گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

چرا همه را انفاق کرد؟

یک نفر از مسلمانان فوت کرد، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و بر او نماز خواند. پس از آن پرسید: چند تا بچه دارد؟ و چه چیزی برای آنها به ارث گذاشته است؟ جواب دادند: یا رسول الله، مقداری ثروت داشت، اما قبل از مردن همه را در راه خدا داد. فرمود: اگر این را قبلا به من گفته بودید من بر این آدم نماز نمی خواندم. زیرا که بچه های گرسنه و (بی چیز) را در اجتماع رها کرده است.
فقهاء رضوان الله علیهم می گویند: حتی، اگر می خواهی وصیت کنی که بعد از من ثروتم را در راه خدا چنین خرج کنند، وصیت به ثلث بکن. به زائد ثلث، وصیت تو نافذ نیست.(2511)

وصیت عجیب و عبید زاکانی

عبید زاکانی در تاریخ ایران معروف است و این معروفیت او از کار شاعری و طنز گویی و شوخ طبعی او به وجود آمد. او در سال ششصد و نود هجری قمری در روستای زاکان - پانزده کیلومتری شما غربی قزوین - به دنیا آمد و در سن هشتاد و دو سالگی در سال هفتصد و هفتاد و دو درگذشت.
عبید که از علمای عصر شاه طهماسب بود، هنر شاعری را در بیست و سه سالگی آغاز کرد و در بیست و شش سالگی از چهره های سرشناس شعر زمان خود به شمار می آمد. از معروفترین شوخیهای او وصیت عجیب او به این ترتیب است:
او در سالهای پیری با این که چهار پسر داشت، تنها بود و پسرهای او هزینه زندگی او را تأمین نمی کردند. او در این مورد چاره ای اندیشید و آن این که هر یک از پسرانش را جداگانه به حضور طلبید و به او گفت: علاقه مخصوصی به تو دارم و فقط به تو می گویم به برادرهایت نگو. عمری را تلاش کرده ام و اندوخته ای به دست آورده ام و متأسفانه هیچ کدام از پسرانم غیر از تو لیاقت ارث بردن از آن را ندارند و آن را به صورت پول در خمره ای گذاشته ام و در فلان جا دفن کرده ام، پس از مرگ من، تو مجاز هستی که آن را برای خود برداری.
این وصیت جداگانه باعث شد که از آن پس، پسرها رسیدگی و محبت سرشاری به پدر می کردند و به خصوص دور از چشم یکدیگر این کار را می نمودند تا دیگران پی به راز نبرند، به این ترتیب، عبید آخر عمرش را با خوشی زندگی گذراند تا از دنیا رفت.
پسران هر کدام در پی فرصتی بودند تا به آن گنج دست یابند، کنجکاوی آنها در مخفی نگهداشتن گنج، باعث شد که هر چهار پسر به اصل جریان پی بردند و فهمیدند که به هر چهار نفر این وصیت شده است. با هم تصمیم گرفتند در ساعت تعیین شده سراغ آن خمره پر از پول بروند. با شادی و هزار حسرت به آن محل رفته و آنجا را کندند تا سر و کله خمره پیدا شد، همه در شوق و ذوق غرق بودند و هر چه به وصل آن پول نزدیک می شدند، آتش عشقشان شعله ورتر می گردید.
وقتی کاملا دور خمره را خالی کردند و سر خمره را باز نمودند، ناگهان دیدند درون خمره خالی است. تنها برگ کاغذی یافتند که روی آن این شعر نوشته بود:
خدای داند و من دانم و تو هم دانی که یک فلوس ندارد عبید زاکانی.(2512)