گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

صبر و ایمان

اصمعی، وزیر هارون الرشید که برای صید رفته بود و در تعقیب صید از قافله عقب مانده و گم شده بود، می گوید: در این حال، خیمه ای در وسط بیابان دیدم، تشنه بودم، هوا خیلی گرم بود، گفتم به این خیمه بروم تا استراحت کنم، بعداً به قافله برسم. وی که وزیر تقریباً نصف جهان آن روز بود، می گوید: وقتی به طرف خیمه رفتم، زن جوان با جمالی را دیدم که درون خیمه است. تنها هم می باشد. عربها هم اصولاً مهمان را خیلی دوست دارند. تا چشم آن زن به من افتاد، سلام کرد و گفت: بفرمایید داخل! به داخل خیمه رفتم. آن زن جایی را تعیین کرد و خودش بالا نشسته بود. به او گفتم: به من مقداری آب بده تا بخورم. رنگش تغییر کرد و گفت: چه کنم که از شوهرم اجازه ندارم تا به تو آب بدهم، اما مقداری شیر دارم که این شیر برای ناهار من است. من ناهار نمی خورم، تو شیر را بخور! اصمعی می گوید: شیر را خوردم، آن زن با من حرف نمی زد، یک وقت دیدم که حالش منقلب شد، نگاه کردم دیدم یک سیاهی از دور می آید. زن گفت: شوهرم آمد. آبی را که به من نداده بود تا بنوشم با خود برداشت و از خیمه بیرون رفت، من هم تماشا می کردم. پیرمرد سیاه بد ترکیبی آمد و آن مرد را از شتر پیاده کرد. پاها و دست و رویش را شست و با احترام او را به داخل خیمه آورد. دیدم پیرمرد خیلی بد اخلاق هم هست. به من چندان اعتنایی نکرد، بلکه به آن زن خیلی تندی کرد. اصمعی می گوید: از بس که از اخلاق آن مرد بدم آمد، از جا بلند شدم و ترجیح دادم که وسط آفتاب باشم، اما درون خیمه نباشم. بنابراین از آن خیمه بیرون آمدم، آن مرد به من اعتنایی نکرد، اما خانم مرا مشایعت کرد. به او گفتم: ای خانم حیف است که تو با این جوانی و جمالت به این پیرمرد دل بسته ای به چه دل بسته ای؟ به پولش؟ که این وضع نکبت بار او در وسط بیابان است. به اخلاقش؟ این هم اخلاق عجیبش! به جمالش؟ پیرمرد بد ترکیبی بیش نیست! به چه؟ می گوید که یک مرتبه دیدم رنگ خانم پرید و گفت: ای اصمعی! حیف از تو، من خیال نمی کردم تو که وزیر هارون الرشید هستی، بخواهی نمامی و سخن چینی کنی و محبت شوهرم را از دلم بیرون ببری. اصمعی! می دانی چرا این چنین می کنم؟ برای خاطر این که شنیدم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: الایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر؛ ایمان دو بال دارد: یکی صفت صبر و دیگری صفت شکر است و من باید خدا را به واسطه این که به من جمال داد، جوانی داد، اخلاق خوب داد شکر کنم و شکرش این است که با این شوهرم می سازم، برای این که ایمانم تمام و کامل بشود. بر بداخلاقی او هم صبر می کنم. دنیا می گذرد و من می خواهم ایمانم کامل شود و با ایمان کامل از این دنیا بروم(2065).

نمونه ای از صبر

در زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) زنی بود که یک بچه داشت. او مسلمان و از انصار بود. سواد نداشت اما ایمان داشت، ایمان و یقین در جان و دلش رسوخ کرده بود. اما ایمان برهانی و دلیلی نداشت. یعنی اگر به او می گفتند خدا را اثبات کن چون برهان نظم را نمی دانست، نمی توانست خدا را با برهان و اینها ثابت کند.
بچه او مریض شد. شوهرش کارگر بود و به دنبال کارش رفت. بچه مرد. زن در کنار بچه نشست و مقداری گریست، ناگهان متوجه شد که الان شوهرش می آید، با خود گفت: اگر در کنار بچه گریه کنم، وی دیگر زنده نخواهد شد، برای چه دل شوهرم را بشکنم و شوهر خسته ام را ناراحت کنم... . از جایش بلند شد، بچه را در محلی پنهان کرد. شوهر آمد. او هم جلو آمد و خندان در را باز کرد و سلام کرد. شوهر طبیعتاً از بچه سؤال کرد، او هم جواب داد که: الحمد لله خوب شد! بله دروغ هم نگفت. خوب شد و رفت به درخت طوبی! در آنجا شیر می خورد. آمدند و نشستند، گفتند و خندیدند، خستگی را از دل شوهر برد. خوابیدند و خودش را به شوهر عرضه داشت. قبل از اذان صبح بلند شدند، غسل کردند، نماز شب خود را خواندند. هنگامی که مرد خواست به نماز جماعت برود، زن گفت: یک مسأله دارم. مرد گفت: چیست؟ گفت: اگر کسی امانتی پیش ما گذاشته باشد، بیاید و بگوید امانت مرا بدهید و شما ممانعت کنید و ندهید، چطور است؟ گفت: خیلی آدم بدی هستم، خیانت در امانت خیلی بد است، امانت مردم را باید رد کرد. زن گفت: سه سال قبل خداوند متعال به ما امانتی داد، تا دیروز می خواست این امانت پیش ما باشد و پیش ما بود. دیروز آن امانت را برد. بچه ات مرده و در آن اطاق است، برو نماز بخوان! چند نفر را بردار، بچه ات را ببر و دفن کن! مرد گفت: الحمدلله رب العالمین. و به نماز رفت. مثل این که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مهیا بود، تا وارد شد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: دیشب بر شما مبارک باد.
بله! معلوم است که مبارک است، قرآن می گوید مبارک است. قرآن می فرماید: فأصحاب المیمنة ما أصحاب المیمنة و أصحاب المشأمة ما أصحاب المشأمة والسابقون السابقون أولئک المقربون؛(2066) این زن و این مرد با سعاتمند، چه سعادتی! اما کسانی هم که رابطه با خدا ندارند شومند، بدبختند، چه شومی! قرآن کریم می فرماید: چه شومی! چه بدبختی! مصیبت را می چشد، اما هیچ اجری هم ندارد، هیچ استکمالی هم ندارد، برای این که به قول قرآن شریف، او خود سر است. سبکسر است.
پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مثل این که مهیا بود، فرمود: دیشب شما مبارک باد. همان شب زن آبستن شد و بچه ای به دنیا آورد. درباره این پسر عرفا حرفها دارند، بعضی از عرفا می گویند این بچه سی و دو سال نماز شب خود را با وضوی مغرب عشایش خواند. بعضی از عرفا می گویند در جنگ صفین در رکاب حضرت علی (علیه السلام) کشته شد. بعضی از عرفا می گویند از مریدهای خاص علی (علیه السلام) بود که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او لطف داشت...(2067).

صبر ایوب

همسر حضرت ایوب (علیه السلام) در آن هنگام که بیماری ایوب بسیار سخت گردید، به ایوب گفت: از خدا بخواه تا این بیماری را که بسیار طول کشید از تو دور سازد. ایوب (علیه السلام) در جواب گفت: وای بر تو! ما هفتاد سال در نعمت بودیم، بگذار دست کم به همان اندازه سختی بیماری را تحمل کنیم. طولی نکشید که حضرت ایوب (علیه السلام) شفا یافت(2068).