گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

وفای به پیمان

امام علی (علیه السلام): ما أیقن بالله من لم یرع عهوده و ذمته؛(2097) به خدا یقین ندارد کسی که عهد و پیمان خود را فرو گذارد.

داستانها

جوان درست پیمان

دو نفر مردی را کشان کشان نزد خلیفه دوم می بردند. جوان بود و عرق آلود، با قدی بلند و چهره ای چون همه اعراب بدوی، آفتاب سوخته و سیه چرده.
از نوع چفیه و عقال و پیراهن بلندش می توانست فهمید که از اهل مدینه نیست. آن دو تن که بازوان او را می کشیدند نیز جوان بودند و سخت آشفته و همچون او، عرق آلود. با تندی و خشم چیزهایی می گفتند که نشانه بیتابی و ناراحتی بسیارشان بود. اما جوان اسیر، آرام بود و کم و بیش پا به پای آنان می آمد و انبوه جمعیت کنجکاو، از پس و پشت آنان می آمدند. در پیشگاه خلیفه، آن نفر دست از او باز داشتند و با حرارت و خشم در حضور خلیفه گفتند ما دو تن برادریم، امروز پدرمان در باغ اطراف مدینه مشغول کار خود بود که این ناجوانمرد، او را کشت. اکنون به دادخواهی آمده ایم تا طبق دستور اسلام و قرآن قصاص شود.
ای جوان! تو در دفاع از خویش چه داری که بگویی؟
ای خلیفه! این دو برادر راست می گویند، اما شرح واقعه چنین است که من ساربانی از اعراب بیابانم. با شترانم از کنار باغ اینان می گذشتم، درختانی چند، سر از دیوار به فراسوی باغ بیرون آورده بودند. شتری از من با دیدن برگهای سبز آن درختان، به آن سو شتافت و تا من بجنبم، شتران دیگر نیز به همان طرف رمیدند و از آن شاخه ها خوردند. پدر این دو جوان، با سنگی درشت به نخستین شتر زد. شتر افتاد و دیگر برنخاست! من آن شتر را بسیار دوست می داشتم. سرخ موی و چابک و جوان بود و با من الفتی تمام داشت. چون شترم را غرقه در خون دیدم، خشمگین شدم و همان سنگ را برداشتم و به سوی پدر این دو جوان افکندم. سنگ، راست بر بناگوش او فرود آمد و مرد افتاد و دیگر برنخاست. اینک، برای قصاص آماده ام. اما برادری نابالغ دارم که مالی بسیار از پدرم به ارث برده است و نزد من است. من آن مال را در جایی پنهان کرده ام که هیچ کس را بدان دسترسی نیست. ای خلیفه! چنانچه مرا اکنون به قصاص بکشی، آن مال از بین خواهد رفت و مسئول آن تو خواهی بود. ولی اگر کسی سه روز مرا ضمانت کند، در پیشگاه خداوند عهد می کنم که بروم و این کار را به انجام برسانم و نزد شما باز گردم.
آنگاه جوان در چهره حاضران نگریست. همه، چشمها را از نگاه او دزدیدند. چه کسی حاضر می شد که ضامن یک قاتل شود؟ بویژه که هیچ کس او را در آن جمع نمی شناخت! جوان به یک یک نظر دوخت و در سیمای هیچ کدام از حاضران نشان همراهی نیافت.
ناگهان در میان جمع، چشمش به چهره ای افتاد که اگر چه او نیز هیچ نمی گفت، ولی سیمایی نجیب و انسانی داشت. در آن نوری بود که پنداشت می تواند به زندگی سیاه او بتابد. پس خود پا پیش نهاد و به خلیفه گفت: من این مرد را به ضمانت انتخاب می کنم. همه حاضران با تعجب گفتند: ابوذر را؟ گفت: نامش را نمی دانم، اما اکنون که می گویید، آری، ابوذر را! سپس رو به او کرد و گفت: آیا تو حاضری ضامن من شوی؟ ابوذر، بی هیچ تردید یا تغییر حالتی در چهره گفت: آری! برادران پدر کشته گفتند: ما نیز به ضمانت ابوذر تن می دهیم. و جوان چون تیر که از کمان بجهد، از میان جمع به بیرون جست.
غروب روز سوم بود. آفتاب با اضطراب و رنگ پریده، می رفت که سر به بالش کوهسار گذارد. دو جوان پدر مرده، بی تاب و نگران، پا به پا می کردند و به راه می نگریستند. خلیفه و یاران او نیز نگران بودند. یکی از برادران طاقت نیاورد و به خشم خروشید که: ای اباذر! این جوانک، چون مرغ از قفس پرید و ما طبق قانون اسلام، تو را به جای او قصاص خواهیم کرد! یکی از حاضران گفت: آری، جوانک دیگر نخواهد آمد، اما شما گذشت کنید و دیه پدر را بستانید، اباذر حیف است که کشته گردد. آن دو جوان با هم گفتند: خیر! ما تا قصاص نکنیم، آرام نخواهیم گرفت، اباذر چرا ضمانت کرد و قاتل پدر ما را رها ساخت؟ اینک خود او باید قصاص شود. اباذر با نهایت آرامش پاسخ داد: من تا غروب کامل آفتاب صبر خواهم کرد. اگر او نیامد، در اختیار شما هستم تا هر چه قانون خداوند و رضای اوست، انجام دهید.
غروب نزدیک شده بود و اباذر تن به مرگ سپرده بود. برخی همدلان حاضر در مجلس، آرام آرام برای او می گریستند که ناگهان جوان قاتل عرق ریزان و خاک آلود، با چشمانی که از خستگی به سرخی می زد، از در وارد شد و بر همه درود فرستاد و در میان شگفتی همگان، با صدایی بریده بریده، اما فصیح و محکم و شیوا گفت: رفتم و کار آن برادر را به یکی از دایی های وی سپردم و خیالم آسوده شد و نیز برخی از کارهای دیگرم را انجام دادم و دیگر درنگ نکردم و به سوی این جا تاختم، تا نگویید که وفای به عهد از میان برخاسته است! اباذر گفت: من نیز این جوان را نمی شناختم، اما چون بر من انگشت نهاد و به من امید بست، ضمانت او را پذیرفتم تا نگویید که جوانمردی از میان رفته است! دو برادر پدر مرده نیز، که چنین وفای به عهد و چنان جوانمردی را دیدند، بی اختیار خشمشان فرو نشست و عقده کینه در سینه شان از هم گسست و چین های تنگدلی از پیشانیشان برخاست و گره ابروانشان به مهر از هم باز شد و یک صدا گفتند: ما نیز در برابر آن فتوت و این وفای به عهد، از خون پدر و حتی از قبول خونبهای او نیز در می گذریم تا نپندارند که نیکی و نیکوکاری معدوم شده است.(2098)