گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

نمونه ای از عهد و پیمان

بعد از واقعه صفین حزبی به نام خوارج به وجود آمد. افرادی تند و بی اطلاع از مبانی علم و دین در آن شرکت کردند و سالیان دراز به جرایم و جنایات بزرگی دست زدند. حکومتهای وقت نیز به صور مختلف با آنها مبارزه نمودند.
در زمان حجاج بن یوسف جمعی را به اتهام وابستگی به این حزب دستگیر و برای مجازات نزد حجاج آوردند. حجاج در مجلس خود به وضع آنان رسیدگی کرد و مجازات هر یک را تعیین نمود. وقتی نوبت به آخرین فرد آن جمعیت رسید، مؤذن اذان گفت و موقع نماز را اعلام نمود. حجاج از جا حرکت کرد و متهم را به یکی از حضار مجلس خود که عنبسه نام داشت سپرد و گفت: امشب او را پیش خود نگاهداری کن و فردا صبح نزد من بیاور تا مجازاتش کنم.
عنبسه اطاعت کرد و با او از عمارت استانداری خارج شد. در راه، متهم به عنبسه گفت: آیا می توان به تو امید خیری داشت؟ عنبسه گفت: اگر سخنی داری بگو، شاید توفیق رفیقم شود و به راه خیر و نیکی قدمی بردارم.
متهم گفت: به خدا قسم من از خوارج نیستم. به هیچ مسلمان خروج نکرده و به محاربه کسی قیام ننموده ام. از این تهمتی که به من بسته اند منزه و مبری هستم. گرچه بی گناه گرفتار شده ام، ولی به رحمت خداوند حکیم اطمینان دارم. می دانم فضل الهی شامل حال من خواهد بود، هرگز بدون گناه معذب نخواهم شد. تمنای من این است که احساس کنی و اجازه دهی امشب را نزد زن و فرزندانم بروم، آنان را وداع کنم، وصایای خود را بگویم، حقوق مردم را ادا کنم و فردا اول وقت نزد تو بیایم.
عنبسه می گوید از این تقاضا مرا خنده آمد که یک متهم زندانی چنین درخواستی می کند. جواب ندادم. او دوباره تقاضای خود را تکرار کرد. گفته او در من تأثیر نمود، به دلم گذشت که خوب است به خداوند اعتماد نمایم و درخواست او را بپذیرم. تصمیم گرفتم و به او گفتم: برو! ولی باید عهد کنی که فردا صبح باز آیی.
آن مرد گفت: عهد کردم که فردا اول وقت بیایم و بر این عهد، خداوند را گواه می گیرم.
رفت تا از چشمم ناپدید شد. وقتی به خود آمدم، از کرده خویش سخت ناراحت و مضطرب شدم. باخود گفتم این چه کاری بود کردم؟ چرا بی جهت خود را در معرض غضب حجاج قرار دادم؟ با نگرانی به منزل رفتم و قضیه را با اهل خانه خود به میان گذاردم. آنان نیز مرا ملامت کردند ولی کار از کار گذشته بود!
آن شب را تا صبح نخوابیدم. مانند انسان مارگزیده یا زن فرزند مرده به خود می پیچیدم. صبح شد، مرد به وعده خود وفا کرد و اول وقت نزد من آمد.
از آمدنش تعجب کردم. گفتم چرا آمدی؟ گفت: هر کس به سعادت معرفت خدا نایل شده و پروردگار را به قدرت و کمال بشناسد، وقتی عهد کند و خداوند را بر آن گواه گیرد، باید به آن عهد وفا کند و هرگز نقض پیمان نکند.
در ساعت مقرر او را با خود به دارالاماره نزد حجاج برد و قصه شب گذشته را از اول تا آخر برای حجاج نقل کرد. حجاج از ایمان و وفای متهم تعجب کرد. به عنبسه گفت: میل داری او را به تو ببخشم؟
گفت: اگر کرم نمایی و چنین کنی، بر من منت بسیار داری.
حجاج متهم را به عنبسه بخشید. عنبسه او را به خارج دارالاماره آورد و در کمال مهربانی گفت: آزاد هستی، برو!
مرد بدون این که از عنبسه قدردانی و حق شناسی نماید، راه خود را پیش گرفت و رفت. عنبسه از این همه سردی و حق ناشناسی رنجیده خاطر شد. با خود گفت شاید دیوانه باشد، ولی بر خلاف انتظار، فردای آن روز نزد عنبسه آمد و تشکر و حق شناسی بسیار کرد و گفت: نجات دهنده من خداوند بود و تو وسیله این کار، اگر دیروز از تو قدرشناسی و شکرگزاری می کردم تو را شریک نعمت خدا کرده بودم و این عمل، ناروا بود. لازم دانستم اول شکر حق تعالی را به جای آورم و سپس از شما قدردانی نمایم. دیروز و دیشب در پیشگاه خداوند شکرگزاری کردم و آن چه که وظیفه بندگی بود، به جای آوردم و امروز برای حق شناسی شما آمدم. سپس از نیکوکاری و خدمتگزاری عنبسه قدردانی و تشکر کرد و از زحمات او عذرخواهی کرد و رفت.(2099)
وفای به عهد یکی از ارکان سعادت بشر است. وفای به عهد یکی از بزرگ ترین سجایای اخلاقی انسان است. وفای به عهد قادر است مرد خونخواری مثل حجاج بن یوسف را تحت تأثیر قرار دهد و او را از ریختن خون بی گناهی باز دارد.(2100)

