گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

خنده بیجا و گناه خیز

صحرانشینی سوار بر شتر بچه چموش خود شده بود. به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و سلام کرد، می خواست نزدیک بیاید و از آن حضرت سؤال کند، ولی شترش فرار می کرد و به عقب برمی گشت و او را از حضرت دور می کرد و این عمل سه بار تکرار شد. این منظره باعث شد عده ای از اصحاب که در آن جا حاضر بودند، خندیدند.
خب طبیعی است که خنده آنها بی جا بود، آنها می بایست آن عرب صحرانشین را کمک کنند تا سؤال خود را مطرح کند. ولی می خندیدند و همین باعث ناراحتی آن عرب شد.
خنده آنها و چموشی شتر باعث گردید که آن عرب عصبانی شده و با ضربتی شدید آن شتر را کشت. اصحاب به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتند: آن عرب، شتر خود را کشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نعم! وافواهکم ملأ من دمه؛ آری! ولی دهان های شما پر از خون شتر است(1875). یعنی شما با خنده بیجای خود آن عرب نادان را عصبانی کردید و او چنین جرمی مرتکب شد، شما در خون آن شتر بی نوا شریک هستید، چرا چنین کردید؟!

شادی مؤمن

یکی از کارمندان نجاشی به حضرت صادق (علیه السلام) عرض کرد: در دیوان خانه نجاشی مالیاتی به گردن دارم و او مؤمن به شماست و به فرمانبری از شما اعتقاد دارد. اگر صلاح می دانید نامه ای در این باره برایش بنویسید.
حضرت صادق (علیه السلام) نوشت: به نام خداوند بخشنده مهربان، برادرت را شاد کن تا خداوند تو را شاد کند.
او به همراه نامه به نزد نجاشی رفت. چون تنها شدند، نامه را به او داد و گفت: این نامه حضرت صادق (علیه السلام) است. او آن را بوسیده، بر چشمانش نهاد و گفت: کارت چیست؟
- در دیوان، مالیاتی به گردن دارم.
- چه اندازه است؟
- ده هزار درهم.
نجاشی کاتبش را فرا خواند و دستور داد تا آن را از جانب خودش پرداخته، نام او را از دیوان بر دارد و نیز فرمان داد که مالیات سال آینده را هم برای خودش بنویسد. سپس به مرد گفت: آیا شادت کردم؟ او گفت: آری! فدایت شوم. سپس نجاشی دستور داد کنیز و غلام و چاپار و صندوقی از لباس به او بدهند و در هر یک از آن ها که می داد، می پرسید: آیا تو را شاد کردم؟ و او می گفت: آری، فدایت شوم! این کار چنان تکرار شد که چیزی نماند. پس به او گفت: این فرش را هم که وقتی نامه سرورم را به من دادی، بر آن نشسته بودم، با خودت ببر و هرگاه نیازی داشتی باز به نزدم بیا! آن مرد چنین کرد و پس از آن به نزد حضرت صادق (علیه السلام) رفته، ماجرا را چنان که رخ داده بود، با ایشان باز گفت. حضرت از آنچه او کرده بود شاد شد. مرد گفت: ای پسر رسول خدا! گویا آنچه او به من داد، شما را هم شاد کرده است. حضرت فرمودند: آری! به خدا سوگند که او خدا و رسولش را شاد کرده است(1876).

جوک و تفرقه!

یک روز که آقای رجایی (رحمه الله) می خواست درس تابع و متغیر را مطرح کند، روی تخته سیاه یک الا کلنگ کشید و روی آن دو چهره که حالت خنده داری داشتند رسم کرد. بعد از ما پرسید: بچه ها، این چهره کیست؟ یکی گفت: این قیافه یک قزوینی است. دیگری گفت: نه آقا! این قیافه یک رشتی است. خلاصه بعد از آن که بچه ها هریک مزه ای انداختند، آقای رجایی (رحمه الله) گفت: بچه ها! چرا نمی گویید این چهره مسخره، قیافه یک آمریکایی یا یک انگلیسی است؟ این، کار دشمن خارجی است که ما را شقه شقه می کند تا از هم بد بگوییم و برای هم جوک بسازیم. همه این کارها برای آن است که این ملت در برابر نقشه های آنها متحد و یک دل نشوند(1877).