گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

ترویج اخلاق فاسد

در حدیث آمده است: حضرت عیسی (علیه السلام) به ابلیس برخورد کرد، در حالیکه او پنج جنس سرخ رنگ را با خود حمل می کرد و هر کدام به دسته ای مربوط می شدند. عیسی مسیح (علیه السلام) از ابلیس پرسید: این ها چیستند؟ ابلیس پاسخ داد: اجناسی است که مشتری های مختلفی به سراغ آن ها می آیند. عیسی (علیه السلام) پرسید: آن اجناس کدامند؟ ابلیس پاسخ داد: یکی از آنها جور (ظلم) است. عیسی (علیه السلام) پرسید: مشتری آن چه کسانی هستند؟ پاسخ داد: شاهان و قدرتمندان! و افزود:
- دومی کبر است.
- این را چه کسی خریدار است؟
- کد خدایان!
- سومی حسد است.
- مشتری آن چه کسانی هستند؟
- دانشمندان!
- چهارمی خیانت است.
- مشتری این چه کسی می باشد؟
- تجار!
- پنجمی مکر و فریبکاری است.
- مشتری آن چه کسانی هستند؟
- زنان!(1900)

امام من و امام تو

پس از رحلت حضرت امام صادق (علیه السلام) ابو حنیفه به مؤمن الطاق که از شاگردان آن حضرت بود، به عنوان سرزنش گفت: امام تو از دنیا رفت. مؤمن الطاق فوراً گفت: اما امامک(1901)، من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم(1902) اما پیشوای تو (شیطان) از مهلت یافتگان است، تا آن روز معین معلوم(1903).

شیطان و افسارها

از یکی از شاگردان شیخ انصاری (رحمه الله) نقل شده است که: در آن زمان که من در نجف اشرف برای تحصیل مشرف بودم و در محضر پر فیض مرحوم شیخ انصاری (رحمه الله) حاضر می شدم، شبی در عالم رؤیا دیدم که شیطان چند عدد افسار در دست گرفته بود. من از او سؤال کردم این ها را برای چه به دست گرفته ای؟ گفت: این ها را بر سر مردم می زنم و ایشان را به سمت خود می کشم. در روز گذشته یکی از این ها را بر سر شیخ مرتضی انصاری انداختم و از اطاقش تا بیرون کوچه ای که بر در خانه اوست کشیدم، ولی در میان کوچه از قید رها شده مراجعت کرد.
وقتی که بیدار شدم خدمت شیخ (رحمه الله) مشرف شدم و خواب خود را برای ایشان عرض کردم. شیخ (رحمه الله) فرمود: شیطان راست گفته زیرا آن ملعون دیروز می خواست به لطائف الحیل مرا گول زند، زیرا من پول نداشتم و چیزی در منزل لازم شده بود، با خود گفتم یک قران از مال امام (علیه السلام) که در نزد من می باشد و معطل مانده است را تا وقت لازم به مصرف برسانم. به عنوان قرض بر می دارم، سپس اداء می کنم. آن یک قران را برداشته و از منزل خارج شده تا به میان کوچه هم آمدم، همین که خواستم چیزی بخرم با خود خیال کردم که چرا به این چنین عملی اقدام نمایم؟ پس نادم و پشیمان شدم و به خانه مراجعت کرده و یک قران را به جای خود گذاشتم(1904).
و بعضی هم این داستان را این طور نقل کرده اند که دید شیطان طناب های بسیاری به دست داشته و در بین آنها طناب ضخیمی به دست داشته است، از او می پرسد: این ها چیست؟ پاسخ داده بود که به وسیله این ها بنی آدم را به سوی خود می کشانم و آنها را وادار به معصیت می نمایم. از او می پرسد: این طناب ضخیم برای کیست؟ شیطان می گوید: برای استادت شیخ انصاری که دیروز او را تا بازار بردم ولی آن را پاره کرد و برگشت. می پرسد: پس طناب من کدام است؟ شیطان پاسخ می دهد: تو احتیاج به طناب نداری و حرف شنو هستی(1905).