گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

شادی مؤمن

یکی از کارمندان نجاشی به حضرت صادق (علیه السلام) عرض کرد: در دیوان خانه نجاشی مالیاتی به گردن دارم و او مؤمن به شماست و به فرمانبری از شما اعتقاد دارد. اگر صلاح می دانید نامه ای در این باره برایش بنویسید.
حضرت صادق (علیه السلام) نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان، برادرت را شاد کن تا خداوند تو را شاد کند.
او به همراه نامه به نزد نجاشی رفت. چون تنها شدند، نامه را به او داد و گفت: این نامه حضرت صادق (علیه السلام) است. او آن را بوسیده، بر چشمانش نهاد و گفت: کارت چیست؟
- در دیوان، مالیاتی به گردن دارم.
- چه اندازه است؟
- ده هزار درهم.
نجاشی کاتبش را فرا خواند و دستور داد تا آن را از جانب خودش پرداخته، نام او را از دیوان بر دارد و نیز فرمان داد که مالیات سال آینده را هم برای خودش بنویسد. سپس به مرد گفت: آیا شادت کردم؟ او گفت: آری! فدایت شوم. سپس نجاشی دستور داد کنیز و غلام و چاپار و صندوقی از لباس به او بدهند و در هر یک از آن ها که می داد، می پرسید: آیا تو را شاد کردم؟ و او می گفت: آری، فدایت شوم! این کار چنان تکرار شد که چیزی نماند. پس به او گفت: این فرش را هم که وقتی نامه سرورم را به من دادی، بر آن نشسته بودم، با خودت ببر و هرگاه نیازی داشتی باز به نزدم بیا! آن مرد چنین کرد و پس از آن به نزد حضرت صادق (علیه السلام) رفته، ماجرا را چنان که رخ داده بود، با ایشان باز گفت. حضرت از آنچه او کرده بود شاد شد. مرد گفت: ای پسر رسول خدا! گویا آنچه او به من داد، شما را هم شاد کرده است. حضرت فرمودند: آری! به خدا سوگند که او خدا و رسولش را شاد کرده است(1876).

جوک و تفرقه!

یک روز که آقای رجایی (رحمه الله) می خواست درس تابع و متغیر را مطرح کند، روی تخته سیاه یک الا کلنگ کشید و روی آن دو چهره که حالت خنده داری داشتند رسم کرد. بعد از ما پرسید: بچه ها، این چهره کیست؟ یکی گفت: این قیافه یک قزوینی است. دیگری گفت: نه آقا! این قیافه یک رشتی است. خلاصه بعد از آن که بچه ها هریک مزه ای انداختند، آقای رجایی (رحمه الله) گفت: بچه ها! چرا نمی گویید این چهره مسخره، قیافه یک آمریکایی یا یک انگلیسی است؟ این، کار دشمن خارجی است که ما را شقه شقه می کند تا از هم بد بگوییم و برای هم جوک بسازیم. همه این کارها برای آن است که این ملت در برابر نقشه های آنها متحد و یک دل نشوند(1877).

شاد نمودن مؤمن

مردی از اهل ری می گوید: یکی از دبیران یحیی بن خالد فرمانروای ما شد، من مقداری بدهکار بودم و او آن ها را از من مطالبه کرد، من تصمیم گرفتم به سوی خانه خدا بگریزم. به حج رفتم و خدمت مولایم امام موسی بن جعفر (علیه السلام) رسیدم و از وضعیت خود نزد آن بزرگوار درد دل کردم. آن حضرت نامه ای نوشت و به من داد تا ببرم و مشکلم را حل کنم. حضرت در آن نامه نوشت: بدان که زیر عرش خدا سایه ای است که تنها آن کس در آن بیارامد که به برادرش نیکی کند، یا غمی از او بزداید، یا دلش را شاد گرداند، و این شخص (حامل نامه) برادر توست.
وی می گوید: از حج برگشتم و نامه حضرت را به او دادم. او ایستاد و آن را بوسید و خواند. سپس دستور داد: اموال و جامعه های او را آوردند و آنها را میان من و خودش دینار دینار و درهم درهم و قطعه قطعه تقسیم نمود و آنچه که قابل تقسیم نبود، پولش را به من داد. آن گاه دفتر دار را خواست و هر چه به نام من ثبت شده بود را حذف کرد و گواهی عدم بدهکاری به من داد. من با او خدا حافظی کردم و رفتم. با خود گفتم: نمی توانم خوبی او را جبران کنم، مگر آن که در سال آینده در سفر حج برایش دعا کنم و حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) را ملاقات نمایم و رفتار آن مرد را به عرض ایشان برسانم. این کار را کردم، به محضر حضرت (علیه السلام) رسیدم و همین طور که ماجرا را تعریف می کردم، چهره آن حضرت از شادی مانند گل می شکفت. عرض کردم: مولای من! آیا این کار شما را خوشحال کرد؟ فرمود: ای و الله لقد سرنی و سر جدی رسول الله؛ به خدا سوگند هم مرا و هم جدم رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) را شاد کرده است و الله لقد سرالله تعالی؛ به خدا سوگند که خدای تعالی را شاد کرده است.(1878)