گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

مرثیه علم و فضیلت

ابواسحق از فضلا و نویسندگان معروف قرن چهارم هجری است. مدتی در دربار خلیفه عباسی و مدتی در دربار آل بویه مستوفی بود. ابواسحق دارای کیش صابی بود که به اصل توحید ایمان دارند، ولی به اصل نبوت معتقد نیستند. عزالدوله از فرمانروایان آل بویه سعی فراوان کرد بلکه بتواند ابواسحق را راضی کند که اسلام اختیار کند، اما میسر نشد. ابواسحق در ماه رمضان به احترام مسلمانان روزه می گرفت، و از قرآن کریم زیاد حفظ داشت.
در نامه ها و نوشته های خویش از قرآن زیاد اقتباس می کرد. ابواسحق، مردی فاضل و نویسنده و ادیب و شاعر بود و با سید شریف رضی که نابغه فضل و ادب بود دوست و رفیق بودند. ابواسحق در حدود سال 384 هجری از دنیا رفت، و سید رضی قصیده ای عالی در مرثیه وی سرود که مضمون سه شعر آن این است: آیا دیدی چه شخصیتی را روی چوبهای تابوت حرکت دادند؟ و آیا دیدی چگونه شمع محفل خاموش شد؟ کوهی فرو ریخت که اگر این کوه به دریا ریخته بود دریا را به هیجان می آورد و سطح آن را کف آلود می ساخت. من قبل از آنکه خاک، تو را در بر گیرد باور نمی کردم که خاک می تواند روی کوه های عظیم را بپوشاند. بعدها بعضی از کوته نظران سید را مورد ملامت و شماتت قرار دادند که کسی مثل تو که ذریه پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است شایسته نبود که مردی صابی مذهب را، که منکر شرایع و ادیان بود، مرثیه بگوید و از مردن او اظهار تأسف کند.
سید گفت: من به خاطر علم و فضلش او را مرثیه گفتم، در حقیقت علم و فضیلت را مرثیه گفته ام(2169).

برات آزادی از دوزخ

روایت نموده اند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی از قبرستانی گذر می نمود. به نزدیک قبری رسیدند به اصحاب خویش فرمودند: عجله کنید و بگذرید! اصحاب تعجیل کردند و از آنجا گذشتند و در وقت مراجعت چون به قبرسان و آن قبر رسیدند خواستند زود بگذرند. حضرت فرمودند: عجله نکنید! اصحاب عرض کردند: یا رسول الله! چرا در وقت رفتن امر به عجله کردن فرمودید؟ حضرت فرمودد: صاحب این قبر را عذاب می کردند و من طاقت شنیدن ناله و فریاد او را نداشتم اکنون خدای تعالی رحمتش را شامل حال او کرد. گفتند: یا رسول الله! سبب عذاب و رحمت به او چه بود؟ حضرت فرمودند: این مرد، مرد فاسقی بود که به سبب فسقش تا این ساعت در اینجا معذب بود. کودکی از وی باقی مانده بود در این وقت او را به مکتب بردند و معلم به این فرزند بسم الله الرحمن الرحیم را تعلیم نمود و کودک آن را بر زبان جاری نمود، در این هنگام به فرشتگان عذاب خطاب رسید که دست از این بنده فاسق بردارید و او را عذاب نکنید. روا نباشد که پدر را عذاب کنیم در حالی که پسرش به یاد ما باشد(2170).

مهریه عروس

زنی به خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و در حضور جمع ایستاد و گفت: یا رسول الله، مرا به همسری خود بپذیر! رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مقابل تقاضای زن سکوت کرد، چیزی نگفت، زن سر چای خود نشست. مردی از اصحاب به پا خاست و گفت: یا رسول الله! اگر شما مایل نیستید، من حاضرم. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کرد: مهر چی؟ گفت: هیچی ندارم! حضرت فرمود: این طور که نمی شود، برو به خانه ات شاید چیزی پیدا کنی و به عنوان مهر به این زن بدهی! مرد به خانه اش رفت و برگشت و گفت: در خانه ام چیزی پیدا نکردم. حضرت فرمود: باز هم برو بگرد، یک انگشتر آهنی هم که بیاوری کافی است.
دو مرتبه رفت و برگشت و گفت انگشتر آهنی هم در خانه ما پیدا نمی شود، من حاضرم همین جامه که به تن دارم مهر این زن کنم. یکی از اصحاب که او را می شناخت گفت: یا رسول الله، به خدا این مرد جامه ای غیر از این جامه ندارد. پس نصف این جامه را مهر زن قرار دهید. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر نصف این جامه، مهر این زن باشد، کدام یک بپوشند؟ هر کدام بپوشند دیگری برهنه می ماند، خیر این طور نمی شود. مرد خواستگار سر جای خود نشست. زن هم به انتظار، جای دیگری نشسته بود، مجلس وارد بحث دیگری شد و طول کشید. مرد خواستگار حرکت کرد برود، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) او را صدا کرد:
- بگو ببینم قرآن بلدی؟
- بلی، یا رسول الله! فلان سوره و فلان سوره را بلدم.
- می توانی از حفظ قرائت کنی؟
- بلی می توانم!
بسیار خوب، درست شد، پس این زن را به عقد تو در آوردم و مهر او این باشد که تو، به او قرآن تعلیم بدهی!
مرد دست زن خود را گرفت و رفت.(2171)