گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

نابود باد طلا و نقره

روزی از روزها پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشسته بودند و جمعی از اصحاب هم نزد ایشان حضور داشتند. در همان لحظات این آیه نازل شد: و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب ألیم؛(1930) و کسانی که طلا و نقره را گنجینه (و ذخیره و پنهان) می سازند، و در راه خدا انفاق نمی کنند، به مجازات دردناکی بشارت ده!
وقتی که پیامبر آیه را دریافت کرد و فهمید، بلافاصله سه بار فرمود: تباً للذهب و الفضة (نابود باد طلا و نقره)
اصحاب که دور پیامبر نشسته بودند، در فکر فرو رفتند. عمر سکوت را شکست و از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کرد: یا رسول الله، پس چه مال و سرمایه ای را برای خود بگیریم و جمع کنیم؟
پیامبر فرمود: زبان ذاکر (ذکر کننده) قلبی شاکر (شکرگزار) و زن با ایمان کمک کار در دین(1931).

شکر و صبر

هرگز از دور زمان ننالیدم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم، مگر وقتی که پایم برهنه بود و استطاعت پای پوش نداشتم تا با جامع کوفه در آمدم، دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت، پس شکر و سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.(1932)