گنجینه معارف جلد 1

نویسنده : محمد رحمتی شهرضا

سخاوت امام علی (علیه السلام)

امام علی (علیه السلام) در کنار کعبه برای دعا و نیایش حضور داشت. دید جوانی پرده کعبه را گرفته و عرض می کند: خدایا! من نیازمند چهار هزار درهم پول هستم که با هزار درهم آن قرضم را ادا کنم و با هزار درهم آن خانه ای تهیه کنم و با هزار درهم آن همسری انتخاب کنم و با هزار درهم دیگر کسب و کاری برای خود دست و پا کنم. حضرت (علیه السلام) همین که صدای آن جوان را شنید، فرمود: تو انصاف را رعایت کردی، پس از آن که از مکه بازگشتی، به مدینه بیاتا من نیازت را برآورم. جوان پس از چند روز وارد مدینه شد و از مردم سراغ خانه امام علی (علیه السلام) را گرفت، اولین کسی که با او رو به رو شد، امام حسین (علیه السلام) بود. آن مرد به همراه امام حسین (علیه السلام) به طرف خانه امام علی (علیه السلام) حرکت کرد و در بین راه پرسید: تو کیستی؟ حضرت فرمود: من حسین بن علی هستم، پدرم علی و مادرم فاطمه و جدم پیامبر خدا و برادرم حسن مجتبی (علیه السلام) است. آن مرد گفت: سعادت دنیا از هر طرف به تو روی آورده است. وقتی به خانه رسیدند، جوان عرب به امام حسین (علیه السلام) عرض کرد: به پدرت بگو جوان عربی که به او قول داده بودی تا نیازش را بر طرف کنی، آمده است. امام حسین (علیه السلام) ماجرا را باز گفت و امام علی (علیه السلام) او را به درون خانه دعوت نمود، آنگاه سلمان را طلبید و به او فرمود: باغی دارم می خواهم آن را بفروشم، سلمان میان مردم جار زد و سرانجام باغ به دوازده هزار درهم فروخته شد. امام (علیه السلام) ابتدا چهار هزار درهم از آن پول را به جوان داد و آن چه باقی مانده بود را به فقرای مدینه بخشید، در حالی که چیزی باقی نماند.(1851)

کودک سخاوت را از مادر می آموزد!

در تاریخ می خوانیم که صاحب بن عباد مرد بسیار با سخاوتی بود، خودش گفته است که من این سخاوت را از مادرم آموخته ام، زیرا مادرم هر روز که می خواست به مدرسه روانه ام کند، پولی به من می داد و می گفت: این پول را صدقه بده! این کار او موجب شد تا من به بخشش خوبگیرم و سخی شوم. او با این کار ساده اش به من فهماند همان طور که باید به فکر خود باشم، باید به فکر دیگران نیز باشم(1852).

خدا هم سخاوتمند را دوست دارد.

در میان کاروانی که از یمن خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رسیده بودند، شخصی بود که در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گستاخی می کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از برخورد او بسیار خشمگین شدند، اما تحمل می کردند. در این هنگام جبرئیل از طرف خدا نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و به حضرت وحی نمود که این شخص دارای خوی سخاوت است. تا این سخن را حضرت شنید، آرامش یافت و خشمش فرو نشست. (چرا که او دارای یکی از ارزش های اسلامی به نام سخاوت بود). حضرت (علیه السلام) رو به آن مرد کردند و فرموند: اگر جبرئیل این خبر را که تو شخص سخاوتمندی هستی و به مردم غذا می رسانی را برای من نیاورده بود، آن چنان بر تو سخت می گرفتم که مایه عبرت آیندگان گردد. آن مرد گفت: آیا خدای تو سخاوت را دوست دارد؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آری! او همان دم گفت: گواهی می دهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و تو رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستی. سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث کرد، هیچ کس را از مال و غذای خود طرد و رد نکرده ام(1853).