گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

مؤمن صاحب دو گوش!

عن أبی عبد الله (علیه السلام) قال ما من مؤمن الا و لقلبه أذنان فی جوفه أذن ینفث فیها الوسواس الخناس و أذن ینفث فیها الملک فیؤید الله المؤمن بالملک فذلک قوله و أیدهم بروح منه؛(2493) امام صادق (علیه السلام) فرمودند: نیست مؤمنی مگر اینکه از برای قلبش دو گوش است یک گوشی است که در آن فرشته می دمد و یک گوش است که در آن شیطان می دمد. خداوند متعال مؤمن را به فرشته تأیید می فرماید و این از قول خدای تعالی است که می فرماید: (تأیید می فرماید ایشان را به روحی از جانب خدا).

داستانها

مزد پیروزی بر وسوسه

در میان یاران پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) جوانی بود که در بین مردم به حسن ظاهر شهرت داشت و کسی احتمال گناه به او نمی داد. روزها در مسجد و بازار و همراه با مسلمانان بود، ولی شبها برای دزدی به خانه های مردم دستبرد می زد. خانه ای را روز روشن در نظر می گرفت و چون تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، از دیوار آن خانه بالا رفت. از روی دیوار به درون خانه نگریست. خانه ای بود پر از اثاث و زن جوانی که تنها در آن خانه به سر می برد. شوهر آن زن مرده بود و زن از برادر و خواهر و قوم و خویش بی بهره بود و تنها در آن خانه زندگی می کرد و قسمتی از وقت خود را به نماز شب و عبادت می گذراند. دزد جوان با دیدن جمال و زیبایی آن زن به هوس گناه افتاد. پیش خود گفت: امشب، شب مراد و بهره است. بهره ای از مال و ثروت و بهره ای از لذت و شهوت! سپس اندکی فکر کرد. ناگهان جرقه ای الهی به آسمان جانش زد و دل تاریکش را به نور هدایت افروخت. با خود گفت: گیرم مال این زن را بردم و دامن عفتش را لکه دار کردم، پس از مدتی می میرم و به دادگاه الهی خوانده می شوم. در آن جا جواب صاحب روز جزا را چه بگویم؟ پس، از عمل خود پشیمان شد، از دیوار به زیر آمد و خجالت زده به منزل خود بازگشت. صبح روز بعد به مسجد آمد و به جمع یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست. در این هنگام شخصی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) عرضه داشت: زن جوانی با شما کار دارد. حضرت به او اجازه داد تا وارد مسجد گردد. وی به مسجد در آمد و گفت: ای رسول خدا! من زنی هستم تنها و دارای خانه و ثروت. شوهرم از دنیا رفته و کسی را ندارم. شب گذشته، شبحی را روی دیوار خانه ام دیدم. احتمال دادم دزد باشد، خیلی ترسیدم و تا صبح نخوابیدم. از شما تقاضا دارم مرا شوهر دهید، چیزی نمی خواهم، زیرا همه چیز دارم. در این موقع، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نظری به جمعیت انداخت. در میان آن جمع، نظر محبت آمیزی به آن دزد افکند و او را نزد خویش فراخواند، بعد فرمود: ازدواج کرده ای؟ جوان گفت: نه! حضرت فرمودند: حاضری با این زن ازدواج کنی؟ جوان گفت: اختیار به دست شماست. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز زن را برای آن جوان عقد بست و سپس فرمود، برخیز و با همسرت به خانه برو! جوان پرهیزکار برخاست و همراه آن زن به خانه اش آمد و به عنوان شکرگزاری به درگاه خدا سخت مشغول نماز و عبادت شد. زن که از کار شوهر جوانش سخت شگفت زده بود، از او پرسید: مگر می شود داماد این همه عبادت کند؟ جوان با تقوا پاسخ داد: ای همسر باوفا! عبادت من سببی دارد. من همان دزدی هستم که دیشب به خانه ات آمدم، ولی برای رضای خدا از مال تو و تجاوز به حریم عفت تو خودداری کردم و خدایتعالی، به خاطر پرهیزکاری و توبه من، تو را و این خانه و اثاث را از راه حلال به من عطا کرد، به شکرانه این عنایت، آیا نباید سخت در عبادت او بکوشم؟! زن لبخندی زد و گفت: آری! بالاترین سپاسها و شکرگزاری ها، نماز است!(2494).