گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

وصیت عجیب و عبید زاکانی

عبید زاکانی در تاریخ ایران معروف است و این معروفیت او از کار شاعری و طنز گویی و شوخ طبعی او به وجود آمد. او در سال ششصد و نود هجری قمری در روستای زاکان - پانزده کیلومتری شما غربی قزوین - به دنیا آمد و در سن هشتاد و دو سالگی در سال هفتصد و هفتاد و دو درگذشت.
عبید که از علمای عصر شاه طهماسب بود، هنر شاعری را در بیست و سه سالگی آغاز کرد و در بیست و شش سالگی از چهره های سرشناس شعر زمان خود به شمار می آمد. از معروفترین شوخیهای او وصیت عجیب او به این ترتیب است:
او در سالهای پیری با این که چهار پسر داشت، تنها بود و پسرهای او هزینه زندگی او را تأمین نمی کردند. او در این مورد چاره ای اندیشید و آن این که هر یک از پسرانش را جداگانه به حضور طلبید و به او گفت: علاقه مخصوصی به تو دارم و فقط به تو می گویم به برادرهایت نگو. عمری را تلاش کرده ام و اندوخته ای به دست آورده ام و متأسفانه هیچ کدام از پسرانم غیر از تو لیاقت ارث بردن از آن را ندارند و آن را به صورت پول در خمره ای گذاشته ام و در فلان جا دفن کرده ام، پس از مرگ من، تو مجاز هستی که آن را برای خود برداری.
این وصیت جداگانه باعث شد که از آن پس، پسرها رسیدگی و محبت سرشاری به پدر می کردند و به خصوص دور از چشم یکدیگر این کار را می نمودند تا دیگران پی به راز نبرند، به این ترتیب، عبید آخر عمرش را با خوشی زندگی گذراند تا از دنیا رفت.
پسران هر کدام در پی فرصتی بودند تا به آن گنج دست یابند، کنجکاوی آنها در مخفی نگهداشتن گنج، باعث شد که هر چهار پسر به اصل جریان پی بردند و فهمیدند که به هر چهار نفر این وصیت شده است. با هم تصمیم گرفتند در ساعت تعیین شده سراغ آن خمره پر از پول بروند. با شادی و هزار حسرت به آن محل رفته و آنجا را کندند تا سر و کله خمره پیدا شد، همه در شوق و ذوق غرق بودند و هر چه به وصل آن پول نزدیک می شدند، آتش عشقشان شعله ورتر می گردید.
وقتی کاملا دور خمره را خالی کردند و سر خمره را باز نمودند، ناگهان دیدند درون خمره خالی است. تنها برگ کاغذی یافتند که روی آن این شعر نوشته بود:
خدای داند و من دانم و تو هم دانی که یک فلوس ندارد عبید زاکانی.(2512)

وصیت پینه دوز

در یکی از دهات های انگلستان، پیرمردی که بسیار متمول بود، بدون وصیت مرد. زنش که طمع در تمام مال او داشت، تدبیری به خرج داد که به آن واسطه، تمام ارث به او برسد. قبل از آنکه مردم خبر فوت شوهرش را بشنوند، پیرمردی را که در همسایگی اشان مغازه پینه دوزی داشت و خیلی شبیه به شوهر او بود را نزد خود خواند و قرار بر آن گذاشت که آن پیرمرد در بستر شوهرش بخوابد و به طوریکه مقصود اوست وصیت نماید، یعنی تمام اموال را به او هبه کند. وقتی که کشیش برای شنیدن آخرین کلمات حاضر شد، پینه دوز در رختخواب مرگ به خود پیچید و آهی از جگر کشیده با صدای نحیفی گفت: چون زنم را بسیار دوست دارم و همه وقت کمال رضایت را از او داشته و دارم، لهذا نصف دولتم را به او هبه کردم، نصف دیگر را به آن پیرمرد پینه دوز بدهید که در همسایگی ماست و خیلی نانخور و اولاد دارد و چیزی هم ندارد. امیدوارم که خداوند از این وصیت من خشنود شده و مرا بیامرزد. زن از ترس آنکه مبادا از آن یک نیمه هم محروم بماند، ابدا حرفی نزده و گریه کنان اظهار تشکر کرد. وصیت نامه به همین قرار ثبت و اجرا شد.(2513)

وصیت به اندازه

تاجر متمولی که فقط یک دختر بیشتر نداشت و او را به شوهر داده بود، تمام مایملک خود را از روی ثبت و سیاهه به آن دختر بخشید. دختر و داماد چون از این رهگذر آسوده خاطر شدند، بنای بدسلوکی را با آن پیرمرد گذاشته و اعتنایی به او نمی کردند. تاجر تدبیری اندیشید و برای زمان قلیلی مبلغ کثیری پول زرد از یکی از دوستان خود امانت گرفت و در اطاق خوابگاه خویش مشغول شمردن آن پول ها شد، به طوریکه صدای آن ها به گوش همگی می رسید.
داماد و دختر نزدیک آمده پرسیدند: این پول های زرد چقدر است و متعلق به کیست؟ پدر گفت: این صندوق آهنی که در گوشه اطاق است، مملو از این هاست و این را در هبه نامه درج نکرده ام و برای روز مبادا ذخیره نموده ام.
بدیهی است از آن روز به بعد دختر و داماد لحظه به لحظه بر احترامات پدر افزودند و با کمال جانفشانی به خدمتگزاری او می پرداختند. تا وقتی که موعد اجلش سر رسید و از دنیا رفت. چون پس از مرگ صندوقش را گشودند و دیدند که پر از سنگ است و در روی آن سنگ ها پادداشتی به این مضمون نوشته و گذارد شده است: این سنگ ها برای سنگسار نمودن کسانی است که بی احتیاطی کرده و قبل از مرگ تمام مایملک خود را به دیگران می بخشند(2514).