند، شیعیان ماه را ندیده اند ولی اهل سنت ادعا می کنند ماه را دیده اند.
مرحوم میرزا می فرماید: کسانی که از سنیان ماه را دیده اند برای شهادت بیاورید. چند نفر از اهل سنت که ماه را دیده بودند، خدمت ایشان می آوردند پس از وثاقت آنان، شهادت به رؤیت هلال می دهند. مرحوم میرزا شهادت آنان را می پذیرد و حکم به رؤیت هلال می دهد.
حکم میرزا باعث جلب توجه اهل سنت می شود و تأثیر خوبی در میان آنان می گذارد. پس از آن روز، میرزا علی شما مبنی بر عدم قبول شهادت اهل سنت تعبیر کرده است؟
میرزا می فرماید: نه؛ خودم ماه را دیده بودم، اما می خواستم با این عمل، دل آنها را به دست آورم.(2538)

از مثل ها...

روزگاری در چراگاهی سرسبز، سه گاو نر بزرگ بودند که یکی سیاه و دیگری سفید و سومی سرخ رنگ بود. اینان در علفزاری با کمال اتحاد با هم زندگی می کردند و روزگار خوشی را می گذراندند و کسی قادر نبود به آن ها آسیب برساند. از قضا شیری در آن علفزار بود که دائم در پی حمله به آن ها بود تا بتواند آن ها را بدرد. پس ابتدا پیش گاو سیاه و سرخ آمد و گفت که این گاو سفید با رنگ روشنی که دارد باعث می شود شما بیشتر دیده شوید و این برای شما خطرناک خواهد بود. گاو سیاه و سرخ حرف او را تأیید کردند که آری رنگ های ما تیره است و فقط رنگ بدن او تیره نیست. شیر هم از فرصت استفاده کرد و گفت: اگر شما اجازه بدهید من به او حمله کنم و او را بخورم که از این پس این علفزار برای هر سه ما باقی بماند. آن دو قبول کردند. پس از مدتی شیر محرمانه نزد گاو سرخ آمد و گفت رنگ تو قشنگ است و این گاو سیاه بدگویی تو را می کند و... اجازه بده تا او را نیز بخورم تا من و تو در صلح و صفا کنار هم زندگی کنیم! پس از چند روز که باز شیر، گرسنه شده بود، به پیش گاو سرخ آمد و قصد کرد تا او را نیز بخورد. گاو سرخ که متوجه ماجرا شده بود گفت: ای دوست من! در همان روز که گاو سفید خورده شد، خورده شدم(2539).