گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

زندگی با قناعت

شیخ مفید (رحمه الله) در خواب دید که فاطمه زهرا (علیها السلام) در حالیکه دست امام حسن و حسین (علیهما السلام) را در دست داشت، پیش او آمد و رو به او فرمود: یا شیخ، به این دو کودک، فقه را تعلیم بده! شیخ مفید (رحمه الله) از خواب بیدار شد. تعجب کرد از این که فاطمه زهرا (علیها السلام) به همراه حسنین بیاید و بگوید به آنها تعلیم بده! روزی شیخ در جلسه درس نشسته بود. ناگهان زنی را دید که دست دو پسرش را در دست داشت و در برابرش ایستاده بود. زن به شیخ مفید (رحمه الله) گفت: یا شیخ، به این دو کودک (سید رضی و سید مرتضی)، فقه را تعلیم بده! شیخ مفید که تعبیر خوابش را دریافته بود، آن دو کودک را به بهترین وجه پرورش داد تا جایی که سید رضی و سید مرتضی از مفاخر جهان تشیع گردیدند. روزی شیخ مفید (رحمه الله) مقداری سهم امام به این دو کودک داد که به مادرشان بدهند. مادر آنها پول را قبول نکرد و گفت: سلام مرا به شیخ مفید برسانید و بگویید پدرمان مغازه ای به ارث گذاشته است. مادرمان، مال الاجاره این مغازه را می گیرد و خر می کند، لذا احتیاج زیادی نداریم و با قناعت زندگی می کنیم(2297).

ما آبروی قناعت نمی بریم...

مرحوم استاد شهید مطهری (رحمه الله) درباره عالم وارسته مرحوم آقا بزرگ می نویسد: مرحوم آقا بزرگ با آنکه در نهایت فقر می زیست، از کس چیزی قبول نمی کرد، یکی از علمای مرکز که با او سابقه آشنایی و دوستی داشت، پس از اطلاع از فقر وی در تهران با مقامات بالا تماس می گیرد و ابلاغ مقرری قابل توجهی برای او صادر می شود. آن ابلاغ همراه نامه آن عالم به آقا بزرگ داده می شود. مرحوم آقا بزرگ پس از اطلاع از محتوای نامه ضمن ناراحتی فراوان از این عمل دوست تهرانی اش در پشت پاکت می نویسد: ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم... و پاکت را با محتوایش پس می فرستد(2298).

قناعت و حرص

سعدی گوید: شنیدم بازرگانی صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل غلام خدمتکار که شهر به شهر برای تجارت حرکت می کرد. یک شب در جزیره کیش مرا به حجره خود دعوت کرد. به حجره اش رفتم، از آغاز شب تا صبح آرامش نداشت. مکرر پریشان گویی می کرد و می گفت: فلان انبارم در ترکستان است و فلان کالایم در هندوستان است، این قباله و سند فلان زمین می باشد، و فلان چیز در گرو فلان جنس است، فلان کس ضامن فلان وام است، در آن اندیشه ام که به اسکندریه بروم که هوای خوش دارد، ولی دریای مدیترانه طوفانی است. ای سعدی! سفر دیگری در پیش دارم، اگر آن را انجام دهم، باقیمانده عمر گوشه نشین گردم و دیگر به سفر نروم. پرسیدم: آن کدام سفر است که بعد از آن ترک سفر می کنی و گوشه نشین می شوی؟ در پاسخ گفت: می خواهم گوگرد ایرانی را به چین ببرم که شنیده ام این کالا در چین بهای گران دارد و از چین کاسه چینی بخرم و به روم ببرم و در روم حریر نیک رومی بخرم و به هند ببرم و در هند فولاد هندی بخرم و به شهر حلب (سوره) ببرم و در آنجا شیشه و آینه حلبی بخرم و به یمن ببرم و از آنجا لباس یمانی بخرم و به پارس (ایران) بیاورم، بعد از آن تجارت را ترک کنم و در دکانی بنشینم. او این گونه اندیشه های دیوانه وار را آن قدر به زبان آورد که خسته شد و دیگر تاب گفتار نداشت و در پایان گفت: ای سعدی! تو هم سخنی از آنچه شنیده ای بگو! گفتم: آن را خبر داری که در دورترین جا از سرزمین غور (میان هرات و غزنه) بازرگان قافله سالاری از پشت مرکب بر زمین افتاد؟ یکی گفت: چشم تنگ و حریص دنیا پرست را تنها دو چیز پر می کند: یا قناعت یا خاک گور!(2299)