گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

داستانها

پاداش شادمان کردن مؤمن

امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداوند به حضرت داود (علیه السلام) وحی کرد که بنده ای از بندگان من به سوی من با حسنه می آید که بخاطر آن، بهشت را بر او مباح می نمایم. داود (علیه السلام) عرض کرد: آن حسنه چیست؟ خداوند به او وحی کرد: یدخل علی عبدی المؤمن سروراً ولو بتمرة؛ آن حسنه این است که بنده با ایمان را - هر چند با یک عدد خرما - شادمان سازد. داود (علیه السلام) به خداوند عرض کرد: سزاوار است کسی که تو را شناخت، امیدش را از تو قطع نکند.(1874)

خنده بیجا و گناه خیز

صحرانشینی سوار بر شتر بچه چموش خود شده بود. به حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و سلام کرد، می خواست نزدیک بیاید و از آن حضرت سؤال کند، ولی شترش فرار می کرد و به عقب برمی گشت و او را از حضرت دور می کرد و این عمل سه بار تکرار شد. این منظره باعث شد عده ای از اصحاب که در آن جا حاضر بودند، خندیدند.
خب طبیعی است که خنده آنها بی جا بود، آنها می بایست آن عرب صحرانشین را کمک کنند تا سؤال خود را مطرح کند. ولی می خندیدند و همین باعث ناراحتی آن عرب شد.
خنده آنها و چموشی شتر باعث گردید که آن عرب عصبانی شده و با ضربتی شدید آن شتر را کشت. اصحاب به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتند: آن عرب، شتر خود را کشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: نعم! وافواهکم ملأ من دمه؛ آری! ولی دهان های شما پر از خون شتر است(1875). یعنی شما با خنده بیجای خود آن عرب نادان را عصبانی کردید و او چنین جرمی مرتکب شد، شما در خون آن شتر بی نوا شریک هستید، چرا چنین کردید؟!