تعهد مردان با فضیلت

یکی از غلامان آزاد شده حضرت سجاد (علیه السلام) در اثر کار و فعالیت سرمایه ای به دست آورد. زمانی که آن حضرت دچار مضیقه مالی شد. از غلام آزاد شده خویش ده هزار درهم قرض خواست که هر وقت قادر باشد بپردازد. او درخواست گرو کرد. حضرت از عبای خود نخی کشید و به وی داد. فرمود: این وثیقه من است، تا موقع ادای دین، نزد شما باشد. برای قرض دهنده قبول چنین وثیقه ای سنگین بود، ولی با توجه به شخصیت آن حضرت و بیاناتی که فرمود مبلغ مورد نظر را به حضرت تسلیم کرد و نخ عبا را گرفت و در قوطی کوچکی جای داد. اتفاقاً خیلی زود برای حضرت گشایش مالی شد و ده هزار درهم را نزد طلبکار آورد.
ثم قال له قد أحضرت مالک فهات وثیقتی فقال له جعلت فداک ضیعتها فقال اذن لا تأخذ مالک منی لیس مثلی من یستخف بذمته قال فأخرج الرجل الحق فاذا فیه الهدبة فأعطاها علی بن الحسین (علیه السلام) الدراهم و أخذ الهدبة فرمی بها و انصرف؛(2101) فرمود: پولت حاضر است، وثیقه مرا بیاور! عرض کرد: من نخ عبا را گم کردم. حضرت فرمود: در این صورت طلب خود را از من نگیر! تعهد شخصی مثل مرا نباید ناچیز گرفت. ناچار مرد قوطی کوچک را آورد و دید نخ عبا در آن هست. نخ را تسلیم نمود. حضرت پول ها را پرداخت و نخ را گرفت و به دور انداخت.
یک نخ عبا به تنهایی هیچ ارزشی ندارد، ولی وقتی آن نخ نشانه تعهد و التزام یک انسان شریف و با فضیلت باشد، آن قدر ارزنده و گرانبهاست که می تواند وثیقه ده هزار درهم و دینار گردد و آن شخص با اطمینان خاطر آن را بپذیرد و در موعد مقرر، طلب خود را دریافت نماید.
وفای به عهد یکی از صفات حضرت حق است. خداوند در قرآن کریم تصریح فرموده است: ان الله لا یخلف المیعاد(2102)
بشری که در عهد خود ثابت و پایدار باشد، به یکی از صفات الهی متصف است و این خود نشانه ای از مراتب کمال و فضیلت او است.(2103)

صلح امام حسن (علیه السلام) به عدم وفای به عهد مردم

هنگامی که امام حسن (علیه السلام) صلح با معاویه را با شرایطی پذیرفت، گروهی از سران سپاه آن حضرت که سخنگویشان پیرمرد شجاع و زنده دل، یعنی سلیمان بن صرد خزاعی بود، به حضور امام حسن (علیه السلام) آمده بود و به صورت اعتراض گفتند: تعجب ما پایان نمی یابد از این که شما با معاویه، بیعت کردید با این که چهل هزار جنگجو، طرفداری از شما می کرد، به علاوه به همین مقدار، فرزندان و پیروان آن ها از شیعیان شما در بصره وجود دارند. عده ای دیگر نیز همین گونه سخنان را به امام حسن (علیه السلام) گفتند و اضافه کردند که معاویه صلح نامه کذایی را نیز قبول ندارد و اعلام عمومی نموده که پای بند به شرایط صلح نیست، بنابراین باید، جنگ با معاویه را بار دیگر آغاز نمود. امام حسن (علیه السلام) پس از دلجویی از آنها فرمود: این صلح را که من تا ابد قبول نکرده ام، بلکه آن را به طور موقت تا فرا رسیدن وقتش (که آمادگی لشکر طرفدار امام باشد) محدود نموده ام.(2104)
بنابراین طبق پاسخ امام حسن (علیه السلام)، صلح آن حضرت با معاویه، به معنی آتش بس موقت برای آماده کردن سپاه اسلام بود و این خود حاکی است که امامان حق، وقتی زمام امور حکومت اسلامی را به دست می گیرند که یاران آماده با تشکیلات مجهز داشته باشند. وگرنه طبیعی است که شکست خواهند خورد(2105). و نیز فرمود: به خدا قسم، یاوری نداشتم، اگر یاوری داشتم، شب و روز با معاویه می جنگیدم تا خداوند، میان من و او حکم کند، من اهل کوفه را آزمودم و شناختم، ایشان به درد من نمی خورند و به عهدشان، وفا نمی کنند و به کارشان اعتماد نمی توان نمود، زبانشان با من است و قلبشان با بنی امیه... .(2106)