گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

اثر لقمه حرام

ملا محمد تقی مجلسی (رحمه الله) از علمای بزرگ اسلام است. وی در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نسبت به حرام و حلال، دقت فراوان نشان می داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد پیدا کند. محمد باقر، فرزند ملا محمد تقی، کمی بازیگوش بود. شبی پدر برای نماز و عبادت به مسجد جامع اصفهان رفت. آن کودک نیز همراه پدر بود. محمد باقر در حیاط مسجد ماند و به بازیگوشی پرداخت. وی مشک پر از آبی را که در گوشه حیاط مسجد قرار داشت، با سوزن سوراخ کرد و آب آن را به زمین ریخت. با تمام شدن نماز، وقتی پدر از مسجد بیرون آمد، با دیدن این صحنه، ناراحت شد. دست فرزند را گرفت و به سوی منزل رهسپار شد. رو به همسرش کرد و گفت: می دانید که من در تربیت فرزندم دقت بسیار داشته ام. امروز عملی از او دیدم که مرا به فکر واداشت. با این که در مورد غذایش دقت کرده ام که از راه حلال به دست باید، نمی دانم به چه دلیل دست به این عمل زشت زده است. حال بگو چه کرده ای که فرزندمان چنین کاری را مرتکب شده است؟ زن کمی فکر کرد و عاقبت گفت: راستش هنگامی که محمد باقر را در رحم داشتم، یک بار وقتی به خانه همسایه رفتم، درخت اناری که در خانه شان بود، توجه مرا جلب کرد. سوزنی را در یکی از انارها فرو بردم و مقداری از آب آن را چشیدم. ملا محمدتقی مجلسی با شنیدن سخن همسرش آهی کشید و به راز مطلب پی برد.
اگر در روایات اسلامی تأکید شده که خوردن غذای حرام ولو اندک در نطفه تأثیر سوء دارد به همین جهت است. لذا بزرگان علم تربیت گفته اند: تربیت قبل از تولد شروع می شود(2368).

از ماست که بر ماست!

شخصی شیر می فروخت و آب در آن می ریخت. پس از چندین سال سیلابی بیامد و گوسفندان و اموالش را برد. به پسر خود گفت: نمی دانم این سیل از چه آمد! پسر گفت: ای پدر، این آبی است که به شیر داخل می کردی، اندک اندک جمع شد و هر چه داشتیم برد. مگر نخوانده ای که: وما أصابکم من مصیبه فبما کسبت أیدیکم؛(2369) هر مصیبتی به شما رسد به خاطر اعمالی است که انجام داده اید(2370).

جوان متدین

در احوالات مقدس اردبیلی (رحمه الله) آمده است: پدر ایشان در قریه ای در اردبیل زندگی می کرد، روزی در جوانی، مشغول آبیاری مزرعه خود بود، آبی که به آنجا می آمد سیبی را با خود آورد و محمد (پدر مقدس اردبیلی (رحمه الله)) آن را برگرفت و خورد؛ ولی ساعتی بعد از این کرده پشیمان شد و با خود اندیشید که از کجا صاحب این سیب راضی باشد؟ مجرای آب را گرفت و سرانجام به باغی رسید که شاخه درختانش از دیوار آن بیرون آمده است، نزد باغبان رفت و حلالیت طلبید. صاحب باغ گفت: این باغ مال من و برادرم است، من سهم خود را حلال کردم؛ ولی برادرم در نجف ساکن است و من اختیاری از جانب وی ندارم، محمد که سخت ناراحت بود، به قصد نجف عزیمت کرد، تا ضمن زیارت بارگاه مولا علی (علیه السلام) از صاحب نصف سیب رضایت بخواهد.
در نجف نزد وی رفت؛ ولی او حلال کردن وی را مشروط بر آن داشت که محمد با دختر وی وصلت کند، او در تعریف از دخترش گفت: وی ناشنوا و نابینا است و از دست و پا فلج و لال است. محمد که با مرارت و تحمل مشقت فراوانی به این مسافرت تن داده بود و با سختی خود را به نجف رسانده بود، برگشتن بدون نتیجه را معقول ندانست و دل به قضا داد. به همین خاطر رضایت خود را اعلان کرد و عقد جاری شد و شب عروسی فرا رسید. محمد که منتظر بود با یک موجود کر و لال و کور و فلج رو به رو شود، دختر خوش چهره و صحیح و سالمی را مشاهده کرد و وقتی از بیماری و نقایصی که پدرش در حق وی گفته بود جویا شد، دختر مطالب پدر را چنین تعبیر کرد که منظور پدرم از کر بودن من: نشنیدن حرف های ناصواب و از کور بودن من، ندیدن نامحرمان و از فلج بودن، نرفتن به جاهای ناباب، و از لال بودن، اجتناب از غیبت ها و سخن های ناصواب است. پدرم برای ازدواج من همیشه دعا می کرد و می خواست که مرا به مرد دین داری بدهد و چون دید که تو برای رضایت از نصف سیب، از اردبیل ایران تا نجف آمده ای، تو را پسندید و چنین شرطی کرد که تو با من ازدواج کنی. حاصل این ازدواج، فرزندی به نام ملا احمد مقدس اردبیلی (رحمه الله) است که در ذکر بر جستگی و کرامات او همین بس است که توانست به زیارت حضرت ولی عصر - ارواحنا فداه - مشرف شود. آری! این همه محصول وجود مادری قابل و غذایی پاک است که در شکل گیری چنین شخصیت ممتازی، آثارش قابل مشاهده می باشد.(2371)