گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

گناه عاقبت ندارد!

یک کسی مهمان حاکمی بود، دو تا کبوتر بریان کرده برایش آوردند، او تبسم کرد.
گفت: برای چه خندیدی؟ میهمان گفت: قضیه ای دارم، در جوانی که راهزن بودم اموال تاجری را گرفتم و خواستم او را بکشم. اصرار می کرد که مرا نکش! دو تا کبوتر آنجا پیدا شد، رو کرد به این کبوترها و گفت: از شما شهادت می خواهم که من مظلوم کشته شدم. من به تاجر خندیدم که چه می گویی؟ حالا آن قضیه به یادم افتاد. تبسم می کنم که او چه می گفت؟ با وجودی که او با حاکم رفیق بود، گفت: جلاد بیا! این دو کبوتر همان شاهدانند، برو سر این مرد را بزن و برایم بیاور(2331).

اشعار

گناه مکن!

دلا گناه مکن بر امید بخشش دولت که گر گناه ببخشند شرمساری هست