گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

وای بر ما

در جامع الأخبار نقل شده که بعضی از صحابه حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) از آن حضرت نقل کرده که فرمودند: برای مردگان خود هدیه بفرستید! پس گفتیم که هدیه بر مرده ها چیست؟ حضرت فرمودند: صدقه و دعا و فرمودند: ارواح مؤمنین هر جمعه به آسمان دنیا به مقابل خانه ها و منزل های خود می آیند و هر یک از ایشان به آواز حزین با گریه فریاد می کنند که: ای اهل من و ای پدر و مادر و خویشان من! بر ما مهربانی کنید! خدا شما را به آن چه در دست ما بود و عذاب و حساب آن بر ما و نفعش برای غیر ماست، رحمت کند و هر یک خویشان خود را فریاد می کنند که بر ما به درهمی یا قرص نانی یا جامه ای مهربانی کنید که خداوند شما را از جامه بهشتی بپوشاند. پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گریست و ما نیز گریه کردیم و آن جناب از زیادی گریه قدرت بر سخن گفتن نداشت. پس حضرت فرمودند:: این ها برادران دینی شمایند که بعد از سرور و نعمت، خاک و پوسیده شدند. پس اینها به عذاب و هلاکت بر جان های خود ندا می کنند و می گویند: وای بر ما! اگر آنچه را که در دست ما بود در طاعت و رضای خداوند انفاق می کردیم و صدقه می دادیم، به سوی شما محتاج نبودیم. پس به آن حسرت و پشیمانی بر می گردند و فریاد می کنند که صدقه مردگان را زود بفرستید.(2028)

جوان صدقه دهنده

روزی جوانی بر حضرت داود (علیه السلام) وارد شد. فرشته مرگ، آن جا بود و به داود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خبر داد که این جوان، تا هفت روز دیگر بیشتر زنده نخواهد بود و من مأموریت دارم روز هفتم جان او را بگیرم. جوان، از آن مجلس بیرون رفت. در بین راه مردی مستمند به او رسید و تقاضای کمک کرد. جوان نیکوکار، بر آن مسکین رحمت کرد و صدقه ای به او داد. روز هفتم فرا رسید. حضرت داود نشسته بود که بار دیگر، آن جوان به خدمت آن حضرت آمد و سلام کرد. حضرت داود (علیه السلام)، با شگفتی از عزرائیل پرسید: مگر نگفتی این جوان تا هفت روز دیگر خواهد مرد؟! فرشته مرگ پاسخ داد: آری، چنین بود. اما چون صدقه داد، خداوند عمر او را تا هفتاد سال تأخیر انداخت.(2029)

مادر شیاطین

شیخی بالای منبر گفت اگر کسی بخواهد در راه خدا یک دینار صدقه دهد، هفتصد شیطان او را وسوسه کرده از آن کار بازش می دارند. شخصی از میان جمع برخاست و گفت: هم اکنون من می روم در راه خدا صدقه می دهم تا ببینم چگونه شیاطین مرا مانع خواهند شد. سپس به خانه رفت و در انبار را گشود و مقداری گندم بیرون آورد که میان فقرا تقسیم کند. زنش پیش دوید که: ای مرد در این سال نایابی چه می کنی و گندم را کجا می بری که بچه ها گرسنه خواهند ماند و... . آن قدر از این سخنان گفت تا مرد را پشیمان ساخت. پس دوباره به مسجد باز گشت. یارانش ماجرا را از او پرسیدند، گفت: من هفصد شیطان ندانم ولی مادر شیاطین نگذاشت تا من صدقه دهم!(2030)