گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

حرام خوری و قتل امام!

از نظر فرهنگ غنی اسلام، یکی از امور مهمی که بسیار مورد تأکید قرار گرفته شده است، مسئله خوراک و لقمه ای است که انسان از آن استفاده می کند. یک جنبه آن جنبه تربیتی آن است که باید برای حفظ آثار آن بر تربیت فرزندان دقت نمود. اما این کافی نیست و باید هر انسانی در این مورد دقت کند. چرا که لقمه حرام در طول زندگی در وجود انسان اثر مخربی به بار خواهد آورد که گاه غیر قابل جبران می شود. این یک حقیقت بسیار مهمی است که اگر انسان مواظب خوراک خود نباشد، آثار و پی آمدهای شوم و خطرناکی را به دنبال خواهد داشت که یکی از مهمترین آثار حرام خواری و لقمه ناپاک، عدم پذیرش حق و متأثر نشدن در برابر حق است. در آن هنگام قلب انسان چنان بسته می شود که حتی کلام خدای متعال نیز در آن تأثیر نخواهد داشت. کوتاه سخن اینکه آثار لمقه ناپاک در وجود انسان را نباید نادیده گرفت. مهمترین آثار خطرناک لقمه حرام و چهره های حرام خوارها را می توان در میدان کربلا مشاهده کرد.
وجود مبارک حضرت سیدالهشدا (علیه السلام) در کربلا، هنگامی که در برابر دشمنان قرار گرفت و برای اتمام حجت خواست خطبه ای بخواند و ضمن آن مردم را از عواقب شوم و خطرناک این جنگ آگاه کند، حرام خواری و لقمه حرام را تنها عامل عدم پذیرش حق دانسته و خطاب به لشکر کفر فرمود: فقد ملئت بطونکم من الحرام؛ شکم های شما از مال حرام پر شده است؟ و طبع علی قلوبکم و بر دلهای شما مهر شقاوت خورده است؛ ویلکم الا تنصتون الا تسمعون(2364) وای بر شما! آیا خاموش نمی شوید، آیا گوش فرا نمی دهید؟!(2365)

ریشه ضرب المثل

درباره ریشه مثل انگشت مبر تا خیک خیک نریزی گفته اند: مرد پولداری که از راه فروش نفت ثروت کلانی اندوخته بود، به خاطر حرصی که در گردآوری مال داشت، همواره به غلام خود تعلیم می داد که در وقت خریدن نفت هر دو انگشت سبابه را به دور پیمانه بگذارد تا اندکی زیاد گرفته شود و بر عکس در وقت فروختن آن، دو انگشت را به درون پیمانه نهد تا اندکی کم داده شود. غلام او را از کیفر این خیانت و نتایج شوم آن بر حذر می داشت و می گفت: ارباب، مال حرام به کسی وفا نکند. اما آن مرد سخن او را نشنیده می گرفت و در جواب می گفت: تو را به این فضولی ها چه کار؟ تو دستور مرا به کار بند! زمانی دراز بدین منوال گذشت تا آنکه روزی آن مرد شنید که نفت در یکی از بلاد بهای فراوان دارد. حرص، او را بر آن داشت که سفر دریایی کند و مقدار زیادی نفت به آنجا برد. به دنبال این تصمیم هزار خیک نفت خرید و سوار کشتی کرد. چون به میان دریا رسیدند، ناگاه باد عظیمی برخاست و کشتی سخت به تلاطم درآمد. ناخدا فرمان داد بارها را به دریا اندازند و کشتی را سبک کنند تا مسافران از خطر غرق شدن برهند. آن مرد از ترس جان، خیک های نفت را یک یک به دریا انداخت. در این هنگام غلام فرصت یافت و برای متنبه ساختن ارباب خود به طنز و تمسخر به وی گفت: ارباب! انگشت انگشت مبر تا خیک خیک نریزی!(2366).

سه بوقه!

یک روز که برادر بزرگ آقای رجایی (رحمه الله) به مسافرت رفته بود، دایی محمد علی (مرحوم شهید رجایی (رحمه الله)) در مغازه آمد. در آن دوران رسم این بود که اگر شاگرد در غیاب صاحب مغازه می توانست جنسی را اندکی بیشتر از نرخ رایج به مشتری بفروشد، از این مبلغ اضافه که به آن سه بوقه می گفتند، درصدی به او تعلق می گرفت. یک روز پیرزنی به مغازه مراجعه کرد و یک جفت دمپایی دست دوز ساخت تبریز را که از جنس خیلی خوبی بود، به قیمت شصت و پنج ریال خرید. من (مسعود رسولی) که دیدم فرصت خوبی برای گرفتن سه بوقه است، به هزار مکافات او را راضی کردم شصت و هشت ریال بپردازد.
وقتی پیرزن پول را می داد، دایی متوجه شد، او را صدا زد و سه ریال اضافه را باز گرداند، تا به او گفتم که چرا سه ریال اضافه را بر گرداندید، من از این پول چیزی گیرم می آمد؟! ناراحت شد و گفت: خجالت نمی کشید. آخر این هم کاسبی است، مگر شما برای این کفش چه کرده ای که می خواهی به سه ریال اضافه تر از نرخ، آن را بفروشی؟ این معامله نیست؛ این دزدی است! آن کارگر بیچاره از صبح تا شب کفش می دوزد و برای فروش به شما می دهد، آخر هفته که می خواهد پولش را بگیرد، آن همه او را اذیت می کنید. آن وقت با مردم این گونه رفتار می کنید! پس از گذشت سی و هشت سال هنوز تأثیر این برخورد عادلانه را در خودم احساس می کنم، این که انسان نباید تن به مناسبات و عرف روزمره بدهد(2367).