گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

فقیر پروری ممنوع!

در زمان پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) یکی از مسلمانان که دارای چند دختر بود و از مال دنیا فقط شش برده داشت، بر اثر بیماری بستری شد و وقتی که احساس مرگ کرد به خیال انجام عمل ثواب، همه غلامان را آزاد نمود. سپس از دنیا رفت و مسلمانان طبق معمول او را به خاک سپردند.
به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر رسید که فلان کس از دنیا رفت و چند دختر باقی گذاشته و از مال دنیا فقط، شش غلام داشته که آنها را آزاد نموده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: جنازه اش را چه کردید؟ عرض کردند: دفن کردیم. فرمودند: اگر به من اطلاع می دارید، من نمی گذاشتم، جنازه او را در قبرستان مسلمانان دفن کنید، زیرا او کودکان خود را از ثروتش، بی نصیب کرد و آنان را فقیر گذاشت تا دست گدایی به سوی مردم دراز کنند(2249).

بی نیازی در پرتو عزت

امام صادق (علیه السلام) در روایتی فرمودند: زندگی مردی از اصحاب پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله و سلم) سخت شد. پس زنش به او گفت: کاش به نزد رسول خدا رفته، چیزی از ایشان می خواستی! او به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد. حضرت وقتی ایشان را دید، فرمود: هر کس از ما چیزی بخواهد می دهیم و هر کس بی نیازی جوید، خدا او را بی نیاز می کند. مرد با خودش گفت: منظورشان من هستم. پس به نزد زنش بازگشته، سخن را باز گفت. زن گفت: رسول خدا نیز انسان است، او را از حال خودت آگاه کن! پس به نزد حضرت آمد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چون او را دید، فرمود: هر کس از ما چیزی بخواهد می دهیم و هر کس بی نیازی جوید، خداوند او را بی نیاز می کند. آن مرد تا سه باز چنین کرد. سپس رفت و کلنگی را عاریه کرده، به کوه رفت و هیزمی گرد آورده، به شهر آورد و به نیم چارک آرد فروخت. آن گاه آن را به خانه برد و خورد. سپس فردا رفت و هیزم بیشتری آورده، فروخت و پیوسته کار کرد و مالی گرد آورد تا کلنگی خرید. سپس مالی گرد آورد و دو بچه شتر و یک نوکر خرید. سپس ثروتمند و کامیاب شد. آن گاه به نزد پیامبر گرامی آمد، قصه را گفت که چگونه آمد تا چیزی از ایشان بخواهد و از ایشان چه شنید.
پیامبر گرامی فرمود: من که به تو گفتم هر کس از ما چیزی بخواهد، می دهیم و هر کس بی نیازی جوید، خداوند او را بی نیاز می گرداند(2250).