گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

جوان بزرگمنش

هنگامی که خلافت از بنی امیه به بنی عباس رسید، گروهی از مردان بنی امیه کشته شدند و عده ای نیز خود را مخفی نمودند. یکی از کسانی که در نهان می زیست، مردی از بنی امیه بود به نام ابراهیم بن سلیمان بن عبدالملک. تا آن که بعضی از بزرگان و نزدیکان دستگاه خلافت بنی عباس، از عبدالله سفاح - سرسلسله خاندان عباسی - تقاضای عفو و امان برای ابراهیم بن سلیمان کرد. سفاح این تقاضا را پذیرفت و ابراهیم را بخشید و او را، چون مرد خوش مشرب و با اطلاعی بود، مورد اکرام و احترام قرار داد و رفته رفته، در دربار سفاح موقعیت و مقامی پیدا کرد.
روزی سفاح به ابراهیم گفت: دلم می خواهد عجیب ترین حادثه ای را که برای تو در روزگاری که متواری و پنهان بودی، رخ داده است، برای من تعریف کنی!
ابراهیم گفت: زمانی که در شهر حیره، در منزلی که مشرف به صحرا بود، مخفی بودم، اغلب به پشت بام می رفتم و به اطراف نگاه می کردم که اگر در تعقیب من باشند، فرار کنم. یک روز که در پشت بام آن خانه بودم، دیدم پرچمهای سیاهی از اطراف کوفه نمایان شد. چون این پرچمها نشانه سپاه عباسیان بود، وحشت زیادی به دل من راه یافت. فوری از آن منزل خارج شدم و با سرعت هر چه بیشتر، راه کوفه را در پیش گرفتم.
وقتی وارد کوفه شدم، در کوچه ها سرگردان و متحیر بودم و نمی دانستم کجا بروم. همین طور که می رفتم، چشمم به خانه بزرگی افتاد. داخل آن شدم. در حیاط آن منزل، جوان خوش لباسی دیدم که آثار عظمت و بزرگی از چهره اش نمایان بود. تا مرا دید، روی به من آورد و پرسید: کیستی؟ گفتم: مردی هستم که بر جان خود می ترسم و به این جا، پناه آورده ام. آن مرد با کمال مهربانی، مرا به یکی از اتاقهای منزل راهنمایی کرد و محرمانه از من پذیرایی می نمود، بدون این که از نام و نسب و شغلم پرسش کند، تمام لوازم آسایش مرا آماده می ساخت.
میزبان من، روزی یک بار هنگام طلوع آفتاب بر اسبش سوار می شد و از منزل بیرون می رفت و نزدیک ظهر باز می گشت. پس از مدتی، روزی به او گفتم: شما هر روز اول صبح از منزل خارج می شوید و هنگام ظهر به خانه باز می گردید، آیا ممکن است بفرمایید که شغل شما چیست و برای چه منظوری مرتب بر اسب خود سوار می شوید و از منزل بیرون می روید؟ گفت: ابراهیم بن سلیمان، پدرم را کشته است و به من خبر رسیده که او در شهر حیره است. من هر روز از وی جستجو می کنم. شاید پیدایش کنم و انتقام خون پدرم را از او بگیرم!
وقتی این کلمات را شنیدم، بر خود لرزیدم، دنیا در نظرم تیره و تار شد و ترس و وحشت عجیبی بر من دست داد. با خود گفتم: گویا با پای خود، به قتلگاه خویش قدم نهاده ام! از نام و نسب آن جوان پرسیدم. چون نام خود و پدرش را به من گفت، دیدم راست می گوید، من پدرش را کشته ام.
گفتم: ای میزبان بزرگوار! تو حق زیادی به گردن من داری، آیا اجازه می دهید که قاتل پدرتان را به شما معرفی نمایم؟ پرسید: او کجاست؟ گفت: ابراهیم بن سلیمان، قاتل پدر شما، من هستم و اکنون در حضور شما نشسته و آماده ام که اگر بخواهید، انتقام خون پدرتان را بگیرید!
گفت: آیا در خانه من، آن قدر بر تو سخت گذشته است که مرگ را بر زندگی ترجیح می دهی و خود را قاتل پدر من معرفی می کنی؟
گفتم: نه، دروغ نمی گویم. حقیقت همان است که گفتم. من، ابراهیم بن سلیمان هستم.
آن جوان مهمان نواز، وقتی یقین پیدا کرد که من، ابراهیم بن سلیمان هستم، پس از تأمل کوتاهی گفت: من چون تو را پناه داده ام و مهمان من بوده ای، دیگر دست به سوی تو دراز نمی کنم و برای انتقام خون پدرم، به روی تو شمشیر نمی کشم!
علاوه بر آن، هزار دینار هم به عنوان خرج مسافرت به من داد و هنگام حرکت، مرا با گرمی بدرقه نمود. این جوان، بزرگوارترین مردی بود که در عمرم دیده ام!(2424)

میهمان و لطف خدا

عاصم بن حمزه می گوید: روزی نزد حضرت علی (علیه السلام) رفتم و او را محزون و ناراحت دیدم. علت را جویا شدم. حضرت فرمودند: هفت روز است بر من میهمانی وارد نشده است و من می ترسم که لطف خدا از من برداشته شده باشد(2425).