گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

تشویق کودک

روزی علی (علیه السلام) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب که آن زمان خردسال بودند، در دو طرف آن حضرت نشسته بودند. علی (علیه السلام) به عباس فرمود: یک! او گفت. حضرت فرمود: بگو: دو! عباس عرض کرد: حیا می کنم با زبانی که یک گفته ام، دو بگویم. علی (علیه السلام) برای تشویق و تحسین وی، چشمهایش را بوسید. سپس حضرت به زینب (علیها السلام) که در طرف چپ نشسته بود، توجه فرمود. زینب (علیها السلام) عرض کرد: پدر جان! آیا ما را دوست داری؟ حضرت فرمود: بلی! فرزندان ما پاره های جگر ما هستند. زینب (علیها السلام) گفت: دو محبت در دل مردان با ایمان نمی گنجد. خدا و حب اولاد. ناچار باید گفت حب به مادر شفقت و مهربانی است و محبت خالص، مخصوص ذات لایزال الهی است. حضرت (علیه السلام) با شنیدن این حرف به آن دو، مهر و عطوفت بیشتری می فرمود و آنان را تحسین و تمجید می کرد. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: پدری که با نگاه محبت آمیز خود فرزند خویش را مسرور می کند، خداوند به او اجر آزاد کردن بنده ای را عنایت می فرماید(2450).

نتیجه محبت

انس بن مالک می گوید: در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودیم، عربی بادیه نشین آمد و به حضرت عرض کرد: ای رسول خدا! قیامت چه وقت بر پا می شود؟ پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستادند و پس از اقامه نماز فرمودند: کجاست مردی که از قیامت پرسید؟ مرد گفت: منم ای رسول خدا! حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: برای قیامت چه فراهم کرده ای عرض کرد: به خدا قسم! چیز زیادی از نماز و روزه فراهم نیاورده ام جز آنکه خدا و پیامبرش را دوست دارم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او فرمود: المرء مع من احب؛ هر کس با همان چیزی که دوستش دارد محشور می شود.
انس بن مالک می گوید: با این جواب رسول خدا، مردم را در هیچ زمانی تا این اندازه خوشحال نیافته بودم(2451).

مهر و محبت به کودکان

روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای نماز به مسجد رفت، در راه گروهی از کودکان انصار، بازی می کردند تا آن حضرت را دیدند، گردش آمدند و خود را به لباس او آویختند و به گمان این که آن حضرت، همواره حسن و حسین (علیهما السلام) را به دوش خود می گرفت، آن ها را نیز به دوش بگیرد، هر یک می گفت: کن جملی!؛ شتر من باش! آن حضرت از یک سو نمی خواست، آن ها را برنجاند و از سوی دیگر مردم در مسجد، منتظر بودند و می خواست خود را به مسجد برساند. بلال حبشی از مسجد بیرون آمد و به جستجوی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) پرداخت، آن حضرت را در کنار جمعی از کودکان یافت، جریان را فهمید، بلال قصد کرد که کودکان را گوشمالی دهد تا آن حضرت را آزاد کنند. آن حضرت، بلال را از اجرای تصمیم خود، نهی کرد و فرمود: تنگ شدن وقت نماز، برای من محبوب تر از رنجاندن این کودکان است. سپس به بلال فرمود: برو حجره های خانه را گردش کن آنچه را از گردو و یا خرما و... یافتی بیاور، تا خود را از این کودکان باز خرید کنم. بلال رفت و پس از جستجو، هشت دانه گردو یافت. به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به کودکان فرمود: أتبیعون جملکم بهذه الجویزات؛ آیا شما شتر خود را به این گردوها می فروشید؟ کودکان به این داد و ستد راضی شدند و گردوها را گرفتند و آن حضرت را آزاد نمودند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به راه خود به طرف مسجد ادامه داد، در حالیکه می فرمود: رحم الله اخی یوسف باعوه بثمن بخس دراهم معدوده...؛(2452) خداوند برادرم، یوسف (علیه السلام) را رحمت کند که او را (برادرانش) به چند درهم اندک فروختند(2453).
اما این کودکان، مرا به هشت دانه گردو فروختند، با این فرق که برادران یوسف، وی را از روی دشمنی فروختند، ولی این کودکان از روی نادانی فروختند. وقتی بلال این همه محبت و بزرگواری پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را دید، تحت تأثیر وی قرار گرفت و به پای مبارک آن حضرت افتاد و اظهار تواضع کرد و گفت الله اعلم حیث یجعل رسالته خداوند می داند که مقام رسالت را در وجود چه کسی قرار دهد؟(2454)