گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

دانش جویی لازم تر از مال جویی

عن أمیرالمؤمنین یقول أیها الناس اعلموا أن کمال الدین طلب العلم و العمل به ألا و ان طلب العلم أوجب علیکم من طلب المال ان المال مقسوم مضمون لکم قد قسمه عادل بینکم و ضمنه و سیفی لکم و العلم مخزون عند أهله و قد أمرتم بطلبه من أهله فاطلبوه؛(2167) امام علی (علیه السلام) فرمودند: ای مردم بدانید که همانا کمال دین، دانشجویی و عمل به آن است. آگاه باشید که دانش جویی از مال جویی بر شما لازم تر است؛ زیرا دارایی برای شما تقسیم شده و تضمین گشته است که موجود عادلی آن را میان شما تقسیم نموده و (پرداختش را) بر عهده گرفته است و به شما می رساند. ولی دانش نزد اهلش گرد آمده است و شما دستور دارید آن را از اهلش بجویید؛ پس در پی اش باشید.

داستانها

دانشجوی بزرگسال

سکاکی، مردی فلزکار و صنعت گر بود. توانست با مهارت و دقت، دواتی بسیار ظریفت با قفلی طریف تر بسازد که لایق تقدیم به پادشاه باشد. او با این کار انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت. پس با هزاران امید و آرزو آن را به پادشاه عرضه کرد.
در ابتدا همان طوری که انتظار می رفت مورد توجه قرار گرفت، اما حادثه ای پیش آمد که فکر و راه زندگی سکاکی را به کلی عوض کرد. در حالیکه شاه مشغول تماشای آن صنعت بود و سکاکی هم سرگرم خیالات خویش، خبر دادند عالمی - ادیب یا فقیهی - وارد می شود. همین که او وارد شد، شاه چنان سرگرم پذیرایی و گفتگو با آن شد که سکاکی و صنعت و هنرش را یکباره از یاد برد. مشاهده این منظره تحولی عمیق در روح سکاکی که به وجود آورد. دانست که از این کار تشویق و تقدیر که می بایست نمی شود و آن همه امیدها و آرزوها بی موقع است. ولی روح بلند پرواز سکاکی آن نبوده که بتواند آرام بگیرد. حالا چه بکند؟
فکر کرد همان کاری را بکند که دیگران کردند و از همان راه برود که دیگران رفتند. باید به دنبال درس و کتاب رود و امیدها و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو کند.
هر چند برای یک مرد عاقل که دوره جوانی را طی کرده، با طفلان نورس هم درس شدن و از مقدمات شروع کردن، کار آسانی نیست؛ ولی چاره ای نیست، ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است. از همه بدتر اینکه، وقتی که شروع به درس خواندن کرد، در خود هیچ گونه ذوق و استعدادی نسبت به این کار ندید. شاید هم اشتغال چندین ساله او به کارهای فنی و صنعتی ذوق علمی و ادبی او را جامد کرده بود، ولی نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد، هیچ کدام نتوانست او را از تصمیمی که گرفته بود باز دارد. با جدیت فراوان مشغول کار شد، تا اینکه اتفاقی افتاد و آموزگاری که به او فقه شافعی می آموخت، این مسأله را به او تعلیم کرد: عقیده استاد این است که پوست سگ با دباغی پاک می شود.
سکاکی این جمله را ده ها بار پیش خود تکرار کرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده آن برآید، ولی همین که خواست درس را پس بدهد، این طور بیان کرد: عقیده سگ این است که پوست استاد با دباغی پاک می شود.
خنده حضار بلند شد. بر همه ثابت شد که این مرد بزرگسال که در پیری هوس درس خواندن کرده، به جایی نمی رسد. سکاکی که دیگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند، سر به صحرا گذاشت. جهان پهناور بر او تنگ شده بود. از قضا به دامنه کوهی رسید، متوجه شد که از بلندی قطره قطره آب بر روی صخره ای می چکد و در اثر ریزش مداوم، صخره را سوراخ کرده است. لحظه ای اندیشید و فکری مانند برق از مغزش عبور کرد، با خود گفت: دل من هر اندازه غیر مستعد باشد، از این سنگ سخت تر نیست.
ممکن نیست مداومت و پشت کار بی اثر بماند. برگشت و آن قدر فعالیت و پشت کار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد. عاقبت یکی از دانشمندان کم نظیر ادبیات گشت.(2168)